فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب جنگل پنیر

کتاب جنگل پنیر

نسخه الکترونیک کتاب جنگل پنیر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب جنگل پنیر

درهای بزرگ، بعد از این‌که خانه‌ها به اهالی واگذار شد و بعد از این‌که اولین نفر کلنگ به دست دیوار حیاطش را رمباند و قارقارکش را از دست بچه‌های شیطان کوچه، کشاند توی حیاط، در طرح‌ها و رنگ‌های مختلف همه جای شهرک را پر کرد. با این حال هنوز هم چهره کلی شهرک یکنواخت و تکراری است. این‌جا آدم‌ها هم تکراری‌اند. این پسر با این شلوار بسیار گشادش که از دو طرف موتورش آویزان شده، سومین بار است که از کنارم رد می‌شود و گَرد و خاک کوچه را به رویم می‌پاشد. این‌ها خانه‌های قدیمی شهرکند. همان موقع هم بیش‌تر از جدیدها می‌پسندیدمشان اما به عقل و درایت مامان ایمان داشتم وقتی که به عطا می‌گفت «مبادا زیر بار این خانه‌های قدیمی بروی. همان اولی را ازشان بگیر.» داخلشان را هرگز ندیده‌ام. اما از بیرون کاملاً دوست‌داشتنی‌اند. ورودیشان اندکی داخل نشسته و دو سکوی سیمانی دو طرف درگاهی است، برای نشستن. یکی دو ردیف قبل از آجرچینی هره، دور تا دور دیوار حیاط و سردر، سوراخ سوراخ است. آدم را یاد خانه‌های بومی همین مناطق می‌اندازد. جدیدها صاف و بی‌شخصیتند و با دیوارهای طولانی و بی‌منفذشان به یکنواختی رنج‌آور شهرک دامن زده‌اند. این‌جا مسجد است. این‌جا فروشگاه است، آن موقع‌ها نبود به گمانم. آن کوچه که فعلاً ترجیح می‌دهم دورادور نگاهش کنم، کوچه‌ای است که خانه عطا با زن و سه فرزندش، مدت دوازده سال...

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.22 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۱۵ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب جنگل پنیر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

برای بابک 

فصل اول

پیش از آن که پلک هایم همراه با لرزشی کوتاه باز شوند تا دوباره بی طاقت از نور تند خورشید در هم فرو روند، زبانم به کار افتاده، دور تا دور دهانم را در جستجوی ذرات خاک می کاود. از تماس اندک دندان های فک بالا و پایین قرچ و قروچ خاک توی گوشم صدای بمی دارد. می دانم هر چقدر تلاش کنم موفق به نرم کردن ذراتی این همه کوچک نخواهم شد. روی پیشانی و صورتم دست می کشم، خشک و زبر شده. زبانم هنوز در کار کاویدن خاک است. طعم عجیبی دارد. زمانی بیهوده می اندیشیدم می توان هنگام گرسنگی شدید با خوردنش زنده بمانیم. به بابک گفته بودم با کمی تمرین به طعمش عادت می کنیم و قحطی را از سر می گذرانیم. گفته بودم اگر قحطی بیاید، ــ آن موقع هر دو فکر می کردیم قحطی همان قطعی است و به قطع شدن ارسال آذوقه از سوی خدا مربوط می شود ــ تنها ما زنده می مانیم و از تصور خانه های بی صاحب با درهای گشوده و ماشین هایی که نمی دانیم کدامشان را انتخاب کنیم و مغازه هایی مملو از همه چیزهایی که نداشتیم، تمرینمان را شروع کردیم. توی کاسه های کوچک خاک ریختیم و بسیار مودب و آرام قاشق قاشق در دهان چرخاندیم و با ادا و اطوار چشم و ابرو وانمود کردیم که زیاد هم بد نیست. اما فردای آن روز و فرداهای دیگر خیال خوردنش را نداشتیم. با توافقی ناگفته در باره آن ماده غذایی فراوان و مجانی حرف نزدیم تا قول و قرارهایمان را فراموش شده بینگاریم و نادیده گرفتن عهدمان را نه بی وفایی که بی توجهی کوچکی به شمار آوریم.
گوشه پرده را از زیر سرم بیرون می کشم تا جلو نور را بگیرد و بعد از تیره شدن سرخی توی پلک هایم آرام یکی از چشم هایم را باز می کنم و بعد یکی دیگر را. این همه احتیاط از بیم مواجهه با نور تند خورشید نیست، می خواهم خیلی آرام خیلی خیلی آرام آسمانی را ببینم که دیشب آسمان تهران بود و حالا نیست. گوشه آبی اش اندکی پیداست. دلم می گیرد و همزمان عقل حسابگرم را وارد میدان می کنم تا هشدارم دهد که اگر این مثلث آبی بی قواره بخواهد این طور حالی به حالی ات کند، چند روز آینده را چگونه سر خواهی کرد؟ تند در جایم می نشینم. مانتو و روسری گلوله شده را از پایین پایم برمی دارم. مانتو را به سختی در حالت نشسته می پوشم. ملافه ها را تا می کنم و پتو را توی کیسه اش می گذارم. در حال فشردن پتو دستم یکدفعه خشک می شود، یاد خواب دیشبم افتاده ام. فکر می کنم هر حرکت اضافه ای باعث پاک شدن همین اندک تصویر بی جان می شود. یادآوری اش همراه با احساس رخوت و سبکی است. انگار باری از دوشم برداشته شده باشد. چه باری؟ عجیب است هیچ تصویر واضحی نمی آید اما انگار از چیزی خلاص شده ام. کیسه پتو را پرت می کنم توی گودیِ بالای در. بین زن و مردی که پایین خوابیده بودند، حرفی کوتاه رد و بدل می شود. تخت روبرویم بسته شده و ملافه های نامرتب از اطرافش بیرون مانده. مامور جمع آوری ملافه ها که بیاید از دیدن این صحنه خشنود نخواهد شد. زن و مرد ساکت شده اند و من که خودم را نزدیک نردبان سرانده ام، برای پایین رفتن معذبم. با دندانه های اندک گیره مو که از دیشب میله کنار تخت را گاز گرفته، موهایم را شانه می کنم و می گذارم بچسبد به کپه بالای سرم و زیر شال نارنجی و چروکم قایم شود. از نردبان چسبیده به پنجره پایین می آیم. همزمان با گفتن سلامی کوتاه، خم می شوم از زیر صندلی، کتانی هایم را برمی دارم و بی باز کردن بندشان سر پا می اندازم. توی راهرو پشتم را به پنجره می چسبانم تا مرد چاقی با چمدان بزرگش بگذرد. زنی کنار توالت سمت راست منتظر است. در امتداد راهروی دراز تلوتلوخوران تا توالت سمت چپ حرکت می کنم. دستگیره را چند بار تکان می دهم. باز نمی شود. آرنج هایم را برای تماشای بیرون به میله کنار پنجره تکیه می دهم و برعکس گذشته ها هیچ خجالت نمی کشم از این که عابرین بفهمند منتظرم تا بروم آن تو، پاهایم را گشاد بگذارم، شلوارم را پایین بکشم و بنشینم تا آن تصویر رمزی من و بابک ساخته شود. تصویری وارونه از انتهای یک قلب. بابک می گفت گلابی. یادم است اولین بار کی این شوخی بینمان باب شد. بعد از آن، این تصویر اجازه نمی داد کسی را زیاد بزرگ کنیم. «گلابی» خط مرز بین ما و همه کله گنده ها را از بین می برد. کافی بود نگاهم به کسی کمی تحسین آمیز باشد تا بابک کلمه رمز را بگوید و یارو را از چشمم بیندازد. این ماجرا برای پیام خیلی جذاب بود. تا مدتی ورد زبانش شده بود اما انگار زود فهمید که شنیدنش از دهان او، به اندازه رد و بدل شدنش بین دو تا بچه جالب نیست. با این حال توی کافه یارعلی وقتی که صندلی هایمان مشرف به توالت بود، پیام نمی توانست از خیر این شوخی بگذرد. در توالت هنوز بسته است. بند کفش هایم را می بندم و باز خیره می شوم به دشت که سینه اش را بستر عبورمان کرده. قطار روی سینه پهن و قهوه ای با ترق و توروقی که زود یکنواخت می شود، پیش می رود. در محل اتصال واگن ها، ورقه های فلزی زمخت به سر و روی هم ضربه می زنند. از لابه لایشان اندکی از زمین خاکی به چشم می آید. زمینی که سال هاست فرود فضولات انسانی را به روی خود نمی آورد. اولین بار شش ساله بودم که سوار قطار شدم. همه چیزش عجیب و دیدنی بود. سوراخ روشن توالت فلزی رو به زمین خاکی مثل دریچه ای بود به دنیایی دیگر. دریچه ای ثابت که چند لحظه دیگر دوباره منظره خاکی اش را نشانم می دهد. سفر شش سالگی ام بی یادآوری نام عطا دوره نمی شود. مرا با خود به اهواز می برد تا فامیل پدری ام را ببینم. توی قطار به هر حرکت ناشیانه من می خندید و همراهی مرا برای پنهان ماندن ناشیگری های خودش غنیمت می شمرد. تصویرم در آینه های فراوان رستوران قطار که دیروز به نظرم محقر و کوچک آمده بود، تکرار می شد تا آن را بسیار مجلل و لوکس ارزیابی کنم و چشم های عطا از خوشحالی بدرخشد، دستی به سبیل کم پشتش بکشد و ژتون های قرمز و آبی را روی میز به سمتم بلغزاند تا دری دیگر از عجایب این دنیا را به رویم بگشاید. قرمزها برای غذا بودند و آبی ها برای نوشابه. دلم می خواست یکی از آن ها را برای خودم نگه دارم مثل گالیور که گوسفندهای کوچکی را از سرزمین لی لی پوت ها با خود برد تا آدم ها حرف هایش را باور کنند. اما عطا همه را به گارسون داد: «بیرون قطار این ها ارزشی ندارند.» با این حال بابک قصه هایم را در باره این قلمرو جادویی با پول های پلاستیکی رنگارنگ، تخت های تاشو و سوراخ روشن توالتش باور می کرد. قصه هایی که برخلاف همیشه بسیار واقعی بودند و بابک بی آن که راست یا دروغ حرف هایم برایش مهم باشد، با چهره مجذوب و چشم هایی درخشان همه را گوش می داد، به خاطر می سپرد و طعم شیرین، طعم بسیار شیرین برخی از آن ها را احساس می کرد. این ها را بعدها گفت توی ایمیل هایش. گاهی چیزهای دیگری هم می نوشت که خودم به خاطر نداشتم. یک بار در باره مجسمه زیبای زیر فواره نوشته بود که از کاسه روی دوشش آب گرم بر شانه برهنه اش روان بود و پسرک لخت و سرمازده ای از او درخواست آب می کرد و مجسمه زیبا با صورت بی حرکت، کاسه آب گرم را با حرکتی آرام، حرکتی بسیار آرام بر سر و دوش پسرک می ریخت و کاسه را برمی گرداند تا دوباره با شره باریک آب پر شود تا پسرک بگوید: «مجسمه به من آب بده.» لب هایم را اندکی تکان می دادم تا به تصور مجسمه بودنم خدشه ای وارد نشود: «باید بگویی ای مجسمه زیبا بر سرم آب بریز تا گرم شوم.» و بابک با صدایی که سعی می کرد آرام و مهربان و تاثیرگذار باشد، جمله ام را تکرار می کرد. آب را آرام آرام روی سر و شانه اش می ریختم تا وقتی که صدای مادر بلند شود که درجه آب گرم کن قابل قبول است و می توانیم آب گرم را باز کنیم و بازی تمام می شد.
مردی که از پشت سرم رد می شود حتما از توالت بیرون آمده. صورتم را می شویم. سفیدی چشم هایم زرد شده، رنگ پریده و خسته ام. آب را چند بار قرقره می کنم و بعد از بازگشت به کوپه با کمک کیف آرایش کوچکم، کاری می کنم تا هنگام پیاده شدن در ایستگاه زرند چهره بهتری داشته باشم. نمی دانم چرا اما می دانم دلم می خواهد با روی گشوده چشم در چشم شهری شوم که پانزده سال پیش با روی گشوده ترکش کرده بودم. قطار با ترمزی تیز و طولانی متوقف می شود. ساک دستی کوچکم را برمی دارم و بعد از سر تکان دادنی کوتاه به سوی همراهانم، پیاده می شوم. از دو دروازه شیشه ای عبور می کنم تا برسم به سکویی که با پله های متعدد به شهر متصل می شود. پله هایی که سنگ سیاه براقشان ایستگاه راه آهن را با نمای شیشه ای و پیشامدگی پهن بامش از بقیه شهر جدا می کنند. ساختمان ایستگاه آن موقع ها (شاید هنوز هم) جدی ترین ساختمان شهر بود. آن قدر جدی که مردی با کت و شلوار آبی بالای پله هایش رو به مردم سخنرانی کرده بود. شاید عینک پنسی و سبیل بورش توی صورت به آن سفیدی باعث شده بود تا به عطا بگویم: «چه تمیز است!» از جایگاهی که او ایستاده بود به پایین نگاه می کنم، به جمعیتی که آمده بودند تا او را، اوی واقعی را ببینند. عطا را می بینم که دختری را قلمدوش گرفته. زانوهای دختر از دو طرف، صورت او را قاب گرفته اند. عطا می پرسد: «می بینیش؟»
«بله.»
«پس بیا پایین. گردنم شکست.»
«نه... نه... حالا نه.»
از بلندگوهای اطراف میدان صدای مرد آبی پوش پخش می شد. مردم بیش تر به قصد دیدن آمده بودند تا شنیدن. او هم برای رویت شدن آمده بود. با آن همه نوری که به صحنه تابانده بودند بسیار شبیه صفحه تلویزیون به نظر می رسید. مرز میان روشنایی صحنه و تاریکی اطراف، محدوده محوی بود که باعث می شد محل سخنرانی سبک و پا در هوا به نظر برسد. مرد سکوت کرد. مردم شعار دادند و صحنه خالی شد. سال ۱۳۵۸ بود.

نظرات کاربران درباره کتاب جنگل پنیر