فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب این سوی بهشت

کتاب این سوی بهشت

نسخه الکترونیک کتاب این سوی بهشت به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب این سوی بهشت

خاطراتمان را که به تدریج محو می‌شوند
به کلی به فراموشی خواهیم سپرد...
کنارشان خواهیم زد...
آرزوهامان همراه با برف آب خواهد شد،
و بذر رؤیا افشانده خواهد شد،
رؤیاهای امروزمان:
سپیده‌های ناگاه که با خنده به استقبالشان رفتیم،
سپیده‌هایی که همه می‌بینندشان، که هیچ کس آن‌ها را
در کنار یکدیگر، شانه به شانه همدیگر نظاره نخواهد کرد،
خوبِ من... هیچ اشکی فرو نخواهد ریخت...
و با خاطره‌ها نیز
هیچ ندامت و افسوسی شکل نخواهد گرفت،
و در لحظه دیدارمان
سکوت به اشباح مجالی برای پرسه زدن نخواهد داد،
و اگر اَشکالِ خاکستری در عمق آب
غرق گردند، سطح دریا هیچ متلاطم نخواهد شد،
و ما از این همه، هیچ نخواهیم دید.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 2.07 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۷۶ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب این سوی بهشت

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



کتاب اول: خودستای رمانتیک

۱. ایمری، پسر بئاتریس

ایمری بلین(۱) از هر جهت به مادرش رفته بود، جز معدودی خصلت های توصیف ناپذیر که دست بر قضا، آدم بودنش هم در گروی همان ها بود. پدرش مردی نالایق بود با زبانی الکن، و علاقه مند به بایرون،(۲) که از سرِ عادت همیشه موقع خواندنِ دائره المعارف بریتانیکا چُرتش می برد؛ در سی سالگی با مرگ دو برادر بزرگ ترش، دلاّل های موفق بازار سهامِ شیکاگو، ثروتمند شد و تا وَهم بَرَش داشت و احساس کرد دنیا مالِ اوست، به بار هاربر(۳) رفت و بئاتریس اوهارا(۴) را دید. به این ترتیب، استیفن بلین(۵) قد بیش و کم صد و هشتاد سانتی و تزلزل و دودلی اش را در لحظات سرنوشت ساز زندگی برای آیندگانش به ارث گذاشت، و همین دو خصلت در وجود پسرش، ایمری، نمود یافت. سالیانِ سال در پَسِ صحنه زندگیِ خانواده اش دست و پا زده بود، آدمی سُست عنصر با صورتی که نصفش پشت موهای ابریشمی و عاری از حیاتش محو شده بود، با دغدغه همیشگیِ «مراقبت» از همسرش، در عذاب همیشگی از این که او را درک نمی کرد و نمی توانست درک کند.
اما بئاتریس بلین! چه زنی! در عکس های قدیمی ای که در املاک پدرش در لیک جنیوای ویسکانسین(۶) یا در سِیکرِد هارت کانوِنت(۷) در روم گرفته بود ــ خاصه خرجی دوران تحصیلات که در دوران جوانی او فقط مختص دخترهای خانواده های فوق العاده ثروتمند بود ــ ظرافت بی نقص اجزای صورت و زیبایی تمام عیار و سادگی لباس هایش معلوم بود. دوران تحصیلیِ درخشانی داشت ــ جوانی اش در هنگامه شکوه و جلال دوره نوزایی گذشته بود، از آخرین شایعاتی که بین خانواده های قدیمی تر رومی سرِ زبان ها بود خبر داشت؛ حتی کاردینال ویتوری(۸) و ملکه مارگریتا(۹) او را به اسم می شناختند، به عنوان دختری آمریکایی با ثروتی افسانه ای. بزرگانِ بالنسبه گمنام تری که حتی شنیدن نامشان هم مستلزم داشتن کمی فرهنگ و شعور بود نیز با او آشنا بودند. در انگلیس یاد گرفت که باید ویسکی و سودا را به شراب ترجیح بدهد، و در خلال زمستانی که در وین گذراند، دستمایه گپ و گفت هایش جور بود. در مجموع، بئاتریس اوهارا شرایط تحصیلی خاصی داشت که دیگر تکرارشدنی نیست؛ نوعی آموزش که ویژگی بارزش تقسیم همه چیز و همه کس به دو گروه نفرت انگیز و دوست داشتنی بود؛ فرهنگی غنی به لحاظ سنّت ها و هنرها، برهوتِ هر نوع ایده و نظر، در واپسین روزهای دوره ای که باغبان بزرگ گل های رُزِ نامرغوب را می چید تا غنچه ای عالی و بی نقص پرورش دهد.
در دوره کم تب و تاب تر زندگی اش، به آمریکا برگشت، با استیفن بلین آشنا شد و با او ازدواج کرد ــ عمدتا به این دلیل که کمی خسته و کمی مغموم بود. نطفه تنها فرزندش در فصلی ملالت بار بسته شد و بچه در روزی بهاری در سال نود و شش(۱۰) به دنیا آمد.
ایمری در پنج سالگی مونس نشاط بخشِ او شد. پسری بود موخرمایی، که چشم های درشت و جذّابی پیدا کرد، با ذهنی سطحی و خیال پرداز و علاقه زیاد به لباس های شیک. از چهار تا ده سالگی همراه مادرش، با ماشین شخصی پدربزرگِ مادری اش جنوب کشور را گشت، از کورونادو،(۱۱) که مادرش در آن از شدّت بی حوصلگی در هتلی شیک دچار فروپاشی عصبی شد، تا مکزیکوسیتی، که باز هم در آن به سِلی ملایم و تقریبا همه گیر مبتلا شد. از این مشکل خوشش آمد، و بعدها حالتی را که در دوران ابتلا داشت، به عنوان بخشی فطری از روحیه اش جا زد ــ به خصوص بعد از چند گیلاسِ اول.
به این ترتیب، در حالی که پسربچه های خانواده های پولدار و کم و بیش خوش شانس در ساحل نیوپورت(۱۲) از حرف خانم معلم های سرخانه سرپیچی می کردند، یا درِ کونی می خوردند، یا درس می خواندند و به قرائت کتاب های آموزشی یا «فرانک بر روی می سی سی پی» گوش می دادند، ایمری در والدورف پادوهای سربراه و مطیع را آزار می داد و با گذر زمان، از موسیقی مجلسی و سمفونی ها متنفر می شد، و از مادرش آموزش های فوق العاده تخصصی می گرفت.
«ایمری.»
«بله، بئاتریس.» (عجب اسم عجیب و غریبی داشت این مادرش؛ توقع داشت همه به همین اسم صدایش کنند.)
«عزیزم، فکر بلند شدنم نکن. همیشه با خودم گفتم سحرخیزی جوونارو عصبی می کنه. کلوتیلده داره می ده صبحونه تو بیارن بالا.»
«باشه.»
«امروز خیلی احساس پیری می کنم، ایمری،» این طور مواقع آه می کشید، با صورتی مثل نقش برجسته بی نظیرِ اندوه و تاسف، و صدایی موزون و زیبا، و دستانی سبک و آزاد مثل دستان برنار(۱۳). «خیلی عصبی ام، عصبی. فردا باید از این خونه وحشتناک بریم و بگردیم دنبالِ نورِ آفتاب.»
چشمان سبز و نافذ ایمری از پسِ موهای آشفته اش به مادرش خیره شد. حتی در این سن و سال هم در مورد مادرش هیچ توهمی نداشت.
«ایمری.»
«اوه، بله.»
«می خوام یه حموم داغ بری ــ تا حدّ امکان داغ، تا اعصابت آروم بشه. اگه بخوای، می تونی توی وان کتاب بخونی.»
تا قبل از ده سالگی بخش هایی از «جشن های باشکوه» را به خورد پسرش داد؛ در یازده سالگی می توانست روان و راحت، یا شاید با لحنی یادآورِ برامس و موتسارت و بتهوون حرف بزند. یک روز بعدازظهر، وقتی در هات اسپرینگز در هتل تنها ماند، نوشیدنیِ طعمِ زردآلوی مادرش را چشید و از طعم آن خوشش آمد و سرش گرم شد. این کار تا مدتی برایش سرگرمی خوبی بود، اما در اوج وجد و شعف، یک نخ سیگار هم روشن کرد، و بعد در برابر فشار واکنش شرم آور و عوامانه ای که از درونش می جوشید، تسلیم شد. این اتفاق بئاتریس را وحشت زده کرد، اما تَهِ دل از آن خوشش آمد و همین احساس تبدیل شد به بخشی از آنچه نسل بعدی «مرامِ» او نامید. یک روز شنید مادرش در اتاقی پُر از زنانِ غرقِ بُهت و ستایش می گوید: «این پسرِ من واقعا بافرهنگ و جذابه ــ اما در عین حال، خیلی ظریفه ــ همه ما ظریفیم؛» دستش در اوج طراوت در مقابل سینه اش قرار گرفته بود؛ بعد صدایش نجواگون شد و آهسته و آرام ماجرای نوشیدنی طعم زردآلو را برایشان تعریف کرد. همه خوشحال شدند، چون بئاتریس داستانگوی بی باکی بود، اما آن شب خیلی از زن ها کلیدهای بوفه هایشان را پنهان کردند تا مبادا بچه هایشان کار ایمری را تکرار کنند....
رفت و آمدهای خانه هم همیشه تشریفات خاص خودش را داشت؛ دو خدمتکار زن، ماشینِ شخصی، یا با خود آقای بلین ــ البته اگر در دسترس بود ــ و در اکثر مواقع یک پزشک. وقتی ایمری سیاه سُرفه گرفت، چهار متخصص در حالی که دور تختش کز کرده بودند و وجودشان یکسره بیزاری و اشمئزاز شده بود، به همدیگر چشم غرّه می رفتند؛ وقتی مخملک گرفت، تعداد حاضرین در پای تختش، از جمله پزشک ها و پرستارها، به چهارده نفر رسید. اما در هر حال، خون خون را می کشَد، و به کمک همین اطرافیان، ایمری توانست از این بیماری هم جان سالم به در ببرد.
خانواده بلین به هیچ شهر خاصی وابسته نبودند. فقط بلین های لیک جنیوا بودند و بَس؛ قوم و خویش های زیادی داشتند که جای دوست و آشنا کمک حالشان بودند، و از منطقه پاسادِنا(۱۴) تا کیپ کاد(۱۵) همه غبطه موقعیت آن ها را می خوردند. اما گرایش بئاتریس به آشنایانِ تازه از راه رسیده روز به روز بیش تر می شد، چون داستان های جورواجوری داشت که در فواصل زمانی مشخصی باید تکرارشان می کرد، داستان هایی مثل پیشینه اساسنامه اش با آن همه اصلاحیه، یا خاطرات سالیانی که خارج از کشور زندگی کرده بود. این داستان ها را باید درست مثل رویاهای فرویدی تعریف می کرد و از وجودش بیرون می ریخت، وگرنه در درونش باد می کردند و اعصابش را تحت فشار قرار می دادند. اما بئاتریس به زنان آمریکایی خُرده می گرفت، به خصوص به جمعیتِ شناور غربی های سابق.
خودش به ایمری گفت: «اونا لهجه دارن، عزیزم، نه لهجه های جنوبی یا بوستونی، اصلاً لهجه ای که خاص یه منطقه مشخص باشه ندارن، فقط لهجه دارن» ــ خیال ذهنش را با خود بُرد. «لهجه های قدیمی و عهد بوقی لندنی که دیگه روزگارشون سَر اومده و به هر حال، حالا یکی باید به اون لهجه ها حرف بزنه. مثل یه سَرخدمتکار انگلیسی که چندین و چند سال تو یه شرکت اپراتوری شیکاگو کار کرده باشه حرف می زنن.» کلماتش تقریبا نامفهوم شد ــ «فرض... زمانی تو زندگی هر زنِ غربی... احساس می کنه شوهرش این قدر ثروتمنده که اشکالی نداره اگه... لهجه... سعی می کنن منو تحت تاثیر قرار بدن، عزیزم....»
بئاتریس احساس می کرد بدنش جابجا پُر از سُستی و ضعف شده است، اما فکر می کرد روحش کاملاً بیمار، و به همین دلیل در زندگی اش بسیار مهم شده است. زمانی کاتولیک بود، اما وقتی متوجه شد که در جریان از کف دادن یا بازیافتن ایمانش به کلیسای کاتولیک روم، کشیش ها بی نهایت دلسوزتر شده اند، فوق العاده مردّد شد. اغلب ماهیت بورژواییِ روحانیون کاتولیک آمریکایی را تقبیح می کرد، و کاملاً اطمینان داشت که اگر در سایه کلیساهای جامع و بزرگ اروپایی(۱۶) زندگی کرده بود، روحش هنوز هم شعله ای باریک بود بر محراب عظیم و باشکوهِ روم. با این همه، بعد از پزشک ها، کشیش ها مایه تفریحش بودند.
می گفت: «اوه، اسقف ویستون،(۱۷) نمی خوام از خودم حرف بزنم. می تونم فوج فوج زنای مجنونی رو که پشت دَرِ کلیساتون توی همدیگه می لولَن و بهتون التماس می کنن دلسوزشون باشین در ذهن مجسم کنم.» ــ و بعد از وقفه ای که کشیش پُرَش کرد ــ «اما خلق و خوی من خیلی متفاوته.»
ماجرای عشق روحانی اش را فقط به اسقف ها و بالادستی های آن ها می گفت. اولین بار که از سفر به کشورش بازگشته بود، در اَشویل(۱۸) مردی جوان و بی دین و سوئینبرن مسلک(۱۹) را دیده بود که بوسه های سوزان و گفتگوهای به دور از احساسات گرایی اش در وجود او اشتیاقی بی چند و چون ایجاد کرده بود. با حسی رمانتیک و در عین حال عاقلانه که هیچ نشانی از احساساتِ رقیق و آبکی نداشت، در مورد این مسئله و نکات مثبت و منفی اش کاملاً بحث کرده بودند. عاقبت تصمیم گرفته بود به خاطر طبقه اجتماعی و پیشینه طرف مقابل ازدواج کند، و آن جوان بی دین از اَشویل که دچار بحرانی روحی شده بود، به کلیسای کاتولیک ملحق شده و حال به موسیو دارسی تبدیل شده بود.
«در واقع، خانم بلین، ایشون هنوزم مصاحبِ دوست داشتنی ایه ــ دقیقا مردی که حکم بازوی راست کاردینالو داره.»
بانوی زیبا نفسی عمیق کشید و گفت: «می دونم بالاخره ایمری یه روز می ره پیش اون، و موسیو دارسی همون طور که منو درک کرد، اونم درک می کنه.»
ایمری سیزده ساله شد، تقریبا بلندقد و باریک اندام، و بیش از همیشه شبیه مادرِ سلتی اَش. هر از گاه، برایش معلّم خصوصی می آوردند ــ با این هدف که از «بچه های دیگه عقب نمونه، و تو هر مکان جدیدی کارو از اون جایی شروع کنه که دفعه قبل نیمه کاره رهاش کرده بود،» اما چون هیچ معلّمی نمی توانست آخرین نقطه توقف او را پیدا کند، ذهن او هم شکل و شرایط خیلی خوبی داشت. معلوم نیست اگر چند سال دیگر از زندگی اش به همین منوال می گذشت، چطور آدمی از آب در می آمد. اما تازه به اندازه چهار ساعت از خشکی به سمت ایتالیا دور شده بودند که آپاندیسَش، احتمالاً به خاطر غذا خوردن در بستر، ترکید و پس از ارسال تلگرام های عجولانه و آکنده از اضطراب به اروپا و آمریکا، و به رغم شگفتی و حیرت مسافران، کشتی بزرگ سکان گرداند و به نیویورک برگشت تا ایمری را در اسکله پیاده کند. حتما تصدیق می کنید که اگر این زندگی نبود، باشکوه بود.
بعد از عمل جراحی، بئاتریس دچار فروپاشی عصبی شد، حالتی که با آشفتگی روانی الکلی ها شباهت شک برانگیزی داشت، و ایمری در مینیاپولیس ماند، و تقدیرش این شد که تا دو سال بعد از آن حادثه در کنار دایی و خاله اش ماند. همان جا برای اولین بار پیه تمدّنِ خشن و مبتذل غربی به تنش مالیده شد.

بوسه ای برای ایمری

این چند کلمه را که خواند، لب ورچید.

قصد دارم روز پنجشنبه، هفدهم دسامبر، ساعت پنج، مهمانی بدهم و خیلی خوشحال می شوم که شما هم بیایید.
ارادتمند شما،
لطفا پاسخ دهید. مایرا سنت کلئر.

از اقامتش در مینیاپولیس دو ماه گذشته بود، و عمده تلاشش این بود که احساس برتر بودن خود را «از بچه های دیگه مدرسه» پنهان کند، اما این باورش هیچ ریشه قُرصی نداشت. یک روز در کلاس فرانسوی خودنمایی کرده بود (دانش آموز سال آخر کلاس فرانسه بود)، آقای ریردون(۲۰) را حسابی گیج و سردرگم کرده بود، چون مدام با لحن و حالتی تحقیرآمیز لهجه اش را تصحیح می کرد و بچه های کلاس را کیفور می کرد. آقای ریردون هم که ده سال پیش چند هفته ای را در پاریس گذرانده بود، هر بار که کتابش را باز می کرد، در زمینه افعال فرانسوی انتقامش را می گرفت. یک بار دیگر هم سر کلاس تاریخ خودنمایی کرد که البته عواقب مصیبت باری در پی داشت، چون پسرهای آن کلاس همسن و سال خودش بودند، و سرتاسر هفته بعد با صدای بلند به او متلک می گفتند و گوشه و کنایه می زدند:
«آو ــ به نظرِ من، انقلاب آمیریکا عمداتا مسئلهِ طاباقات متوسط بود،» یا «واشنگتن(۲۱) اصل و نسب خیلی خوبی داشت ــ بعله، به نظر من، خیلی خیلی خوب.»
ایمری در کمال خلاّقیت سعی می کرد با گاف های عمدی ای که می داد، توازن را برقرار کند. دو سال پیش از این، مطالعه تاریخ ایالات متحده را آغاز کرده بود، این کتاب فقط تا دوره جنگ های مستعمراتی را در بر می گرفت، اما مادرش آن را اثری مسحورکننده توصیف کرده بود.
ضعف بزرگش در ورزش بود، اما به محض این که متوجه شد عملکرد بچه ها در این کلاس مِلاک قدرت و محبوبیت در کل مدرسه است، تلاش های بی امان و سرسختانه اش را آغاز کرد تا در ورزش های زمستانی نفر اول بشود، و به رغم درد گرفتن و پیچ خوردن قوزک هایش، هر روز بعدازظهر در زمین اسکیت لورِلی شجاعانه اسکیت بازی می کرد، و مدام به این فکر بود که چه وقت می تواند بدون آن که چوب هاکی لای اسکیت هایش گیر کند، آن را حین حرکت حمل و کنترل کند.
دعوتنامه میس مایرا سنت کلئر سرتاسر صبح در جیب کتِ او مانده و در آغوشِ یک تکه آب نباتِ مغزدار و گرد و خاک گرفته حسابی نوچ شده بود. بعدازظهر آهی کشید و دعوتنامه را زیر نور گرفت، و بعد از کمی فکر، و نوشتن چرکنویس در پشت «کتاب لاتینِ سالِ اول» جوابی آن چنانی نوشت:

میس سنت کلئرِ عزیز،
دعوتنامه حقیقتا زیبای شما را برای پنجشنبه هفته آتی در کمالِ خوشحالی امروز صبح دریافت کردم. پنجشنبه هفته آینده، با شعف و سُرور برای عرض تبریک و تهنیت خدمت خواهم رسید.

با تقدیم احترام،
ایمری بلین.

بنابراین، پنجشنبه، غرق فکر و خیال، در پیاده روهای لغزنده که برف هایشان را روبیده بودند به راه افتاد، و ساعت پنج و نیم به دیدرسِ خانه مایرا رسید، تاخیری که به تصور او، کاملاً مورد تایید مادرش بود. با چشمانی که در کمالِ بی اعتنایی نیم بسته بود، مقابل در ایستاد و با دقّت برای ورودش به خانه برنامه ریزی کرد. عرض سالن را طی می کرد و به سمت خانم سنت کلئر می رفت، البته نه چندان با عجله، و بعد دقیقا با آهنگ و زیر و بمِ صحیح کلمات می گفت:
«خانم سنت کلئرِ عزیزم، به خاطر تاخیرم بی نهایت متاسفم، اما بانوی من» ــ در این لحظه مکثی کرد و متوجه شد که کلمات را مو به مو نقل خواهد کرد ــ «اما من و دایی ام باید کسی رو ملاقات می کردیم ــ بله، در آموزشگاه با دختر دلربای شما ملاقات کردم.»
بعد دست می داد، با همان تعظیمِ نصف و نیمه و بیش و کم فرانسویوار در مقابل خانم های ریزاندام و عصاقورت داده، و آن وقت برای مردان جوانی که انگار با تن و بدن های خشک و فلج شده برای حمایت از همدیگر نزدیک به هم و دورتادور ایستاده بودند، سَری تکان می داد.
سرخدمتکار (یکی از سه سرخدمتکار در کل مینیاپولیس) در را باز کرد. ایمری قدم به داخل گذاشت و خودش را از شرّ کت و کلاهش خلاص کرد. از این که از اتاق بغلی صدای گوشخراش و جیغ مانندِ گفتگوها به گوشش نرسیده بود، کمی تعجب کرد، و با خودش گفت که حتما مهمانی رسمی است. این مسئله کاملاً مورد تاییدش بود ــ درست همان گونه که سرخدمتکار مورد تاییدش بود.
گفت: «میس مایرا،»
با شگفتی و حیرت متوجه نیشخندِ هولناک سرخدمتکار شد.
با صدای بلند گفت: «اوه، بله. ایشون این جاست.» متوجه نبود که نداشتن لهجه کاکنی(۲۲) اعتبار و جایگاهش را ضایع می کند. ایمری نگاه سردی به سرخدمتکار انداخت.
سرخدمتکار در حالی که صدایش بی دلیل اوج پیدا می کرد، پیِ حرفش گفت: «اما ایشون تنها کسی یه که فعلاً این جاست. مهمونی تموم شده.»
از شدت هول و هراس آه از نهاد ایمری برآمد.
«چی؟»
«ایشون منتظر ایمری بلین بود. یعنی شما، مگه نه؟ مادرش می گه اگه شما تا پنج و سی دقیقه پیدات شد، دو نفری با ماشین پاکارد برین دنبالش.»
با حضورِ خودِ مایرا، که خودش را تا بیخ گوش هایش در پالتوی پوست پیچیده بود، یاس ایمری عینی تر شد؛ چهره مایرا به وضوح درهم و اخمو بود و صدا و لحنش را هم با دشواری و سختی زیادی دوستانه و صمیمانه نگه داشته بود.
«سلام، ایمری.»
«سلام، مایرا.» شور و سرزندگی اش را به خوبی نشان داده بود.
«خوب ــ عاقبت رسیدی.»
«خوب ــ برات می گم. گمونم در مورد سانحه تصادف اتومبیل چیزی نشنیدی.» غلو می کرد.
چشم های مایرا از حیرت خیره ماند.
«کی؟»
ایمری با ناامیدی و استیصال گفت: «خوب، دایی و خاله و من.»
«کسی هم کشته شد؟»
ایمری مکثی کرد و بعد به نشان تایید سر تکان داد.
«داییت؟» ــ نگرانی.
«اوه، نه ــ فقط یه اسب ــ یه اسبِ تقریبا طوسی رنگ.»
درست در همین لحظه، سرخدمتکارِ ایرلندی زبان در حالی که سعی می کرد جلوی خودش را بگیرد، خندید. اگر دستِ ایمری بود، همان لحظه جگر سرخدمتکار را بی هیچ عذاب وجدانی به سیخ می کشید و کباب می کرد.
مایرا با خونسردی گفت: «حالا می ریم. می دونی، ایمری، وسایل بازی برای ساعت پنج سفارش داده شده بود و همه اومده بودن، پس دیگه نمی تونستیم منتظر بمونیم ــ»
«خوب، دست من نبود، بود؟»
«واسه همین ماما گفت من تا پنج و نیم منتظر بمونم. قبل از این که اونارو به کلوب مینه هاها(۲۳) ببرن، خودمونو می رسونیم، ایمری.»
ایمری ناگهان از آن حال نزار درآمد. صدای جرینگ جرینگِ مهمانیِ شاد را در خیابان های برف گرفته در ذهن مجسّم کرد، آمدن لیموزین، و فرو آمدن مهیب خودش و مایرا را در مقابل شصت چشمِ آکنده از سرزنش، معذرت خواهی او ــ و این بار معذرت خواهی ای تمام عیار و واقعی. با صدای بلند آه کشید.
مایرا پرسید: «چیه؟»
«هیچی، داشتم خمیازه می کشیدم. مطمئنی قبل از این که اونا به مقصد برسن، بهشون می رسیم؟» این امیدِ بی رمق به تدریج در دلش شکل می گرفت که ممکن است وارد کلوب مینه هاها شوند و آن جا دیگران را ببینند؛ و او، تنها و بی اعتنا، در مقابل شومینه بنشیند و به حال اولش برگردد.
«اوه، البته، مایک، به موقع بهشون می رسیم ــ سریع تر بریم.»
تازه متوجه وضعیت شکمش شد. وقتی قدم به داخل ماشین گذاشتند، با عجله به نقشه ای که در ذهن طراحی کرده بود، رنگ و لعابی دیپلماتیک داد. اساس آنچه در ذهنش بود به تعریف و تمجیدهای داخل آموزشگاه مربوط می شد، تعریف هایی حاکی از این که «فوق العاده خوش قیافه و مثل جنتلمن های انگلیسی بود».
صدایش را پایین آورد و در حالی که کلماتش را با دقّت تمام انتخاب می کرد، گفت: «مایرا، هزار بار ازت معذرت می خوام. یعنی می تونی منو ببخشی؟»
مایرا نگاهی جدی به او انداخت، به چشم های سبز و مشتاقش، و به دهانش، که بر حسبِ سلیقه جوان پسندِ این دختر سیزده ساله، مظهر احساسات عاشقانه و رمانتیک بود. بله، مایرا می توانست خیلی راحت او را ببخشد.
«چطور... آره... البته.»
ایمری یک بار دیگر به او نگاه کرد و بعد سرش را پایین انداخت. ایمری مژه های بلندی داشت. با لحنی مغمومانه گفت: «من وحشتناکم، فرق دارم. نمی دونم چرا مُدام افتضاح می کنم. به گمونم چون اهمیتی نمی دم.» بعد بی محابا و بدون ملاحظه ادامه داد: «یه مدته خیلی سیگار می کشم. تنباکو قلبمو خراب کرده.»
مایرا یک شبِ کامل دودگُساری و سیگارکشی را در ذهنش مجسم کرد، و ایمری را با رنگِ پریده، در حالی که به خاطر ریه های جرم گرفته اش گیج می خورد، در خیال دید. نفس در سینه مایرا حبس شد.
«اوه، ایمری، سیگار نکش. جلوی رُشدِتو می گیره!»
ایمری با حزن و اندوه، پیِ حرفش را گرفت و گفت: «دیگه اهمیتی نمی دم. ادامه می دم. دیگه عادتم شده. خیلی کارا کردم که اگه خونواده م بدونن» ــ مکثی کرد تا ذهنش بتواند تیره و تارترین هراس ها را تجسّم کند ــ «هفته گذشته رفتم به یه واریته.»
مایرا دیگر کاملاً مستاصل شده بود. ایمری یک بار دیگر چشم های سبزش را به او دوخته بود.
بعد با سیلانِ ناگهانی احساسات گفت: «تو تنها دختر این شهری که من دوستش دارم. تو خیلی دلسوزی.»
مایرا در مورد دلسوز بودنش چندان مطمئن نبود، اما با این که این حرف کم و بیش نادرست به نظر می رسید، باشکوه بود.
بیرون لایه ضخیم گرد و غبار همه جا نشسته بود. وقتی لیموزین ناگهان به خیابانی دیگر پیچید، مایرا به سمت او پرت شد.
مایرا زیر لب گفت: «نباید سیگار بکشی، ایمری. خودت اینو نمی دونی؟»
ایمری به نشان نفی سر تکان داد.
«برای هیچ کس مهم نیست.»
مایرا مردّد بود.
«برای من مهمّه.»
دلش ریخت.
«اوه، آره، همین طوره! تو شیفته فراگی پارکر(۲۴)ی. گمونم همه اینو می دونن.»
«نه، نیستم.» مایرا این دو کلمه را خیلی آهسته به زبان آورد.
در سکوتی که از پی آمد، وجود ایمری لبریز از شوق شد. در وجود مایرا چیز خارق العاده ای وجود داشت؛ دختری که در هوای تاریک و سرد اطراف، در داخل ماشینِ دنج و راحت، محصور شده بود. مایرا، توده کوچکی از لباس، با طره های موی زرد که از زیر کلاهِ اسکیتش بیرون زده بود.
«چون خود منم شیفته...» یک لحظه مکث کرد، چون از کمی آن سوتر صدای خنده عده ای جوان را شنید و وقتی به آن طرفِ شیشه بخارگرفته ماشین در خیابانِ روشن از نور چراغِ برق خیره شد، طرحی گُنگ و تیره و تار از مهمانی دید. باید به سرعت دست به کار می شد...
نجواکنان به مایرا گفت: «بهش بگو بره مینه هاها. می خوام باهات حرف بزنم ــ باید باهات حرف بزنم.»
مایرا متوجه برگزاری مهمانی شده بود، و یک لحظه مادرش را هم دیده بود. نگاهی به چشم های بغل دستی اش کرد و با بلندگوی مقوایی دست سازشان فریاد زد: «بپیچ توی همین خیابون فرعی، ریچارد، و یکراست برو به کلوب مینه هاها!» ایمری آهی کشید و با خیال راحت به پشتی صندلی تکیه داد.
آن بالا آسمان نیمی شفاف و زلال و نیمی مه آلود بود، و فضای شب سرد و مرتعش از تَنِشی شدید. از پلکان کلوب خارج از شهر، جاده ها به اطراف امتداد پیدا می کردند، چین هایی تیره بر پتویی سفید؛ توده های عظیم برف در دو طرف جاده مثل ردّ حرکت موش کورهای غول آسا بودند. لحظه ای روی پله ها درنگ کردند و به ماه سفید شبِ تعطیلات خیره شدند.
ایمری اشاره عجیبی کرد. «ماه های پریده رنگِ این طوری آدمارو اسرارآمیز می کنن، شدی شبیه یه ساحره جوون که کلاه سرش نیست و موهاش پریشون شده.» ــ دستانِ مایرا بی اختیار موهایش را چنگ زدند ــ «اوه، به موت دست نزن، خوبه.»
از پله ها بالا رفتند و مایرا پیش افتاد و به سمت پناهگاه کوچک رویاهای ایمری رفت، در مقابل کاناپه ای بزرگ و نرم، آتش شومینه گرمای خوشایندی داشت. چند سال بعد، همین مکان برای ایمری به صحنه ای بزرگ تبدیل می شد، گهواره بحران های عاطفی بزرگ. اما در آن لحظات، مدتی در مورد مهمانی حرف زدند.
ایمری گفت: «همیشه یه عدّه از پسرای خجالتی هم توی این مهمونی ها هستن. می شینن پای پاندول و زیرلبی با همدیگه حرف می زنن و همدیگه رو هُل می دن. همیشه یه دختر دیوونه چَپ چشم هم هست» ــ ادای وحشتناکی درآورد ــ «که مدام با ندیمه همراهِش تُند و بَد حرف می زنه.»
مایرا حیرت زده گفت: «تو پسر بامزه ای هستی.»
«منظورت چیه؟» ذهن ایمری بلافاصله بر این مسئله متمرکز شد، عاقبت به موضوعی رسیده بودند که ایمری در مورد آن آگاهی و اطلاعات خوبی داشت.
«اوه ــ همیشه از چیزای احمقانه حرف می زنی. چرا فردا با من و مریلین نمی آی بریم اسکی؟»
خیلی مختصر و کوتاه جواب داد: «در طول روز دوست ندارم دختری اطرافم باشه،» اما بعد که دید حرف پَرتی زده، گفت: «اما از تو خوشم می آد.» گلویی صاف کرد و دوباره گفت: «تو رو اول از همه و دوم و سوم از همه دوست دارم.»
چشمان مایرا غرق رویا شد. می توانست این داستان عالی را برای مریلین تعریف کند!
مایرا هم اعتراف کرد: «منم تا بیست و پنج شماره اول تو رو دوست دارم، و فراگی پارکر بیست و ششمه.» صدایش می لرزید.
فراگی ظرف یک ساعت بیست و پنج امتیاز از دست داده بود؛ و ایمری حتی متوجه این مسئله هم نشده بود...
ناگهان وجود ایمری لبریز از انزجار، نفرت و بیزاری شد. تمام وجودش غرق این آرزو بود که از آن مکان دور باشد، و دیگر هرگز مایرا را نبیند، دیگر به هیچ کس ابراز علاقه نکند؛ ناگهان با تمام وجود متوجه حالت صورت خودش و او شد، آرزو داشت که از درون تخته بندِ تَنَش خارج شود و در گوشه ای امن و دور از دیدرسِ دیگران پنهان شود، جایی در گوشه و کنار ذهن خودش.
مایرا با صدایی که انگار از دلِ چاهی بزرگ برمی آمد، گفت: «چرا حرفی نمی زنی؟»
ایمری صدای خودش را حین گفتن جمله اش شنید، «نمی خوام.» سکوت برقرار شد.
ایمری با لحنی تُند تکرار کرد: «نمی خوام!»
مایرا با یک جَست از جایش پرید، گونه هایش از لطمه ای که به غرورش وارد شده بود، صورتی رنگ شده بود، و گره روبان پشت سرش از شدت احساسات می لرزید.
فریاد زد: «ازت متنفرم! دیگه اجازه نداری با من حرف بزنی!»
ایمری تته پته کنان گفت: «چی؟»
«به ماما می گم با چه لحنی حرف زدی! می گم! می گم! به ماما می گم، و اون نمی ذاره دیگه باهات بازی کنم!»
ایمری از جایش بلند شد و با استیصال به او خیره شد، انگار مایرا حیوانی بود که او تا به آن لحظه از وجود و حضورش بر این کره خاکی آگاه نبود.
در ناگهان باز شد، و مادر مایرا در حالی که با عینک بی دسته اش ور می رفت، در درگاه ایستاد.
نرم و مهربان عینک را به چشم گذاشت و گفت: «خوب، آقای پشت میز به من گفت شما بچه ها اومدین بالا ــ حالت چطوره، ایمری؟»
ایمری به مایرا چشم دوخت و منتظر بود که آسمان بر سرش خراب شود ــ اما خبری نشد. لبان ورچیده اش به حالت عادی برگشت، و رنگ تُندِ صورتی روی گونه هایش محو شد، و وقتی جواب مادرش را می داد، صدایش درست مثل دریاچه ای تابستانی آرام و ملایم بود.
«اوه، ما خیلی دیر شروع کردیم، ماما، این قدر دیر که فکر کردم شاید ما هم ــ»
ایمری از طبقه پایین صدای جیغ خنده شنید، و هر چقدر که پیِ مادر و دختر به طبقه پایین نزدیک تر می شد، بوی ملالت بار شکلات داغ و چای و کیک نیز در مشامش قوی تر می شد. صدای گرامافون با صدای زمزمه و های و هوی دخترها در هوا به هم می آمیخت، و بعد نوری نه چندان قوی به چشمش آمد و رویش پخش شد:
کیسی ـ جونز سوار درشکه شد
کیسی ـ جونز سوار درشکه شد.
بدرود گفت و راهی جاده شد.

نظرات کاربران درباره کتاب این سوی بهشت