فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب خنده را از من بگیر

کتاب خنده را از من بگیر

نسخه الکترونیک کتاب خنده را از من بگیر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب خنده را از من بگیر

کتاب «خنده را از من بگیر» نوشته جواد ماه‌زاده، روزنامه‌نگار و نویسنده معاصر است. این کتاب داستان سه نوجوان را در سالهای جنگ روایت می‌کند. بستر اتفاقات این رمان در شهر کرج می گذرد، با اینکه کرج مستقیما درگیر جنگ نبوده اما مردمان آن درگیر حواشی جنگ شده‌اند. سه شخصیت اصلی داستان با وجود تمام اختلافات کوچک فرهنگی‌ای که دارند می‌توانند رابطه‌ای مستحکم با همدیگر داشته باشند. تکنیک نویسنده برای شخصیت‌پردازی در این رمان بسیار کارآمد است و از همان چند صفحه نخستین خواننده به تصویر ملموسی از شخصیتها دست می‌یابد. تسلط ماه‌زاده به زبان و روایت ساده و صمیمی این اثر،‌ آن را برای هر مخاطبی جذاب کرده است. در بخشی از کتاب «خنده را از من بگیر»‌ می‌خوانیم: «بابا سینه در را هل داد و مامان آمد تو.همین که من را روی پله دید، چادرش را تا چانه پایین کشید و دماغش را زیر چادر گرفت و همان جا جلوی در نشست لب باغچه. بابا هم پشت سرش تو آمد و در را پیش کرد.تکیه داد به درو از پاکت سیگارش یکی برداشت و به لب گذاشت. شانه‌های مامان زیر چادر بدجور می‌لرزید. توی دستمالش فین می‌کرد و سرش را تکان تکان می‌داد و باز شانه‌هایش شروع می‌کرد به لرزیدن. بابا سیگار به لب ایستاده بود. زل زده بود بالای سر من و همین طور که حواسش جای دیگر بود با دست‌هایش آرام توی جیب‌ها دنبال کبریت می‌گشت. زیر چانه‌اش می‌پرید. وقتی جیب پیراهنش را هم گشت و چیزی نصیبش نشد، یکهو انگار هوشیار شده باشد، نگاهش را پراند توی چشم‌هایم و من هم قبل از این‌که حرفی بزند خودم دویدم توی خانه و ازروی اجاق گاز کبریت را برداشتم. قابلمه روی گاز سر رفته بود و یک مشت نخود و سبزی هم سرریز شده بود روی اجاق»

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.35 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۶۳ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب خنده را از من بگیر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱. جنگ من

بابا سینه در را هل داد و مامان آمد تو. همین که من را روی پله دید، چادرش را تا چانه پایین کشید و دماغش را زیر چادر گرفت و همان جا جلوی در نشست لب باغچه. بابا هم پشت سرش تو آمد و در را پیش کرد. تکیه داد به در و از پاکت سیگارش یکی برداشت و به لب گذاشت. شانه های مامان زیر چادر بدجور می لرزید. توی دستمالش فین می کرد و سرش را تکان تکان می داد و باز شانه هایش شروع می کرد به لرزیدن. بابا سیگار به لب ایستاده بود. زل زده بود بالای سر من و همین طور که حواسش جای دیگر بود با دست هایش آرام توی جیب ها دنبال کبریت می گشت. زیر چانه اش می پرید. وقتی جیب پیراهنش را هم گشت و چیزی نصیبش نشد، یکهو انگار هوشیار شده باشد، نگاهش را پراند توی چشم هایم و من هم قبل از این که حرفی بزند خودم دویدم توی خانه و از روی اجاق گاز کبریت را برداشتم. قابلمه روی گاز سر رفته بود و یک مشت نخود و سبزی هم سرریز شده بود روی اجاق. خاموشش کردم و رفتم توی ایوان و پدر کبریت را که دستم دید جلو آمد و آن را از لای نرده ها گرفت و اول تکانش داد و بعد سیگارش را آتش زد. چادر مادر روی شانه هایش افتاده بود و صورتش شده بود مثل لبو. معلوم بود از وقتی رفته خانه فروغی و صدای دایی را پای تلفن شنیده تا حالا خیلی گریه کرده. تا گردنش قرمز و خیس اشک بود. سرش را چرخاند رو به من:
«فقط امروز باید بری ثبت نام یا فردا هم می شه؟»
سعی کرد صدایش عادی باشد. سر و رویش خیلی چیزها می گفت، ولی نمی دانستم چه اتفاقی افتاده. آن روزها مردم با یک تلفن سکته می کردند. تلفنی از خارج، جبهه یا همین بغل، تهران. زیر پایم کم کم داشت داغ می شد. کف یک پایم را گذاشتم روی آن یکی.
«گفتن تا آخر هفته.»
پدر که رفته بود سر حوض و آبی به صورت می زد، شیر آب را باز کرد و شلنگ را از توی باغچه کشاند طرف مامان و زد روی شانه اش.
«فردا خودم می رم اسمش رو می نویسم. تو هم یک کم خرت و پرت بگیر بفرستیم برا احمد. ولش کن خودم می گیرم... گفت بدیم حاج نقی دیگه؟»
مادر از شلنگی که سرش دست بابا بود انگار که دوا حلقش بریزد آبی خورد و صورتی شست و بلند شد چادرش را از کمر باز کرد و تا شده انداخت روی بند. نگاهی به من انداخت و به بابا گفت:
«خدا را شکر این حاجیه باهاشه. برو سراغش ببین اومده یا نه.»
پدر آب را بست و لب حوض چندک زد و دود را حلقه کرد توی هوا.
«شب می رم درِ مسجد. اومده باشه می بینمش.»
شب دستم را گرفت و برد مسجد. همین که داخل مسجد شدیم چشمم افتاد به جعفر که گذاشته بود دنبال یکی کوچک تر از خودش. زیاد سربه سر بچه ها می گذاشت. لب هایش را از حرص جمع کرده بود توی دهانش و معلوم بود اگر پسرک را بگیرد حتما یکی از آن کف گرگی هایی را که تازه یاد گرفته بود نثارش می کند. هفته پیش صورت مهدی را خون انداخته بود. مهدی توپ را از لای پایش گل کرد و نشست زمین و دستش را گذاشت لای دهانش و چنان شیشکی بلندی برای جعفر کشید که چنگیز هم با آن صورت روغنی و کثیفش از زیر هیلمن، سرش را چرخاند تا ببیند صدا از کی بوده. جعفر هم که دید هم لایی خورده و هم مضحکه بچه ها شده، دست مهدی را گرفت، بلندش کرد و یکهو با کف دست گذاشت تو صورتش. اولش فقط یکی دوتا عطسه کرد ولی بعد که دیدیم از دماغش خون راه افتاده، بردیمش کنار حیاط و شلنگ را از تو خانه کشیدم بیرون و سر و صورتش را که شست، برای جعفر خط و نشان کشید.
«امروز و فردا کاری باهات ندارم... می ذارم برا مدرسه، اگه مدرسه تو از ترس خشتکت عوض نکنی... من که می خوام از منتظری بیام بیرون، کاری می کنم اخراجم کنن.»
جعفر که کجکی ایستاده بود و پوست چنار را می کند، طوری جواب داد که یعنی هم ترسیده و هم پشیمان است و هم نمی خواهد بگوید که پشیمان است و ترسیده:
«فکر کردی می ترسم؟ همین حالا بزن... خب تو هم مسخره م کردی.»
مهدی با دو انگشت نوک دماغش را سفت چسبیده و سرش را بالا گرفته بود و چشم از جعفر برنمی داشت. دماغ ظریف و باریکی داشت. صورتش بین بچه های محل از همه سفیدتر و خوشگل تر بود. نه این که واقعا خوشگل باشد، تر و تمیز بود. صورتش هنوز مو نداشت و لب هایش درشت بود. شانس آورد دماغش نشکست. همان جور که با یک دست دماغش را گرفته بود و با دست دیگر شلوارش را می تکاند، رفت کنار جعفر. او هم به روی خودش نیاورد و همان طور که ایستاده بود، با پوست چنار بازی می کرد. مهدی دست کرد توی جیبش و با کلید ضربدری روی تنه بی پوست درخت کشید و گفت:
«این خط، اینم نشون...ولی من مث تو نامرد نیستم. بی هوا نمی زنم.»
جعفر که دید بازی را باخته و هیچ کس محلش نمی گذارد کم کم بغضش گرفت و زد زیر دست مهدی و از کنار پیاده رو راه افتاد و رفت.
حالا هم طوری دنبال این بچه می دوید که انگار می خواست تلافی قهرکردنش با من و مهدی را سر او خالی کند. پسرک تیز بود و میان مردها و دور حوض مسجد و گلدان ها زیگزاگ می رفت و جعفر بهش نمی رسید. به بابا گفتم:
«شما برو... من همین جا می مونم.»
چشم های بابا میان جمعیت می گشت. صدایم را نشنید یا حواسش نبود دوباره گفتم: «من همین جا می مونم.» گفت:
«فقط با ما نمی آیی دیگه... با بچه ها می آیی که آتیش بسوزونی.»
حاج نقی را میان جمع دید و صدایش کرد. حاج نقی پنجاه شصت سالی داشت. زود به زود از جبهه می آمد. زن بی چاره اش چند سال پیش بعد از کلی نذر و نیاز می خواسته اولین بچه اش را دنیا بیاورد که حاج نقی که آن موقع حاجی صدایش نمی کردند، او را با کلی دردسر جمع و جور می کند تا برساند بیمارستان اما چون حکومت نظامی بوده میان راه نگهشان می دارند برای سین جیم و دیر به بیمارستان می رسند و هم زن درمانده تلف می شود و هم از بد حادثه، نوزاد عقب مانده به دنیا می آید. حاجی بعد از تر و خشک کردن بچه، خواهرش را راضی می کند تا در نگهداری او کمکش کند و از همان سال که ۵۶، ۵۷ بوده، انقلابی دوآتشه ای می شود و آن جور که خودش هم تعریف کرده، دمار از روزگار رژیم درمی آورد و انتقام زنش را با کشتن همان گروهبان یکی می گیرد که تو کلانتری بازار او را اسیر و بی زن کرده بود. این ماجرا را هر سال ۲۲ بهمن توی مسجد تعریف می کند؛ طوری که آدم خیال می کند آن را از روی نوشته ای، فیلمی یا قصه ای از بر کرده است.
جنگ که شروع شد همه جوان ها و مردان محل از او خواستند پیشقدم شود و کار ثبت نام و اعزام داوطلبان را به عهده بگیرد. او هم که انگار کاره ای شده بود در ستاد جنگ، وقتی دید مردم بهش احتیاج دارند، دفتر و دستک مسجد را دست گرفت و کار اعزام به جبهه را خودش سروسامان داد. مدام در رفت و آمد بود. یک ماه جبهه بود و یک هفته مسجد. همه اش با لباس پلنگی. داشت خیلی چیزها را فراموش می کرد. شاید هم وقت فکر کردن نداشت. کم تر حرف زنش را وسط می کشید و دیگر وقتی بچه اش را می دید به قول مادر کفر و زندقه نمی گفت. ریش هایش سفید سفید شده بود و تا روی سینه اش را می گرفت. هر وقت می آمد برای پسرش علی سوغاتی و خوردنی و پوکه و فشنگ و کلی هدیه می آورد. وقتی به علی سوغاتی می داد اگر ما یا بچه های دیگر هم آن دور و بر بودیم دست توی جیب شلوار پلنگی اش می کرد و نقل و نخود و کشمش بینمان تقسیم می کرد. حالا او بود و دایی احمد که در دهلران گرفتار مانده بود. دایی احمد که از بد روزگار افتاده بود منطقه جنگی، با دیدن حاج نقی اول خیال کرده خواب می بیند، بعد که نزدیک شده فکر کرده اشتباه گرفته و وقتی با او آشناییت داده و روبوسی کرده، ایمان آورده که او را خدا فرستاده و فوری زنگ زده خانه فروغی و به مامان گفته، تا بلایی سر فرشته نجاتش نیامده مقداری پول و چند دست لباس به حاجی بدهند تا بیاورد. بابا با حاجی روبوسی کرد. سلام کردم.
«سلام علیکم علی آقای گل...»
باز هم اشتباه کرد. اکثر بچه ها را علی صدا می زد. بابا که می خواست با حاجی خلوت کند، رو به من گفت:
«بابا... حالا که نمی آیی تو، برو در دکون آقا رضا بگو یک کیلو پسته و گردو قاطی کنه بده دستت، بذاره به حساب. بعدشم برو خونه بده مامان. ورنداری از روش.»
سال به سال و عید به عید پسته گیرم می آمد. فهمیدم می خواهد برای دایی احمد بفرستد. حاجی دست بابا را گرفت و برد طرف مسجد. می خواستم بزنم بیرون که میان شلوغی حیاط، چشمم افتاد به پسرک که دست هایش را جلوی صورتش گرفته و نشسته بود روی زمین. از جعفر خبری نبود. زدم بیرون طرف آقا رضا. یک لحظه فکر کردم حالا که دستم تو دست بابا نیست، بروم سراغ مهدی و ضیافت گردو و پسته را با هم برگزار کنیم ولی یادم آمد هنوز از کلاس زبان نیامده. از یکی دو هفته پیش جمعمان را به هم زد و پدرش را مجبور کرد اسمش را مثل خیلی ها در کلاس زبان انگلیسی بنویسد. وصله ای بود که اصلا به مهدی نمی چسبید. درسش را هم به زور می خواند ولی از یکی دو ماه پیش حوصله مان را سر برده بود. می گفت اگر زبان بلد باشیم، احتیاجی به مدرسه و این همه درس و مشق نداریم و می توانیم چند سال دیگر شال و کلاه کنیم و از ایران برویم و از این حرف ها. نمی دانم کدام شیر پاک خورده ای توی گوشش خوانده بود یا از کدام فیلم و رادیوی مزخرفی شنیده بود که دیپلم و لیسانس های زبان انگلیسی را روی هوا می زنند. شنیدم داشت این را به همکلاسی ها می گفت که یکی درآمد جلویش که «اگه آبجی باشه بله، زبونم بلد نباشه می زننش، ولی تو رو مگه فقط تجلی بزنه.» معلم عربی را می گفت که خیلی بچه دوست بود. باد گرفته بودش. می دانستم طاقت نمی آورد و زود خالی می شود و همین روزهاست که پول بابای بینوا را حیف و میل کند و دوباره برگردد توی کوچه و از پشت در که دستش به زنگ نمی رسد، صدایم کند و اگر نیایم توپ را به در و دیوار بکوبد و هوسم بیندازد و هر جور هست بکشاندم بیرون.
هر روز به یک چیز پیله می کرد. یک دوره دوچرخه خرید و محل سگ به هیچ کس نمی گذاشت. از دوچرخه که سیر شد، دزد هم آن را از جلوی خانه شان برداشت و رفت. یک مدت پیله کرده بود کتاب بخوانیم. از کتابخانه مدرسه و مسجد کتاب می گرفت و با هم می رفتیم خرپشته خانه شان و نوبتی بلند بلند می خواندیم. بعد شروع کرد به کتاب کش رفتن از کتابفروشی ها و حالا هم چند وقتی ویرش گرفته بود زبان یاد بگیرد. هوش و استعدادش زیاد بود اما آن قدر از این شاخه به آن شاخه می پرید که آخر هیچ کدامشان را ادامه نمی داد. تنها چیزی را که نمی توانست ترک کند فوتبال عصر بود که آن هم با ساعت کلاس هایش در روزهای فرد تداخل داشت و یک روز در میان شده بود.
آقا رضا هم سراغش را گرفت. وقتی گفتم کلاس زبان است، چشم هایش را از عمد گشاد کرد که یعنی «بارک الله، چه غلط ها، چه گه خوردن ها». همین جور که داشت پنیرها را با چاقو تکه می کرد و توی گالن آب نمک می انداخت و زیر دندان چیزی نشخوار می کرد گفت:
«به بابات بگو یه سر به ما بزنه ثواب داره... بهش بگو تا کی باس این حسابش باز باشه و محض رضای خدا یه ضربدر هم توش نیفته. خیلی نیگا می کنی... تبریزیه، گرونه... به بابا بگو اگه می خواد یه سر بزنه، قسطی هم می دیم. کوپنی نه ها!... قسطی... جنس کوپنی مال آدم کوپنیه... آدم کوپنی هم کوپنش که تموم شه... فاتحه... یه دفتر این جا وا می کنه و خیالش هم تخته... فکر می کنه همین روزاست که یا آقا رضا سرش رو بذاره زمین یا زبونم لال خودش... بگو رضا بابت حساب و کتابت دلخور نیس... چوب خط مرام و معرفتت پر نشه. آره امیرخان... فدای سر دایی... چه خبر از احمد؟... بدم دو سیر ببری؟ می دونم بوش هلاکت کرده.»
یک تکه پنیر گذاشت توی دهانش و یک تکه هم گذاشت روی لبه چاقو و گرفت طرفم. تا حالا تبریزی اش را نخورده بودم. خیلی تعریفش را می کردند. گذاشتمش روی زبانم. محشر بود. ترش و شور. عجب بویی داشت. جون می داد خالی خالی خورد. یکهو دیدم تو دهانم نیست. حالا فهمیدم چرا آقا رضا زبان باز کرده.
«رفیقت کجاست؟ چند روزه نمی آین توپ بخرین. نکنه سه لایه می کنین. توپ رو باس همون جور که هست لگدش زد. گوش می کنی؟ تقلب نکنین. اگه بنا بود کلفتش کنن خب سه تاشو رو هم می ساختن دیگه... تازه مد شده این کارها... تازگی ها خشتک رو خشتک هم می پوشن؟ اونی که دو تا شلوار پاش می کنه واس خاطر اینه که اون جاش نچاد. وگرنه اگه بخواد پاره شه، اول خودش، بعد هم اون زیریه جر می خوره... آخر سر نوبت شلواره... خوشت اومد؟ به بابا بگو قسطی هم می دیم. بدم ببری بزنم به حساب؟»
لپ هایش را باد کرد و باسنش را داد بیرون و گالن را چپ و راست، چپ و راست کشاند گوشه مغازه و رویش را مشمع کشید و کش حی و حاضری را هم انداخت دورش که شد مثل کوزه ترشی. یکی یکی انگشت هایش را لیسید و با دستمال پاک کرد.
«جای توپ ها رو که بلدی... برو بردار، پولشم هر وقت داشتی...»
حرفش را بریدم:
«پسته می خوام... یه کیلو... با گردو قاطی باشه.»
ملچ مولوچ دهانش نیفتاده بود که این بار واقعا چشم هایش را گشاد کرد و گرفت طرف صورتم.
«پسته برا چی؟ به درد تو نمی خوره.»
«بابا می خواد.»
پارچه را برداشت و تیزی چاقو را باهاش پاک کرد.
«برو پی کارت... منظورم همون بابات بود... مث این که حد شیکمتون یادتون رفته... تخمه سیاه اگه بخوای داریم... پسته حرفشم نزن... ضمنا این مورد رو خود بابات باس بیاد... دست بچه که نمی دن.»
بدجور هوس کرده بودم. باید هرطور می شد راضی اش می کردم. برای این که ردم نکند حرف دایی احمد را پیش کشیدم که رفیق و یارغارش بود.
«برا دایی احمدم می خوایم. اوضاع جبهه خوب نیس. همین امروز زنگ زد. آب و غذا و لباس می خواد.»
در باز شد و زنی آمد تو.
«سلام حاج آقا.»
جوابش را گرفت و گفت آمده امانتی رحمان را بگیرد. آقا رضا هم انگار که اصلاً من نباشم و حرفم را هم هیچ وقت نشنیده باشد، رفت پشت پیشخوان و از کف مغازه چیزهایی که نمی دیدم جور کرد و بعد از کلی سروصدای کیسه و پاکت یک کیسه بزرگ مشکی آورد بالا و داد دست زن.
«سلام به آقا رحمان برسونید.»
زن نایلون را زد زیر چادر و مثل این که بچه ای را زیر چادرش گرفته باشد رفت بیرون. آقا رضا نگاهم را به زن فهمید و انگشت هایش را تیز زد توی سینه ام.
«کجا رو می سوکی بچه؟ به بابات بگو پسته دست بچه نمی دم. امشبم زود می خوام برم، بگو تا دو ساعت دیگه پیداش نشه، رفتم.»
تصمیم گرفتم هرجور شده کار را تمام کنم. از آجیل عید نزدیک پنج شش ماه گذشته بود.
«شما که قند و شکر نداشتید...»
یک مشت برنج از گونی برداشت گرفت جلوی دماغش و نگاه تندی بهم انداخت. برای اولین بار فهمیدم چقدر دور چشم هایش سیاه است. فکر کردم حتما جعفر که حرف هایی از چشم های آقا رضا زده بود او را در همین حالت دیده.
«نکنه قند و شکر هم می خواین؟ ماشاالله مصرفتون خوب بالاست... آره دیگه، دارندگی و برازندگی... بخور و بریز و بپاش... داراییشون که ته می کشه میان این جا ننه من غریبم درمی آرن، اون وقت جنسشون رو که دادی بیلاخ هم بهت نمی دن، کون لق رضا... تخم جن، برو به بابات بگو بیاد.»
چقدر کبود شده بود چشم هایش. یادم هست درست همان روزی که جعفر از چشم های پرآب و وق زده و سیاه آقا رضا گفت، پدرش رفت توی مغازه رضا و پنج دقیقه نکشید که همه محل ریختند آن جا و رضا را ترسیده و رنگ و رو پریده از زیر بابای جعفر کشیدند بیرون. مهدی آن وسط بوده و دیده که آقا رسول وقتی از روی سینه رضا بلند شده، یک کمربند دستش بوده و رضا هم نقش زمین دودستی چسبیده بوده به شلوارش. از بی آبرویی تا یک ماه مغازه اش را بست و رفت زنجان و وقتی آمد اول رفت در خانه آقا رسول و گفت «اگه شما از من نگذری همین حالا می رم سم می خورم» و بعد هم آن قدر در خانه جعفر این ها نشست و التماس کرد تا آقا رسول تنهایی آمد دم در و رضا به پایش افتاد و از فردایش هرچه رسول می خواست و نمی خواست صبح به صبح در خانه اش بود. جعفر هم این را به خودش گرفته بود و می گفت «دعوا سر من بوده و حالا هرچی لب تر کنم، رضا خودش می خونه و جور می کنه و می فرسته در خونه.» می خواستم هنری به خرج دهم نه به قواره جعفر که در حد گرفتن یک کیلو پسته و گردو. گردنم را کج کردم طرف زن رحمان که می رفت. گفتم:
«باشه آقا رضا... ما بچه... ولی خدا وکیلی می دونم از کجا می زنی و می فرستی در خونه رحمان...»
یکهو جا خورد. کیسه را گذاشت روی برنج ها و گردنش را دراز کرد و به پیشانی اش چند چین کلفت انداخت و با آن چشم های سیاه و درشت دو قدم آمد طرفم. شاید نمی دانست که ما بچه ها می دانیم جنس بساطش را سر هر هفته از رحمان جور می کند و حالا که فهمیده بود مشتش پیش من باز شده، می خواست سر من تلافی کند. هوا خیلی پس بود. اصلاً حواسش نبود که طرفش من بچه سالم. طوری جلو می آمد که انگار می خواست جدی جدی مرغی را گیر بیندازد و بگذاردش سر زانو و سرش را بی بسم الله گوش تا گوش ببرد. آن قدر جلو آمد که بوی گند نفسش رفت توی دماغم.
«چشامو می بندم و فوری وا می کنم... اگه ببینم هنوز این جایی در مغازه رو می بندم... می برمت پشت پستو... کاری می کنم چشات برا همیشه زل بیفته بیرون...»
زدم به سیم آخر و پریدم وسط حرفش.
«از همون کارا که با جعفر کردی؟»
این را که گفتم دیگر نفهمیدم چه شد. یادم است نعره ای بلند کشید و سرتاس را پرت کرد طرفم و درق صدایش را شنیدم و شانس آوردم که در مغازه چارطاق باز بود. پریدم بیرون و چشم بسته کوچه و خیابان را دویدم و چشم هایم را که باز کردم دیدم توی اتاق پشتی خانه لای رختخواب ها قایم شده ام. کمی که گذشت با صدای تلویزیون خودم را پیدا کردم. پاهایم بد جور می لرزید. گوشم را دادم به صدای تلویزیون. یکی از مسئولان کشور بود که داشت به آمریکا و انگلیس و آلمان و همه گردن کلفت ها هشدار می داد. گفت اگر عراق به موشکباران شهرها ادامه دهد، ایران هم دست به مقابله به مثل می زند. لای رختخواب ها بی هوا یاد دایی افتادم. نمی دانم دایی چیزی از موشک سرش می شد یا نه؟ هرچه بود به درد جنگ می خورد. از آن ها بود که هیچ جور خنده و شوخی با کسی نداشت و به هر بهانه، بدخلقی و ناسازگاری می کرد. شک نداشتم اگر کارش به جنگ تن به تن می کشید رحم توی کارش نبود و با مشت و لگد و چاقو به جان دشمن بینوا می افتاد. کاش آقا رضا را هم اجباری می بردند و می رفت و می فهمید جهنم کجاست. شکم سیر و آسوده، هروقت می خواست می آمد در مغازه و هر وقت خوابش می گرفت کرکره را پایین می کشید و موادش را هم که رحمان می رساند و او هم هوای هر که را به دردش می خورد داشت و بقیه را داخل آدم حساب نمی کرد و کلی منت سر همه می گذاشت. دفتر حساب و کتابش هم پر از من بمیرم تو بمیری و خواهش و التماس خریدارهای بینوا بود. باید برنامه ای برایش می چیدم. نگاهی به ساعت انداختم. حتما مهدی دیگر از کلاس زبان آمده بود. زانوهایم را راست کردم. پاهایم باز شروع کرد به لرزیدن.

تقدیم به دو مرد؛ دهباشی و کیمیایی
که می دانند و نمی دانند چه ها آموخته اند مرا
و هر لحظه با من بوده اند و هستند...

ج.م

نظرات کاربران درباره کتاب خنده را از من بگیر