فیدیبو نماینده قانونی نشر موغام و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
مجله ماهنامه هویت – شماره ۱

مجله ماهنامه هویت – شماره ۱

نسخه الکترونیک مجله ماهنامه هویت – شماره ۱ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره مجله ماهنامه هویت – شماره ۱

در این شماره می‌خوانید: نامورنامه جواد آذر تاریخ نقاشی آذربایجان زبانشناسی در جستجوی فلسفه‌ ای جایگزین شش نامه منتشر نشده از ارنست همینگوی گفتگو با رسول فتحی مجد : مصائب فلسفه در تبریز

  • ناشر نشر موغام
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 8.13 مگابایت
  • تعداد صفحات صفحه

بخشی از مجله ماهنامه هویت – شماره ۱

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مجله «هویت»، ماهنامه ای است که در حوزه های تخصصی علوم انسانی، ادبیات و هنر تمرکز دارد. فصولی که در مجله به آنها پرداخته می شود به وجه جامع عبارتند از: علوم انسانی (فلسفه، جامعه شناسی، روان شناسی، زبان شناسی و تاریخ)، داستان، شعر، تئاتر، سینما، هنرهای تجسمی (نقاشی، خوشنویسی، مجسمه سازی، طراحی، عکاسی، گرافیک و معماری) وموسیقی.
در کنار این ها در هر شماره نمونه ای از آثار هنری و ادبی نیز منتشر خواهد شد.
تحریریه «هویت» آمیزه ای از اهل قلم نسل های پیشین تا جوانان است که در کنار هم، با تکیه برگذشته پرافتخار علمی، ادبی و هنری آذربایجان، چشمی بر «ادبیات و هنر مدرن» نیز دارد تا برای امروز و فردای خود، راهی باز کند.
آنچه در عرصه تفکر، دانایی، هنر و ادبیات آذربایجان اتفاق افتاده و یا در حال وقوع است، بی شک جایگاهی در «هویت» دارد، اما بر حوادث جاری در جهان نیز چشم پوشیده نخواهیم ماند و دغدغه ها و برآیندهای نوآئین جهانی را نیز تعقیب خواهیم کرد، لابد از دریچه ترجمه. ترجمه ای که به قلم مترجمین آذربایجانی انجام شده است.
به هر روی آذربایجان یا موضوع مطالب «هویت» است، یا زادبوم نویسندگان و مترجمین آن نوشته ها. این، ریشه در تعصب خام اندیشانه ندارد. «هویت» می خواهد در لابلای انبوه صداهای متکثر و متنوع «تفکر، هنر و ادبیات» ایران برخاستگاه صدای آذربایجان رنگ باشد و باور دارد که صدای بومی این منطقه، در کنار صداهای رنگارنگ اما وحدت مند ایران، دارای عناصر، امکانات و ظرفیت های مختص خود است که که سزاوار است تا در محملی جداگانه مورد توجه قرار گیرد. «هویت» در پویه این مقاصد به وجود آمده است.

سخن مدیر مسئول

هر کس که خودش را نشناسد، خدایش را نشناخته است.
تا در این بازار مکاره که هر کسی کالای خود را عرضه داشته خودش را، و داشته هایش را بشناساند، در جهان امروز که با بمبارانی از شبکه های رادیو-تلویزیونی و اینترنتی و گوشی همراه مواجه هست، این بیم می رود که فرهنگ ها و خرده فرهنگ ها در میان این همه اطلاعات، «چیستی» و «کیستی» خود را از دست بدهند و در میان این تهاجم گسترده مستحیل شوند.
رسالت مطبوعات در جامعه امروز این است که با تکیه بر استعداد های درونی جامعه خود، بر تمایز و تفاوت فرهنگ ها، با تاکید بر اصل تعامل فرهنگ ها و تحمل سایر تفکر ها و اندیشه ها خود را از ورطه غرق شدن در این اقیانوس بی پایان که روز به روز بر عمق آن افزوده می شود برهاند.
«هویت» می آید تا با الهام از نام خود در راه انجام این رسالت گامی هرچند کوچک بردارد. هویت ما هستی ماست. آنچه داریم و آنچه از میراث گذشتگان به ما سپرده اند تا هر آنچه ماندنی است در حفظ آن بکوشیم. هویت وطن ماست آنجا که پای بر این هستی گذاشتیم و در آن پرورش یافتیم. هویت ایران ماست، هویت ما تاریخ ماست، گذشته ماست.
مشی «هویت» تعامل است نه تخاصم، «هویت» اهل اعتدال است نه اهل افراط؛ طرفدار ترمیم است نه طرفدار تخریب. نقد می کند اما اهل تخریب نیست. اهل تعادل است، اهل تفاهم است، طرفدار تسامح است، تحمل می کند نمی آشوبد.
در مکتب روزنامه نگاری «هویت» از مشی مسئولیت اجتماعی پیروی می کند و آنچه را که به مصلحت جامعه مضر است نمی گوید و هر آنچه که برای ساختن و اصلاح جامعه ضروری بداند انعکاس خواهد داد. تا گامی برداشته باشد در جهت اعتلای فرهنگی و توسعه، پیشرفت و اصلاح جامعه، زیرا که فرهنگ هر جامعه اساس هویت آن جامعه است.
اگر صفحات کتاب تاریخ ایران را ورق بزنید، هیچ صفحه ای را نمی یابید که در آن نامی از آذربایجان نباشد و این مدعا در هنر نیز، در ادب نیز، در علم نیز، در فلسفه نیز، در سیاست نیز، و... صادق است. این را نه از روی تعصب کور ادعا می کنم بلکه برای هر یک از این حوزه ها صدها مصداق می توانم بر شمارم.
به این افتخار می کنم که در خاک آذربایجان زاده شدم و در هوای آذربایجان تنفس کردم و به این معتقدم که هر کس دینی به زادگاه خود دارد و بایستی آن را ادا کند. «هویت» نیز ادای دین من است به ایران و به سر ایران «آذربایجان». همان طور که سر ضامن زنده بودن بدن است و بدن ضامن زنده بودن سر، به این باورم که ایران به آذربایجان زنده است و آذربایجان به ایران.
اما چه رخ داده عده ای بی خبر و بی هنر، در حق این مردم، ظن نا به جا می برند و سخن به ناصواب می رانند؟ به باور من، علت آن نبود امکان ابراز وجود اندیشه وران و صاحبان خرد در این دیار است؛ که آنجاست که دیوانگان جای فرزانگان را گیرند، و نادانان بر سریر قدرت نشینند. آن زمان است که فرهنگیان و فرهنگ دوستان یا کنج عزلت گیرند یا عزم دیار غیر کنند. آن وقت است که مردم از مردان خالی شوند و عوام الناس رو به فزونی گذارند. مصداق این شعر فرخی یزدی است که:

از دفتر زمانه فتد نامش از قلم
هر ملتی که مردم صاحب قلم نداشت

آذربایجان که از دیرباز خود مهد تمدن بود، در تاریخ ایران منشا تحولات مهمی بود، باید به تلخی بگویم که امروز آن طور که شایسته اوست نتوانسته است در عرصه فرهنگ ایران زمین عرض اندام کند. البته معنای این سخن آن نیست که آذربایجان صاحب قلم ندارد، بلکه متاسفانه باید با گلایه بگویم که اندک کسی صاحب قلمان را عزیز می دارد، کالایش را می خرد و صدر می نشاند. اینکه چرا این طور است سخن مطولی است که آن را به بعدها می گذاریم که مجال این نوشته را نمی گنجد.
بگذریم که ما برای دعوا نیامده ایم، بلکه آمده ایم تا اگر شده تا آنجا که در توان داریم گامی هرچند کوچک در جهت شناساندن تاریخ آذربایجان، اندیشه آذربایجانیان، هنر آذربایجان، و مفاخر آذربایجان برداریم. نگاه ما از این شماره عمدتاً بر روی مسائل فرهنگی خواهد بود و این تصمیم جدیدی است که تحریریه هویت بر آن تاکید دارد.
ماهنامه «هویت»، یک شماره به طور آزمایشی در مردادماه امسال منتشر شد، و پس از مشورت ها و نظرخواهی ها از اصحاب فرهنگ و مطبوعات، و پس از شنیدن نصیحت ها و نقدهای آنان (که اینجا لازم می دانم از یکایک این عزیزان تشکر و قدردانی نمایم) اکنون با رویکردی جدید به روی دکه ها می آید. باشد که اصحاب اندیشه و فرهنگ را خوش آید.

نامورنامه

بهمن ماه امسال پانزدهمین سالگرد وفات جواد آذر بود



مروری بر ترجمه حال شاعر

اصغر فردی

نام سامی اش «جواد» بود که گویا به اعتبار حرمت ابوتِ بابی قید عبارت «آقا» در سجلش امر شده بود که از سر خطای کاتب ق آقا به ناصواب با غین معجمه به صورت آغا و بالاجتماع «جوادآغا» ثبت شده است.
پدرش حاج علی کناره چی معروف به «ملک» از معاریف اعیان و مشاهیر اشراف تبریز بود. خط و ربطی خوش منطقی محکم و برهانی قاطع داشت. عمده التجار فرش تبریز بود و دارای تیمچه و سرای و کاروانسرای و انبارها و حجره ها کارگاه های فرشبافی که هم امروز سرای موسوم به «ملک تیمچه سی» از زمره مملوکات وی در بطن طپنده اقتصاد تبریز بود.
ملک چشم آن داشت که پسرش بر تخت آن امپراطوری ساخته ئی نشیند که از نیاگان بازمانده بود. می گفت دکاکین مملوکی پدر چندان بود که تا از این سوی بازار تبریز شروع به استیفاء وجه الاجاره ها می کردی تا به آخرین دکاکین می رسیدی اجاره ماه دیگر نیز فرا رسیده بود. از مکنت حاج علی آقا ملک در تبریز افسانه ها ساخته شده بود. می گفتند روزی حاج آقا که بین الاحباب در باغش جلوس کرده بود می گوید هر جای این باغ را که بکنید، خمره های مملو از گوهر می یابید. افسانه بود، اما روایت و حکایتی از تمول پایان ناپذیر او می کرد.
جواد کناره چی در ۲۹ آبان سال ۱۳۱۰ مطابق با یازدهم رجب ۱۳۵۰ قمری (۲۱ نوامبر ۱۹۳۱) زاد و پس از تحصیلات ابتدائی اصول جدیده در مدارس «پرورش» و «خواجه نصیر» و متوسطه را در مدارس تاریخی «فیوضات» و «فردوسی» ادامه داد. در چهارده و پانزده سالگی یک سال مدرسه را به تحصیل زبان ترکی طی کرد که مصادف با دوره حکومت پیشه وری بود. همان یک سال موجب آشنائی مقدماتی اش با ادبیات ترکی شد که بعدترها علیرغم ممنوعیت طبع و نشر و حمل و قرائت کتب ترکی از گوشه و کناری جسته و گریخته یک دوره متون اصلی ادب ترکی را مطالعه کرده بود. به دلیل تفوق علمی بر اقران محصلش و تفضل بر سطوح علمی مورد تدریس دبیرستان ماندن در مدرسه را اتلاف و تهدیر وقت دانسته و تحصیل رسمی را رها کرد. نظام تعلیماتی برچیده قدیم را کارآیندتر پنداشته و از پایه دهم دبیرستان مسیر دیگر کرده و به تکیه علماء عظام شهر داخل گردید.
در نظام آموزش قدیم که حکیم بار می آورد، مدارس بر این سیاق اداره می شد که نخست طفل را در سنین ۵ ـ ۴ ساله گی به مکتبدار محل می سپردند. کودک ضمن فراگیری الفبا آن را با قلم مشق می کرد و تا نوشتن را می آموخت خوشنویسی را به مراتبی آموخته بود. آن گاه حین تحصیل در مدارج عالی تر دقت بر کتابت و مشق هم افزوده می شد و کاتبان ماهرتر و خطاطان استاد به تعلیم اشتغال می کردند. آذر نیز در پای پیش تخته قبله الکتاب حاجی میرزا طاهر خوشنویس و مـُقله الخطاطی حاجی میرزاحسن هریسی مزیه خط را آموخته و به تنمیق آثار صحائف و مصاحف مشغول بود. او دیگر به مشق نسخ میلان و به کتابت اشعار صارف الاوان می شد. در تمشق به اقران تفوق کرد. با ثلث و نسخ تمشق و با نستعلیق تعشق می ورزید. در اندک زمانی ماصدق این شعر واقع شد که نـِعمَ ماقیل:

یا بدر تم نوره باهر
منزله فی القلب والطرف
صدغک حرف النون فی مشقه
من یعبد الله علی حرف۱



تا در خط شش قلم آموخته و در غناء شش مقام را. همنوای ممتازان اقرانش در پای اشجار کهن اغنیه از مرغان موسیقار عهد به تعلم ظرائف و دقائق مقامات اهتمام می کرد. در روزگار در کودکی حین بازی در میدان «ورجی» صدائی افسونساز بهشتی سحرش کرده بود. دست و دامن از بازی با طفلان شسته، بر لب دیواری که طنین آن سحاره از پنجره اش به بیرون می پاشید گوش خوابانده بود. تا غروب بر آن دیوار تکیه داده تا کی باز آن آواز برفراز شود. شامگاه خاتونی در میانه رجال و اشراف شهر از آن خانه بدر آمد. چشم خاتون بر حیرت او نگران شد و دستی بر سر و روی طفلک برکشید. زلفین طلائی این کودک چشم آبی را نوازش کرد و بر رخسارش بوسه داد. او قمرالملوک وزیری بود. آن سحر بر جان او همچنان مستولی ماند.
او نقش نشان آن مردان مشایع خاتون را بر خاطرش زد. تا جوانی برومند شد آن مردان را کاوید. آقامیرعلی اصغر صادق الوعد و ابوالحسن خان اقبال السلطان دو تن از آن رجال عهد طفلی اش بودند. او برای یافتن این مردان به این کوی و آن سوی سر زد و عاقبت دست نیازش را به دامانشان رسانید. خلاف ذائقه پدری دستگاه حبس الاصواتی ابتیاع و به تجمیع صفحات سنگی موسیقی اهتمامی بلیغ کرد. هر آنچه از اقبال السلطان بازمانده بود، کلیه صفحات قمر، اختر، ایران الدوله، مهری، روح انگیز، سیداحمدخان سارنگی، طاهرزاده، ادیب خوانساری، نکیسای تفرشی، جناب دماوندی، رضاقلی میرزا ظلی، قلی خان شاهی و...
معاشرت با هم سن و سالان و حریفانی صدیق چون غلامرضا قیطانچیان (شاگرد خاص آقامیرعلی اصغر) را به مثاب وجه ممارست و بستر مشقی به آموخته هایش از استادان معمر ضمیمه کرد. شبانروزش با تار غلامحسین بیگجه خانی و جواد آقا گلشن اردوبادی طی می شد. دیگر خاطرش با گوشه گوشه نغمات و نواهای همایونی موسیقی دستگاهی ایران آلفته شد. ظرائف مضراب ها، ضرب ها، تحریرها و فراز و فرودها را شناخته بود.
در شهر چند قهوه خانه دائر بود که بلبلانی چند دور تا دور آن می نشستند و مایه ئی می گرفتند و گوشه گوشه را به یکدیگر تحویل می کردند تا غروبی شوری تمام کنند و روزی دیگر راستی و دیگر روز چارگاهی و... جواد دور میز آستان آن قهوه خانه صندلی ثابتی داشت. می نشست و گوش می خواباند و مستانه به خانه باز می گشت.
نوحه سرایانی چون دلریش و صافی و راجی و یتیم و صراف و صدها شاعر سوک سرود های مذهبی و نوحه خوانانی چون میزا مناف و میرفتاح هم لجنه هائی دارند که جز هیئات، در قهوه خانه اختصاصی خود گرد می آیند
در سرسرای قصور اعیان شهر دوشنبه ها از عصر تا نیم های شب سورها برپاست. ـ بنکداریان ـ اسکوئی ها ـ خوئی ها ـ گوگانی ها ـ ممقانی ها ـ صدقیانی ها ـ نمسه چی ها ـ کلکته چی ها ـ مسکوچی ها ـ طهرانچی ها ـ سلیان چی ها ـ بادکوبه ای ها ـ فطوره چی ها ـ ایپکچی ها ـ یاغچی ها ـ ایپ چی ها ـ چیت چی ها ـ فرش چی ها ـ کناره چی ها... و آذر که در بیت یکی از همین اعیان تبریز در کسوت طفلی توانگر به دنیا آمد. او در تجملی اشراف زادگانه تربیت یافت. آذر از همان ابتدا تا واپسین روز اشرافی زیست. تفاوت طبقاتی و دیده های او در دیده نادیدگان محیط اش موجبات حسادت برادران غیور را فراهم می آورد. دوستانش که همواره در سایه حکایت آذر می بالیدند، او را نزد پدر به سعایت تخفیف می کردند. پدر با شنیدن خبر حضور پسر در قهوه خانه های مغنیان و یا پای رحله تدریسات ادباء شهر رنجه خاطر بود. اما آذر فریفته شعر و نغمه و قلم. دیگر این راه را بازگشتی نبود.
هنوز سن شریفش به عقد عشرین واصل و بالغ نشده در محافل ادبی رنگ رنگ تبریز تخلص آذر و غزل های رقیق او شنوده می شد و نقل ابیاتش دهان به دهان می گشت. تبریز آن روزگار انجمن های متعددی داشت که هر یک دارای خاصیتی ممتاز بودند. مستعربین و اهل عربیت انجمنی جدا و ترکی سرایان جدا و قصیده سازان و غزل خوانان و مثنوی سرایان و... هر یک محفلی جدا می داشتند. بزرگی در مقامه ئی درباره یکی از آن انجمن ها که به زعامت مرحوم میرزاعبدالله مجتهدی دائر بود توصیف ها نوشته بود که آن انجمن شعبه دانشکده ادبیات تبریز است. او برای اعراض از استحقار دانشگاه چنین خفضی را بر آن انجمن قائل و راتب شده بود که در معنا دانشکده شعبه ئی از آن انجمن بودی. قلمداری در تقریظ دفتر شاعری نوشته بود این اشعار چنان پخته است که می توان در انجمن های ادبی تبریزش خواند.۲
از اساتذه کرام آیات باهرات مصحف شریف و متون سخته ادب عرب و فارس و دروس مدخل حکمت مانند منطق می آموخت. میرزامحسن ادیب العلماء تبریزی والد ماجد حکیم متاله میرزامحمدعلی ارتقائی همان که گفتگوی مابین روح افلاطون و علامه طباطبائی را دائر کرده بود ـ از استادان مقدمات ادبیات وی بود.
از شرعیات در پای بحث حاجی میرزا عباسقلی چرندابی و مجتهدی سری درآورد. فلسفه و حکمت را نزد علمائی چون علامه طباطبائی، حاجی میرزا حسن الهی (برادر کهتر علامه طباطبائی)، آقا شیخ محمدتقی جعفری و... دید. ادبیات را از بزرگان لایحصای ادیب شهر آموخت و برخی از مبادی فنون و دقائق شعری را از مکتب فیض شاعر نوحه سرا و ادیب آن روزگار مولانا یتیم آموخت. صرف و نحو را از کتبی مانند مغنی اللبیب در درگاه نحوی نامور دوران استاد عظیم و شیخ واجب التعظیم شیخ علی اکبر نحوی اهری از اعانت تعلیم برخوردار بوده و دوره ئی از مقامات حریری را در پای رحله مفضال بی همال علامه سید هادی سینا دیده بود. از افق شعر طالع شده و ابتدار می کرد.
جوانی رشید غلیظ پیکر و مهیب هیکل شده بود، اما در شعریت و فکرت نازک خیال و باریک اندیش و این گونه مشاءالقدم و مشاق القلم.
در شعر نخست به خواجه و سپس به صائب اقتفا و اقتدا می کرد. با کافه فحول علماء آن دوره تبریز شرفاً جالس و فروه بیضای ادب و عرف خضراء علما بود.
محیط ادبی تبریز اواخر شوکت سنتی خود را طی می کرد. هنوز در دوره ها و قعده های بقیه السیف طرفه هائی خوانده می شد و کتاب دست به دست علماء شهر می گردید. در یک شهر ده ها جلسه علمی و ادبی دائر بود. خوان کرامت نشان آقاسید هادی سینا ـ که از نحاریر ادب عرب بود ـ بر جویندگان گوهر دانش ادبی گشاده بود. محضر فضیلت سماحه علامه حاجی میرزا عبدالله مجتهدی که طرفه خوانش علامه فقید استاد آقاسیدحسن قاضی بود، به زیور وجود فحل نحوی آقا شیخ علی اکبری اهری آراسته بود. در بیت بیش از ۵ فقیه شهر بحث خارج رائج بود و در مکتب ده ها آخوند تدریس رسائل و مکاسب غلغله. شیخ بی درس و بحث اش همانا میرزا عبدالله مجتهدی است که انگلیسی و آلمانی و فرانسه و عربی مقالات می نوشت و در مطبوعات اهل آن لسان مندرج می شد و به این زبان ها نطق می کرد و به روسی آشنائی کافی داشت. این همان مجتهدی است که از امام خمینی نقل است که کاپیتولاسیون را آقای مجتهدی به نظر ایشان رسانده اند.



پیشنماز دیروز مسجد حکم آوارش میراحمد کسرائی - احمد کسروی- بعدها بود. در دبیرستان این شهرِ آن مقام علامه جلال الدین همائی دبیر مقیم بود. جوانان دانش پژوه دانش وری مانند ترجانی زاده و خیام پور و ادیب طوسی و مشکور و مرتضوی در یک حوزه علمی می بالیدند؛ وقتی به تدریسی آنچنان و گاهی به تحصیلی آنچنان تر.
میرمصور ـ نقاشی مغرور ـ در کارگاه خود قلم می کوبد. سیدی است خشمگین مدرسه عالی نقاشی سنت پطرزبورگ را تمام کرده و برگشته که قصد زیر و رو کردن رنگ و نقش و پرده را دارد.
خطاط حرفه ای شهر میرزا طاهر خوشنویس و حاجی میرزا حسن هریسی بود. اما طلاب و آخوندهای اهل درس و بحث ساکن و مُراجع مدرسه طالبیه کار کتابت و خطاطی را به حاجی میرزا محسن ادیب العلماء و خلف الصدقش حکیم سینه سوخته وارسته آقا میرزا بیوک آقا ادیب العلماء می سپردند که صاحبان نفس بودند و از زمره پاکان نیک نفس.
در همنشین احبار و نحاریر ادبا و اکابر و ارکان لسانیین و اساطین علوم تاریخ چون عبدالرسول خیام پور، ترجانی زاده، سیدحسن قاضی، عبدالله مجتهدی، جعفر سلطان القرائی، ادیب طوسی، هادی سینا، عبدالوهاب شعاری، جام جامع علوم ادبی و تاریخی را علی الرَیق سر کشید. فهمش از مطالب مبحوثٌ عنه حیرت معلمان را برمی انگیخت. اثنیت فکریه و حسیه از او معجونی عجاب پرداخته بود. در شعرش نکت گزیده و ذوق پسندیده و رقتی نادیده به حد امتلاء بود. خود سخنگوی گوی مراد و غزل هایش ناسخ غزل غزل های سلیمان آمده بود.
نبی اکرم فرمود: «هر که راهی پوید که در آن دانشی جوید، خداوند عطر بهشت را در دماغ او بوید و به جنتش کشد و شرف عالم بر عابد شرف مه چارده بر اختران درخشنده در چنان شبی.»۳



ازیرا که آوازه شعر و آثار فکرتش در نطاق طاق شعرخانه ها پیچاپیچ دائراً ما دار می گردید مقارنانی کم مایه که معاً در مجالس ادبی حاضر می شدند خلاف حسن اختلاط و خشوع و خضوع او با وی از سر حسد به ستیزه برخاستند. برای تخفیف خصومت آن زمره به اقتفاء و استقبال اشعارشان می رفت و نامشان را در ابیاتش می آورد. آنها را به اقسام ولیمه ها و اطعامات می نواخت چندانکه روزی یکی از همین معاشران رشگ آور به این قلم گفت فقط پنجاه من نمک آذر را خورده ایم. اما این زمره حقیر تاوان ناتوانی خود را در تخاصم با آذر می ستاندند. چندانکه خود دیدم تا بعد از مرگ او هم این کینه ها را بر دل می داشته اند. یاران شاعرش که با آذر بیش از حد سازگار و رفیق، زبان تفاهم نمی یافتند، دهان به لافه و بدگوئی می گشادند و زمره قلم به دست به هتک و هجو سیمای او قلم می زدند؛ اما آذر دیو مهربانی بود.
پای او را از انجمن ها می بریدند. در قهوه خانه ها هجویه ها می خواندند. در روزنامه ها ذمش می کردند. در جنگ ها از درج شعر او اعراض می داشتند. بر دامانش بهتان ها می بستند. آذر می دید که هر بارقه کم سو و پرتو شهرتی تنوره کین آنها را مشتعل تر می کند. بر بوطه سینه پرکینه آن زمره ارباب حقد دامن می زند و می دمد. او که اهل ستیزه و فرسودن زمان نبود. زورش به خود رسید. ناگزیر از اختفاء تنور بدرالدجاء خود شد. دیگر تا بود شعری نخواند و جائی نرفت و دایره حصر خلوت خود را تنگ تر کرد و بر روی نقطه تسلیمش نشست:.

بر کران ز مَردُمِ زمانه باش
چون زمانه باش و بی کرانه باش

تا ز پا نیافکنَند و نشکنند
شو نه ریشه باش و نه جوانه باش

چیست این فسانه نشان ونام
درگذر ز نام و بی نشانه باش

زندگی فسانه ای ست پـُر فسون
فارغ از فسونِ این فسانه باش

گر نه مرد این رهی، بهانه چیست؟
عـُذرخواهِ خویش بی بهانه باش

بگذر از خودی و در خدا گریز
چند میهمان؟ خدای خانه باش!

آب خضر چشمه فنا بنوش
در ضمانِ عمرِ جاودانه باش

شو به بالِ جان به قافِ عشق او
مرغ این بلند آشیانه باش

باز کارش راست نیامد. باز زورش به خود رسید.



کم کمک طی سفرهای کوتاه گهگاهی مشق اقامت در طهران می کرد. به دیدار علامه دهخدا و ملک الشعراء بهار می رفت. در میانه گفت و گوها بر سر شهریار با ملک جاری بود و خاطرات او از بالیدن و رستن تند و بی رنگ شهریار. تبریز تنگ را شهریار برای آذر خوش هوا نمی کرد چون کسی را به زاویه اش ره نمی داد. دید که طهران بر او فراغوش گشود. هر اقامت آخرینش طولانی تر از پیش می شد و پای بازگشتن کـُند. دیگر رخت و بخت از این ورطه درکشیدن و گریز را یگانه گزیر یافت. به حکم بیت حکیمانه:

بیر یئرده کی یوخ نغمه نی تصییغ ائده جک گوش
تضییع نفس ائلیه مه! تبدیل مقام ائت!

آذر پادار حجره تجارت نشد و پدر عمده التجار را با تجارتخانه اش گذاشت و از خیر این کار به نفع برادر مهتر حاج رحیم آقا گذشت. در نیمه دوم دهه ۳۰ (احتمالاً در سال ۱۳۳۸) به عزم طهران چنته بربست و از آنهمه مرده ریگ جامه دانی بر دست از شهر به قهر رفت. گله مند از یاران تبریز راه نجد پوئید.

به خیره آینه گردانِ کوی کورانم
مرا چه بهره ازاین کار جز پشیمانی

تبارزه را از دیرباز خویی چنین است که بلکه را بر جان و دامان تبریز می مالند. تبریز که می گوئی جغرافیا و اقلیمی بیش نیست. همین آب و خاکی ست. نیک و بدش از آن برخی از اهل آن است. هم اینک ده ها بیت از ده ها شاعر با یاد است که از زادبوم خود گلایه باریده است. آن که بال پروازی جسته، جسته است و آن که دامن گیر، همچنان اسیر. بیشترک هم اسیر ناسپاسی و قدرناشناسی. نه از سوی مردم کوی و برزن که ارزنی نمی رنجانندت، هر رنجه ئی می ریزید از قلوب خاصانش می ریزد. خاصانی ناکار و نیم دار. ورشکستگانی کام ناگرفته و در نیم راه مانده. چون خود یارای مناعت و پروازهای بر اوج ندارند، چشم آن دارند که تو را به حضیض خود بازکشند.
او نخست به دیدار جوانمردترین زن دوران رفت و با قمرالملوک وزیری چندی بازماند. هر تنگ غروب جان غریبش را به خان و مان آن غریبه دهر می افکند.

نظرات کاربران درباره مجله ماهنامه هویت – شماره ۱