فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ناپديد شدگان «مجموعه شاهکارهای کوتاه»

کتاب ناپديد شدگان «مجموعه شاهکارهای کوتاه»

نسخه الکترونیک کتاب ناپديد شدگان «مجموعه شاهکارهای کوتاه» به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب ناپديد شدگان «مجموعه شاهکارهای کوتاه»

آآريل دورفمان داخل آرژانتين چشم بر جهان گشود و درآینده به تابعيت كشور شيلي در آمد. ولی بعد از كودتاي ۱۹۷۳ شيلي و سر نگوني سالوا دور آلنده ناگزير به ترك آنجا شد و اكنون در واشنگتن دي سي گاهي هلند سكونت دارد. آريل دورفمان زندگي ادبي خود را با انتشار تخيل و خشونت در آمريكا در ۱۹۶۸ آغاز كرد.
او در کتاب ناپدیدشدگان تلاش گروهی زن روستایی را در یونان تصویر می‌کند که در دوران اشغال آلمانی‌ها به مقاومت دست می‌زنند و با سروان فاشیستی که، از سوی فرماندهان آلمانی خود، اداره امور روستای آن‌ها، لانگا، را برعهده دارد، مقابله می‌کنند.
بدین ترتیب دورفمان واقعه‌ای را که در کشورش، شیلی، روی می‌دهد جهان‌شمول می‌کند، واقعه‌ای که در هر جا و در هر زمان برای هر آدمی ممکن است پیش بیاید. اگر دیروز این رویداد در شیلی، در السالوادُر، در افریقای جنوبی و در فیلیپین رخ می‌داد، چه کسی می‌داند که فردا در سرزمینی دیگر دامن آدم‌های دیگر را نگیرد؟ تنها با اندکی تخیل می‌توان نام آدم‌ها و نیز نام صحنه‌ها را تغییر داد و آن‌وقت است که به‌راستی موی بر تن آدم راست می‌شود.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.05 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۱۶ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب ناپديد شدگان «مجموعه شاهکارهای کوتاه»

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مقدمه مترجم

اریک لوهمان نام مستعار نویسنده ای است اهل شیلی که در عین حال شاعر، منتقد فرهنگی و روزنامه نگار نیز هست. نام حقیقی این نویسنده آریل دورفمان است که، به دنبال سرنگونی سالوادُر آلنده در سال ۱۹۷۳، از سرزمینش تبعید شد. آریل دورفمان در دوران حکومت آلنده استاد روزنامه نویسی و ادبیات بود، و اکنون برای روزنامه های معتبر آمریکای لاتین و اروپا مقاله می نویسد.
آریل دورفمان در مورد انتشار رمانش با نام مستعار می گوید: «اگر پدر حقیقی این نوشته را پنهان کرده ام نه بدین سبب بوده که از ارائه فرزندش شرم داشته ام، بلکه بدین علت بوده که پخش کتاب با نام حقیقی من در شیلی و دیگرْ کشورهای جنوبیِ آمریکای لاتین ممنوع است. دلیل دیگری نیز برای این کار دارم: رمان من درباره ناپدید شدن هزارها مرد و چندین و چند زنی است که به دست پلیس مخفی این دیکتاتوری ها سر به نیست شده اند. این آدم ها که در دل شب یا در روز روشن، در خیابان ها، ربوده می شوند هیچ گاه برنمی گردند. بستگان آن ها نه تنها عزیزان خود را از دست می دهند بلکه از بود و نبود آن ها بی خبر می مانند. درست است که این ناپدیدشدگان خانه و زندگی و بچه های خود را از دست می دهند اما نکته درخور توجه این است که گوری هم ندارند، گویی هرگز به دنیا نیامده اند. طبیعی است که چاپ چنین رمانی هیچ ناشری را پیش مقامات عزیز نمی کند، همان مقاماتی که قدرت آن را دارند که نویسنده را هم ناپدید کنند.
«حضور من قبلاً در آن کشورها ممنوع شده بود، دیگر نمی خواستم کتابم نیز ممنوع شود. بنابراین تصمیم گرفتم مکان داستانم را جای دیگر، مثلاً یونان، قرار دهم و کتاب را با نام مستعار منتشر کنم. طرحم این بود که ابتدا کتاب را به زبان دانمارکی، آلمانی یا فرانسوی درآورم و سپس بدهم به زبان اسپانیایی «ترجمه» کنند. چند تن از دوستان نویسنده ام آمادگی خود را برای یاریِ من در انجام این کار اعلام کردند تا فرزند من به جایی که تعلق دارد پا بگذارد و رشد کند؛ در سرزمین خودش.
«ساکنان اردوهای کار اجباری در شیلی نمایش هایی را روی صحنه می آورند که هرچند خود نوشته اند، اما آن ها را به نویسندگان بیگانه ای که وجود خارجی ندارند نسبت می دهند. اگر آن ها از درون سیم های خاردار می توانند دست به چنین کارهایی بزنند چرا من، که از آزادی نسبی برخوردارم، از بیرون این سیم ها به کار مشابهی دست نزنم؟»
اما این کار به دلایلی انجام نشد و کتاب به همان زبان اسپانیایی منتشر گردید.
ناپدیدشدگان تلاش گروهی زن روستایی را در یونان تصویر می کند که در دوران اشغال آلمانی ها به مقاومت دست می زنند و با سروان فاشیستی که، از سوی فرماندهان آلمانی خود، اداره امور روستای آن ها، لانگا، را برعهده دارد، مقابله می کنند. بدین ترتیب دورفمان واقعه ای را که در کشورش، شیلی، روی می دهد جهان شمول می کند، واقعه ای که در هر جا و در هر زمان برای هر آدمی ممکن است پیش بیاید. اگر دیروز این رویداد در شیلی، در السالوادُر، در افریقای جنوبی و در فیلیپین رخ می داد، چه کسی می داند که فردا در سرزمینی دیگر دامن آدم های دیگر را نگیرد؟ تنها با اندکی تخیل می توان نام آدم ها و نیز نام صحنه ها را تغییر داد و آن وقت است که به راستی موی بر تن آدم راست می شود.

اصفهان، مردآویج
تابستان ۱۳۶۶

ناپدیدشدگان چاپ دوم زنان گمشدگان است. کتاب زنان گمشدگان را ظاهراً به دلیل عنوان آن، که ماجراجویانه به نظر می رسد، بیشتر کسانی خریدند که به رمان هایی از این دست علاقه مندند. از این رو، مترجم درصدد برآمد نام آن را به ناپدیدشدگان تغییر دهد تا کتاب جایگاه راستین خود را پیدا کند.



فصل یک

۱

سروان گفت: «این لگوری پیر باز پیدایش شد؟»
«بله قربان. خودش است.»
«خودش است. از همین می ترسیدم. به اش بگو من نیستم.»
«گفته ام، قربان. گفته ام که شما نیستید.»
«خوب؟»
«با اجازه شما، جناب سروان، می گوید منتظر می ماند تا بیایید بیرون.»
«مگر نگفتی که من نیستم؟ خودت گفتی که.»
«می گوید منتظر می ماند، می گوید این جا فقط یک در دارد و شما از همان دری که وارد شده اید بیرون می روید. حرفش این است، جناب سروان.»
«جسد چی؟ این حرف و نقل ها زیر سر این جسد است.»
«هنوز همان جاست، جناب سروان.»
«زن ها چی؟»
«زن ها هم هستند، جناب سروان، هنوز همان جا هستند. کنار رودخانه.»
«همه اش زیر سر این جسد است، این جسد بی پدر و مادر. یک جسد دیگر. همه اش زیر سر همین است، نظرت چیست؟»
«هر طور شما بفرمایید، جناب سروان.»
«هر طور شما بفرمایید، هر طور شما بفرمایید! از خودت نظری نداری؟ خودت نمی توانی فکر کنی و حرف بزنی؟ هر طور شما بفرمایید، هر طور من بفرمایم! می پرسم چی فکر می کنی؟»
«بله، قربان، همه اش زیر سر این جسد است. این خانم ادعا می کند مایکل آنخِلوس(۱) است. ادعا می کند که زنش است.»
سروان پیش از پاسخ دادن سیگاری بیرون آورد و روشن کرد.
«زن؟ خانم زنِ این جسد بوده؟»
«این طور می گوید، جناب سروان.»
«اگر هنوز چشمش به او نیفتاده، چطور ادعا می کند که زنش است؟»
«خبر ندارم، قربان. اگر می خواهید از خودش بپرسید.»
«هنوز که نرفته کنار رودخانه؟»
«نه، جناب سروان، هنوز نرفته. همین که از حضور جسد آگاه شد یکراست آمد این جا. درست مثل دفعه پیش.»
سروان برخاست و کنار پنجره رفت. آن پنجره بی لکه تنها چیز تمیزی بود که تا فرسنگ ها به چشم می خورد. بیرون، حتی در این ساعتِ بعدازظهر، گرما هوا را می خشکاند، آماس می کرد و خفقان آور می شد. دختر کوچکی همراه یک الاغ گذشت. هر دو آهسته آهسته رفتند و ناپدید شدند. گرد و خاکی که از عبور آن ها برخاسته بود آرام آرام چرخید و بر زمین نشست. گویی هیچ گاه کسی از آن جاده نگذشته بود.
سروان جویده جویده گفت: «دخمه کثافت! پُستِ من باید به این دخمه لجن درمالِ کثافت بیفتد. تو مال همین اطرافی دیگر، هان؟» پاسخ این پرسش را از قبل می دانست. سروان گئورگاکیس(۲) پیش از این که واحد را در اختیار او بگذارد جزئیات را موبه مو برایش توضیح داده بود. فیلیپ کاستوریا(۳)، مالک بیش ترِ آبادی، که خانه و زندگی اش در آن سَرِ کوهستان بود، گماشته را از دل و جان در اختیارش گذاشته بود. اما او در طول این دو هفته نخواسته بود به این پرسش بیندیشد، نخواسته بود بی نظمی و اختلالی را در این نقطه ناشناس، که نظر خوشی نسبت به مهمان نداشتند، بپذیرد. و حالا از دهانش پریده بود.
«مال همین اطرافم، جناب سروان. من در ده دوازده فرسخی همین جا به دنیا آمدم. پشت آن تپه. آقای کاستوریا مرا استخدام کرده، شاید به شما گفته باشند.»
سروان منتظر ماند تا او ادامه دهد، اما گماشته توضیح دیگری نداد. سروان گفت: «ده دوازده فرسخی.» گرما و نور شدید را فرو برد، گرما و نور شدیدی که از پنجره می تابید، از دیوارهای سفید بی روزن، زیر آفتاب، از درخت های سروِ بی حالی که قشری خاک نرم و سفید رویشان را پوشانده بود و برکت نسیمی را انتظار می کشیدند و حتی از سایه های سفید. «پس می شناسی شان. این مردم را می شناسی. نکند نمی شناسی؟» «تا حدودی، جناب سروان.»
«تا حدودی؟»
«من با آن ها فرق دارم، جناب سروان. با اجازه شما، جناب سروان، فکر نمی کنم تا آخر عمر این جا ماندگار بشوم.»
سروان سرش را برنگرداند.
«پس این جا برای تو هم دخمه لجن در مال کثافته؟»
«من خیال ندارم تا آخر عمر این جا زندگی کنم، قربان. اگر منظورتان این است.»
«خیلی خوب، فعلاً دو کار برای من انجام می دهی. اول این که پنکه را روشن می کنی. این کار را اول انجام می دهی. بعد می روی بیرون و به این لگوری پیر حالی می کنی که من خیال ندارم او را ببینم، چون برای این کار وقت ندارم، امروز و فردا فرصت سر خاراندن ندارم. و تو کله اش فرو می کنی که به نفع خودش است راهش را بگیرد و برود خانه اش به گوسفندها یا نمی دانم هر کاری که دارد برسد. چون فقط به این شرط است که من پوتین هایم را کثیف نمی کنم. روشن شد؟»
«بله، قربان.»
گماشته به سوی میز رفت و پنکه را روشن کرد. سروان صدای فرفر پروانه را شنید و چند ثانیه بعد وزش ِ تندِ هوایی گرم را بر شانه های عرق کرده اش احساس کرد و رضایت خاطری یافت. با عزم جزم و در حالی که دست ها را پشت کمر برده بود، قدم زنان به سوی میز رفت.
درست در این لحظه گماشته در را گشود. سروان برای لحظه ای جسم سیاهپوش را در اتاق انتظارِ به هم ریخته دید که درگوشه ای کز کرده است. قیافه او را به یاد آورد، قیافه ای که در طول اولین و تنها گفت و گوی آن ها، درست در فردای روزی که قدم به آن جا گذاشته و تصدی هنگ را برعهده گرفته بود، چشم از او برنداشته بود. دو هفته از آن روز گذشته بود، دو هفته در این روستای ویران و فراموش شده، به نظرش غیرواقعی می رسید. قرار بود یک روز را تعطیل کند، به دیدن خانواده کاستوریا برود و ساعت هایی را از نعمت تمدن برخوردار گردد. تحمل این زندگی را نداشت.
در بسته شد.

نظرات کاربران درباره کتاب ناپديد شدگان «مجموعه شاهکارهای کوتاه»