فیدیبو نماینده قانونی نشر افق و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب منِ او

نسخه الکترونیک کتاب منِ او به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب منِ او

اولا یعنی پول خون پدرت، بالکل، به قیمت پشت جلد این کتاب است؟! این قدر ارزان است؟ اگر این جوری است که یکی دو تا استکان لب‌پر هم برای ما بریز! خودت هم بزن، روشن می شوی! کانه برادر بزرگه‌ی برادران کارامازوف که ابوی‌اش را نفله کرد! دستت درست...

کتاب «من او» نوشته‌ی «رضا امیرخانی» و برنده‌ی جایزه بیست سال ادبیات داستانی ایران است. رضا امیرخانی نویسنده و منتقد ادبی ایرانی است که مدتی نیز رئیس هیئت مدیره انجمن قلم ایران بود. وی به غیر از نگارش رمان و داستان بلند و یک مجموعه داستان کوتاه، به تألیف سفرنامه و مقالات بلند تحلیلی اجتماعی نیز پرداخته است. موضوع کتاب به این صورت است: «داستان مربوط به خانواده فتاح از خانواده‌های ثروتمند و مذهبی تهران قدیم است. حاج فتاح دو نوه اش مریم و علی را بسیار دوست دارد و همیشه سعی می کند لوطی‌گری را به آن‌ها یاد دهد. داستان بر محوریت علی فتاح می‌چرخد پسری بزرگوار که عاشق دختر کلفتشان به نام مهتاب است. در پی کشف حجاب مریم به فرانسه می‌رود و بعد از مدتی مهتاب نیز به پیش او می‌رود و علی همچنان عاشق است و مهتاب همچنان عاشق است اما...» این کتاب از سوی منتقدین امیرخانی به اثری رمانتیک حزب اللهی تشبیه شده است. امیرخانی در این کتاب با نگرشی مذهبی تصوف را موازی با عرفان و عشق زمینی را با موضوعاتی عرفانی فرازمینی در می آمیزد.
در بخشی از این کتاب می‌خوانیم:
«در من او خانواده‌ای اصیل و ایرانی در بستر تاریخ معاصر ایران با شیوه‌ای نوآورانه تصویر می‌شود. این اثر یکی از پرخواننده‌ترین رمان‌های دهه‌ی گذشته است.»

ادامه...
  • ناشر نشر افق
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.4 مگابایت
  • تعداد صفحات ۶۰۰ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب منِ او

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



یک من

سالِ هزار و سیصد و دوازدهِ شمسی. یک خیابان که با سه خیز می شد از یک طرف به طرفِ دیگرش جست؛ خانی آباد، اما نه مثل بقیه ی خیابان ها. چون «هفت کور» به آن جا آمده بودند. هفت نابینایی که مردم «هف کور» صدا شان می کردند.
- خانی آبادیا! ذلیل نشین. هف کور به یه پول!
هنوز هم کسی درست نمی داند چرا به آن ، خانی آباد می گفتند؟ از کی آباد شد؟ خودِ خیابان خانی آباد از بالای ساخلوی قزاق ها شروع می شد و تا باغ معیرالممالک ادامه داشت. خیابانی شمالی جنوبی. وسط خیابان خانی آباد دو اتفاق مهم می افتاد؛ یکی خیابان مختاری و دیگری بازارچه ی اسلامی. هر دو از سمتِ چپ می خوردند به وسط خیابان.
از جنوب به سمت شمال، طرف چپِ خیابان، پر از دکان های مختلف بود. اولِ خیابان، یخ چالِ حاج قلی. تابستان دور و برش پر بود از درشکه و دوچرخه و گاری دستی. از آن جا برای نصف تهران یخ می بردند. تنها جای خیابانِ خاکی خانی آباد که همیشه آب پاشی شده بود. قالب های کج و معوج یخ را یکی یکی بیرون می دادند. هرم گرما یخ ها را آب می کرد و یخ های آب شده خیابان را آب پاشی.
بعد مغازه ها و حجره های مختلف؛ حلبی سازی، دودکش سازی و درشکه سازی که تازه گی ها اتاق کامیون می ساخت. از مختاری به بعد بیش ترِ مغازه ها شهری می شدند؛ سمساری، بزازی، خرازی، سلمانی، قصابی، کبابی و بستنی فروشی.
تمامِ مغازه ها سمتِ چپِ خیابان بودند. سمتِ راست، گود بود. داخلِ گود پر بود از خانه های کوچک که هر کدامِ شان به اندازه ی یک اتاقِ خانه های اربابی آن سمتِ خیابان بودند.
هفت کور، تازه به سمساری رسیده بودند. کنارِ خیابان روی زمین می نشستند. هفت کور با هم هیچ فرقی نداشتند. لباس هایی ژنده و مندرس، همه یک رنگ؛ خاکستری تیره. معلوم نبود ابتدا چه رنگی بوده اند. با تنبان های گشادِ سیاه که از بس روی زمین نشسته بودند، رنگ خاک گرفته بود. پشتِ سرِ هم روی زمین می نشستند. اولی ناله می کرد:
ـ هف کور به یه پول! ذلیل نشین، محتاج نشین...
تا کسی پولی به او می داد، می گفت:
ـ حق عوضت بده.
این علامتِ شان بود. نفرِ آخر ـ هفتمی ـ تا این را می شنید، بلند می شد و کورمال کورمال به اولِ صف می آمد.
- هف کور به یه پول! گیرِ نامرد نیافتین، اجنبی کش نشین.
- حق عوضت بده.
- هف کور به یه پول! بدمرگ نمیرین، گم گور نشین.
همین طور، تک تک، هر کسی پولی می گرفت، آخری به اولِ صف می آمد و روی زمین می نشست و صف با حرکتی کند جلو می رفت. تازه به سمساری رسیده بودند.
علی فتاح که دوازده ـ سیزده سال بیش تر نداشت و می رفت کلاسِ ششم با رفیقش کریم، دو گوسفند را به دنبالِ خود می کشیدند. علی سنگ نمکی به دست گرفته بود. گوسفندِ سیاه خود را به دست های او می رساند. دستِ او را می لیسید. گوسفندِ قهوه ای را کریم گرفته بود. از کنارِ هفت کور که می گذشتند، علی ایستاد. از کیسه اش یک شاهی سیاه درآورد. به نفرِ اول داد. نفرِ اول گفت:
- حق عوضت بده.
کورِ آخری بلند شد. دولا دولا در حالی که دستانش را روی شانه های بقیه می کشید، راه را پیدا کرد و به اولِ صف آمد. هنوز نگفته بود: «هف کور به یه پول» که علی این بار یک صناری سفید درآورد. به کریم دادش و گفت:
- این را تو به او بده.
کریم خندید و گفت:
- ولش... می رویم دوتا بستنی مُزعفر می خوریم، بیش تر ثواب داره...
اما به کور نگاهی کرد. دلش نیامد. پلک های کور روی چشم خانه ی خالی افتاده بود. صناری را توی دامنِ کور انداخت.
- حق عوضت بده.
نفرِ آخری بلند شد و جلو آمد. علی با خوش حالی کودکانه ای خم شد و از نفرِ دوم تا اولِ صف را وجب گرفت.
- کریم! شد شش وجب و دو انگشتِ باز.
- آره، رسیدند تهِ سمساری.
- یحتمل تا فردا به مسجدِ قندی می رسند، جخ تازه اگر باب جون غروب نبیندشان... باب جون فتاح دیروز که از سرِ کوره می آمد، از کنارِ یخ چالِ حاج قلی تا حلبی سازی، جلو آوردشان. به قاعده ی ده قدم؛ نه قدمِ معمولی، قدمِ گشاد گشاد...
کریم حرفِ علی را قطع کرد:
- مثلِ قدمِ کسی که توی تنبانش بی ادبی کرده باشد...
- بی ادب!
اواسطِ خیابان، یک مسجد بود. مسجدِ قندی که اتفاقا سرِ کوچه ی «مسجد قندی» بود. کوچه، سمتِ چپِ خیابان بود. به داخلِ کوچه که می آمدی، بعد از خواربار فروشی دونبشِ دریانی، چند خانه را که رد می کردی، به خانه ی فتاح ها می رسیدی. هر کدام از سه اتاقِ زاویه شان، از بزرگ ترینِ خانه های گود بزرگ تر بود. روزِ آخرِ تابستان بود. فردا مدرسه ها باز می شد. آن روز قورمه پزان داشتند.
علی حرفِ کریم را از یاد برده بود. خوش حال بود و می خندید. از کنارِ هفت کور بلند شد. خاک شلوارش را تکاند. سنگ نمک را جلوِ دهانِ گوسفندِ سیاه گرفت و دوید. گوسفند هم دنبالش. کریم نه به خاطرِ هیکلِ دیلاقش، بل که به خاطرِ گیوه های مندرسش از علی عقب می افتاد. از کنار مسجد رد شدند و به خانه رسیدند. علی در چوبی را باز کرد. از دالانِ دراز رد شد و به داخل حیاط آمد. آن روز قورمه پزان داشتند. نگاهی به اطراف انداخت. گوسفندها را به کنار درختِ انار برد. دو گوسفند کنار حوض بزرگ ایستادند و شروع کردند به نشخوار کردن.
باباجون، قلیانش را کنارِ پنجره ی پنج دری آورده بود. از آن جا به حیاط مسلط بود. علی را دید. یک پک محکم زد. صدای قل قلِ قلیان که خوابید به علی گفت:
- باباجون! بیا بالا. بیا پیشِ من... ول کن حیوان های زبان بسته را.
علی جستی زد و خود را از لبه ی پنجره بالا کشید. از حیاط پشتی، اسکندر با موسا ضعیف کش بیرون آمدند. موسا ضعیف کش لبه ی کاردش را به نعلبکی سایید. به باباجون نگاهی کرد و گفت:
- حاج آقا! با اجازه. زیر درختِ انار زمین شان می زنم. سلامتی سفرِ آقازاده باشد، بلا گردانِ نوه ها باشد.
بابا جون سرِ علی را به سمت خود کشید و بوسید. بعد به اسکندر گفت:
- اسکندر! به زبان بسته ها آب بده... کارد را که زد، دست و پای شان را باز کن. بگذار زبان بسته ها راحت جان بدهند... بسم الله یادتان نره... حرام نشوندها...
علی از لبه ی پنجره پایین پرید. بابا جون گفت:
- کجا؟
- باب جون! رفیقم دمِ در ایستاده. یادم رفت... تقصیرِ... تقصیرِ خودم بود...
- رفیقت کیه؟ پسرِ اسکندر؟!
علی سرش را تکانی داد و به سمت در دوید. دالان دراز را رد کرد. در راه، دوـ سه بار سکندری خورد. در را باز کرد. کریم رفته بود. به سرعت تا تهِ کوچه دوید. آ قای دریانی کنار مغازه ی دو نبشش روی یک چهارپایه نشسته بود. با آن ریش و سبیلِ تراشیده، حالِ آدم را به هم می زد. زاغ سیاه همه را چوب می زد. علی به مغازه ی او نگاهی انداخت. آقای دریانی با لهجه ی غلیظ آذری از علی پرسید:
- ها... علی چی شده؟ دنبالِ چی؟
علی حوصله نداشت با دریانی پرحرف هم دهن شود.
- دنبالِ... آقا دریانی! شما یک کریم این دور و برها ندیدین؟
- یک چی؟
- یک کریم!
دریانی خندید.
- مثل باباش می مونی ها. ناقلا! کی از سفر می آد؟
- کی؟ کریم؟!
- اذیت نکن! بابات را می گم. کی می آد؟
- کی؟... وقتِ گلِ نی!
بعد به سمت خیابان دوید. دریانی معلوم نبود برای خودش می گوید یا برای علی.
- از سفر که می آید، ان شاءالله به سلامتی، همه ی قندها را به حاج امین الضربی ها ندهد. خرده هایش را به ما بدهد. حقِ هم سایه گی یادش نرود.
علی به دو طرف خیابان نگاه کرد؛ یک کامیون جمس و چند درشکه. اگر به دنبال کریم نبود حتماً می رفت تهِ خیابان تا کامیون را درست ببیند. به طرف گود به راه افتاد. هفت کور، چند وجبِ دیگر جلو آمده بودند. در دل دعا کرد قبل از این که بارانِ پاییز شروع شود، از خیابان گذشته باشند. داخلِ گودِ باغ چالی را نگاه کرد؛ کریمی در کار نبود.
با بی حوصله گی به سمت خانه برگشت. سرِ کوچه ی مسجد قندی، دریانی به او گفت:
- ها، چی شد؟ نتونستی یک دانه کریم پیدا کنی؟!
علی جوابش را نداد در خانه بسته بود. کلونِ مردانه را چند بار محکم به در زد. اسکندر از داخل حیاط دوید.
- آمدم. علی جان تویی؟! طوری در می زنی که انگار آقات از سفر آمده.
به او هم چیزی نگفت. آرام دالان دراز را رد کرد و داخل حیاط رفت. به عمد سمت درخت انار را نگاه نکرد. بابا جون از کنار قلیان گفت:
- چی شد؟ رفیقت کو؟
علی دستانش را به هم زد و گفت:
- رفیق پر!
- حاشا به این رفاقتِ از لوطی به دور. وروجک نالوطی!
- من خاشا و طوطی و این جور چیزها را نمی فهمم، وروجک هم نیستم. اما باب جون! شما را به خدا به مامانی از من و کریم چیزی نگین.
مامانی با یک مجمعه ی بزرگ از اتاق زاویه بیرون آمد.
- کجا بودی علی؟ نیامدی با گوسفندات خداحافظی کنی؟!
علی به مادرش نگاه کرد. مامانی، مجمعه را به موسا ضعیف کش داد تا دل و جگر گوسفند را در آن بگذارد. اسکندر دومین لاشه را به قناره ای که به درخت زده بودند، آویخت. علی به لاشه ها نگاه کرد؛ گوشتِ صورتی و خون آلود. نتوانست نگاه کند. به کنار حوض دوید و توی حوض عق زد. مامانی آمد و سر علی را در دامن گرفت.
- معلوم نیست توی کوچه و خیابان چی می خوری که حالت این جوری می شه. حتما با کریمِ گور به گور بودی؟! آره؟
بابا جون خندید و دوباره پکی به قلیان زد. مامانی گوش علی را گرفت، طوری که اسکندر نشنود، گفت:
- صد بار گفتم آدم با گودی ها نمی چرخه. عاقبت کاری می کنی که این اسکندر و زنش از نان خوردن بیفتند. بابات بیاد، جفتِ شان را بیرون می کند.
علی چیزی نگفت. روی پاشویه ی حوض خم شده بود. بابا جون با صدای خش دارش به مامانی گفت:
- عروسِ گلم! علف باید به دهنِ بزی خوش بیاد. بزی هم چه می دونه گودی با پسرِ حاج علی نقی کاشی چه توفیری داره؟ رفاقت، گودی و غیر گودی برنمی داره.
بعد به علی نگاهی کرد. نگاه شان به هم آمیخت.
- علف باید به دهنِ بزی خوش بیاد. آهای بز بزِ قندی! اسبت کجا می بندی؟... بگو دیگر... زیر درختِ نرگس... داغت نبینم هرگز...
علی حرف نمی زد. به آب حوض نگاه کرد. لاشه ها توی آب تلو تلو می خوردند. دل آشوبه داشت. برگشت و کنار پنجره ی پنج دری رفت. روی لبه ی پنجره نشست. به بابا جون گفت:
- سیاه مالِ من بود. قهوه ای مالِ کریم. می دانید چرا؟
- نه؟!
- چون من رنگ قهوه ای را بیش تر دوست دارم. برای همین دادمش به کریم.
- دستت درست! نوه ی خودمی...
- اما حالا که پوستِ شان را کنده اند، معلوم نیست کدام مال من بوده؟
- چرا. معلومه. طرفِ چپی مال توست. سیاهه...
- از کجا می دونین؟
- از سرِ گوسفند سیاه.
بابا جون سرِ گوسفند سیاه را به علی نشان داد... اما سرِ سیاه با چشم های باز به لاشه ی سمتِ راستی خیره شده بود.
- می بینی؟ غرق تماشاست.
- اما به سمتِ راستی نگاه می کنه. شما گفتین طرفِ چپی مالِ منه.

نظرات کاربران درباره کتاب منِ او

بلاخره کتاب رو خریدم .تا نصف خونده ام ،تا همین جا هم از قلم و موضوع کتاب لذت بردم
در 7 روز پیش توسط
این کتاب فوق العادس. چندین بار بعضی از تیکه هاش و از اول خوندم. شخصیت حاج فتاح و واقعا دوست داشتم
در 2 هفته پیش توسط
من داستان ایرانی نمی‌خوانم این کتاب رو به پیشنهاد دوستم خواندم لذت بردم و منم این کتاب رو به دوستانم در فیدیبو پیشنهاد می‌کنم
در 2 هفته پیش توسط
دل انسان بر فقر فکری این ملت فلک زده نخبه سوز میسوزه که از بس در قحطسالی و فقر مطلق ادبی و فرهنگی بسر میبرند که با عرض پوزش میشه به راحتی هر چرکآبی را با به به و آفرین گفتن بجای شربت گوارا به روح و روان این جامعه قالب کرد و از کنار و گوشه ای بایستی و ببینی که چقدر با حرص و ولع همین را نوش جان میکنن..وقتی خروجی فضای مثلن ادبی افرادی مثل امیرخانی هستن که بیشتر بهشون میآد ملات کار باشن تا نویسنده دیگه انتظار دارین به این سیاه نوشته های چرکین مهندسی شده نوبل ادبیات هم تقدیم کنن؟؟؟..در کتابهای داستانی این قلمزن حکومتی ابتدا بستر تاریخی را پیش فرض شگل گیری ماجرا قرار میده تم عامه پسند عشق و عاشقی را با چاشنی عرفان اسلامی!!؟ مخلوط میکنه تا به این حیله و ترفند خواننده را در بیخبری افسون شده بدنبال خود آرام آرام بکشه و در مرحله پایانی خیلی زیرکانه نتیجه گیری را با محتوای اندیشه تمامیت خواهی که مدام از تریبون های اربابان قدرت پخش میشه به مغز های فسقلی علیل و عاجز و عاری از قدرت نقد و تفکر تزریق میکنن و این همان فرمول معجزه گر در ادبیات اغفال کننده فاشیستی است که با کمال تاسف بطرز عجیب و وحشتناکی ملت مثلا کتابخوان!؟ این همه براش سر و دست میشکنند.. زهی افسووووس بر این مغزهای حقیر
در 2 هفته پیش توسط
کتاب از نظر ادبی بسیار خاص و قشنگه...برای کسی که از خوندن یه داستان ادبی در مورد زندگی یه خانواده ایرانی لذت میبره پیشنهاد میکنم :)
در 2 هفته پیش توسط