فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مورسو، بررسی مجدد

کتاب مورسو، بررسی مجدد

نسخه الکترونیک کتاب مورسو، بررسی مجدد به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب مورسو، بررسی مجدد

کتاب «مورسو، بررسی مجدد»‌نوشته کامل داود، نویسنده الجزایری است. این مهترین اثر داود است که جوایز متعددی چون جایزه گنگور را برای او به ارمغان آورده است.
این کتاب ادامه رمان مشهور «بیگانه»‌ اثر آلبر کامو است.
شخصیت اصلی این رمان مورسو نام دارد که همان قهرمان رمان بیگانه است،‌ مرسو، او قبل از هرچیز، معرف شکلی از زندگی است که مطلقاً از هر نسبتی با جهان اطرافش معاف شده است و در بی‌تفاوتی و بی‌قیدی محض سپری می‌شود.
میان مرسو و هر چیز دیگری در جهان، از خبر مرگ مادر تا امکان محکومیت به مرگ، «هیچ» رابطه‌، تأثیر و تأثری وجود ندارد. و این امحاء رابطه، ناتوانی از درگیری عاطفی و فقدان تأثر تا مرز محو شدن نیروی درونی صیانت از نفس و انتفای میل به بقا پیش می‌رود.
یک بی‌تفاوتی تام و تمام، یک بیگانگی بی‌قید و شرط، یک کوری مطلقاً سفید، درست همان حالتی که رشته اعصاب بینایی چند ثانیه پس از خیره شدن به خورشید تجربه‌ می‌‌کنند، و هنگام آن اشیاء درهم می‌روند و مرزها رنگ می‌بازند. مرسو تجسم چنین حالت و وضعیتی است، نمونه‌ای مثال‌زدنی از سردی و کرختی و بی‌اعتنایی مطلق که قبل از هرچیز در خود طبیعت و جریان طبیعی امور وجود دارد و می‌توان آن را در تابش نامشروط، کور و بی‌تفاوت آفتاب بر همه چیز و بر هر کس دید.
رمان با این سطرها شروع می‌شود:
«امروز مامان زنده است. ولی شاید می‌توانست خیلی چیزها را تعریف کند. بر خلاف من که از بس این داستان را با خودم تکرار کرده ام، دیگر چیزی از آن یادم نمانده.
می‌خواهم بگویم، داستان برمی‌گردد به حدود پنجاه سال پیش. این ماجرا اتفاق افتاده و راجع به آن خیلی حرف زده‌اند. مردم هنوز هم درباره‌اش حرف می زنند. اما فقط از یک مرده یاد می‌کنند. می بینی!
خجالت هم نمی‌کشند، آخر در آن ماجرا دو نفر مردند. بله دو نفر!»

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.85 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۴۵ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب مورسو، بررسی مجدد

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱

امروز مامان هنوز زنده است.
دیگر حرفی نمی زند. ولی شاید می توانست خیلی چیزها تعریف کند. برخلاف من که از بس این داستان را با خودم تکرار کرده ام، دیگر چیزی از آن یادم نمانده.
می خواهم بگویم داستان برمی گردد به حدود پنجاه سال پیش. این ماجرا اتفاق افتاده و راجع به آن خیلی حرف زده اند. مردم هنوز هم درباره اش حرف می زنند. اما فقط از یک مُرده یاد می کنند. می بینی؟ خجالت هم نمی کشند؛ آخر در آن ماجرا دو نفر مُردند. بله، دو نفر. چرا اسمی از آن یکی نمی آورند؟ اولی بلد بود ماجرایش را طوری تعریف کند که جنایتش را فراموش کنند، اما دومی بدبخت بی سوادی بود که انگار خدا فقط او را خلق کرده تا گلوله بخورد و روی خاک بیفتد. آدم بی نام و نشانی که حتی فرصت نکرد اسمش را بگوید.
الآن همه چیز را برایت می گویم: دومین مُرده، یعنی همان که کشته شد، برادرم بود. چیزی ازش به جا نماند. فقط من مانده ام تا جایش بنشینم توی این بار و حرف بزنم و منتظر تسلیتی باشم که هیچ وقت کسی به من نمی گوید. می توانی به این قضیه بخندی. یک جورهایی کار من همین است: گوشه دنجی می نشینم و سکوت می فروشم و همزمان سالن خالی می شود. برای همین این زبان را یاد گرفتم تا باهاش حرف بزنم و بنویسم؛ تا جای یک مُرده حرف بزنم و کمی پیِ حرف هایش را بگیرم. قاتل داستانش را خیلی خوب نوشت و معروف شد. من هم توی این فکرم که ادای او را دربیاورم. این زبان، زبان او بود. برای همین می خواهم همان کاری را بکنم که توی این کشور همه بعد از استقلال الجزایر انجام دادند: دانه به دانه آجرهای خانه های قدیمی مهاجرنشین های فرانسوی را بردارم و از آن ها خانه ای برای خودم بسازم، زبانی برای خودم. حرف های قاتل و اصطلاحاتش مال و اموال بی صاحبِ من هستند. از طرفی مردم کشورم کلماتی را یاد گرفتند که دیگر مال هیچ کس نبودند؛ حالا یا آن ها را روی ویترینِ مغازه های قدیمی، توی کتاب های کهنه و رنگ و رورفته یا روی صورت ها می بینیم، یا به کلماتی تغییر شکل پیدا کرده اند که در زبان دورگه نامانوسی در دوره استعمارزدایی به وجود آمده.
پس خیلی وقت است که قاتل مُرده و زمان زیادی هم از مرگ برادرم گذشته، اما نه برای من. می دانم، بی صبرانه می خواهی سوال هایی بکنی که ازشان متنفرم. اما ازت می خواهم که با دقت به حرف هایم گوش بدهی، بالاخره خودت می فهمی. آخر این داستان، معمولی نیست. داستانی است که از آخر شروع می شود و به اول می رسد. مثل یک دسته ماهی آزاد که خلاف جریان آب شنا می کند. تو هم مثل بقیه مجبوری این داستان را همان طوری بخوانی که نویسنده اش تعریف کرده. آن قدر خوب می نویسد، تو گویی کلماتش از فرط دقت مثل سنگ های تراش خورده اند. قهرمانت آدمی بود که در مورد جزئیات خیلی جدیت به خرج می داد و تقریبا ریاضی وار وصفشان می کرد. حساب و کتاب هایی تمام نشدنی داشت با قلوه سنگ ها و سنگ های معدنی. دیده ای چطور می نویسد؟ انگار برای حرف زدن درباره شلیک گلوله از هنر شاعری استفاده می کند! دنیای تمیزی دارد، تو گویی با روشنی صبحگاه کنده کاری شده، دقیق، رک و راست، با رایحه عطر و افق های دید. تنها سایه اش، سایه «عرب ها»ست، چیزهای محو و نابجایی که از «جایی دیگر» آمده اند، مثل اشباحی که در هر زبانی، با صدای فلوت می آیند. به خودم می گویم باید هم به ستوه بیاید از دورِ خود چرخیدن توی کشوری که بود و نبودش در آن علی السویه بوده. قتلی که او مرتکب شد مثل قتل عاشقی بود ناامید از زمینی که می خواست تصاحب کند. بیچاره، حتما خیلی رنج کشیده! بچه جایی باشی که هیچ وقت نتوانند محل تولدت را توی شناسنامه ات بنویسند.
من هم یک نسخه از کتابش را خوانده ام. مثل تو و میلیون ها آدم دیگر. از همان اولش همه چیز دستگیرت می شود: او اسمی آدمیزادی دارد، برادرم اسمی همین طوری. شاید می توانست صدایش بزند «ساعت چهارده»، همان طور که آن یکی کاکاسیاهش را «جمعه» صدا می زد. یک وقت از روز جای یک روز هفته. ساعت چهارده خوب است. زوج(۱) در عربیِ الجزایری یعنی دو، دو تایی، من و او، دو برادر همسان از نظر آن هایی که قصه این داستان را می دانند. یک عربِ مختصر مفید که از نظر فنی شخصیتی ناپایدار دارد، فقط دو ساعت زندگی می کند و هفتاد سال آزگار همان طور مُرده می ماند، حتی بعد از خاکسپاری اش. زوج، برادرم، مثل زیرلیوانی است: با این که کشته شده همه به او با اسمی در حد باد هوا و دو عقربه ساعت اشاره می کنند، هنوز هم که هنوز است، باید تیری از طرف یک فرانسوی به سویش شلیک بشود تا مرگ خودش را جلو چشم همه بیاورد، فرانسوی ای که نمی دانسته روزش را چگونه بگذراند و چه کند با باقی دنیایی که روی گُرده اش گذاشته اند.
حتی هنوز هم! وقتی این ماجرا را توی ذهنم مرور می کنم، عصبانی می شوم. حداقل هر بار که توان کافی برای زنده ماندن دارم. آن مرد فرانسوی نقش مُرده را بازی کرد و راجع به از دست دادن مادرش و این که چطور مُرده، حرف زد و بعد درباره این که چطور زیر آفتاب بدنش وا رفته و بعد چطور معشوقه اش را از دست داده و بعد چطور رفته کلیسا تا ببیند خدایش بدن انسان را رها کرده و بعد چطور بالای سر جسد مادرش و خودش تا صبح بیدار مانده و الی آخر. خدایا! چطور می توانیم کسی را بکشیم و مرگش را غصب کنیم؟ برادر من تیر خورد نه او! موسی نه مورسو! این طور نیست؟ چیزی مرا مات و مبهوت کرده. هیچ کس، حتی بعد از استقلال الجزایر، دنبال اسم آن قربانی نگشت، دنبال آدرسش، جد و آبادش، این که شاید چند تا بچه داشته. هیچ کس. همه دهانشان باز ماند در مقابل زبان فرانسه و نثر تمام عیار نویسنده اش که به هوا وجوهی الماس گون می داد. همه با تنهاییِ قاتل همذات پنداری و عمیق ترین تسلیت ها را نثارش کردند. الآن چه کسی فامیلی واقعی موسی را می داند؟ کی می داند کدام موج او را تا دریایی کشاند که با پای پیاده آن را می پیمود، تنها، بدون مردم، بدون عصای سحرآمیز؟ کسی می داند موسی چی داشته؟ تپانچه، فلسفه یا آفتاب زدگی؟
موسی کیست؟ موسی برادر من است. این همان چیزی بود که می خواستم بهش برسم. چیزی را برایت تعریف کنم که خود موسی هیچ وقت نتوانست تعریف کند. وقتی درِ این بار را هل می دهی، نبش قبر کرده ای دوست من. آن کتاب توی کیفت هست؟ خب حرف گوش کن و اولین صفحاتش را برایم بخوان...
فهمیدی؟ نه؟ برایت توضیح می دهم. همین که مادرش مُرد، آن مرد، یعنی قاتل، دیگر سرزمینی نداشت و به بطالت و پوچی افتاد. رابیسون کروزوئه ای بود که فکر کرد با کشتنِ جمعه اش می تواند سرنوشتش را تغییر دهد، ولی فهمید که روی جزیره ای به دام افتاده و شروع کرد به لفظ قلم حرف زدن با خودشْ مثل یک طوطی خودخواه. «مورسوی بیچاره، کجایی؟»(۲) چند بار این کلمات را تکرار کن. کم کم آن قدرها هم به نظرت مسخره نمی رسد. قسم می خورم. برای همین ازت می خواهم این کار را بکنی. من آن کتاب را از حفظم، می توانم مثل قرآن از اول تا آخرش را از حفظ برایت بخوانم. این داستان را یک جنازه نوشته نه یک نویسنده. ما ماجرا را از زبان او شنیده ایم که آفتاب و نور خیره کننده رنگ ها اذیتش کرده بوده و درباره هیچ چیزی نظری نداشته جز در مورد آفتاب، دریا و سنگ هایی که قبلاً آن جا بوده اند. از همان اول، آدم احساس می کند دنبال برادرم بوده. در حقیقت، دنبالش می گشت، نه برای این که او را ببیند بلکه برای این که تا ابد او را نبیند. هر بار به این جریان فکر می کنم، این که او برادرم را نه با شلیک گلوله که با نادیده گرفتنش کشته، حالم بد می شود. می دانی، جنایت او نوعی بی قیدی باابهت بود. بعدش، همین بی قیدی تقریبا هر تلاشی را برای معرفی کردن برادرم به عنوان شهید ناممکن کرد. مدت زمانی بس طولانی از قتل گذشته بود تا شهید به شمار بیاید. پس از قتل، بین این دو زمان، برادرم متلاشی شده و آن کتاب موفقیتی به دست آورده بود که ازش خبر داریم. بعد، در ادامه، همه زحمت زیادی کشیدند تا ثابت کنند قتلی در کار نبوده، بلکه فقط به خاطر آفتاب زدگی بوده.
ها، ها! چه می نوشی؟ این جا بهترین نوشیدنی ها را بعد از مرگ می دهند، نه قبلش. آیین ها همین اند دوست من! تا چند سال آینده، فقط توی بهشت می شود باری پیدا کرد که درش همیشه باز باشد، بعد از پایان جهان.
قبل از آن که داستان را برایت تعریف کنم خلاصه اش را می گویم: مردی که نوشتن بلد است می زند یک عرب را می کشد، آن هم عربی که تا آن روز حتی اسم فامیلی هم نداشته، انگار اسمش را قبل از وارد شدن به صحنه به میخی آویزان کرده بود. بعد شروع می کند به توضیح دادن که این ها همه تقصیر آن خدایی است که وجود ندارد و به خاطر چیزهایی است که زیر آفتاب فهمیده و به خاطر نمک دریاست که مجبورش کرده چشم هایش را ببندد. ناگهان، قتل عملی مطلق می شود که تنبیهی در پی ندارد و پیشاپیش جنایت محسوب نمی شود، چون بین ساعت دوازده تا دو بعدازظهر، بین او و زوج، بین مورسو و موسی، هیچ قانونی وجود نداشته. بعد، در طول هفتاد سال، همه مردم دست به دست هم دادند تا بدن قربانی را هول هولکی ناپدید و جاهایی را که قتل در آن اتفاق افتاده بود به موزه ای غیرمادی تبدیل کنند. «مورسو»(۳) یعنی چه؟ «تنها می میرد؟»(۴) «احمق می میرد؟»(۵) «هرگز نمی میرد؟» برادرم توی این داستان هیچ حقی در مورد هیچ کلمه ای نداشت. همین جاست که تو هم مثل قبلی ها راه غلطی را پیش می گیری. پوچی. من و برادرم هستیم که پوچی را به دوش می کشیم، پوچی در دل سرزمینمان است، نه کس دیگری. خوب درکم کن! من نه از سر غم حرف می زنم و نه از سر خشم. من حتی عزاداری هم نکردم، فقط... فقط چه؟ نمی دانم. فکر کنم فقط دلم می خواست عدالت اجرا می شد. شاید با این سن و سال من مسئله به نظر مسخره می آید... اما قسم می خورم که راستش همین بود. منظورم عدالت است، نه عدالت دادگاه ها، بلکه عدالت در توازن و مساوات. تازه من دلیل دیگری هم دارم: می خواهم بروم پی کار خودم، بدون این که حتی یک شبح هم دنبالم بیاید. به گمانم بتوانم حدس بزنم چرا آدم کتاب واقعی می نویسد. نه برای این که مشهور شود، بلکه برای این که بهتر نامرئی شود و در عین حال ادعا کند که عصاره راستین عالم از آن اوست.
بنوش و از پنجره ها نگاه کن. انگار این کشور آکواریوم است. خب، خب تقصیر تو هم هست رفیق! کنجکاوی تو مرا تحریک می کند. سال هاست منتظرت هستم و اگر نتوانم کتابم را بنویسم، حداقل می توانم آن را برایت تعریف کنم، نه؟ مردی که می نوشد همیشه خواب کسی را می بیند که به حرف هایش گوش می کند. کار عاقلانه ای است که روزی این حرف ها را توی دفترچه ات یادداشت کنی...
ساده است: این داستان باید دوباره نوشته می شد، به همان زبان فرانسه، اما از راست به چپ. یعنی از بدنی شروع می شد که هنوز زنده است، از کوچه های تنگی که ما را به آخر داستان می برند، از اسم کوچک مرد عرب تا وقتی که گلوله بهش خورد. خب حالا من این زبان را تا حدودی یاد گرفته ام تا این داستان را به جای برادرم تعریف کنم که رفیق آفتاب بود. این ها به نظرت غیرواقعی می آیند؟ داری اشتباه می کنی. باید خودم این جواب را پیدا می کردم چون هیچ کس آن زمان که باید، به من جواب نداد. زبان را یاد می گیری و با آن حرف می زنی و یک روز آن زبان تو را تصاحب می کند؛ برای همین، کارش این می شود که به جای شما چیزها را تصاحب کند. زبان تمام دهانت را تصرف می کند مثل کاری که با دو عاشق دلداده در بوسه ای سیری ناپذیر می کند. کسی را می شناختم که نوشتن به زبان فرانسه را یاد گرفت چون روزی تلگرامی به دست پدر بی سوادش رسید که هیچ کس نمی توانست بخواندش؛ جریان برمی گردد به زمان قهرمان داستان تو و دوران استعمار. تلگرام یک هفته همان طور توی جیبش مانده بود و داشت پاره می شد. تا وقتی کسی پیدا شود و آن را برایش بخواند. توی آن تلگرام در سه خط مرگ مادرش را خبر داده بودند، جایی در کشور که هیچ عربی آن جا نبود. آن مرد به من گفت: «به خاطر پدرم یاد گرفتم بنویسم فقط به این دلیل که آن ماجرا دیگر پیش نیاید. هیچ وقت فراموش نمی کنم چقدر از دست خودش عصبانی بود. نگاهش از خاطرم نمی رود که از من کمک می خواست.» در واقع، دلیل من هم همین است. زود باش. شروع کن به خواندن، حتی اگر تمام آن توی ذهنم نوشته شده باشد. هر شب، برادرم موسی، معروف به زوج، از دنیای مردگان ظاهر می شود، بیخ ریش من داد می زند: «آهای هارون، برادرم، چرا کارت را رها کرده ای؟ من که خر نیستم، خدایا! من برادرت هستم!» یالا، معطل نکن، بخوان!
اول توضیح بدهیم: ما فقط و فقط دو برادر بودیم. خواهر هم نداشتیم، بر اساس آن رسوم مزخرفی که قهرمانت توی کتابش به خوردمان می داد. موسی از من بزرگ تر بود. سرش به آسمان می زد. قدش بلند بود، بله، به خاطر گرسنگی و قدرتی که خشم بهش می داد بدنی لاغر و استخوانی داشت. صورتی تکیده و لاغر، و دست هایی بزرگ که از من محافظت می کرد و چشم هایی بی رحم به خاطر سرزمینی که اجدادش از دست داده بودند. اما وقتی بهش فکر می کنم، یقین دارم که همیشه ما را دوست داشت، مثل مرده ها که چشمشان به ماست. یعنی با نگاهی که از بالا می آمد، بدون هیچ حرف بیخودی. تصویر چندانی از او یادم نیست. اما دوست دارم همان را با دقت برایت توصیف کنم. مثل همان روزی که خیلی زود از بازار محله مان، یا از بندر برگشت، آن جا عرق ریزان بارها را به دوش می کشید و آرام آرام راه می رفت. آن روز من را دید که داشتم با لاستیک کهنه ای بازی می کردم. آمد من را گذاشت روی شانه هایش و ازم خواست گوش هایش را بگیرم، طوری که انگار سرش فرمان خودرویی باشد. آن شادمانی ام را یادم هست که کاری کرده بود تا دستم به آسمان برسد، وقتی داشت لاستیک را می راند و از خودش صدای موتور درمی آورد. بویش را الآن حس می کنم. بوی تند سبزی گندیده و بوی عرقی که از عضلات و نفسش بالا می زد. تصویر دیگری هم یادم مانده، مربوط است به عید فطر، شب قبلش سر یک کار احمقانه کتکم زده بود و آن موقع هر دویمان ناراحت بودیم. روز عذرخواهی بود، به گمانم مرا بغل کرد، دلم نمی خواست غرورش را زیر پا بگذارد یا خودش را کوچک کند تا از من عذرخواهی کند حتی اگر محض رضای خدا باشد. یادم است که توانایی عجیبی داشت در بی حرکت ماندن دمِ در خانه مان، رو به دیوار همسایه ها، با سیگار و فنجان قهوه تلخی که مادرم درست کرده بود.
پدرم قرن ها پیش مرده بود، توی شایعاتِ آن هایی که می گفتند در فرانسه او را دیده اند، تکه تکه شده بود. فقط موسی صدایش را می شنید و برایمان تعریف می کرد توی خواب هایش به هم چه گفته اند. برادرم فقط یک بار او را دیده بود، آن هم آن قدر از دور که خودش هم شک داشت او بوده باشد. بچه بودم اما می دانستم بعضی روزها درِ شایعات باز می شد، بعضی روزها نه. وقتی برادرم موسی شنیده بود که از پدرم حرف می زنند، تند و آتشی برگشت خانه، از نگاهش آتش می بارید، زیرلب گپی طولانی با مامان زد که به دعواهای خشنی کشیده شد. من تو دعوا نبودم ولی اصل موضوع را می فهمیدم: برادرم سر مسئله ای نامعلوم از مامان دلخور بود و مامان به شکلی مبهم تر از خودش دفاع می کرد. روزها و شب ها پر از اضطراب بودند و عصبانیت و یادم است خیلی ترسیده بودم از این که موسی هم ما را بگذارد و برود. اما همیشه طرف های سپیده دم برمی گشت. مست بود و حسابی از طغیانی که کرده بود به خودش می نازید. انگار قدرت تازه ای گرفته باشد. بعد برادرم موسی مستی از سرش می پرید، انگار خاموشش کرده باشند. به خوابیدن رضا می داد و مادرم دوباره بر او مسلط می شد. کلی تصویر توی ذهنم مانده. فقط همین ها را می توانم تقدیمت کنم. یک فنجان قهوه، ته سیگارها و گیوه هایش. مامان داشت گریه می کرد. بعد فوری خودش را جمع و جور می کرد تا به زن همسایه که چای یا ادویه آورده بود لبخند بزند. آن قدر سریع از غم و ناراحتی اش می گذشت و به زن مودب و بانزاکتی بدل می شد که به صداقتش شک می کردم. همه چیز حولِ موسی می چرخید و موسی هم حولِ پدرمان که من هیچ وقت نشناختمش و جز اسم فامیلمان ارثی برایمان نگذاشته بود. می دانی آن دوران فامیلی مان چه بود؟ اولاد العسس. دقیق تر برایت بگویم پسران نگهبان. پدرمان توی نمی دانم چه کارخانه ای نگهبان بود. یک شب ناپدید شد. همین. این چیزی بود که می گفتند. درست بعد از تولد من، دهه ۱۹۳۰. برای همین همیشه او را توی تاریکی تصور می کنم که با اورکت یا دشداشه ای سیاه، یک گوشه کم نور کز کرده، حرف نمی زند و هیچ جوابی به من نمی دهد.
خب موسی خدایی ساده و کم حرف بود. به غولی می مانست با آن ریش انبوه و بازوانی که قادر بود گردن هر کدام از سربازهای فرعون های باستانی را بپیچاند. حالا می توانی درک کنی روزی که از مرگش و وضعیت کشته شدنش مطلع شدیم، نه احساس درد داشتم نه خشم. اول ناامید و دلسرد شدم، بعد حس بی حرمتی بهم دست داد، انگار به من فحش داده بودند. برادرم موسی که می توانست دریا را بشکافد حالا به شکل بی معنایی مرده بود، مثل یک سیاهی لشکر معمولی، در ساحلی که الآن دیگر نیست، نزدیک موج هایی که باید او را تا ابد معروف می کردند!
تقریبا هیچ وقت برایش گریه نکردم. فقط دیگر نگاهم به آسمان مثل قبل نبود. تازه، بعدها در آزادسازی الجزایر هم کاری نکردم. از پیش می دانستم این جنگ به پیروزی می رسد؛ از وقتی که نزدیکانم به خاطر ملال و آفتاب زدگی کشته شده بودند. از وقتی خواندن و نوشتن یاد گرفتم دیگر همه چیز برایم روشن شد. من مادرم را داشتم، در حالی که مورسو مادرش را از دست داده بود. او آدم کشت هرچند می دانستم همین کارش هم خودکشی بود. اما درست است، این ها همه برمی گشت به قبل از زمانی که صحنه روی چرخش نچرخیده و نقش ها عوض نشده بود. قبل از آن هنوز نفهمیده بودم ما، من و او، یاران یک سلول بودیم، در فضای بسته ای که در آن بدن ها چیزی جز کت و شلوار به حساب نمی آمدند.
پس داستان آن قاتل با آن جمله معروف «امروز مامان مُرد» شروع نمی شود، بلکه با چیزی شروع می شود که کسی تابه حال نشنیده، یعنی با جمله ای شروع می شود که آن روز برادرم موسی قبل از آن که برود بیرون به مادرم گفت: «امروز زودتر از همیشه برمی گردم.» یادم هست، آن روز، روزی بود بدون شایعات، یادت بیاور دنیای من و تقویم دوگانه او را: روزهایی با شایعاتی در مورد پدرم، و روزهایی بدون آن، روزهای سیگار کشیدن و دعوا با مامان و زل زدن به من مثل یک اسباب خانه که باید شکممان را سیر کند. در واقع من فهمیده بودم، من هم کار موسی را کردم: او جانشین پدرم شده بود، من هم جانشین برادرم شده بودم. ولی یک جا به تو دروغ گفتم، چون از خیلی وقت پیش به خودم هم دروغ گفته بودم. راستش تنها کاری که استقلال الجزایر کرد این بود که همه را هل داد تا نقش هایشان را عوض کنند. وقتی مستعمره نشین ها داشتند آن را استثمار می کردند و ناقوس کلیساها، درخت های سرو و لک لک ها را می آوردند و می بردند، ما اشباح این کشور بودیم. الآن؟ خب الآن برعکس شده! آن ها گاهی برمی گردند، در حالی که دست نوادگانشان را گرفته اند و در تورهای مسافرتی برای پاـ سیاه ها(۶) یا بچه های نوستالژیکشان، سعی می کنند به خاطراتشان رجوع کنند تا دوباره یادشان بیاید کدامشان توی آن خیابان بود؟ کدام یکی توی آن خانه؟ کدامشان درختی داشت که روی تنه اش حرف اول اسم هایشان را حک کرده بود. همین چند وقت پیش یک گروه فرانسوی دیدم جلو دفتر دخانیات فرودگاه. مثل ارواح رازدار و لال به ما نگاه می کردند، به ما عرب ها در سکوت نگاه می کردند، هیچ فرقی با سنگ ها یا درخت های خشکیده برایشان نداشتیم. با این حال، الآن، این قصه تمام شده. سکوتشان همین را می گفت.
دوست دارم برگردم سر چیزی که وقتی درباره جنایتی تحقیق می کنی باید به عنوان مسئله اساسی به خاطر بسپاری: چه کسی مُرده؟ او چه کسی بود؟ دلم می خواهد اسم برادرم را یادداشت کنی، چون اول خودش کشته شد و بعد ما او را دوباره کشتیم. اصرار می کنم، چون در غیر این صورت، بهتر است همین جا از هم جدا شویم. تو کتابت را برمی داری، من هم جنازه را و هرکس می رود پی کار خودش. چه تبارشناسی بی حاصلی! من پسر نگهبانم، اولاد العسس و برادر عرب. می دانی، این جا در اُران اصل و نسب برای همه خیلی مهم است. اولاد البلد، پسران حقیقی شهر، کشور. همه می خواهند پسر یکی یک دانه این شهر باشند، اولین پسر، آخرین پسر، قدیمی ترینش. همیشه توی تاریخ این شهر همه از دورگه بودن هراس دارند. این طور نیست؟ هر کسی سعی می کند ثابت کند اولی بوده، هم خودش، هم پدرش یا جدش ــ زمانی این جا زندگی می کرده که بقیه همه خارجی بوده اند، بقیه دهقانان بی زمینی بودند که زمان استقلال الجزایر توی آن شلوغی ها اسم و رسمی برای خودشان دست و پا کردند. همیشه از خودم پرسیده ام چرا این مردم این قدر هول و هراس زیر و رو کردن قبرستان ها را دارند. بله. بله. شاید از سرِ ترس باشد یا مسابقه ای برای مالکیت. اولین کسانی که این جا زندگی کرده اند؟ شکاک ها یا تازه به دوران رسیده ها می گویند: «موش ها» بوده اند! این جا شهری است که پاهایش را سمت دریا دراز کرده. کمی به بندر نگاه کن وقتی به سمت محله های قدیمی سید الهواری(۷) پایین می روی، کنار کالِر اسپانیایی ها؛ بوی بدکاره پیری به مشامت می رسد که دیگر از فرط خاطره خیلی وراج شده. گاهی به سمت باغ درهم تنیده گردشگاه لِتانگ پایین می روم تا خودم تنهایی لبی تر کنم و از بیخ گوش چند تا بزهکار هم رد بشوم. بله، همان جایی که پر است از گیاهان عجیب و انبوه، فیکوس(۸)ها، درخت های مخروطی، آلوئه ورا، بدون آن که درخت های نخل را فراموش کنی و همین طور درخت های دیگری که عمیقا مدفون شده اند، همان قدر که سر به آسمان کشیده، همان قدر زیرِ زمین هم هستند. آن زیر، هزارتوی وسیعی دیده ام از گالری های اسپانیایی و ترکی. با این که معمولاً بسته هستند آن جا متوجه نمایشی بهت آور شدم: ریشه های درختان صدساله از داخل دیده می شود، عظیم و پرپیچ و خم، گل های غول پیکری لخت و آویزان. برو توی باغ. آن جا را دوست دارم. ولی گاهی حدس می زنم بوی زنی می دهند غول پیکر و تحلیل رفته. این حرف ها کمی نگاه حریصم را تصدیق می کند، این شهر پاهایش را سمت دریا دراز کرده، از خلیج تا آن بالاها که یک باغ انبوه و معطر است. کار ژنرال است ــ ژنرال لِتانگ ــ که سال ۱۸۴۷ آن را طراحی کرده. من که می گفتم خودش بارش آورده، ها، ها! یعنی باید بروی آن جا! آن وقت می فهمی چرا مردم این جا این قدر دوست دارند اجداد معروفی داشته باشند. تا از واقعیت فرار کنند.
خب همه را نوشتی؟ اسم برادرم موسی بود. اسم داشت، ولی همان عرب خواهد ماند. تا ابد. آخرین نفر فهرست. خارج از سیاهه اموال رابینسونِ جنابعالی. عجیب است، نه؟ در طول قرن ها مستعمره نشین ها با دادن اسم و فامیل به کسی که تصاحبش می کردند، و با کشتن هر کسی که مزاحمشان می شد، ثروتشان را زیاد می کردند. به برادرم گفته عرب، تا او را بکشد مثل همه که با پرسه زدن های بی هدف وقتشان را می کشند. برای این که بهت آمار بدهم، بدان که سال های سال، بعد از استقلال الجزایر، مامان برای گرفتن مستمری مادر شهید جنگید. باور می کنی هیچ وقت نگرفتش؟ چرا؟ غیرممکن بود ثابت کردن این که آن عرب پسر کسی بوده ــ و برادر کسی. ثابت کردن این که آن آدم زمانی زندگی کرده بود امکان نداشت، در حالی که در ملا عام کشته شده بود. پیدا کردن و تصدیق پیوندی بین موسی و خود موسی ناممکن بود! چطور می توانی این ها را به آدم ها بگویی وقتی خواندن و نوشتن بلد نیستی؟ مامان ماه های اول استقلال الجزایر بیهوده وقتش را تلف کرد تا چند تا امضا یا شاهد جمع کند! موسی حتی جسد هم نداشت!
موسی، موسی، موسی... بعضی وقت ها دلم می خواهد این اسم را تکرار کنم تا از حروف الفبا پاک نشود. من روی اسمش تاکید دارم و از تو می خواهم با حروف بزرگ بنویسی اش. مردی که نیم قرن از مرگ و تولدش گذشته، تازه صاحب یک اسم شده. تاکید می کنم.
امشب اولین شب ماست و من حساب می کنم. راستی اسم تو چیست؟

برای آیدا
برای اقبال
چشم های بازم.

این کتاب ترجمه ای است از:

Meursault, contre-enquête

Kamel Daoud

Actes Sud, 2014


نظرات کاربران درباره کتاب مورسو، بررسی مجدد

عالیه قیمت اصلا عجیبه
در 2 سال پیش توسط