فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب فرار کن خرگوش

کتاب فرار کن خرگوش

نسخه الکترونیک کتاب فرار کن خرگوش به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب فرار کن خرگوش

وقتی طنابی را می‌پیچید و همچنان به پیچیدن ادامه می‌دهید، طناب سرانجام شکل اصلی‌اش را از دست می‌دهد. وقتی هری کل داستان اکلس را می‌شنود، انگار چیزی محکم در دلش حلقه می‌شود. نمی‌داند به اکلس چه می‌گوید؛ فقط توده‌های کالاها و بسته‌های پسِ ویترین‌هایِ آن سوی درِ باجه تلفن را می‌بیند. در گوشه‌ای از فروشگاه مواد بهداشتی با خط سرخ نوشته شده پارادیکلورو بنزِن. تمام مدتی که سعی دارد حرف‌های اکلس را درک کند، مدام این کلمه را می‌خواند. درست وقتی که داستان اکلس را به تمامی می‌شنود، درست در لحظه حضیض زندگی‌اش، زنی چاق به پشت پیشخوان می‌آید و دو شیشه از آن ویتامین‌ها می‌خرد. در حال بلعیدن قرص به محیط بیرون از فروشگاه و زیر نور خورشید پا می‌گذارد. قرص را می‌خورد تا آن حلقه در درونش رشد نکند و نفسش را نگیرد. روز گرمی است، اولین روز تابستان؛ حرارت از کفِ زمین به صورت عابران می‌زند. زیر نورِ سفید چهره‌های عابران حالتی آمریکایی دارد، چشمانی که پلک‌هایشان به هم نزدیک شده و دهان‌هایی که باز مانده‌اند، طوری که انگار می‌خواهند واقعیتی بسیار هولناک و بی‌رحمانه را به او بگویند.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 2.78 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۹۷ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب فرار کن خرگوش

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

این کتاب ترجمه ای است از:
Rabbit, Run
John Updike
Random House, 1996.

پسرها دور تیر تلفنی که تخته و حلقه به آن نصب شده، بسکتبال بازی می کنند. پاها، فریادها. پاهاشان سنگریزه های پراکنده در کوچه را می کوبد و فریادهاشان هوای مرطوب ماه مارس و آسمان آبی آن سوی سیم ها را می شکافد. هری خرگوش(۱) حین عبور از کوچه با کت و شلوار می ایستد و تماشایشان می کند؛ با بیست و شش سال و دو ماه و سه روز سن دیگر از او گذشته است. با آن قدِ بلند شباهتی به خرگوش ها ندارد، اما این لَقَب را به خاطر پهنای صورت سفید و روشنی چشمان آبی و لرزش عصبی زیر بینیِ ریزش وقتی سیگار به لب می گذارد به او داده اند. مثل بقیه در نوجوانی صاحب این لقب شده. می ایستد و فکر می کند، بچه ها به سمتش می آیند، در این سِن همیشه آدم را دوره می کنند.
حضورش پسرها را معذّب می کند. زیر چشمی به هم نگاه می کنند. به خاطر دل خودشان بازی می کنند، نه نمایش دادن برای مردی بالغ که با کتِ چهار دکمه قهوه ای در شهر دوره افتاده است. همین مسئله هم از نظرشان مضحک است، همین که مردی بالغ کوچه را پیاده گَز کند. پس ماشینش کجاست؟ سیگارش قضیه را شوم تر کرده. یعنی این هم یکی از همان مردهاست که به بهانه پول و سیگار بچه ها را به پشت کارخانه یخ سازی می برند؟ از این جور داستان ها زیاد شنیده اند، اما باکیشان نیست؛ آن ها شش نفرند و او یک نفر.
توپ به حلقه می خورد و از فراز سر آن شش نفر پَس می جَهَد و زیر پای مردِ تنها به زمین می افتد. توپ را با چنان سرعتی می قاپد که همه حیران می مانند. زیر نگاه خیره و خاموش آن ها با چشمان نیم بسته به پسِ ابر آبی دود حشیش نگاه می کند، سایه ای تیره و غیرمنتظره مثل دودکش در برابر آسمان بعدازظهر بهار، پاهایش را با احتیاط قرص می کند و با حالتی عصبی توپ را جلوی سینه اش تکان می دهد، دستی سفید و پهن روی توپ و دستِ دیگر زیر آن، و صبورانه آن را می گرداند تا توپ تعادل پیدا کند. روی ناخن های انگشتانش لکه های بزرگی هست. بعد انگار توپ به سمت یقه راست کتش می خزد و با خم شدن زانوانش به روی شانه اش می سُرَد و پرتاب می شود. بعید است توپ وارد تور بشود. از زاویه پرتاب شده است، اما به سمت تخته نمی رود. توپ را به سمت تخته پرتاب نکرده. توپ یکراست به داخل تور می افتد و با نجوایی زنانه مثل سیلی بر صورت تور فرو می آید. با غرور فریاد می زند: «هِی!»
یکی از بچه ها می گوید: «شانسی.»
جواب می دهد: «مهارت.» و می پرسد: «هِی، اشکالی نداره منم بازی کنم؟»
جوابی در کار نیست، فقط نگاه های حیرت زده و احمقانه. هری خرگوش کتش را درمی آورد، به دقت تا می کند و آن را روی درِ تمیزِ سطل آشغال می گذارد. پشت سرش دوباره صدای خش خش پارچه های جین بلند می شود. به دنبال توپ وارد معرکه می شود، توپ را با ظرافت از میان دستان ضعیف و بند انگشتان چرک یکی از بچه ها درمی آورد و مال خود می کند. همان حس قدیمی به سراغش می آید، بدنش مثل چرمِ کش آمده سخت و منقبض می شود و بازوانش پر در می آورند. انگار دستش را در عمق سالیان گذشته فرو می کند تا این سختی و انقباض را لمس کند. بازوانش خودبخود بالا می روند و توپ لاستیکی از بالای سرش به سمت تور شناور می شود. چنان مطمئن است که وقتی توپ به تور نمی رسد و به زمین می افتد، پاک حیران می ماند. یک آن با خود می گوید که شاید توپ بدون برخورد به تور گل شده باشد. می پرسد: «هِی، من تو کدوم تیمم؟»
دو پسر بی هیچ حرف و سخنی لخ لخ کنان به سمت او می روند. چهار نفر دیگر هم در تیم مقابل می ایستند. هری خرگوش از همان آغاز بازی آوانتاژ می دهد و در سه متری تور می ایستد، اما باز هم منصفانه نیست. هیچ کس در قید و بندِ ثبت امتیازها نیست. سکوت زهردار بچه ها آزارش می دهد. بچه ها با کلمات کوتاه به همدیگر نِدا می دهند، اما جرئت ندارند با او حرف بزنند. در ادامه بازی احساس می کند بچه ها، عصبی و خشمگین، پی اش می دوند و سعی می کنند به او پشت پا بزنند، اما هنوز هم دَم نمی زنند. خواهان این احترام نیست، می خواهد به آن ها بگوید که مسن شدن چیز عجیبی نیست، خطری ندارد. ده دقیقه بعد یکی دیگر از پسرها هم به تیم مقابل ملحق می شود، به این ترتیب، می مانند هری خرگوش و یک بچه در مقابل تیمی پنج نفره. از این شش نفر این پسرِ کوتاه قد که بدنِ ترکه ای اش در مقایسه با بچه های دیگر معذّبش کرده، از همه عالی تر است؛ کلاهی بافتنی با منگوله های کاموایی سبز به سر دارد که گوش هایش را پوشانده و تا روی ابروهایش آمده و حالت ابلهانه ای به چهره اش داده است. بسکتبالیست مادرزاد است. طوری بدون گام برداشتن به طرفین حرکت می کند که انگار به واسطه یک معجزه، نرم و آرام بر سطح زمین می سُرَد، همه این ها نشانه نبوغ اوست. قبل از حرکت طوری تامل می کند که معلوم است اگر بخت یارش باشد، به زودی قهرمانِ بی چند و چونِ دبیرستان می شود؛ هری خرگوش این راه را طی کرده است. مدارج پیشرفت را یکی یکی طی می کنید و بعد به اوج می رسید و همه هلهله می کنند؛ با ابروهای خیس از عرق نمی توانید درست ببینید. صداها در اطراف می پیچند و شما را به اوج می برند، و بعد از دبیرستان می روید، از همان آغاز فراموش نمی شوید، فقط از دبیرستان می روید، و خوشی و آرامش و آزادی را احساس می کنید. حالا دیگر از دبیرستان بیرون رفته اید و به نحوی در جهان بیرون حل شده اید، و همچنان رو به اوج دارید، تا عاقبت به دنیای بزرگ ترها می پیوندید، بزرگ ترهایی که همیشه سایه شان بر سرِ آن ها سنگینی می کند؛ دنیایی که به دلیلی عجیب و غریب ابری و تیره و تار است. فراموشش نکرده اند، بدتر از این، اصلاً اسمش را هم نشنیده اند. با این حال، هری خرگوش در دوره برو بیایش در سرتاسر ناحیه معروف بود؛ در سال سوم دبیرستان یک دوره مسابقه رده ب راه انداخت و رکوردی ثبت کرد که در سال چهارم خودش آن را شکست، رکوردی که تا چهار سال بعد، یعنی همین چهار سال پیش شکسته نشد.
یک دستی، دو دستی، زیر شانه ای، پا تخت، از خارج محور، با پرش و سِت گل می زند. توپِ کم باد و نرم بلند می شود. از این که دستانش هنوز با مهارت گذشته شان بیگانه نشده اند به وجد می آید. انگار از چنگ غم و حزن دیرینه خلاص شده است. اما وزنش زیاد است و نفس کم آورده است. از این که واداده ناراحت می شود. وقتی پنج پسر تیم مقابل شروع می کنند به غُر زدن و پا کند کردن، و بچه ای که با او برخورد می کند نیز با چهره ای درهم از جا بلند می شود و از زمین بیرون می رود، فورا دست از بازی می کشد و می گوید: «باشه، آقا پیره می ره، سه تا هورا بکشین.» بعد به پسر هم تیمی اش، همان کلاهْ منگوله ای می گوید: «به امید دیدار قهرمان.» تَهِ دلش از پسرک سپاسگزار است، و پسرک هم بعد از ترشرویی دیگران، بدون طرفداری و حمایت از او، با تحسین نگاهش می کند. بازیکن های بالفطره خوب می دانند. کل مسئله احساسی است که در قضیه نهفته است.
کتِ تا شده اش را برمی دارد و حین دویدن و دور شدن آن را مثل نامه در یک دست می گیرد. به آن سوی کوچه می رود، آن سوی کارخانه متروک یخ سازی با تیرِ غلتک های چوبی و پوسیده اش بر روی سکوی فرو ریخته بارگیری. سطل های آشغال، درهای گاراژ و حصارهای توری مرغدانی که از روی ساقه های گل های پژمرده می گذرند. ماه مارس است. هوا از عشق سبک شده است. همه چیز از نو آغاز می شود؛ هری خرگوش از پَسِ طعم ترش دود سیگار، مزه فرصت تازه را در هوا حس می کند، بسته سیگار را از جیبِ برآمده پیراهنش در می آورد و بی آن که در ضرباهنگ گام هایش تغییری بدهد، آن را به بشکه ای در باز می اندازد. از فرط لذتی که از درونش می جوشد، لب بالایی اش را می گزد. کفش های جیر بزرگش با گام های بلندِ او از فراز ریگ های پراکنده در کوچه جست می زنند و می گذرند.
دویدن. در انتهای کوچه به خیابان می پیچد: ویلبر استریت(۲) در شهر کوچک مانت جاج،(۳) در حومه بروئر،(۴) پنجمین شهر بزرگِ پنسیلوانیا. به سمتِ نوک تپه می دود. از راسته خانه های بزرگ، دژهایی کوچک از بتون و آجر با درگاه هایی از شیشه های رنگی و پَخ و پنجره هایی پُر از گل و گلدان می گذرد. در نیمه راه به ردیف دیگری از ساختمان ها می رسد، شهرکی که یکباره در دهه سی ساخته شد. خانه های چوبی مثل راه پله از دامنه تپه به بالا امتداد یافته اند. دیوارِ حدودا دو متری هر خانه دو طبقه در بالای سقف خانه پایینی دو پنجره دارد، با فاصله زیاد مثل دو چشم حیوانات و پوشیده از تخته و توفال های رنگارنگ. نمای خانه ها از تخته های چرک و کثیف است، تخته هایی که زمانی سفید بوده اند. ده دوازده خانه سه طبقه هم هست که هر کدام دو در دارند. درِ هفتمی خانه اوست. پله های چوبیِ جلویِ در پوسیده و فرسوده اند؛ زیر پله ها در گوشه ای پر از گِل و آشغال، اسباب بازی گمشده ای می پوسد و به تدریج نابود می شود. دلقکی پلاستیکی. سرتاسر زمستان آن را همان جا دیده، اما همیشه فکر می کرده عاقبت بچه ای آن را برمی دارد.
هری خرگوش در راهروی غرق در سایه مکث می کند، به نفس نفس افتاده است. بالای سر، لامپی با نور محو و تار روشن است. سه صندوق پستی حلبی و خالی از رادیاتوری قهوه ای رنگ آویزانند. درِ خانه همسایه طبقه پایینی در آن سوی سالن، درست مثل چهره آدمی آزرده و ترشرو، بسته است. همان بوی همیشگی که هرگز منبعش را کشف نکرده به مشامش می رسد؛ گاهی انگار بوی کلم پیچ است، گاهی هم مثل دمِ زنگار گرفته بخاری، و بعضی اوقات نیز بوی چیزی نرم که پنداری در دلِ دیوارها می پوسد. از پله ها به سمت خانه اش می رود، طبقه بالا.
در قفل است. کلید را که در قفل فرو می کند، دستش می لرزد و انگار نبضش تحت فشاری غیرمعمولی می تپد. فلز بر روی فلز کشیده و خراشیده می شود. در را که باز می کند، می بیند همسرش روی صندلی راحتی نشسته است، یک لیوان کوکتل هم به دست دارد و به صفحه تلویزیونی که صدایش را کم کرده خیره شده است.
می گوید: «این جایی، در برای چی قفله؟»

نظرات کاربران درباره کتاب فرار کن خرگوش

فکر می کنم برای هر ادیب دوستی خواندن این رمان پیش از مرگ واجب باشه.میدونم اهالی ادبیات از صبر و حوصله ی والایی برخوردار هستند پس حتما این کناب رو که جزئی ترین مسائل رو با ظرافت و حوصله به نگارش در آورده شده را در اولویت قرار بدهند و مطالعه کنند.
در 1 سال پیش توسط