فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب خاطرات سرد

کتاب خاطرات سرد

نسخه الکترونیک کتاب خاطرات سرد به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب خاطرات سرد

کسی کنارم نشست. گرمای تنش را حس کردم. فکر کردم نجواست اما الینا بود. چادرش را جمع کرد. شلوار جین آبی از زیر چادر بیرون زد. دست عریانش را به طرفم گرفت، گفت: «کمک می‌خواهی؟» ترسیدم، گفتم: «خودت را خوب بپوشان ممکن است خطرناک باشد! این‌جا همه...» دست‌هایش را برد زیر چادر و دوباره پرسید: «زخمی شدی؟» جنگ ویران می‌کند و تا دوردست‌ها را به گلوله و شیون و هجرت در می‌نوردد. فواد و نجوا رانده‌شدگانِ عراقِ روزگارِ صدام، در نیمه راه از مادرِ ایرانی نیز جدا می‌مانند و.... و اکنون آنچه هست خاطراتی است سرد که در دوردست اروپا نیز می‌سوزاند و به فراموشی و خاموشی تن درنمی‌دهد.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.03 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۶۷ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب خاطرات سرد

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فصل اول

هر وقت با حسین حرف می زنم، می گوید: «اگر برگردی، دیوانه ای فواد!» نمی دانم، در بد برزخی گیر کرده ام. گاهی که الینا بی حوصله و خسته است، با خودم می گویم، برمی گردم. اما همین که پا از در خانه بیرون می گذارم و آدم ها را می بینم، یا ماکسی، سگ کوچک الینا، از سر و کولم بالا می رود، آن وقت آرامش این جا من را از تصمیمم منصرف می کند.
از هر تغییری، هر چند کوچک، نفرت دارم. یکی از این تغییرات، آمدن ما از خانه شرون به آپارتمان الینا بود. وقتی الینا حالش بهتر شد، گفت: «دیگر می توانیم برویم خانه خودمان!»
قبل از آن، به خاطر بهبودی الینا یا، به قول شرون، برای فراموش کردن خاطرات بدش، در خانه مادر الینا زندگی می کردیم. وقتی پیرزن دست دور گردن الینا می انداخت و می بوسیدش، دلم می گرفت. آرزو می کردم جای الینا باشم.
مادر الینا می گفت: «ولی تو که بچه من نیستی.»
انتظار نداشتم او این قدر بی ملاحظه باشد اما...
به هر حال، خانه شرون را بیش تر از این جا دوست داشتم. حالا در آپارتمان الینا حوصله ام سر می رود. شرون برنامه روزانه داشت و من را هم در کارهایش سهیم می کرد: خرید کردن، تمیز کردن باغچه و بیرون بردن ماکسی برای تخلیه.
الینا هم ترجیح می داد در آن بعدازظهرهای طولانی با من در باغچه جلو خانه کار کند. علف های هرز را در می آوردیم یا شمشادها و کاج ها را هرس می کردیم. اگر باران می آمد، برنامه تغییر می کرد. معمولاً بعد از این که با ماکسی به خانه برمی گشتم، یا سه تایی فیلم نگاه می کردیم، یا به استخر می رفتیم. اما، در آن تابستان داغ، کم تر پیش آمد وقتمان را طور دیگری پر کنیم. آن قدر در باغچه کار کردیم که روزی بالاخره الینا صدایش درآمد:
«باغچه از اتاق خوابمان هم تمیزتر شده!»
به پیشنهاد شرون قرار شد عصرها به کتابخانه برویم و طرح جالبی برای باغچه از کتاب های باغبانی پیدا کنیم. تا کتابخانه مرکزی راه زیاد بود. پای پیاده نمی شد تا آن جا رفت. این شد که شرون از من خواست دوچرخه ها را تعمیر کنم.
وقتی دوچرخه ها را از انبار بیرون می آوردم برای شرون تعریف می کردم که تابستان ها مجبور بودم کار کنم و حسین همیشه می گفت که شرمنده است. شرون داشت پیراهنی را کوک می زد، آخرهایش بود، از بالای عینکش نگاهم کرد و گفت: «مثل این که خیلی لوست کرده.» بعد کمی نوشید و اضافه کرد: «هوا خیلی گرم شده، تا حالا تابستانی به این گرمی نداشتیم. هوای عراق خیلی گرم است؟»
سرم را به نشانه آره تکان دادم. داشتم به یکی از دوچرخه هایی که فرمانش بلند و گرد بود نگاه می کردم؛ تمام بدنه اش زنگ زده بود. گفتم که بنزین لازم دارم. شرون خندید، گفت: «باید کمی با خودت می آوردی.»
آخر سر هم با چشم غره هایش نشان داد از تعمیر دوچرخه ها راضی نیست.
روزهای آخر فصل مدام به کتابخانه رفتیم و هر روز بیش تر از بیست کتاب را زیرورو کردیم. به نظرم کمی مسخره بود. به شرون گفتم: «اگر باغچه من بود همه را یکروزه ردیف می کردم.»
شرون عینکش را برداشت و به چشم هایم خیره شد: «خوب!»
فردایش به جای کتابخانه به فروشگاه گیاهان خانگی رفتیم. الینا نیامد؛ حوصله نداشت. در عوض من خوشحال بودم؛ چون تا آن روز بجز کتابخانه و یکی، دو فروشگاه مواد غذایی جایی را ندیده بودم. اول تصورم این بود که به یک گل فروشی معمولی می رویم اما وقتی خودم را در جنگل کوچکی دیدم، گیج شدم. شرون می خواست خرید کند؛ سی شاخه گل با گلبرگ های درشت، بیست شاخه گل کوچک، ده درختچه و... نمی دانستم میان گل های رنگی و گلدان های آویزان یا پیچک ها کدام مناسب ترند. شرون نیشخند زد. یاد پدرم افتادم و مزرعه های وسیع گندم و باغ انگور... یاد نجوا افتادم. فکر کردم، الان چه کار می کند. با خودم گفتم: «برمی گردم!» اما به محض این که به خانه رسیدیم و شرون چای خوش عطر انگلیسی به دستم داد، همه چیز یادم رفت.
با این که شرون به من محبت می کرد، جای خالی خیلی چیزها را احساس می کردم.
و همان شب بود که الینا گفت: «می رویم خانه خودمان.»
روز اول الینا خودش را روی تخت پر از لباس انداخت و با خوشحالی گفت: «راحت شدیم ها!»
همسایه ها وقتی فهمیدند الینا برگشته برای خوشامدگویی آمدند. پیرمرد ساکن آپارتمان روبرویی دسته گل بزرگی برایمان آورد. همسایه طبقه بالایی هم یک بطری آورد و تا غروب پیش ما ماند. وقتی الینا من را معرفی کرد، گفت: «پس سوغات آن جاست.» چشم های سبز خندانش به دل می نشست. صحبت او و الینا گل انداخت. من را به کلی فراموش کرده بودند. فکر می کردم، ای کاش خانه شرون می ماندیم. پیش او آن قدر سرم گرم می شد که احساس دلتنگی نمی کردم. صدای خنده الینا و پیرمرد در همه آپارتمان می پیچید.
در بالکن را باز کردم. دو درخت کاج بالکن باید هرس می شدند. گل های گلدان ها خشک شده بودند و روی صندلی ها خاک نشسته بود. رفتم از حمام آب آوردم و گلدان ها را آب دادم، صندلی ها را تمیز کردم. به انبار رفتم تا قیچی باغبانی را بردارم. به هر زحمتی بود قیچی را لابلای وسایل انبار پیدا کردم. دفترچه ای هم کنار قیچی بود که نمی دانستم چیست. هر دو را برداشتم و آمدم. صدای الینا و پیرمرد همسایه قطع شده بود. تا در را باز کردم الینا از آشپزخانه بیرون آمد. چشم هایش از مستی خمار شده بود. بی اعتنا زل زد به دفترچه و قیچی دستم: «پیدایش کردی؟ فکر کردم ناراحتت می کند برای همین...» لبخندی زد: «نجوا گفت...» مست بود و نمی توانست حرفش را تمام کند. دوباره برگشت به آشپزخانه. وقتی برای هرس کردن درخت ها به بالکن برگشتم از دیدن سرخی افق روی شیروانی های زنگ زده بیش تر دلم گرفت. در را بستم و پرده ها را کشیدم.
الینا مسئول بخش فرهنگی شهرداری است. هر روز تا آمدن او در خانه تنها هستم. اگر هوا آفتابی باشد، توی بالکن می نشینم و با همسایه دیوار به دیوار حرف می زنم. انگلیسی را فوت آب است. اما هیچ وقت لذتی از این صحبت ها نمی برم؛ من را بیش تر یاد قدیم ها می اندازد.
از وقتی به این خانه آمده ایم، یکی، دو بار با قطار به دیدن شرون رفته ام. یک بار قدم زنان تا مرکز شهر رفتیم. انگار آدم دیگری بود. از دل و دماغ افتاده بود. دفعه آخر وقتی از او جدا می شدم تا برگردم، با دقت سر تا پایم را برانداز کرد و پرسید: «چرا با الینا آمدی این جا؟ یعنی عاشقش شدی؟»
به او نگفتم جواب دادن به این سوال سخت است. به او نگفتم خودم هم درست نمی دانم چرا. به او نگفتم حتی یادم رفته زمانی گلناز را دوست داشتم و به قول نجوا شاید دلیلی بود برای فرار از خودم. حتی این را هم به او نگفتم که یک سال زمان زیادی نیست اما من خیلی عوض شده ام. این البته برای آدم هایی مثل حسین و عطیه پذیرفتنی نیست اما... اما فکر می کنم نجوا من را بفهمد... نجوا... چرا حسین هیچ وقت چیزی از او نمی گوید؟
از آن روز به بعد دیرتر از خواب بیدار می شوم. تمایلی به صبحانه خوردن با الینا ندارم. در را به روی خودم می بندم و می نویسم، آن قدر که ماکسی می آید به در پنجول می کشد. الینا زیاد پاپی ام نمی شود. کاری به کارم ندارد. نمی داند چقدر ممنونش هستم.
فرار کردن چاره کار من نیست اما خسته ام، خسته. گذشته مثل دودی سیاه همه جا با من است.
زیر دوش آب ولرم می ایستم. چند دقیقه، چند ساعت، نمی دانم.
توی رختکن نگاهم به چیز عجیبی مثل عطف کتاب می افتد که گوشه ای از آن از زیر رخت های چرک بیرون مانده. رخت ها را کناری می زنم. همان دفترچه ای است که در انبار پیدایش کرده ام. برمی دارم، ورق می زنم. نوشته های نجواست. حال غریبی به ام دست می دهد. فکر می کنم، این دفترچه، این گذشته یکدفعه از کجا سر در آورده.
توی بالکن، روی صندلی می نشینم، سرتاپایم می لرزد. دفترچه را باز می کنم و می خوانم:

گویا این سرنوشتم است
نمی فهمید!
نمی فهمند هر بار که به دکتر می رویم، ساختمان های بلند رویم سر خم می کنند. همه آدم ها با نگاه های عصبی به چشم هایم زل می زنند. دکتر از همه بدتر است. می گوید که من ضعف اعصاب دارم. دلم می خواهد فریاد بزنم. فریاد بزنم که می خواهم پیش فواد باشم. می خواهم وقتی از مادر می گویم با حوصله به حرف هایم گوش کنند، حرف را عوض نکنند.
حرف را عوض نکنید!
مادر را بیش تر از پدر دوست داشتم. با این که دائم مراقب فواد بود و عبداللّه را در آغوش می کشید، دوست داشتم تمام کارهایش را تقلید کنم. دلم می خواست همه بگویند که شبیه مادرم هستم. هر وقت می خواست جایی برود، می رفتم از زیر تخت طرز لباس پوشیدن و بزک کردنش را تماشا می کردم. هنوز که هنوز است چشم های سیاه و گیرایش را به خاطر دارم. پوستش با کرم هایی که می زد از برگ گل هم لطیف تر می شد. گاهی دایه نشمیه را صدا می زد تا با کمک او موهایش را بالای سرش جمع کند.
خاطراتم مثل آب روان است. مثل قطره های باران است که توی مشت نمی ماند. برای همین است که نمی توانم از حسین و عطیه مخفیشان کنم.
حالا که فواد نیست بیش تر یاد گذشته می افتم. از نگاه های عطیه می خوانم که از من خسته شده. هر وقت از مادر می گویم عطیه حرف را عوض می کند. انگار به خاطره مادر حسودی اش می شود. از نگاه های نگران حسین خسته ام. فکر می کند من فواد را نبخشیده ام. دیروز عطیه به حسین می گفت که من نمک نشناسم، خوبی به من نیامده. از پشت در حرف هایشان را شنیدم. جرئت نکردم بگویم من با خاطراتم زندگی می کنم نه با شما. زمان از نظر من دیگر حرکتی نمی کند؛ ثابت است. برای همین هم چیزی از این پانزده، شانزده سال را که پیش عطیه و حسین بودم به خاطر ندارم. گیرم که من و فواد را آن ها بزرگ کرده اند ولی اگر از دست من ناراحتند، باشند. حتی بیش تر وقت ها فراموش می کنم که در ایران زندگی کرده ام.
دکتر و عطیه و حسین دائم از پدر می پرسند. می دانم اگر بگویم او رفت و دیگر ندیدیمش حرفم را باور نمی کنند. اما این حقیقت دارد. من هیچ وقت روزی را که پدر به بغداد رفت فراموش نمی کنم. چون همه بدبختی های ما از همان روز شروع شد.
آن روز می خواستند موهایم را کوتاه کنند. وقتی دیدم مادر زیر دست آرایشگر نشسته، به تاکستان فرار کردم. پدر هنوز نیامده بود. می ترسیدم به پدر بگویم که می خواهم موهایم را بلند نگه دارم. پدر اول هر تابستان می داد موهای من و فواد را کوتاه می کردند... تاکستان مامن من بود. برگ های سبز انگور روی خاک سر خم کرده بودند. خوشه های انگور با نظم و فاصله های یکنواخت آویزان بودند. کشاورزانی که روی زمین های ما کار نمی کردند همه جا چو انداخته بودند که پدر قصد دارد با این انگورها شراب بیندازد. دست هایم را روی گوش هایم گذاشته بودم و گریه می کردم و صدای گریه ام لحظه به لحظه بلندتر می شد. یکدفعه سایه ای سایه ام را پوشاند. پدر بود که خنده کنان پرسید: «کی جرئت کرده دختر من را اذیت کند؟»
بغض راه گلویم را بسته بود. لحظاتی طول کشید تا بتوانم حرف بزنم. پدر سرم را بغل کرد، گرمی تنش به من جرئت بخشید تا بگویم که نمی خواهم موهایم را کوتاه کنم. پدر از ته دل خندید. صورت آفتاب سوخته ای داشت و چین های ریزی اطراف چشم ها و دهانش بود. فکر کردم، پدر چه زود پیر شده. گفت: «تو موهایت را کوتاه نکن!»
دوان دوان از تاکستان به خانه برگشتم. نشمیه کنار در منتظرم بود. سرش داد زدم که بیخودی منتظرم شده، من مو کوتاه نمی کنم. نشمیه غرغرکنان گفت که خیلی پررو شده ام. به او دهن کجی کردم و دویدم بالا. در این فاصله پدر به خانه برگشته بود. مادر مدام دور و برش می پلکید، غرغر می کرد و گلویش را می خاراند. آن قدر گلویش را خاراند که خراش برداشت. به پدر گفت که نرود. پدر خندید، سعی کرد دلداری اش بدهد. خواست مادر را بغل کند اما مادر خودش را کنار کشید. پدر اخم کرد. یک جفت جوراب توی ساک دستی اش انداخت. بعد مادر بغلش کرد و موهایش را بوسید. شاید می خواست از دلش در بیاورد. صورت مادر را نمی دیدم؛ پشت پدر ایستاده بود، ولی صدای گریه اش را می شنیدم. پدر سرش را پایین انداخت، گفت: «امشب مهمان داری، و الا می بردمت.» بعد زیرزیرکی نگاهش کرد، پرسید: «سرهنگ هم می آید؟»
مادر سر بلند کرد، آهی کشید و باز به گریه افتاد. وقتی من را در درگاه اتاقشان دید، یکدفعه گریه اش برید، چشم غره رفت گفت: «مگر صد دفعه نگفتم تو اتاق کسی سرک نکشید؟»
پدر آمد طرف من، دستی به موهایم کشید، گفت: «بچه های خوبی باشید. تو و فواد دیگر بزرگ شده اید!» بعد خودش را از دست مادر رها کرد و از پله ها پایین رفت. آخرین باری بود که صدای پایش در سرسرا پیچید. از لای نرده های راهرو دیدم پدر دستی به شانه راننده زد، سوار شد و اتومبیل حرکت کرد. نشمیه کاسه ای آب پشت سرشان ریخت. نیم رخ پدر در رقصی از نور پیدا و پنهان شد. مادر همان طور که با عجله پله ها را پایین می آمد دستی به سرم کشید. داشت می رفت. فریاد زد بنز را از گاراژ بیرون بیاورند.
نیمه های شب به خانه برگشت، پاورچین به اتاقمان آمد. فواد خواب بود. مدتی بدون حرکت ایستاد و به ما نگاه کرد، بعد یکدفعه گریه اش گرفت و از اتاق بیرون رفت.
صبح، من و فواد، بی خبر از خطری که لحظه به لحظه به ما نزدیک می شد، بعد از خوردن صبحانه تصمیم گرفتیم به جای رفتن به بیشه سر از کارهای عبداللّه در آوریم. عبداللّه چند وقتی بود بعد از صبحانه به سرداب می رفت. به ما می گفت می رود موش بگیرد. باور نمی کردیم. ترسوتر از این حرف ها بود.
مادر در سالن طبقه پایین نشسته بود. عینک دسته صدفی اش را روی صفحه ای از مجله آلمانی مد بالا و پایین می برد. کاسه زانوهایش در دامن مشکی جا انداخته بود.
توی سرداب، پشت قفسه های مربا قایم شدیم. عبداللّه به سر وقت ظرف سرشیر رفت. سرشیر را هر روز یکی از کشاورزان برایمان می آورد و، طبق خواسته مادر، تا موقع عصرانه در سرداب می گذاشتند تا خراب نشود. عبداللّه نصف سرشیر را روی تکه ای از نان جو ریخت، روی یکی از خمره ها نشست و با خاطری آسوده همه را خورد.
فواد گفت: «به رویش نیاوریم تا فردا یک نقشه حسابی برایش بکشم.»
عبداللّه دست هایش را به هم مالید و از سرداب بیرون رفت. یادم می آید دست هایش شبیه دست های پدر بود؛ کشیده و سبزه، با ناخن های گرد. فواد بیش تر شبیه من بود. دست های ظریف و سفیدی داشت. پدر همیشه او را به خاطر جثه کوچک و صورت دخترانه اش مسخره می کرد. نشمیه می گفت پدر می خواهد از فواد مرد بسازد. فواد شاید برای همین به عبداللّه حسادت می کرد.
از سرداب که بیرون آمدیم، از دور دیدیم جیپی جلو در خانه ایستاد و چند سرباز از آن پیاده شدند. لحظه ای با تعجب به هم نگاه کردیم. فواد دوید و من هم به دنبالش. مثل او نمی توانستم از روی بوته ها بپرم. دامنم به خارها گیر می کرد. صدایش زدم، نشنید یا نخواست بایستد. سعی کردم تندتر بدوم ولی پایم پیچ خورد و افتادم. یکدفعه فواد ایستاد. فکر کردم صدایم را شنیده. منتظر بودم برگردد اما ایستاده بود و قدم از قدم برنمی داشت. خواستم دوباره صدایش کنم که دیدم از پنجره اتاق خواب مادر، روسری قرمزی رقص کنان پایین آمد. کمی بعد هم چند دست لباس سیاه و مقداری لوازم آرایش از پنجره به بیرون پرت شد. درد پایم یادم رفت. دویدم. راه طولانی تر شده بود. هر چه تندتر می دویدم انگار خانه دورتر می شد. پنجره های اتاق های دیگر هم باز شده بود. بین چیزهایی که از پنجره پرت می شد کیف مدرسه و خرس سفیدم را دیدم. فریاد زدم: «نکنید، تو را خدا نکنید، بابام خانه نیست!»
وقتی رسیدم دیدم مادر روی کاناپه نشسته. خدمتکار گریه کنان دنبال سربازها می دوید تا بلکه چیزی از دستشان دربیاورد. نشمیه را صدا زدم. توی آن هیاهو صدایم گم شد. افسری پشت کاناپه ایستاده بود؛ سبیل چخماقی داشت و آدامس می جوید. چند مدال روی سینه اش بود. دستم را گرفت و به زور کنار مادر نشاند و با لحنی تمسخرآمیز گفت: «به زودی می فرستیمت بروی خانه ات.»
گفتم: «ولی خانه ما همین جاست!»
خندید. از دیدن دندان های زردش چندشم شد. نفهمیدم فواد کجا رفت. گریه ام گرفته بود. سرم را روی دامن مادر گذاشتم. نه دستی به سرم کشید و نه حرفی زد. سرم را از روی دامنش برداشتم و با تمام قدرت نشمیه را صدا زدم. افسر آدامسش را به یک لپش داد و دوباره خندید.
از طبقه بالا صدای کتک کاری می آمد. خدمتکار دوید طبقه بالا. ناگهان سروکله فواد بالای پله ها پیدا شد. سربازی پشت گردنش را گرفته بود؛ کشان کشان آوردش پای پله ها، و از همان جا هلش داد پایین. از ترس نفسم بند آمده بود. مادر نه نگاهش کرد و نه حرفی زد؛ به گلدان بگونیای گوشه اتاق زل زده بود. یک لحظه موهای مجعد عبداللّه را از لای پرده های توری دیدم که پیچید سمت پله های انباری. فواد کنارم نشست. دست هایم را گرفت. دستش سرد بود. نفس نفس می زد. آرام به اش گفتم که از افسر چه شنیده ام. جوابی نداد. پرسیدم: «ما را کجا می برند؟ زندان؟»
«نمی دانم ولی همه طلاهای مامان را از پشت کمد برداشتم.»
از کارش وحشت کردم. افسر آدامسش را ترکاند. فواد دست هایم را طوری فشرد که دردم آمد. نگاهم به سقف افتاد. تکه ای از گچ بری کنار آینه ها فرو ریخت. از فواد پرسیدم: «دیدی؟»
جواب نداد.
گچ بری ها شروع کردند به آب شدن. مثل بستنی که زیر آفتاب آب بشود. یواش یواش از سقف می آمدند پایین. همهمه بیش تر شده بود. یکی را کتک می زدند. صدای جیغ زنی می آمد که انگار داشت می دوید. حالا آینه ها داشتند آب می شدند. لوستر بزرگ می چرخید. صدایی از پشت سرم می آمد؛ کسی داشت حرف می زد. وقتی برگشتم نگاهش کنم، نور عجیبی چشمم را زد. سایه های محوی پشت نور جابجا می شدند؛ می دویدند، به هم برخورد می کردند، فریاد می زدند، در هم می آمیختند، زمین می خوردند. صدای فواد از دور می آمد: «نجوااا!... نجوااا!»
نور کم کم از بین رفت. کف یک وانت دراز کشیده بودم. فواد بالای سرم بود و زنی پوشیده در چادری سیاه آن طرف تر نشسته بود. فریاد زدم: «پس مامان؟!»
فواد با دست زن را نشان داد. کف آهنی وانت پشتم را می سوزاند. آفتاب نمی گذاشت صورتش را خوب ببینم. فواد سرم را روی پایش گذاشت؛ گریه می کرد، می گفت: «مامان هیچی نمی گوید!»
نشمیه هن هن کنان خودش را انداخت توی وانت. تا ما را دید لبخند زد. تا آن روز نمی دانستم نشمیه دندان ندارد. فواد از او پرسید: «ما را کجا می برند؟»
«می برندتان ایران، ناراحت نباش مامانت آن جا زیاد فامیل دارد، بابایت هم می آید.»
سربازی بالا آمد و از نشمیه پرسید، چرا سوار شده. نشمیه خنده کنان با لحنی نرم گفت: «اخی، من هم ایرانی ام! گفتم حالا که...»
سرباز امان نداد؛ با لگد به جان نشمیه افتاد. نشمیه التماس می کرد که نزند. سرباز مدام فریاد می کشید: «کذاب! کذاب!»
بعد پشت گردنش را گرفت و برد تا از وانت پیاده اش کند. نشمیه تقلایی کرد تا خودش را رها کند: «فقط از خانم خداحافظی کنم، اجازه بده اخی!»
سرباز هلش داد طرف مادر. نشمیه به ما اشاره کرد. خودم را به طرف مادر کشیدم. نشمیه دو طرف چادر را باز کرد. مادر نگاهی به ما انداخت و باز هم حرفی نزد. نشمیه مادر را بغل کرد. هیکل لاغر و ظریف مادر در چادر نشمیه گم شد. صدای نشمیه را شنیدم که گفت: «خانم، تمام سندها را پیچیدم تو این تکه پارچه، بگیریدش.» بعد تک تک بغلمان کرد. هیچ وقت آغوشش این گرمی را نداشت. صورتش را با دست هایش پوشاند، گفت: «شجاع باش! مواظبِ...»
سرباز باز پس گردنش را گرفت و هلش داد. وقتی از وانت پایین می رفت، تندی از جایم بلند شدم و صدایش زدم. سرباز برگشت و گفت: «مادر ق...»
پاهایم، مثل وقتی که خواب می رود، مور مور شد. کف وانت نشستم، آرزو کردم کاش هرچه دیده ام خواب باشد. دو طرف چادر مادر با باد ملایمی تکان می خورد. تکه پارچه لوله شده ای لغزید و زیر پایش افتاد. فواد فورا آن را برداشت و زیر پیراهنش قایم کرد.
وانت با صدا و تکان زیاد به راه افتاد. دهاتی ها جلو خانه جمع شده بودند. از بالای سر آن ها خانه را می دیدم. سربازی به درش قفل بزرگی زد. پیرمردی با بالِ چفیه عرق صورتش را پاک می کرد. شاید هم گریه می کرد، چه می دانم. انگار همه مرد و بچه بودند. زنی بین آن ها نبود. بچه ها مثل همیشه دنبال ماشین ندویدند. بعضی از مردها دامن دشداشه هایشان را با دست جمع می کردند، به آرامی از جلو وانت کنار می رفتند و راه می دادند. بعد از این که همه آدم ها را پشت سر گذاشتیم، سرعت وانت بیش تر شد. از دور صدای کیل کشیدن زن ها را شنیدم.
خیابان های خاکی ده را رد کردیم تا به جاده برسیم. از سنگینی هوا کم شده بود. باد چادر مادر را بیش تر تکان می داد. خانه های کاهگلی ده دور و دورتر می شد. سرم به شدت درد می کرد، نور چشم هایم را می زد. دوباره کف وانت دراز کشیدم.
کم کم غم جای ترس و وحشت را گرفت. چشم های نشمیه، صورت پدر و حال مادر...
صدای آهسته مادر از خلال زوزه وانت می آمد؛ آواز مسخره ای را می خواند که جیم یادمان داده بود.

There was farmer's dog... His name is Bingo!

تا وقتی هنوز پدربزرگ خیلی پیر نشده بود جیم سالی یکی، دو بار می آمد. فواد خیلی به او علاقه داشت. جیم قرار بود طرز تله گذاشتن برای گربه ها و کبوترها را یادش بدهد. می گفت در وطنش با این تله ها خرگوش می گیرند. دفعه آخری که آمد پدربزرگ سر پدر داد زد: «نگفتم به زن نباید رو داد!» پدر نگاه غیظ آلودی به مادر انداخت. مادر مظلومانه گفت: «من خیلی تنها هستم. باهاش فقط حرف زدم.» پدربزرگ دست جیم را گرفت و به خانه خودش برد که آن طرف ده بود. فواد مدام بهانه اش را می گرفت. یک بار صدایش را بالا برد. پدر چشم غره رفت و به تمسخر گفت: «تله برای مامانت بود یا گربه ها؟» مادر بلند شد رفت به آشپزخانه. اما دوباره برگشت و فریاد زد: «زندگی کردن با تو یک کابوس است سهراب، یک کابوس. من از این ده متنفرم!» پدر با خونسردی گفت: «این درد دل را برای آن مردیکه هم کردی؟ او که عاشق این جاست!»
با مادر دم گرفتیم. تصنیف بچگانه مسخره ای بود. افسر و سرباز خنده شان گرفته بود. یکدفعه مادر به هق هق افتاد؛ با دست اشک هایش را پاک کرد، ما را به سینه اش چسباند، به زور لبخند زد گفت: «درست می شود. پدرم قبل از مرگش خانه نزدیک امامزاده را به اسمم کرده، سهراب هم برمی گردد، من مطمئنم، اگر من تک و تنها، این جا، تو این غریبه ها دوام آوردم و خوشبخت شدم چرا شما در ایران...» بعد یکدفعه دور و برش را نگاه کرد و سراغ عبداللّه را گرفت.
من و فواد، هر دو همزمان گفتیم: «عبداللّه!؟»
با گوشه چادر عرق صورتش را گرفت. فکر کرده بود عبداللّه را جلو سوار کرده اند. از جا بلند شد. زد به شیشه. افسر سر را برگرداند و شکلکی در آورد. انگار تشر زده باشد سر جایمان بنشینیم. مادر محکم تر زد به شیشه: «هی عوضی، بچه ام کجاست؟»
وانت رفت توی خاکی و ایستاد. افسر پیاده شد و در را به هم کوبید. مادر سراسیمه پایین پرید. شنیدم که اول با او حرف زد و بعد فحش داد.
از وانت پیاده شدم. مادر روی زمین افتاده بود و صورتش خاک آلود بود. افسر هنوز داشت آدامس می جوید و می خندید. سرباز آن طرف تر ایستاده بود و با پاهایش ور می رفت. مادر تکان نمی خورد. فواد جلو دوید و سر مادر را بلند کرد. کفی سفید از گوشه لب مادر سرازیر شده بود. افسر با خنده گفت: «چه مادری!»
راننده هم پیاده شد. با اخم ته سیگارش را روی زمین انداخت گفت: «حالا باید تو این گرمای صاحب مرده برگردیم...»
«به ما چه؟ می خواست بچه گور به گوری اش را بیاورد بیندازد بالا.»
سرباز لب گزید، گفت: «این جوری که نمی شود...»
افسر با عصبانیت به شانه اش زد: «اعتراضی داری؟ خودت جوابگو می شوی؟»
سرباز قدمی عقب رفت: «نه... قربان... نه!»
از گرد و خاک چرخ های وانت سرفه گرفته بودیم. راننده خندید گفت: «چه آدم های ناز نازی ای هستند؟ تو را خدا پسره را نگاه کن، عین جوجه است!»
مادر سرش را تکانی داد و چشمانش را باز کرد. حرفی نزد. کشان کشان خودش را به افسر رساند و پاهایش را بغل گرفت: «تو را به خدا، راهی نیامدیم که... اگر برگردیم جبران می کنم.»
افسر با پوتین سربازی اش چنان لگد به دست مادر زد که مادر از درد به خودش پیچید، ولی نه ناله کرد و نه پای افسر را ول کرد: «التماست می کنم... بچه ام خیلی کوچک است!»
سرباز لب هایش را لیسید. افسر اسلحه را از شانه پایین انداخت و نفس بلندی کشید. راننده دوباره سیگاری آتش زد. عرق از سر و رویش می ریخت. تکیه داد به وانت و زیر لب خنده کنان گفت: «قربان می خواهی یک ایرانی این جا بماند که چی؟ چه آدمی؟ بچه اش را جا گذاشته!»
فواد چشم در چشم راننده جلو رفت. راننده پکی به سیگار زد: «چیه بچه پررو؟» زیرپوش سفیدش را با دست داد بالا و به شکم بزرگش اشاره کرد: «یک بچه این توست، خیلی بیایی جلو، تو را هم می خورم!»
مادر پاهای افسر را ول کرد. رو به راننده گفت: «شما خودتان بچه دارید، نه؟»
راننده زیرپوشش را پایین تر کشید. نگاهش به مادر آزارم می داد. گفت: «آره دارم، بدم نمی آید یکی دیگر هم داشته باشم. تو چی، هان؟!»
مادر خودش را با چادر پوشاند. پاهایش لرزید و دوباره به زمین افتاد. افسر خندید. سبیل های کلفتش جلو دهانش را گرفته بود: «اگر بخواهی... دِ نگاهش کن!»
سرباز نزدیک تر رفت. خواست دست مادر را بگیرد. مادر دستش را پس کشید: «برو کنار... برو!»
افسر دستی به سبیلش کشید. راننده پاهایش را خاراند. سرباز از مادر دور شد رفت به افسر چیزی گفت که من نشنیدم. افسر با لحن آمرانه اش به سرباز گفت: «برو تو هم بنشین عقب مراقب باش یکدفعه وسط راه خودشان را پرت نکنند پایین!»
سرباز با سر اسلحه به ما اشاره کرد که سوار شویم. فواد خواست به مادر کمک کند. افسر سرش داد زد: «برو سوار شو کره خر.» سرباز پشت گردنش را گرفت و به طرف وانت هلش داد. راننده پشت فرمان نشست. فواد خواست از ماشین پیاده شود، برود کمک مادر اما سرباز جلویش را گرفت گفت که دردسر درست نکند. کمی بعد مادر بی صدا خودش را بالا کشید. سرباز بلند شد و جایش را به او داد. وانت عقب عقب رفت، تا به خاکریزهای جاده خورد، دور زد و برگشت. کنار مادر نشستم و دست روی گونه اش گذاشتم. مادر دستم را گرفت و لبخند زد. روی گردنش به جای گردنبند زمردی که پدر بعد از رفتن جیم برایش خریده بود، دو خراش عمیق خونی بود. خراش ها را نوازش کردم. گفت که درد می گیرد. با این حال، برایمان از حوض بزرگ وسط خانه پدربزرگ در ایران گفت. از گلدان های شمعدانی که دور تا دور حوض می گذاشتند و از پنجره های بزرگ رو به آفتاب. گفت مدرسه در چند قدمی خانه است و لازم نیست با ماشین و راننده به مدرسه برویم. بعد آهی کشید و از برادرش گفت که خیلی مهربان است. من از دایی ها خوشم نمی آمد. پدربزرگ الرشید همیشه می گفت که حق مادرمان را خورده اند و حتی حالش را نمی پرسند.
وارد یک جاده فرعی شدیم. خانه های کاهگلی از دور پیدا بود. بوته های خار همه زمین های اطراف جاده را پوشانده بود. بجز زوزه وانت هیچ صدایی شنیده نمی شد. یک گله گوسفند کنار جاده می چریدند ولی از چوپان اثری نبود. سگ گله دورتر ایستاده بود. دهانش از گرما باز مانده بود و له له می زد.
به اولین خانه ده که رسیدیم، یک دسته کلاغ قارقارکنان آسمان را سیاه کرد. مادر از صدای ناگهانی کلاغ ها تکان خورد. شاید از خواب سنگینی پرید. وارد جاده آسفالته که شدیم، مادر دست هایش را از دست من بیرون کشید و از جایش بلند شد. چادر از سرش افتاد. موهای بلند سیاهش وز کرده بود. من و فواد هم از جایمان بلند شدیم. جلو در خانه غلغله بود. انگار تمام ده آن جا بودند؛ توی باغچه ها، کنار استخر، روی پله ها و مهتابی. بعضی ها حرف می زدند، بعضی ها گوش می دادند. مادر زیر لب غرغر کرد. دیگر گلی کنار استخر دیده نمی شد. سنگ های مرمر دور استخر پر از گلبرگ های پرپر شده بود. صدای شیون از دل جمعیت به گوش می رسید. بچه ها دنبال هم می دویدند و سروصدا می کردند. زن ها کیل می کشیدند.
وانت توقف کرد. اول سرباز پایین پرید. بعد هم ما پیاده شدیم. بچه ها تا مادر را دیدند، لابلای جمعیت غیبشان زد. آن جا هم مثل بیابان سکوت شد. مادر با عجله دهاتی ها را کناری زد و به طرف خانه راه افتاد. دنبالش دویدم. عبداللّه روی پله های مهتابی دراز به دراز خوابیده بود. سر را به نرده های مرمری تکیه داده و چشم ها را بسته بود. نشمیه با چشم های قرمز به سر و صورت خود می زد. مادر کنار عبداللّه زانو زد، موهایش را نوازش کرد، گفت: «پاشو عبداللّه جان، ما داریم می رویم مسافرت... پاشو!»
عبداللّه تکانی نخورد.
مادر صدایش بلندتر شد: «الان چه وقت خوابیدن است، خودت را لوس نکن، من بابات نیستم، می زنمت ها!» از نشمیه خواست تا بغلش کند اما نشمیه از جا تکان نخورد و رویش را برگرداند. مادر زهرخندی زد، گفت: «خدا نکند بزرگی از کسی برگردد.» عبداللّه را بغل گرفت. سر عبداللّه یک وری روی شانه مادر افتاد و لباس مادر را خونی کرد. مادر دست های خاکی عبداللّه را در دست هایش گرفت، گفت: «چقدر سرد است! نشمیه تو را به خدا...»
باد خشکی لباس های بلند مردان را تکان داد. دنیا از تب و تاب افتاد؛ حرکات کند شد. مادر را دیدم که عبداللّه را بغل کرده و به طرف من می آید. به من نزدیک شد آن قدر که تمام سیاهی چادرش جلویم را گرفت. دنیا لحظاتی سیاه شد و بعد زمینه ای به رنگ آبی آسمانی اطراف آن را گرفت. مادر به طرف استخر رفت. فواد را صدا زدم که زیر دست و پا له نشود.
مردی کنارم زمزمه کرد: «خدا به فریادشان برسد!»

نظرات کاربران درباره کتاب خاطرات سرد