فیدیبو نماینده قانونی انتشارات بهمن‌برنا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب جامعه شناسی کارآفرینی

کتاب جامعه شناسی کارآفرینی

نسخه الکترونیک کتاب جامعه شناسی کارآفرینی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب جامعه شناسی کارآفرینی

علوم اجتماعی نه‌تنها در شناخت نظری کارآفرینی بلکه در خود کارآفرینی، به‌عنوان یک کسب و کار عملی، سهم مهمی دارد.
این نگاه در شمار زیادی از مطالعات این رشته که در طول ده تا پانزده سال گذشته در انجمن مدرسه‌ی کسب و کار به معرفی و توسعه کارآفرنی پرداخته،آمده است.
شمار قابل توجهی از نگرش‌هایی را که علوم اجتماعی ایجاد کرده است می‌توان کمابیش به بایدها و نبایدهایی برای کارآفرینِ آینده تبدیل کرد.

ادامه...
  • ناشر انتشارات بهمن‌برنا
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.78 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۷۸ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب جامعه شناسی کارآفرینی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فصل ۱: کارآفرینی از منظر علوم اجتماعی:

مقدمه و کاربردها

(ریچارد سوئدبرگ)

بحث اصلی این مقدمه آن است که علوم اجتماعی نه تنها در شناخت نظری کارآفرینی بلکه در خود کارآفرینی، به عنوان یک کسب و کار عملی، سهم مهمی دارد. این نگاه در شمار زیادی از مطالعات این رشته که در طول ده تا پانزده سال گذشته در انجمن مدرسه ی کسب و کار معرف توسعه بود به فراموشی سپرده شده است. به عقیده ی بنده علوم اجتماعی می تواند با نگاه به رفتار تجاریِ نوآورانه در سایر زمان ها، جوامع و فرهنگ ها و نیز با نگاه به کارآفرینی از زوایای بدیع و از چشم انداز طیف گسترده تری از کنش گرها نسبت به آن چه اکنون در حال انجام است ایده های تازه و نوینی را درباره ی نظریه و عمل کارآفرینی ارائه دهد. باید تاکید کنیم که شمار قابل توجهی از نگرش هایی را که علوم اجتماعی ایجاد کرده است می توان کمابیش به بایدها و نبایدهایی برای کارآفرینِ آینده تبدیل کرد. در چنین شرایطی اغلب بیان کاربردهای عملی یک علم اجتماعی خاص ناممکن است. در واقع فرآیند تلاش برای تعیین چگونگی استخراج دانش علمی پیرامون کارآفرینی از میان آثار علوم اجتماعی موجود تمرینی سودمند برای دانشجویان کارآفرینی می کند. چگونگی انجام این امر در ادامه ی این بخش و در سایر قسمت ها تشریح خواهد شد.
یکی از مورخان جنبش کارآفرینی می نویسد: تب کارآفرینی در سال های ۱۹۸۰ به جنبشی جهانی تبدیل شد که در بین کشورها بدون توجه به سطح توسعه ی آن ها یا حتا سطح ذهنیت پایه و سوگیری ارزشی آن ها نسبت به فعالیت های تجاری شیوع یافت (آلوارز ۱۹۹۶: ۱۹۲). چرایی ظهور این جنبش و ادامه ی آن دقیقاً مشخص نیست اما ممکن است به علت های متعددی وابسته باشد. یکی از این دلایل احیای کسب و کارهای کوچک است که قدمت آن در اروپا و آمریکا به بیش از یک دهه می رسد. احتمالاً تغییر در ایدئولوژی اقتصادی سیاسی حاکم، که با به قدرت رسیدن تاچر و ریگان در سال های ۸۰-۱۹۷۹ و هم زمان با حرکت از اقتصاد کینزی به ایدئولوژی افراطی طرفدار بازار به وقوع پیوست نیز موثر بوده است. علاوه بر آن، نگرانی شدیدی در مورد بیکاری وجود داشت. در ضمن این اعتقاد عمومی رایج شده بود که تنها با ایجاد کسب و کارهای جدید می توان در جامعه ای با نیروی کار صنعتیِ تحلیل یافته در مقیاس کافی اشتغال فراهم آورد. برای بقای هر کسب و کاری در اقتصاد جهانی تغییر مداوم و نوآوری یک ضرورت است (برای مثال، کانتر ۱۹۹۵). همان گونه که در کتاب «اقتصاددان» (۱۹۹۹) آمده است: نوآوری به آیین صنعتی اواخر قرن بیستم مبدل شده است.
اهالی انجمن مدرسه ی کسب و کار ـ نه دانشمندان علوم اجتماعی ـ در مطالعات پیرامون کارآفرینی پیشگام بوده اند. این ها به کارآفرینی در نگاه عموم مشروعیت جدیدی بخشیدند، به ایجاد جایگاه های جدید در کارآفرینی کمک کردند و شماری از آثار با ارزش را، مانند پیشگامان کارآفرینی (۱۹۸۹)، ژورنال کار تجاری (۱۹۸۵) و کارآفرینی و توسعه ی منطقه ای (۱۹۸۹)، بنیاد نهادند. از پژوهش های صورت گرفته درباره ی نوآوری در انجمن مدرسه ی کسب و کار حمایت شد که پیامد آن تدوین شماری از مطالعات ارزش مند در این حوزه بود که هم اکنون در راس مطالعات انجام شده در علوم اجتماعی قرار دارد (برای مثال به آثاری رجوع کنید که کانتر در کتاب «زمانی که هزاران گل شکوفا می شوند: شرایط ساختاری، جمعی و اجتماعی جهت نوآوری در سازمان» اشاره می کند). به ویژه تمام مدارس کسب و کار تا کنون دستکم یک واحد کارآفرینی داشته اند و این مطلب به شکل روز افزون تصدیق می شود که امروز مدیران و صاحبان کسب و کار نه تنها به مهارت های مدیریتی بلکه به مهارت های کارآفرینی نیازمندند (برای مثال، دراکر (۱۹۸۵ و ۱۹۹۳). تعدادی از اعضای برجسته ی انجمن مدرسه ی کسب و کار اعلام کرده اند که زمان تشریح کارآفرینی و تبدیل آن به یک مهارت قابل تدریس به دانشجویان مدیریت اجرایی(ام بی اِی) رسیده است.
کوچک بودن نقشی که دانشمندان اجتماعی در تجدید مطالعه درباره ی کارآفرینی در طول این دوره داشته اند برخی را در انجمن مدرسه ی کسب و کار به آن سو رهنمون شده است که ارزش علوم اجتماعی را در توسعه ی مهارت های کارآفرینی زیر سوال ببرند. به نظر می رسد عقیده ی عمومی این گونه باشد که علوم اجتماعی برای هدفی که در صدد انجام است مفید باشد اما برای درس هایی که در آن ها هدف تدریس کارآفرینی به رهبران کسب و کار آینده است سودمند نیست. یک نمونه از این نوع نگرش را می توان در مقاله ی دو معلم کارآفرینی یافت که چند سال پیش در نشریه ی مدیریت استراتژیک به چاپ رسید. کارلوس جاریلو و هوارد استیونسون در کتاب «الگویی از کارآفرینی: مدیریت کارآفرینی» می گویند در حالی که دانشمندان اجتماعی می توانند به تبیین علل کارآفرینی (چرا؟) و پیامدهای آن (چه؟) کمک کنند، هیچ سهمی برای مشارکت در شناخت رفتار کارآفرینی (چگونه؟) ندارند. با وجود این طبق نظر این دو نفر مدارسِ کسب و کار باید به این پرسش بپردازند که کارآفرینان چه کارهایی انجام می دهند که کارآفرین محسوب می شوند. کاریلو و استیونسون تعریفی ارائه می دهند که پاسخ گوی پرسش «چگونه» است: کارآفرینی فرآیندی است که افراد از طریق آن بدون توجه به منبع تحت کنترل خود به دنبال فرصت ها می گردند (جاریلو و استیونسون ۲۳:۱۹۹۰). آن ها همچنین با ارائه ی برخی پیشنهادها راه حل هایی مطرح می کنند که چگونه می توان شرکتی را که به شکل معمولی اداره می شود به یک نهاد کارآفرینی تبدیل کرد. برای مثال، طبق نظرِ این دو نفر می توان افراد یک نهاد را جهت کشف فرصت ها آموزش داد، همچنین می توان به آن ها برای یافتن فرصت ها پاداش داد و می توان از پیامدهای شکست کاست.
در حالی که مقاله ی این دو نفر پیشنهادهای با اهمیتی را در بر دارد اما نگاه آن به علوم اجتماعی و سهمی که این علوم می توانند در بررسی کارآفرینی داشته باشند تا حدودی نادرست است. نخست آن که علوم اجتماعی اغلب همان گونه که به علل کارآفرینی (چرا؟) و پیامدهای فزاینده ی آن می نگرند به آن چه کارآفرینان انجام می دهند (چگونه؟) نیز توجه دارند. دوم آن که اگرچه استفاده ی کاربردی منحصراً همان چیزی نیست که علوم اجتماعی پدید می آورد اما تقریباً قسمتی از آن چه این علوم درباره ی کارآفرینی بیان می کنند نتایج کاربردی در بر دارد و این نگرش ها امروزه در مدارس کسب و کار تدریس می شوند. به عقیده ی من کاریلو و استیونسون تا جایی که می گویند مدارس کسب و کار باید بر «چگونگی» متمرکز شوند خوب پیش رفته اند اما نگاه آن ها به علوم اجتماعی و سهمی که این علوم می توانند در مطالعه ی کارآفرینی داشته باشند نیازمند اصلاح است.
در حالی که نگرش شکاکانه ی این دو نفر نسبت به علوم اجتماعی در خور انتقاد است، باید در مورد خاستگاه این نگرش سخن گفت. حقیقت آن است که آن چه علوم اجتماعی در حوزه ی مسائلی که به اقتصاد مربوط می شود پدید آورده است بسیار انتزاعی و بی توجه به وقایع اقتصادی است، و این مطلب به ویژه در مورد نظریه ی اقتصادی صحیح است، در حالی که علوم اجتماعی مشاهده محور مانند جامعه شناسی، روان شناسی و تاریخ اقتصاد کم تر مستعد چنین حالتی هستند. علوم اجتماعی غیر اقتصادی فاقد نوعی نظریه ی واحدند که جریان غالب اقتصاد دارا است و این موضوع ارتباط این علوم را با دانش عملی صاحبان کسب و کار آسان تر می سازد.
یک نقد سودمند نسبت به گرایش موجود در نظریه ی اقتصادی برای کوچک شمردن اهمیت دانش واقعی و عملی برای فعالیت های اقتصادی و به واسطه ی آن نادیده گرفتن قسمت های زیادی از واقعیتِ مربوط به علم، در دهه ی ۱۹۴۰ در مقاله ی معروف فردریش فون هایک با عنوان «کاربرد دانش در جامعه» صورت گرفت و از آن جا که تز اصلی آن با شرایط فعلی در مطالعات کارآفرینی متناسب و سازگار است ارزش بازگو کردن دارد. هایک می گوید: دانشی که به عنوان دانش علمی در اقتصاد شناخته شده است با دانش عملی فاصله ای بسیار دارد. با وجود این، دانش عملی (که هایک آن را به عنوان دانش شرایط عملی زمان و مکان تعریف می کند و بخش اصلی آن چیزی است که انسان شناسان آن را دانش محلی می نامند) برای کارآفرینِ موفق تعیین کننده است و دانشی که برای اقتصاددانان نظری بی اهمیت به نظر می رسد می تواند برای کار تجاری کاملاً ضروری باشد (گیرتز۱۹۸۳). هایک می نویسد:

آگاهی و استفاده از ماشین آلاتی که به طور کامل به کار گرفته نشده اند یا مهارت فردی که می توان از آن بهتر بهره برداری کرد، یا آگاه بودن از موجودی مازاد که می توان به هنگام مواجهه با کسری موجودی از آن استفاده کرد از لحاظ اجتماعی تقریباً به اندازه ی دانش شیوه های جایگزین مفید، عمل می کند. شرکت کشتی رانی که درآمد خود را از سفرهای کشتی های بخار به دست می آورد یا بنگاه داری که تمام دانش او صرفاً یکی از فرصت های موجود است یا دلالی که از تفاوت های محلی قیمت کالاها پول به دست می آورد همه عملکردهای بسیار سودمندی را بر اساس دانش شرایط محیطی و فرصت گذرایی که دیگران از آن آگاه نیستند انجام می دهند (هایک [۱۹۵۴] ۱۹۷۲: ۸۰).

یکی از نتایجی که می توان از بحث هایک برداشت کرد آن است که لازم است اقتصاد و سایر علوم اجتماعی بخشی از این «دانش کاربردی» را در تحلیل های خود بگنجانند، اما این بدان معنا نیست که علوم اجتماعی باید به مخزنی برای همه ی وقایع تجربی که در کارهای تجاری موفق نقشی ایفا کرده اند بدل شود؛ کاملاً واضح است که چنین امری نامعقول و بی معنا است و تولید هر علمی را ناممکن می سازد. با این حال منظور آن است که اگر بنا است علوم اجتماعی درک بهتری از کارآفرینی داشته باشد باید به شیوه های عینی و قطعی که کارآفرینان فرصت ها را می یابند و از آن بهره برداری می کنند توجه بیش تری کند. این نوع دانش درجه ی معینی از عمومیت را در علوم اجتماعی دارد و دقیقاً همین عمومیت است که آن را به علوم اجتماعی مربوط می سازد.
هدف هایک در کتاب «استفاده از دانش در جامعه» را به شکل عام تر می توان به عنوان تلاشی توصیف کرد که جهت تقویت دانش علمی از طریق نزدیک تر کردن آن به دانش کاربردی صورت می گیرد و نیز تلاشی برای روشن ساختن این مطلب که اگر دانشمندان اجتماعی برآنند رفتار اقتصادی را به طور کامل و صحیح دریابند باید نگرش خود را نسبت به این نوع دانش تغییر دهند. این مقاله نیز چنین هدفی دارد. در صفحات بعدی می کوشیم تا نشان دهیم چگونه می توان راهنمایی های عملی برای شناخت فرصت ها و رفتار اقتصادی خلاق را به طور مستقیم و غیر مستقیم از آثار اجتماعی موجود پیرامون کارآفرینی به دست آورد.

۱) ادبیات علوم اجتماعی پیرامون کارآفرینی (قسمت ۱): سهم اقتصاددانان

واژه ی کارآفرینی از ریشه ی فرانسوی به معنای «انجام دادن کاری» گرفته شده است و در قرون وسطا به معنای «فردی که فعال است و کارها را به انجام می رساند» به کار می رفت (هوزلیتز ۱۹۵۱). نخستین نظریه ی اقتصادی را می توان در اثر ریچارد کانتیلون، بانکدار فرانسوی ایرلندی تبار که در تحلیل اقتصادی توانایی داشت (حدود ۱۷۳۴-۱۶۸۰)، تحت عنوان «مقاله ای پیرامون ماهیت عام تجارت» (۱۷۳۰) یافت. جان استوارت میل در اواخر قرن نوزدهم اصطلاح «کارآفرین» را در میان اقتصاددانان انگلیسی رواج داد (شومپیتر ۱۹۵۴: ۵۵۶). در آستانه ی قرن بیستم مطالعات کارآفرینی علاوه بر اقتصاد در سایر رشته های علوم اجتماعی مانند جامعه شناسی، روان شناسی، تاریخ اقتصاد (و تاریخ تجارت) و انسان شناسی اقتصادی صورت گرفت. اما هیچ پژوهش قابل قبولی که تمامی آن ها را پوشش دهد موجود نیست. همچنین یافتن پیمایش هایی که در هر یک از این علوم اجتماعی به غیر از اقتصاد، به شکل جداگانه صورت گرفته دشوار است. در عین حال تردیدی نیست که آثار علوم اجتماعی جالب و فراوانی پیرامون کارآفرینی وجود دارد.
شاید بیش تر افرادی که اقتصاددان نیستند انتظار داشته باشند آثار اقتصادی آکنده از تحلیل های کارآفرینی باشد، زیرا اقتصاد علمی اجتماعی است که به شکل بسیار مستقیم با واقعیت اقتصادی معاصر مواجه است. با این حال چنین چیزی نیست و آثار اقتصادی در مورد کارآفرینی سخن زیادی برای گفتن ندارند. دلیل این امر اساساً آن است که جریان غالب اقتصاد در جای دادن کارآفرینی در نظریه ی خود دارای مشکل بوده و در نتیجه آن را نادیده گرفته است. مدل های اقتصادی که سودمندی آن ها در سایر مقاصد به اثبات رسیده است در مورد پدیده ی کارآفرینی جواب گو نبوده اند. از این رو تعداد اقتصاددانانی که در مورد کارآفرینی کار کرده اند اندک است. به همین دلیل آن ها مجبور بودند شیوه ای برای جای دادن کارآفرین در یک مدل متعارف خلق یا مدل جایگزینی را برای چگونگی عملکرد اقتصادی طراحی کنند.
شومپیتر در میان اقتصاددانانی که جهت طراحی نظریه ی اقتصادی متمرکز بر کارآفرین تلاش کرده اند، برجسته تر است. در نیمه ی نخست این بخش، که در مورد کارآفرینی و نظریه ی اقتصادی است، به اندیشه های او می پردازیم. در نیمه ی دوم جایگاه اصلی در کارآفرینی مورد ارائه و بحث قرار می گیرد و مطالبی درباره ی متون نگاشته شده توسط اقتصاددانان آورده می شود. در مورد این موضوع نیز سخن خواهیم گفت که تلاش های متعددی که جهت ادغام کارآفرینی در نظریه ی جریان غالب اقتصاد به شکل نظری صورت گرفته است برای کارآفرینان آینده جالب نیست و این تلاش ها پرسش های نظری را بر می انگیزند. با وجود این طبق نظر اقتصاددانان، این موقعیت با مفاهیم اصلی آن چه کارآفرینی را تشکیل می دهد تا حدی متفاوت است. از این رو نشان دادن پیامد های ضمنی رویکرد نظری می تواند جالب باشد.

۲) مشارکت ژوزف شومپیتر

یکی از دلایل آشکار برای تخصیص فضای نسبتاً زیاد به ژوزف شومپیتر (۱۹۵۰-۱۸۸۳) در این مقاله آن است که او در حوزه ی آثار نگاشته شده درباره ی کارآفرینی شخصیت برجسته ای است. دلیل دیگر آن است که در هیچ جای دیگر، نه در بین آثار مربوط به کارآفرینی و نه نظریه ی اقتصادی، نمی توانیم تصویری گسترده از نظریه ی کارآفرینی شومپیتر بیابیم. آن چه به ندرت در مورد او بیان شده آن است که نظریه ی کارآفرینی شومپیتر بخشی از تلاش او برای ساخت نوعی نظریه ی اقتصادی جدید بود که مکمل نظریه ی اقتصاد استاتیک (ایستا) و ثابت والراس بود؛ در ضمن گفته می شد که دیدگاه های شومپیتر درباره ی چگونگی بررسی و مطالعه ی بهتر کارآفرینی در طول زمان بسیار تغییر یافته است. نکته ی دیگر آن که رویکرد او ماهیتاً میان رشته ای است و به شکل دقیق تر او به ابعاد مختلف کارآفرینی در طول دوره های مختلف زندگی خود پرداخته و از رویکردهای متعددی از جمله نظریه ی اقتصادی، روان شناسی، جامعه شناسی و تاریخ اقتصاد در این میان بهره گرفته است. می توان این را نیز افزود که شومپیتر نخستین تاریخچه ی کارآمد کارآفرینی را در نظریه ی اقتصادی پدید آورده است. رویکرد او نسبت به این موضوع، تاریخ تفکر اقتصادی را به شدت متاثر کرده است و اکنون نیز رویکردی برجسته محسوب می شود.
شومپیتر به رغم چند منظوره و میان رشته ای بودن رویکرد خود هرگز راهنمایی مشخصی برای چگونگی رفتار کارآفرین ـ از نوعی که امروزه در مدارس کسب و کار در حال شکل گیری است ـ ارائه نکرد. با این حال شومپیتر به طور مداوم خاطر نشان می کرد درحالی که ماهیت رفتار اقتصادی معمول، کمابیش اتوماتیک است کارآفرین همیشه باید نسبت به اقدام خود با دقت تفکر کند زیرا او درگیر انجام کاری است که اساساً نوین است و به راهنمایی های کاربردی نیاز دارد.
در تکمیل توصیف شومپیتر و کارآفرینیِ کاربردی می توان افزود خود او نیز از خانواده ای کارآفرین بود (به اسودبرگ ۱۹۹۱ رجوع کنید). شومپیتر در سال ۱۸۸۳ در شهر کوچکی در حوالی امپراتوری اتریش مجارستان به نام تریش (که امروزه اسلواکی نامیده می شود) به دنیا آمد. اولین کارگاه پارچه بافی در این منطقه توسط جدّ او بنا شد. پدربزرگ و پدر او نیز به اداره ی این کارگاه پرداختند. پدربزرگ او ماشین ها و روش های جدیدی ارائه کرد؛ با این حال اطلاعاتی در مورد فعالیت های پدر او در اختیار نداریم. شومپیتر در زمان مرگ پدر خود تنها چهار سال داشت و مادرش به همراه او تریش را ترک گفت و از نو ازدواج کرد. این مسئله که آیا شومپیتر باید مسئولیت کارخانه ی پارچه بافی را به عهده می گرفت هرگز مطرح شد.
در طول چند سال اول دهه ی ۱۹۲۰ شومپیتر تلاش کرد تا به عنوان سرمایه گذار زندگی کند اما این ماجرا پایان بدی یافت و او تمام سرمایه ی خود و میزان زیادی از پولی را که وام گرفته بود از دست داد. در حالی که سیر اقدامات مالی او شناخته شده است ـ او در صنایع محلی و همچنین در یک بانک سرمایه گذاری کرد که جزئیات دقیقی از آن در دسترس نیست (به استالپر: ۱۹۹۴ ۲۵-۳۰۷: آلن ۹-۱۸۴: ۱۹۹۱ رجوع کنید). برداشت کلی که می توان داشت آن است که شومپیتر دانش قطعی در مورد عملکرد کارخانه هایی که در آن ها سرمایه گذاری کرده بود در اختیار نداشت و شرایط ناپایدار سیاسی و اقتصادی اتریش در دهه ی ۱۹۲۰ نیز بدون شک بر مشکلات وی افزود.
نوشته ها و آثار شومپیتر درباره ی کارآفرینی از نقطه نظر زمانی و از حیث تاکید آن ها در دو دوره جای می گیرد. شومپیتر تا قبل از حدود ۱۹۴۰ عمدتاً به شکل دهی و بسط دیدگاه های خود درباره ی کارآفرینی و تلفیق آن ها با نظام نوینی از اقتصاد که حول تغییر یا توسعه ی اقتصادی می گشت علاقه مند بود. او در آخرین دهه ی زندگی خود عمدتاً به جوانب اجتماعی کارآفرینی پرداخت و نیز کوشید برنامه ی پژوهشی در زمینه ی کارآفرینی برای رشته ی تاریخ اقتصاد طراحی کند. هر دو دوره برای شناخت کارآفرینی از حیث کاربردی جالب اند.
شومپیتر حرفه ی خود را به عنوان نظریه پرداز اقتصادی با رساله ای آغاز کرد که متاثر از اقتصاددان ریاضی لئون والراس بود؛ او در این مرحله از زندگی خود تصور می کرد تمامی مسائل در نظریه ی اقتصاد به مدد نظریه ی تعادل که در اقتصاد ایستا به کار رفته حل می شود. با وجود این، طولی نکشید که شومپیتر دریافت والراس نکته ای اساسی را در تحلیل خود از قلم انداخته است و نگاهی محدود کننده به اقتصاد دارد. والراس و شومپیتر اکنون به اقتصاد به عنوان نظامی می نگرند که تنها به محرک های بیرونی مانند افزایش جمعیت، ابداعات جدید، اکتشاف معادن طلا و از این قبیل واکنش نشان می دهد. والراس می گوید این محرک های بیرونی موجب پاسخ یا تغییری سازگار کننده در نظام اقتصاد می شوند که بعد از مدتی به تعادل تازه ای می رسد و این فرآیند ـرسیدن از یک تعادل به تعادل دیگر ـ است که اقتصاددانان باید مورد بررسی قرار دهند. شومپیتر حتا با والراس ملاقات کرد تا از او بپرسد آیا او به کار اقتصاد این گونه می نگرد که پاسخ والراس مثبت بود. بعدها شومپیتر در شرح واکنش خود به پاسخ والراس این گونه می نویسد:
به شدت معتقدم این نگاه نادرست است و منبعی از انرژی در درون نظام اقتصاد وجود دارد که به خودی خود هر تعادلی را، که ممکن است حاصل شود، بر هم می زند. اگر چنین باشد باید یک نظریه ی اقتصادی منحصراً در مورد تغییر اقتصاد نوشت که تنها بر عوامل خارجی، که نظام اقتصاد را از تعادلی به تعادل دیگر به حرکت در می آورد، تکیه نمی کند. این همان نظریه ای است که کوشیده ایم طراحی کنیم (شومپیتر [۱۹۳۷] ۱۹۸۹:۱۶۶).
شومپیتر برای اولین بار تلاش کرد چنین نظریه ای را در کتابی تحت عنوان «نظریه ی توسعه ی اقتصادی» (۱۹۱۱) که تمام علائم شور جوانانه را در خود دارد طراحی کند. باید خاطر نشان کنیم که در همین اثر است که می توانیم نظریه ی معروف شومپیتر را در مورد کارآفرینی بیابیم. پر واضح است که او کوشید نظریه ی اقتصادیِ کاملاً جدیدی را باز نماید و از این رو بر آن چه اقتصادانان پیشین انجام داده بودند تکیه چندانی نکرد. بحث کلی او آن بود که تمام تغییراتِ کاملاً مهم در اقتصاد توسط کارآفرین ایجاد می شود و تمامی این تغییرات در میان نظام اقتصادی به آهستگی به شکل یک چرخه ی تجاری عمل می کند. شومپیتر همچنین اظهار داشت که نظر او در مورد تغییرِ از درون ایجاد شده در مقابل تغییرِ از بیرون ایجادشده نه تنها در پدیده ی اقتصاد بلکه در همه ی پدیده های اجتماعی قابل اجرا است. می توان تصور کرد که هنر، سیاست و مواردی از این قبیل از دو نوع فعالیت تشکیل می شوند، از یک طرف فعالیت های سازنده و نوآورانه و از طرف دیگر فعالیت های یک نواخت و مکانیکی.
ویرایش دوم کتاب «نظریه ی توسعه ی اقتصادی» (۱۹۲۶) که امروز در دست داریم حدود دوازده سال بعد از نسخه ی اول منتشر شد و بلند پروازی آن تا حد قابل توجهی کاهش یافت. او در این ویرایش بحث خود را تحکیم کرد و به آن سامان بخشید و اشاره های کلی آن را حذف کرد. وی در سال ۱۹۳۹ کتابی را تحت عنوان «چرخه ی تجاری کارآفرینی» منتشر کرد که این جریان را بیش از پیش در خود داشت؛ در حالی که شومپیتر در نخستین نسخه ی «نظریه ی توسعه ی اقتصادی» (۱۹۱۱) کارآفرینی را از حیث خلاقیت و توانمندی توصیف کرده بود، در این کتاب به شیوه ای فنی تر و بی طرفانه تر درباره ی آن سخن گفت. نوآوری که شومپیتر جوان در سال ۱۹۱۱ آن را به شکلی نامعقول و نسنجیده تشریح کرده بود اکنون در کتاب «چرخه ی تجاری» این گونه توصیف شده است که از یک عملکرد تولیدی جدید شکل گرفته است (شومپیتر ۱۹۳۹:۸۷).
در پی آن در ویرایش دوم «نظریه ی توسعه ی اقتصادی» (۱۹۲۶) ـ یا به طور دقیق تر در نسخه ی ترجمه شده ی ویرایش دوم به زبان آلمانی (۱۹۳۴) ـ می توانیم منظور بیش تر افراد را زمانی که به نظریه ی کارآفرینی شومپیتر اشاره می کنند در یابیم. همچنین باید خاطر نشان کرد هنگامی که آن ها از این نظریه سخن می گویند منحصراً فصل دوم ترجمه ی انگلیسی نسخه ی سال ۱۹۳۴ را در ذهن دارند که تحت عنوان کارآفرینی به عنوان نوآوری آمده است. در واقع شومپیتر در این فصل مستقیماً از کارآفرینی سخن می گوید. حتا یادآوری این نکته نیز شایسته است که بخش اصلی این کتاب متشکل از تلاش برای طرح نظریه های اقتصادی جدید ـ در مورد سهم، سرمایه، اعتبار، سود و چرخه ی تجاری ـ به وسیله ی ارتباط دادن آن ها به نظریه ی کارآفرینی است. به عبارت دیگر آن چه ما در اختیار داریم یک نظریه ی اقتصادی کاملاً جدید است که بر کارآفرینی متمرکز است و تنها یک نظریه ی کارآفرینی نیست.
دلیل اصلی که بیش تر افراد تنها از فصل دوم کتاب «نظریه ی توسعه ی اقتصادی» سخن می گویند آن است که شومپیتر در بخش های دیگرِ این کتاب موفق به اثرگذاری بر اقتصاد نمی شود. باید اضافه کنیم که پرداختن به این بخش های کتاب شومپیتر از نظر کاربردی نیز جالب نیست زیرا آن ها تنها پرسش هایی را که به نظریه ی اقتصادی مربوط می شوند مطرح می کنند. علاوه برآن، در فصل دوم است که می توانیم جملات معروف شومپیتر در مورد کارآفرینی را بیابیم. در همین فصل است که وی کارآفرینی را به عنوان ساخت «ترکیبات جدید» از نیروها و مواد موجود تعریف می کند و می گوید هیچ کس تا همیشه کارآفرین نمی ماند بلکه تنها تا زمانی که فعالیت نوآورانه انجام می دهد کارآفرین است.
شومپیتر در فصل دوم کتاب «نظریه ی توسعه ی اقتصادی» سه نوع شناسی کلیدی را ارائه می دهد که همه ی آن ها برای دانشجویان رشته ی کارآفرینی اهمیت کاربردی دارد. اولین نوع بسیار معروف است و به انواع اصلی رفتار کارآفرینی مربوط می شود. این رفتارها عبارتند از: ۱. معرفی یک کار جدید؛ ۲. معرفی یک شیوه ی جدید تولید؛ ۳. بازگشایی یک بازار جدید؛ ۴. به دست گرفتن یک منبع جدید عرضه ی مواد خام؛ و ۵. ایجاد یک نهاد جدید از یک صنعت.
یکی از مفاهیم کاربردی نوع شناسی رفتار کارآفرینی شومپیتر با مفهوم ترکیب سر و کار دارد. یکی از تمرین های سودمند برای دانشجوی کارآفرینی آن است که به خود تعلیم دهد که با استفاده از مطالعات موردی به ترکیبات جدید بیندیشد و بکوشد به نوع شناسی شومپیتر مواردی را بیفزاید یا از آن بکاهد؛ برای مثال مواردی نظیر آن که: آیا می توانیم از ابداعات مالی نیز سخن بگوییم؟ و چرا شومپیتر چنین نکرد؟ چگونه می توانیم این نوع ابداع را تعریف کنیم؟ آیا سرمایه گذاران خود کارآفرین اند یا تنها به کارآفرینان کمک می رسانند؟ شومپیتر از ابداعات در ساختار سازمانی موسسه های تجاری سخنی به میان نیاورد و تنها از ابداعات در ساختار سازمانی کارخانجات سخن گفت. چه نمونه هایی می توانیم برای مورد اول بیاوریم و آیا می توان این نوع ابداعات را به درآمد بالاتر تبدیل کرد؟
دومین نوع شناسی شومپیتر به انگیزه ی کارآفرینی می پردازد نیز معروف است. او می گوید آن چه کارآفرین را به حرکت در می آورد اساساً سه چیز است: ۱. رویا و قصد ایجاد یک امپراتوری شخصی؛ ۲. تمایل به پیروزی؛ ۳. لذت تولید کردن (شومپیتر [۱۹۳۴] ۱۹۶۱:۹۳). فرمول های شومپیتر را می توان به این شکل بازنویسی کرد: ۱. تمایل به قدرت و استقلال؛ ۲. تمایل به موفقیت؛ ۳. رضایت از انجام کار. باید خاطر نشان کنیم که طبق نظریه ی شومپیتر پول به تنهایی محرک کارآفرینی نیست. همان گونه که او در جای دیگر می گوید: کارآفرینان قطعاً به مفهوم نظری، افرادی اقتصادی نیستند (شومپیتر [۱۹۴۶] ۱۹۹۱: ۴۰۸). او در کتاب «نظریه ی توسعه ی اقتصادی» می افزاید نظر وی در رابطه با ابداع کارآفرینی در حوزه ی روان شناسی جای می گیرد و از این رو در نظریه ی اقتصادی جایی ندارد. جایی که او خود را از حوزه های فراتر از نظریه ی اقتصادی دور نگه می دارد موردی است که می توانیم آسان تر مفاهیم کاربردیِ دیدگاه های وی را دریابیم. برای یافتن مفاهیم کاربردی نوع شناسی شومپیتر ممکن است این پرسش ها مطرح شوند که چگونه می توان برای تقویت کارآفرینان انگیزه ایجاد کرد و چگونه می توان افرادی را یافت که احتمالاً می توانند به کارآفرینان خوبی تبدیل شوند؟
در طول دهه ی آخر زندگیِ شومپیتر تاکید موجود در آثار وی درباره ی کارآفرینی از نظریه ی اقتصاد به جامعه شناسی و تاریخ اقتصاد تغییر یافت. کتاب «سرمایه داری، سوسیالیسم و دموکراسی» (۱۹۴۲) از این حیث که بر ساختار نهادی جامعه متمرکز است در اصل یک اثر جامعه شناختی است و آن چه شومپیتر در این کتاب می گوید ماهیت جامعه شناختی دارد. نقطه نظر اصلی شومپیتر از عنوانِ یکی از مهم ترین بخش های این کتاب درباره ی کارآفرینی، یعنی «مهجوریت عملکرد کارآفرینی»، آشکار است (برخی دیدگاه های جالب درباره ی این موضوع را می توانید در کتاب «فرآیند تخریب خلاقانه» بیابید؛ به شومپیتر [۱۹۵۰] ۶-۸۱:۱۹۷۶،۴-۱۳۱ رجوع کنید). شومپیتر در این کتاب بیان می کند که تعدادی از عوامل نهادی در حال تضعیف کارآفرینی هستند و در رکود سرمایه داری به عنوان یک نظام سهیم اند. برای مثال، مردم به شکل روز افزونی تغییر می کنند و در نتیجه مانعی برای کارآفرینی وجود ندارد و این امر به کارآفرینان خلاق و کم قدرت تر کمک می کند. شرکت های بزرگ با کنار هم قرار دادن گروه هایی از متخصصان، توسعه ی تکنولوژی های بدیع را آغاز کرده اند. در نهایت، سرمایه داری به عقلانی کردن و توضیح همه چیز در جامعه از جمله کارآفرینی گرایش دارد.
شومپیتر در طول دهه ی ۱۹۴۰ به مرکز تحقیقات تاریخ کارآفرینی در دانشگاه ها وارد شد و تحت تاثیر آن مقالاتی نیز نگاشت. این مقالات برخی از بهترین آثار وی پیرامون کارآفرینی را تشکیل می دهد و در بردارنده ی بسیاری از دیدگاه های جدید و همچنین تدوین مجدد دیدگاه های پیشین او است (به شومپیتر ۱۹۸۹ [۱۹۴۷]،۱۹۸۹ [۱۹۴۹] رجوع کنید). از یک طرف، شومپیتر اکنون روشن کرده است که کارآفرین الزاماً یک شخص نیست بلکه می تواند یک سازمان سیاسی و اقتصادی باشد. نفس این رفتار دارای اهمیت است نه فاعل آن. او همچنین از نگارش «تاریخچه ی جامع کارآفرینی» حمایت کرد که آن را دربردارنده ی تاریخچه ای از شیوه های متعددی پیش بینی می کرد که کارآفرینی در طول سال ها هزینه ی آن را پرداخت کرده است؛ در ضمن او مبحثی را در مورد انواع کارآفرینان ارائه کرده است (کارآفرینان صنعتی، مالی، اشرافی و... ۱۹۸۹: ۲۶۴ [۱۹۴۹]). علاوه بر آن شومپیتر اظهار داشت نظریه ی کارآفرینی باید بر خلاف مفاهیم از پیش تصورشده توسط نظریه پردازان اقتصادی (از جمله مفاهیمی که در اثر او می توان یافت) بر «فعالیت واقعی کارآفرین» استوار باشد. شومپیتر مکرراً تاکید می کرد کلید شناخت کارآفرینی نزدیک ساختن تاریخ اقتصاد و نظریه ی اقتصادی به یکدیگر است. باید بیفزاییم که امروزه چنین کارهایی ایجاد راهنمای عملی را برای کارآفرینِ آینده آسان تر می سازد.
اغلب گفته می شود که شومپیتر کارآفرین را تکریم می کند و او را به عنوان نوعی قهرمان اشرافی که نقطه ی اشتراک چندانی با تاجر دنیای واقعی ندارد نشان می دهد. این مطلب تا اندازه ای درست است، شومپیتر به آن چه بی باکانه و جسورانه بود علاقه داشت و این تمایل در نظریه ی کارآفرینی او نیز وجود دارد. با این همه روشن است که اثر شومپیتر درباره ی کارآفرینی کامل تر از آن چیزی است که تصور می شود و علاوه بر آن نظر صریح بنده آن است که بررسی کامل اثر شومپیتر، از نقطه نظر کارآفرینیِ کاربردی مفید است. شومپیتر یادآور می شود آن چه مایه مباهات او نسبت به کار خود است آن است که «بخشی از واقعیت» در پس آن نهفته است (شومپیتر۱۹۴۳). او همچنین متذکر می شود که همین موضوع کار او را نسبت به فرمول ریاضی مقاوم کرده است. ممکن است از خود بپرسیم که آیا همین ویژگی اثر شومپیتر نیست که آن را هنوز مناسب و زنده نگاه داشته است؟ در نهایت باید خاطر نشان کرد که تعداد زیادی از پژوهش های معاصر درباره ی نوآوری از دیدگاه های شومپیتر تاثیر پذیرفته است. شخصیت های رشته های مختلف ـ اقتصاد سازمانی، اقتصاد تکاملی و غیرهـ از اثر شومپیتر الهام گرفته اند و آن را با تحلیل های خود درآمیخته اند. بیش تر تاکید در این نوع آثار به جای نوآوری های سازمانی بر نوآوری های تکنولوژیکی بوده اما این امر در حال تغییر است (برای دسترسی به رئوس کلی پژوهش در مورد نوآوری در سنت شومپیتری به کامین شوارتز ۱۹۸۲، مجلدات سالانه ی کنفرانس های انجمن ژوزف. ای شومپیتر برای مثال شرر و پرلمن ۱۹۹۲ رجوع کنید).

نظرات کاربران درباره کتاب جامعه شناسی کارآفرینی