فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مدار رأس السرطان

کتاب مدار رأس السرطان

نسخه الکترونیک کتاب مدار رأس السرطان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۷,۲۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب مدار رأس السرطان

نه پولی دارم، نه امکاناتی، نه امیدی. من خوشبخت‌ترین مرد عالم هستم. یک سال پیش، شش ماه پیش، فکر می‌کردم هنرمندم. دیگر به این مسئله فکر نمی‌کنم، هستم. وجودم از ادبیات تُهی شده. دیگر کتابی برای نوشتن باقی نمانده، خدا را شکر. می‌پرسید پس این چیست؟ این که کتاب نیست، مایه رسوایی است، افتراست، هتک حرمت شخصیت است. این نوشته‌ها به معنای معمول کلمه یک کتاب نیست؛ نه، توهینی طولانی است، اَخ و تُفی به صورت هنر، تیپایی به آسمان، بشر، تقدیر، زمان، عشق، زیبایی... هر آنچه فکرش را بکنید.

ادامه...

بخشی از کتاب مدار رأس السرطان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



یادداشت مترجم

رمان. زندگینامه. زندگینامه رمان نویس به قلم خودِ او. ظاهرا که درک معانی این واژه ها ساده است. رمان نویسی زندگیِ خودش را دستمایه قرار می دهد و رمانی می نویسد. چرا؟ احتمالاً برای شناساندن خودش یا آثارش و بیان تجاربش در زندگی، کاری که به احتمال زیاد به درک بعضی مسائل در باب دیگر آثار نویسنده نیز کمک می کند! اما بعضی اوقات وضعیت پیچیده تر می شود. مثلاً، وقتی کل آثار نویسنده به زندگینامه اش تبدیل می شوند. خوب، می توان چنین کاری کرد؛ دست کم در این صورت خواننده خیلی خوب با زندگی خصوصی، اجتماعی، هنری و ادبیِ نویسنده آشنا می شود و از ریز و درشت زندگی او سر درمی آورد ــ یا انتظار دارد که سر درآورد! اما اگر همه این آثار را خواند و عاقبت به معنای معمولِ کلمه چیزی از زندگی نویسنده نفهمید چه؟ مثلاً، اگر نفهمید که فلان یا بهمان کتاب را در چه تاریخی یا در چه برهه ای از زندگی اش نوشته، آثار قبل یا بعد از آن دقیقا کدامند، فلان اتفاق بعد از فلان سفر مهم برایش رخ داده یا قبلش، اسم همسرش چیست، چند بار ازدواج کرده، بچه دارد یا نه، چه رابطه ای با فرزند احتمالی اش دارد، او را دوست دارد یا از او متنفر است، دوستان واقعی اش در زندگی واقعی اش چه کسانی بوده اند، نسبت به این یا آن اتفاق تاریخی، سیاسی یا اجتماعی دوران زندگی اش چه رویکردی داشته و ده ها و ده ها مسئله مهم دیگر، آن وقت چه؟ فایده خواندن چنین زندگینامه ای چیست؟ اصلاً چنین اثری زندگینامه هست یا نیست؟
این ها سوالاتی اند که با خواندن رمان های زندگینامه ای هنری میلر مطرح می شوند. صرف نظر از بعضی داستان های کوتاه و بلند و چند مقاله کوتاه و بلند، از میان کتاب هایی که از میلر به چاپ رسیده اند و تعدادشان شاید فقط کمی از انگشتان دو دست تجاوز کند، شش اثر عمده او زندگینامه اند، اما زندگینامه هایی که بعد از خواندنشان، به مفهومِ معمول کلمه، هیچ تصویر روشن و واضحی از زندگی روزمره میلر در ذهن شکل نمی گیرد. کارل شاپیرو،(۱) منتقد ادبیِ مطرح، در مقدمه چاپ هفتم مدار راس السرطان،(۲) چاپ بِلَک کت، گروو پِرِس(۳) می نویسد: «تک تک کلماتی که [میلر] تاکنون نوشته در توصیف و تشریح زندگی خودِ اوست... خواننده با خواندن آثار میلر... نمی تواند زندگی او را در ذهن خویش بازسازی کند، چون میلر... هرگز به طور پیوسته و منظم به این موضوع نمی پردازد.»
با این حال، با توجه به مطالبی که به شکل پراکنده در باب او نوشته شده و نیز به مدد اطلاعات مستتر در رمان های او می توان به بعضی مسائل ابتدایی پی برد. میلر در سال ۱۸۹۱ در بروکلین متولد می شود. اصل و نسبش آلمانی تبار بودند. سپس در همان شهر به دبیرستان می رود. بعد دوره سی.سی.ان.وای را در نیویورک نیمه کاره رها می کند و در یک شرکت تولید سیمان مشغول به کار می شود. بعد از مدتی در شرکت تلگراف کاری پیدا می کند، آن هم در کسوت مدیرِ پرسنل در بزرگ ترین شهر جهان. میلر در رمان هایش از این شرکت با عنوان کازمودیمانیک تلگراف کمپانی(۴) یاد می کند. او در همین شرکت، به دلیل موقعیت شغلی اش، با پیک های بسیاری آشنا می شود، مردان و زنانی از نژادها، مذاهب، اقشار و طبقات فرهنگی جورواجور، افرادی عجیب و غریب که به گفته خودش در سرتاسر زندگی جذب او شده و همیشه و همه جا در اطرافش پلکیده اند. و در همین شرکت است که روزی معاون رئیس از او می خواهد در مورد پیک هایی که در شرکتش کار می کنند رمانی به سبک آثار هوراسیو آلجر(۵) بنویسد. انتظار روسا این بود که میلر به تقلید از آلجر پیک ها را زحمتکشانی وفادار به صاحبان خود معرفی کند که سرانجام به خاطر وظیفه شناسیشان به جزای نیک می رسند، و این جزا احتمالاً فقر و فلاکت و تلاش برای قورت دادن لقمه ای نان بوده. میلر بعدها در نکسوس(۶) از موضوع آن کتاب این گونه یاد می کند:

خیلِ مردان و زنان و کودکانی را که از زیر دستانم گذشته بودند دیدم، آن ها را در حال گریه کردن، التماس کردن، تضرع کردن، دشنام دادن، تُف و لعنت کردن، خشمگین شدن و تهدید کردن دیدم... و نیز مردانِ بالادستی را با منطق های پولادیشان، در انتظار تمام شدن ماجرا... در انتظار، انتظاری با طیب خاطر. قهرمان هوراسیو آلجر را دیدم، رویای آمریکایی مریض، پیشرفت و ترفیع، اول پیک،... و بعد معاون... و بعد صاحب کل آمریکا...

رمان مدار راس السرطان اولین بار در سال ۱۹۳۴ در پاریس چاپ شد. این نخستین اثر چاپ شده میلر بود که بعد از سفرش به اروپا نوشته شد. چهار سال پس از آن نیز مدار راس الجدی به چاپ رسید، اما پربارترین دوران زندگی حرفه ای میلر پیش از سفر به اروپا و در همان آمریکا، آمریکایی که میلر آن را خوار و پست توصیف کرده، رقم خورده است. و عجبا که او در این به اصطلاح پربارترین دوره از زندگی اش هیچ چیز چاپ نکرده است. میلر در این دوره فقط در خیابان های شهرهای آمریکا راه می رفته، با مردم معمولی ــ یا بهتر است بگوییم غیرمعمولی ــ آشنا می شده و آثارش را در ذهنش می نوشته. میلر در بخشی از رمان هایش، در گفتگویی با یکی از شخصیت هایش، می نویسد:

گفتم: «... من تازه کارم. شاید ده سال دیگه بتونم کتابی بنویسم که ارزش خوندن داشته باشه.»
[رِب:] «اما تو خیلی ساله که داری می نویسی.»

میلر در آمریکا و در اوج فقر دست به کارهای جورواجوری می زند، از جمله گورکنی، کارگری و از همه بیش تر و مهم تر خیابانگردی. بخش های زیادی از آثار میلر مدیون گفتگوهای ذهنی یا عینیِ او در بروکلین و نیویورک هستند. به نظر می رسد که او به جای نوشتن، حرف می زند. از همین روست که نوشته هایش در نگاه اول هیچ ساختار و نظام رمان واری ندارد و فقط مجموعه ای از دیالوگ ها، و بیش تر، مونولوگ ها هستند که گویا بدون حساب و کتاب و فقط بر اساس شرایط روحی و ذهنیِ نویسنده جاری و ساری می شوند. با این حال، این نوشته ها آبستن چنان شور و عشق و ذوقی هستند، و چنان زبانِ آکنده از هیجانی دارند که خواننده را مسحور می کنند. برای مثال، او ناگهان و بدون مقدمه چینی دیالوگی بین دو طرف راه می اندازد و بعد از پایان آن دیگر نه به آن شخصیت اشاره می کند و نه به موضوع آن دیالوگ. آن بخش از رمان می آید و خوانده می شود و می گذرد. همین!
سرانجام میلر راهی اروپا می شود. اروپا برای او قاره کهن است، و آمریکایی جماعت گروهی بی اصل و نسب. او با ده دلاری که به هزار و یک ترفند جمع می کند به پاریس می رود و همان جا بیش از یک دهه زندگی می کند، زندگی ای که به لحاظ مالی و رفاه از زندگی اش در آمریکا منظرِ خوش تری نداشته. میلر درست در دوره رکودِ بزرگِ اقتصادی راهی این سفر می شود؛ در پاریس گرسنگی می کشد، دوستان جُفت و تاق پیدا می کند و زبان فرانسه اش را کامل می کند. او در طول اقامتش در فرانسه، غیر از «مدارها»، کتاب دیگری با عنوان بهارِ سیاه(۷) نیز می نویسد. اولین منتقدِ انگلیسی ای که متوجه ارزش رمان مدار راس السرطان می شود جرج اورول(۸) است، منتقدی که خود رمان نویس برجسته ای بود. البته اورول به لحاظ گرایش های سیاسی اش، کار میلر را بیش تر از دیدگاهی جامعه شناسانه بررسی می کند. تفاوت در طرز فکر و روحیه دو نویسنده جایی میان آن دو فاصله می اندازد. اورول که سرِ پُرسودایی دارد از میلر می خواهد که با او راهی اسپانیا شود و در جنگ داخلی و خونین این کشور سلاح به دست بگیرد. اما میلر نمی پذیرد. او مثل همه بزرگانِ عالم نگرش های خاص خود را دارد و نمی توان باورهای او را در چارچوب تنگِ هیچ مکتب فکری و نگرش حزبی و گروهی ای گنجاند. او می دانست که تک تک گروه های درگیر در کشتارِ اسپانیا در صورت پیروزی به سمتی حرکت خواهند کرد که نه تنها با باورهای او همخوانی نخواهد داشت، بلکه با شعارها و باورهای از پیش اعلام شده خود آن احزاب نیز همخوان نخواهد بود.
گذشته از اورول، تی. اس. الیوت(۹) و حتی ازرا پاوند(۱۰) نیز کار میلر را ستودند و از آن حمایت کردند. ازرا پاوند به یکی از دوستانش توصیه کرد که رمان مدار راس السرطان میلر را بخواند و همین دوست بعدها ناشر آثار میلر شد. پاوند حتی نام میلر را در سیستم اقتصادی ای که هدف از آن نجات جهان بود نیز ثبت کرد (یکی دیگر از کارهای عجیب و غریب پاوند). اما میلر بعد از آن، در باب همین مسئله مقاله ای طنزآمیز نوشت با عنوان «پول و سیرِ تبدیلش به آنچه هست»(۱۱) تا به نوعی از پاوند تشکر کند، اما این مقاله نقضِ غرض کرد و پاوند به رابطه اش با او پایان داد، چون دیدگاه میلر به هیچ وجه با آرمان های پاوند سازگاری نداشت. میلر بعدها نگرشش را در مورد پول در مدار راس الجدی به این شکل شرح داد:

راه رفتن در پول در میان ازدحام شبانه، تحتِ محافظتِ پول، نشئه پول، خرفتِ پول، خود ازدحام هم پول، نَفَسْ پول، هر آنچه هست و نیست پول، پول، پول و با این حال، باز هم کافی نیست، و بعد پول بی پول، یا کمی پول یا کمیِ پول یا بیشیِ پول، اما پول، همیشه پول، و اگر پول داشته باشید یا پول نداشته باشید، آنچه به حساب می آید پول است و پول، پول می آورد، اما چه چیز باعث می شود که پول، پول باشد؟

پس از نشر مدار راس السرطان و دست به دست شدن آن میان نخبگان و نویسندگان، خیلی ها او را تحسین کردند؛ از جمله، هربرت رید، آلدوکس هاکسلی، جان دوس پاسوس، لارنس دارِل و حتی بسیاری از نقاش ها، چون میلر علاوه بر نوشتن، نقاش آبرنگ نیز بود. بعد از بازگشت او به آمریکا، بسیاری از جوانان که می خواستند از آرای میلر نوعی کیش و آیین بسازند به خانه او می رفتند و میلر با دادن کرایه ماشین به آن ها، همه را به خانه هاشان بازمی گرداند. میلر خوش نداشت که عقایدش به آیین تبدیل و مایه افراط و تفریط شود. آرمان او اساسا قابلیت تبدیل شدن به کیش و مرام خاصی را ندارد. اگر بخواهیم (یا مجبور باشیم) که کل نگرش و خواست میلر را در یک جمله خلاصه کنیم، هیچ جمله ای بهتر و عالی تر از جمله خود میلر نیست:

من می گویم، صلح برای همه انسان ها و زندگی سرشارتر!(۱۲)

اورول از معدود کسانی است که یکی از عالی ترین مقالات را در مورد میلر نوشته است، البته او اثر میلر را با رویکردی جامعه شناسانه بررسی می کند که چندان مورد نظر این مقدمه نیست، مسئله مهم سوالی است که اورول خارج از چارچوب رویکرد جامعه شناسانه اش در مورد میلر مطرح می کند. اورول می پرسد تفاوت میان سِلین در اثری اگزیستانسیالیستی و تلخ چون سفر به انتهای شب(۱۳) و میلر در اثری مثل مدار راس السرطان چیست. اورول در جواب به این سوال می گوید که رمانِ سلین فریادی است از سرِ نفرت و انزجاری غیرقابل تحمل، اما مدار راس السرطان درست عکس آن است، چون «چنان غیرمعمول شده که به اثری نامتعارف و خارج از هنجارها تبدیل شده، [چون] این کتاب اثر مردی شاد و خوشبخت است». میلر نیز مثل بسیاری از نویسندگان حقیقی به تهِ خط رسیده، او تا انتهای جهنمِ فقر و رنج و گرسنگی و عذاب روحی پیش رفته، اما در نهایت با روحیه ای عاری از تلخی و یاس از آن سوی برزخِ عذاب بیرون آمده است. میلر حتی از کامو نیز چند گام جلوتر می رود. کامو انسان را در این جهان موجودی تبعید شده می داند که در عین نبودِ ارزش ها، چون سیزیف باید بجنگد تا زیر بار معنای پوچی خُرد نشود، باید که چون سیزیفِ اسطوره ای سنگی را به بالای تپه ای ببرد و رهایش کند و باز بالایش ببرد و باز و باز و باز.... اما مبارزه میلر چنین نیست، اساسا مبارزه نیست، فقط تسلیم است و رضا، و آن هم نه تسلیمی منفعلانه و مفلوکانه، بلکه نوعی رضا و تسلیم که نتیجه جهان بینی و آگاهی او نسبت به خودش و جهان پیرامونش است.
میلر چه قبل از سفر به اروپا و چه بعد از بازگشت به آمریکا، در مقایسه با نویسندگانی چون همینگوی، دوس پاسوس و فاکنر، در میان عامه مردم نامی و معروف نشد. شاید یکی از دلایل این امر این باشد که میلر به جای نویسندگانِ سنّت ادبیات انگلیس، کسانی چون میلتون، مارلو، پوپ یا جان دان و غیره، میراث برِ نویسندگان قاره ای،(۱۴) نویسندگانی چون داستایفسکی، کنوت هامسون، استریندبرگ، نیچه، اِلی فور و غیره است. این نیز شاید به سبب ریشه های آلمانیِ خانواده او باشد. از میان نویسندگان انگلیسی زبانی که بر او تاثیر گذاشته اند نیز می توان از کسانی نام برد که در آمریکا کم تر شناخته شده اند: جوزف کنراد، کوپر، اِمِرسون، جویس، اِما گولدمَن، ویتمَن، جی. اِی. هِنتی و غیره.
مسئله جنجال برانگیز دیگر در مورد میلر، رویکرد او نسبت به اخلاق است. از این لحاظ به نظر می رسد که میلر بسیار تحت تاثیر آرای نیچه است. فراموش نشود که آنچه میلر در باب اخلاق می گوید، مربوط به نشر اخلاقیات مسیحی توسط کلیسا از قرون وسطا تا کنون است و با برداشت شرقی از اخلاقیات توازیِ دقیق ندارد. خود او در مقاله ای کوتاه با عنوان «اخلاق و غیراخلاق»(۱۵) می نویسد: «چه چیز اخلاقی و چه چیز غیراخلاقی است؟ هیچ کس نمی تواند به این سوال پاسخی صددرصد قانع کننده بدهد. نه به این دلیل که اصول اخلاقی پیوسته و لاینقطع در حال تکاملند، بلکه چون اصلی که شالوده اخلاقیات است تصنعی و ساختگی است. اخلاقیات مختص برده هاست، مختص موجوداتی که به معنای قُدسیِ کلمه فاقد روح هستند... اهریمن و شرّ وجود ندارد.» میلر اخلاق بورژوازی آمریکایی را به شدّت به سُخره می گیرد، این اخلاق هر نامی که داشته باشد، در اساس مسلک و مرامِ پول است. مفاهیمی چون فرهنگ، شهروندِ خوب، گناه، اخلاق، نیکوکاری و غیره از نظر او مفاهیمی اند که کاپیتالیسم برای حفظ قدرتش بر جامعه تحمیل می کند. در نتیجه، طبیعی است که میلر با بی توجهی و پشت پا زدن به این ارزش ها به هیچ وجه دچار عذاب وجدان نشود. او صرفا زندگی را همان گونه که تجربه کرده، ارائه می دهد، از جهانشمول ترین مفاهیم گرفته تا خصوصی ترین لحظاتش.

با شروع جنگ جهانی دوم، میلر به کشورش بازمی گردد و در گوشه ای به زندگی اش ادامه می دهد. سه گانه «تصلیب گلگون» با عناوین سکسوس، پلکسوس و نکسوس را پس از بازگشت به آمریکا می نویسد. از سال هایی که مدار راس السرطان و مدار راس الجدی را نوشته چندین و چند سال می گذرد، اما متنِ آثارش گواه این است که از آن همه شور و حال و جستجو و مکاشفه گری در روحیه اش هیچ کم نشده. روحیه استقلال طلبِ میلر حتی در برابر سبک و سیاق زندگی در کشوری که چند سال پیش از آن گریخته بود نیز خُرد و شکسته نمی شود. از نظر او زندگی کردن در کامِ این دیو که نظام آمریکایی نام دارد بسیار پرهزینه و سخت است، اما به قول خود او «این هزینه فقط با دلار و سِنت پرداخت نمی شود، بلکه با خون و عرق، یاس و دلزدگی، خانه های فرو ریخته، آرمان های لِه شده و بیماری و جنون تصفیه می شود. ما خارق العاده ترین بیمارستان ها، محشرترین زندان ها، مجهزترین ارتش ها و سریع ترین بمب افکن ها و بزرگ ترین انبار بمب های اتمی را داریم، اما هرگز قانع و راضی نمی شویم. کارگرانِ ما در جهان بیش ترین دستمزدها را می گیرند، و شاعرانمان کم ترین ها را....»
اما تقدیر چنین بود که هِنری میلر تا سال ۱۹۸۰، یعنی سالِ مرگش، در همان کشور زندگی کند، بی آن که نوبل یا پولیتزر یا جایزه ای از این دست ببرد و سرمایه ای به هم بزند، یا حتی به درستی و آن طور که حقّش بوده شناخته یا مورد تحسین واقع شود. تنها امتیازی که به او دادند، عضویتِ بی اجر و مزد در انستیتوی هنر و ادبیات آمریکا در سال ۱۹۵۸ بود و بس. این مرد در سرتاسر زندگیِ حرفه ای اش جز زندگینامه هیچ چیز ننوشت، و تناقض بزرگ این است که با خواندن این آثار هیچ تصور روشنی از زندگی عینیِ او به کف نمی آید. پس این همه رمانِ زندگینامه محور برای چه؟ میلر در رمان هایش تصویری پرشور از زندگی ذهنی اش و حیات روحی اش ارائه می دهد و حوادث پراکنده و نامنظمی که به آن ها اشاره می کند صرفا محرّک هایی هستند برای روایت های او. با خواندن آثار او بیش از زندگی میلر، با خود میلر، خودِ خودِ او آشنا می شویم. مردی که زندگی کردن را به دوش کشیدنِ صلیبِ خویش توصیف کرده، آشنایی با رنج بدون دلسردی و یاس؛ رسیدن به شور و شعفی غیرمادّی از راه تحملِ رنج و درد؛ و برای علاقه شدید میلر به داستایفسکی چه انگیزه ای بهتر از این می توان یافت؟ خود او در کتاب های زندگیِ من(۱۶) در شرح انگیزه اش از پشت پا زدن به قالب های ادبیِ رمان و توسل به این نوع خاص از رمانِ زندگینامه ای می نویسد: «رمان در قالب زندگینامه به قلم خودِ نویسنده، که بنا بر پیش بینی اِمِرسون با گذشت زمان اهمیتی دوچندان می یابد، حال جایگزین اعترافنامه ها شده است. این ژانرِ ادبی درآمیختن حقیقت و داستان نیست، بلکه بسط دادن و عمق بخشیدن به حقیقت است. این فُرم ادبی در مقایسه با خاطره نویسی به مراتب اصیل تر است. آنچه نویسندگان در این قالب ادبی ارائه می کنند حقیقتِ متزلزل و پوچِ نهفته در واقعیات نیست، بلکه حقیقتِ نهفته در احساس، تعمق و ادراک است، حقیقتی بلعیده و هضم شده. نویسنده در تمام سطوح و ابعاد وجودی اش، همزمان پرده از هویت و شخصیت خویش برمی دارد.»
کارل شاپیرو در باره رویکرد میلر نسبت به رمان زندگینامه ای ــ رویکردی خاص و منحصر به فرد که اگر نگویم بی نظیر، دست کم، کم نظیر است ــ می نویسد:

بسیاری از آثار او فی نفسه کاملند، یکی از این رمان ها به زندگی او در پاریس می پردازد، و دیگری به زندگی اش در نیویورک، و در این رمان ها دوره زمانی مشخصی از زندگی میلر تشریح و توصیف شده است... اما به هیچ وجه نمی توان با کنار هم گذاشتن این آثار به یک کلِ منسجم از زندگی نویسنده دست یافت.

میلر در این رمان ها علاوه بر خودش و افکار و ذهنیاتش، تصویری یکه و روشن بینانه از آمریکا نیز ارائه می دهد. گرایشِ میلر به شرق، یعنی هر آنچه در شرقِ آمریکاست، کاملاً مشهود است، از اروپا و داستایفسکی و ایبسِن گرفته تا سرزمین های واقعا شرقی، از صادق هدایت گرفته تا کریشنا مورتی و راما کریشنای هندی. روحیه میلر بیش از نویسندگانِ آمریکایی، به روحیه عارفانِ شرقی شباهت دارد. او در تمام عمر تلاش کرد تا از قفس ها بگریزد: قفسِ بزرگی به نام آمریکا، قفسِ جنگ جهانی دوم، قفسِ تنگ نظری و حُمق. میلر خود در وصف آمریکا می نویسد:

کل کشور بی قانون و آکنده از خشونت و نیرویی اهریمنی است... همه جا همان میل و گرایش بنیادی به کشتار، تخریب و چپاول. [آمریکا] از بیرون خوب و سلامت [ به نظر می رسد]، و از درون آکنده از کرم [ است].

شاید بعضی از منتقدان و خوانندگان بی توجهیِ میلر را به سیاست و اقتصاد و اموری از این قبیل به پای بی مسئولیتی او بگذارند، اما حقیقت جز این است. میلر به معنای سیاسی یا اجتماعی مبارز یا قهرمان نیست، او شوالیه ای است که با دشمنانی به ظاهر نامرئی می جنگد، با اهریمنِ یاس و استیصال و فلاکت و بدبختی، جنگی برای آزاد کردنِ ارزشمندترین داراییِ انسان، یعنی روحَش. کارل شاپیرو در تایید رویکرد میلر در مورد آرمان آمریکایی می نویسد:

مبارزه با «سیستم» بی معناست. در زندگی فقط یک هدف وجود دارد و آن هم زندگی کردن است. این کار در آمریکا غیرممکن شده است، بجز برای معدودی افرادِ خوش اقبال یا عاقل که می توانند زندگی خودشان را داشته باشند. زندگی آمریکایی واهی و موهوم شده است؛ ما به آزادی کلام، آزادی مطبوعات و آزادی دین و مذهب ــ که البته از هیچ یک از آن ها به طور کامل برخوردار نیستیم ــ مباهات می کنیم، اما در حقیقت مثل زندانی ها زندگی می کنیم. هزینه حفظ امنیتمان بیش از حد گزاف شده... تنها راه برای انسانی که نمی خواهد برده باشد رفتن به حاشیه جامعه است....

آرمان میلر آزادی درون است، نه فقط آزادی سیاسی و از این قبیل آزادی ها که درخور کسانی است که از راه سیاست نان می خورند. این آزادی از نظر میلر شور و شعفی کاملاً متعالی و انسانی به دنبال می آورد، و به کلام خود او در پایان داستانِ «لبخند در پای نردبان»(۱۷):

شادی مثل رود است، بی وقفه جریان دارد. به گمان من، این است پیامی که دلقک سعی دارد به ما منتقل کند، این که ما باید در این جریان و پویش بی وقفه شرکت داشته باشیم، این که نباید توقف کنیم، تحلیل کنیم، تملک جویی کنیم، بلکه فقط باید جاری باشیم، همیشه و تا ابد، مثل موسیقی. این است موهبتِ ناشی از تسلیم و رضا. و دلقک به شکلی نمادین این کار را انجام می دهد. حال بر ماست که به این آرمان تحقق ببخشیم.
در تاریخ بشر، جهان هرگز تا این حد آکنده از درد و رنج نبوده. اما این جا و آن جا با افرادی روبرو می شویم که تحت تاثیر چیزی قرار نمی گیرند و با غم و سوگِ همه گیر دردمند و سوگوار نمی شوند. آن ها موجودات بی قلب و احساس نیستند، به هیچ وجه! آن ها موجوداتی رهایی یافته اند. جهان برای آن ها همان چیزی که به نظر ما می آید نیست. آن ها با چشمانی دیگر می بینند... آن ها در لحظه زندگی می کنند، زندگی ای سرشار و تمام عیار، و تلالوی آن ها نغمه جاودانه شور و شادی است.

و میلر یکی از معدود مردانی است که شعله شور زندگی را در دلش روشن نگه داشته است، آن هم به رغم دیدن دو جنگ جهانیِ ویرانگر، دیدن روندِ بر باد رفتنِ آرزوها و آرمان های بشرِ متمدن، دیدن و شنیدن کشتارها، خشونت ها، ضجه های درد و رنج و سوگ، آه و فغان ها، پس از برآمدن مکاتب ادبی و هنری ای که پس از جنگ دوم فریاد نهیلیسم سر داده بودند و برای دنیایی که زمانی می شناختند و حال نشانی از آن نمی دیدند عزاداری می کردند.
و حال ترجمه رمان مدار راس السرطان، حکایت بخشی از زندگی میلر پس از خروج از آمریکا و سفر به اروپا و اقامت در پاریس است، رمانی که پس از چاپ و نشرش بسیار جنجال برانگیز شد، رمانی که عنوانِ «ذهنیت نامه خودنوشته» بیش از «زندگینامه خودنوشته» زیبنده آن است. مدار راس السرطان بیش تر به احساس و تجربیات درونی و روحیِ میلر در اروپا مربوط می شود تا زندگی روزمره اش در آن دیار. در باره ترجمه این رمانِ خاص با فوران های کلامی اش، واژه های عجیب و غریب و شورِ نهفته در تک تک جملاتش نیز باید بگویم که در کمالِ تاسف به هیچ استاد عزیز و دوست فرزانه گرانقدری دسترسی نداشته ام تا حال محسناتِ کار را به آن ها نسبت بدهم و کم و کاستی های آن را خود عهده دار شوم. چه بسا که اگر به این جنس دوستان و استادان فرزانه دسترسی داشتم، ضعف های کار بسیار کم تر از آنچه هست می شد. پس به ناچار می گویم که تمام کم و کاستی ها یا سکته هایی که در کار هست از ضعف من جان گرفته اند. اما تلاشم این بوده که قدرت و شورِ نهفته در متن و تنوع و گونه گونیِ واژگانی اش را در ترجمه فارسیِ کار حفظ کنم. نکته دیگر این که ترجمه جملات فرانسوی را نیز خودم انجام داده ام. با بضاعت اندکم در ترجمه این جملات احتمالِ خطا بیش تر است.
و کلام آخر این که بر اساس آرزویی دیرین، دوست دارم ترجمه این رمان را به آن جوانی پیشکش کنم که شاید در دورافتاده ترین شهرها و روستاهای این کشور بنا بر اتفاق این کتاب را بیابد و بخواند و در ذهنش به یکباره شعله ای برافروخته شود، شعله ای که امیدوارم به عشق به ادبیات و از پیِ آن زندگی ای متفاوت از آنچه روزمرگیِ حیات برایش در نظر گرفته بینجامد. کسی چه می داند؟ شاید این جوان در سال های آتی، هنگامی که از من و بسیاری از همسن و سال هایم نشانی نبود، خود یکی از منتقدان سرسختِ ترجمه مدار راس السرطان باشد. به امید برآورده شدن این آرزو.

این کتاب ترجمه ای است از:
Tropic of Cancer
Henry Miller
Grove Press

در ویلا بورگسه(۱۸) زندگی می کنم. همه جا تر و تمیز است، حتی یک صندلی هم جابجا نشده. این جا تنهای تنها هستیم و مُرده ایم.

دیشب بوریس(۱۹) متوجه شد که تنش شپش گذاشته. مجبور شدم موهای زیربغلش را بزنم، اما باز هم تنش می خارید. چطور ممکن است تنِ آدم در جایی به این زیبایی شپش بگذارد؟ اما مهم نیست. اگر به خاطر شپش ها نبود، من و بوریس هرگز تا این حدّ صمیمی نمی شدیم.
بوریس تازه چکیده ای از نظراتش را برایم شرح داده. در مورد وضع هوا علم غیب دارد. می گوید خرابیِ هوا دنباله دارد. فجایعِ بیش تر، مرگِ بیش تر و یاس ِ بیش تری در راه است. هیچ جا کوچک ترین نشانی از تغییر نیست. سرطانِ زمان همه ما را می بلعد. قهرمانانِ ما خودشان را کشته اند، یا دارند می کشند. پس قهرمانِ ما نه زمان، که بی زمانگی است. باید همقدم، به ستونِ یک، به سوی زندان مرگ برویم. گریزی نیست. هوا تغییر نمی کند.
پاییز دومین سال اقامتم در پاریس است. به دلیلی به این جا فرستاده شدم که هنوز نتوانسته ام درست درکش کنم.
نه پولی دارم، نه امکاناتی، نه امیدی. من خوشبخت ترین مرد عالم هستم. یک سال پیش، شش ماه پیش، فکر می کردم هنرمندم. دیگر به این مسئله فکر نمی کنم، هستم. وجودم از ادبیات تُهی شده. دیگر کتابی برای نوشتن باقی نمانده، خدا را شکر.
می پرسید پس این چیست؟ این که کتاب نیست، مایه رسوایی است، افتراست، هتک حرمت شخصیت است. این نوشته ها به معنای معمول کلمه یک کتاب نیست؛ نه، توهینی طولانی است، اَخ و تُفی به صورت هنر، تیپایی به آسمان، بشر، تقدیر، زمان، عشق، زیبایی... هر آنچه فکرش را بکنید. می خواهم برایتان آواز بخوانم، شاید کمی خارج بخوانم، اما به هر حال می خوانم. وقتی قارقار می کنی، می خوانم و بر قالب مردارت می رقصم....
برای آواز خواندن اول باید دهان باز کرد. باید خوش نَفَس بود و کمی هم از موسیقی سررشته داشت. داشتن آکوردئون یا گیتار ضروری نیست. مسئله اصلی خواستِ آواز خواندن است. پس این نوشته آواز است. من آواز می خوانم.

برای توست که می خوانم، تانیا.(۲۰) ای کاش می توانستم خوش تر از این بخوانم، آهنگین تر از این، اما در آن صورت شاید هرگز به شنیدن آوازم رضایت نمی دادی. تو به آواز دیگران گوش داده ای و آوازشان هیچ گرمایی به تو نبخشیده. آن ها یا بیش از حدّ زیبا خواندند، یا کم تر از آنچه انتظار داشتی.
نمی دانم بیست و چندم اکتبر است. دیگر حساب زمان را نگه نمی دارم. آیا رویای چهاردهم نوامبرم در یادم خواهد ماند؟ وقفه هایی هست، اما این وقفه ها در میان رویاها ایجاد می شوند، و دیگر هیچ یاد و آگاهی ای از آن ها در ذهنم باقی نمانده. جهان اطرافم محو می شود و این گوشه و آن گوشه ریزه هایی از زمان بر جا می گذارد. جهان خوره ای است که ذره ذره خودش را می خورد و از بین می بَرَد.... در این فکرم که وقتی سکوت بزرگ بر دهان عالم و آدم مُهر بزند، سرانجام موسیقی پیروز می شود. وقتی همه چیز دوباره به زهدانِ زمان بازگردانده شود، اغتشاش بار دیگر برپا خواهد شد و اغتشاش همان پارتیتوری است که نُت های واقعیت بر آن نوشته می شوند. تو، تانیا، اغتشاش ِ من هستی. به همین دلیل است که آواز می خوانم. نه، حتی من نیستم که می خوانم، جهانِ میراست که پوسته زمان از تَنَش می افتد. من هنوز زنده ام، در حال دست و پا زدن در درون وجودت، واقعیتی که می توان بر آن نغمه ای ساز کرد.
چُرت زدن. فیزیولوژی عشق. چرت زدن. نامه خانمی که پرسیده آیا برای کتابم عنوانی یافته ام. عنوان؟
زندگی پرحکایتِ تو! تعبیری از ام. بوروفسکی.(۲۱) روزهای چهارشنبه با بوروفسکی ناهار می خورم. همسرش، این ماده گاوِ از شیر افتاده، مراسم را اجرا می کند. در حال حاضر انگلیسی می خواند ــ کلمه مورد علاقه اش هم «کثافت» است. بلافاصله می توان فهمید که این بوروفسکی ها چه آدم های ضایعی هستند. اما صبر کنید....
بوروفسکی کت و شلوارهای مخمل کبریتی می پوشد و آکوردئون می زند. ترکیبی همیشگی؛ به خصوص با توجه به این که هنرمند بدی هم نیست. وانمود می کند لهستانی است، که البته نیست. بوروفسکی یهودی است، پدرش هم کلکسیونر تمبر بود. راستش تمام اهالی مونپارناس(۲۲) یهودی، یا بدتر از آن، نیمه یهودی اند؛ کارل(۲۳) و پائولا(۲۴) هم هستند، و کرونستات(۲۵) و بوریس. تانیا و سیلوستر(۲۶) و مولدورف(۲۷) و لوسیل.(۲۸) همه غیر از فیلمور(۲۹) یهودی اند. عاقبت معلوم شد که هنری جوردن آزولد(۳۰) هم یهودی است. لوئیس نیکولز(۳۱) یهودی است. حتی وان نوردن و شِری(۳۲) هم یهودی اند. فرانسِس بلیک(۳۳) هم مردی یهودی است، یا شاید زنی یهودی. درک همه این جزئیات مهم است.
از بین همه این ها، دوست داشتنی ترین یهودی تانیاست، و به خاطر او هم که شده، من هم یهودی می شوم. چه اشکالی دارد؟ همین حالا هم مثل یهودی ها حرف می زنم، و درست مثل یهودی ها زشت هستم. به علاوه، چه کسی بیش از خودِ یهودی ها از یهودی جماعت متنفر است؟
هنگام شفق، آبیِ نیلی، آبِ آبگینه، درختان پرتلالو که پنداری آب می شوند. ریل های راه آهن در ژورِس با شیبی تند در مسیر کانال گم می شوند؛ کرم پروانه ای طولانی با پهلوهای جلاخورده و سَخت که مثل ترن هوایی در شهربازی ناگهان شیرجه می زند. این جا پاریس نیست. کونی آیلند(۳۴) نیست. آمیزه ای است از شب های تمام شهرهای اروپا و آمریکای مرکزی. محوطه های کنارِ ایستگاه های راه آهن زیر پاهای من، ریل ها سیاه، مثل تارهای تو در تو، بی آن که مهندسی به آن ها نظم داده باشد، با طرحی مغشوش و طوفان زده، مثل شکاف های باریک در یخ های قطبی که دوربین تک تک آن ها را با سیاهی های خاصشان ثبت می کند.
غذا یکی از چیزهایی است که از آن بی نهایت لذت می برم. و در این ویلا بورگسه زیبا هیچ وقت غذایی به هم نمی رسد. گاهی فوق العاده هولناک است. بارها و بارها به بوریس گفته ام که برای صبحانه نان سفارش بدهد، اما همیشه پشتِ گوش می اندازد. انگار برای خوردن صبحانه از ویلا بیرون می رود. وقتی برمی گردد، دندان هایش را خلال می کند و از ریشِ بزی اش هم ذره ای تخم مرغ آویزان است. به ملاحظه من در رستوران غذا می خورد. می گوید وقتی من به او زُل می زنم، غذا زهرِمارش می شود.
از وان نوردن خوشم می آید، اما با نظری که در مورد خودش دارد موافق نیستم. برای مثال، نمی پذیرم که فیلسوف یا اندیشمند است؛ فقط زن ندیده است، همین و بس. و هرگز هم نویسنده نخواهد شد. سیلوستر هم نویسنده نخواهد شد، و هر چقدر هم که نامش در چراغ های قرمز و پر نور بدرخشد فرقی ندارد. در حال حاضر تنها نویسنده هایی که در اطرافم هستند و برایشان احترام قائلم، کارل و بوریس هستند. انگار روحشان مسخّرِ ارواحِ خبیث شده. در درونشان شعله ای سفید می درخشد. دیوانه اند و با موسیقی بیگانه. هر دو رنج می کشند.
اما مولدورف که به شیوه خاص خود رنج می کشد دیوانه نیست. مولدورف کلمه باز است. سرخرگ و سیاهرگ ندارد، قلب و کلیه هم همین طور. او جامه دانی متحرک است با کشوهای بی شمار، و در کشوها برچسب هایی هست که رویشان با جوهرهای سفید، قهوه ای، سرخ، آبی، شنگرفی، زعفرانی، قفایی، آجری، گُل بِهی، فیروزه ای، مِشکی، شرابی، نقره ای، اکلیلی، مسی و دریایی کلماتی نوشته شده.
ماشین تحریر را به اتاق بغلی برده ام تا حین تحریر خودم را در آینه ببینم.
تانیا شبیه ایرِن است. او منتظر نامه های آن چنانی است. اما در وجودش تانیای دیگری هم هست، تانیایی شبیه به یک دانه بزرگ که همه جا گرده پخش می کند ــ یا بهتر است بگوییم ذره ای ریز از تولستوی، صحنه اصطبلی که جنینی در آن دفن شده. تانیا تَب است ــ جنگلی برای شاشیدن، کافه دو لا لیبِرتِه، پلاس دِ ووژ، کراوات های رنگ روشن در بولوار مونپارناس، دستشویی های تاریک، پورتوسِکا، سیگارهای عبدالله، سوناتی آرام و تاثرانگیز، دستگاه های تقویت صوت، نمایش های داستانی، بندهای سنگین جوراب، ساعت چند است، قرقاول های طلایی با شکم های پُر از شاه بلوط، انگشتانِ ظریف و ابریشمین، هوای گرگ و میش و مِه زده که بلوط های همیشه بهار از دلش سرک می کشند، آکرومگالی،(۳۵) سرطان و سرسام، روبنده های گرم، ژتون های پوکر و فرش هایی از خون. تانیا طوری حرفش را می زند که همه بشنوند: «عاشقِ اونَم!» و وقتی بوریس با ویسکی اندرونش را به آتش می کشد، می گوید: «همین جا بشین! اوه، بوریس... روسیه... چه کنم؟ وجودم ازش لبریزه!»
شب وقتی به ریشِ بزیِ بوریس بر روی بالش نگاه می کنم، مجنون می شوم. اوه، تانیا... به خانه، پیش سیلوِستِرَت برمی گردی. بله، سیلوِستِرَت! او خوب می داند چطور آتش روشن کند، اما من شعله ور کردنِ وجودِ آدم ها را بلدم....

پهنه نیلیِ آسمان از ابرهای پنبه ای روبیده شده، درختانِ باریک تا بی نهایت امتداد یافته اند و شاخه های تیره شان مثل دست و پای خوابگردها می جنبند. هیئت تیره و تار و شبح گونِ درختان، با تنه هایی رنگ پریده مثل خاکستر سیگار. سکوتی متعالی و یکسره اروپایی. کرکره ها کشیده، فروشگاه ها بسته. درخششی سرخ رنگ در این گوشه و آن گوشه برای مشخص کردن وعده گاه عشاق. نماهایی خشن و بیش و کم رعب انگیز و یکدست و عالی، جز تکه سایه های درختان. حین گذر از اورانژری،(۳۶) به یاد پاریسی دیگر می افتم، پاریسِ موآم،(۳۷) گوگن،(۳۸) پاریسِ جرج مور.(۳۹) به آن اسپانیاییِ محشر فکر می کنم که در آن زمان، با جهش های آکروبات وارش از سبکی به سبک دیگر، جهان را مات و مبهوت می کرد.(۴۰) به اشپنگلر(۴۱) فکر می کنم و به اظهارنظرهای تکان دهنده اش، و می اندیشم که آیا سبک، سبک فاخرِ قرنِ هفدهمی، به آخر خط رسیده و از بین رفته است. می گویم که دلمشغولِ این افکارم، اما حقیقت ندارد؛ تازه بعد، پس از عبور از رود سِن، بعد از گذشتن از جشنواره نورها، ذهنم را به بازی با این تصورات می سپرم. در حال حاضر به هیچ چیز فکر نمی کنم ــ جُز این که موجودی هستم با قوه ادراک که معجزه این آب، آبی که تصاویر جهانی فراموش شده را بازمی تاباند، مدهوشم کرده. سرتاسر حاشیه رود، درختان با تنه های سنگینشان کاملاً به جلو و روی آینه زنگار گرفته سطح آب خم شده اند؛ وقتی سیلیِ باد به صورتشان می خورد و خِش خِشِ زمزمه گونِ برگ هاشان بلند می شود، چند قطره اشکی از چهره هاشان سرازیر می شود و وقتی این قطرات بر سطح آب رودخانه چین می اندازند، تَنِشان به رعشه می افتد. انگار خناق گرفته ام. هیچ کس نیست که حتی ذره ای از این احساساتم را با او در میان بگذارم....

مولدورف در نگاه اول شبیه کاریکاتورِ مردهاست. چشمان بزرگ و ورقلنبیده. لب های قیطانی. صدای ضیق. زیر جلیقه اش همیشه یک گلابی دارد. هر چقدر هم که نگاهش کنید، همیشه همان ریخت و قیافه را دارد و همان است که هست: انفیه دانِ جنسِ عاج، چاقوی جیبی با دسته عاج، مهره شطرنج، بادبزن، نگاره معابد یهود. آن قدر تخمیر شده که دیگر شکل و قوامش را از دست داده. مخمّری که همه ویتامین هایش تباه شده. گلدانی بدون کائوچو.
زنان دو بار در قرن نهم صاحب فرزند شدند، و سپس دوباره در عصر رنسانس. او دوره سرگردانی های بزرگ را زیر شکم های زرد و سفید از سَر گذراند. خیلی پیش از سِفرِ خروج، تاتاری در خونش تُف انداخت.
تنگنایی که او در آن گرفتار آمده، شبیهِ مشکلِ کوتوله هاست. با چشمانِ مخروطی صنوبری اش(۴۲) سایه نمای خود را بر پرده ای بسیار عظیم می بیند. صدایش که با سایه نوک سوزنی هماهنگ شده، مست و کیفورش می کند. آن جا که دیگران فقط صدای جیرجیر می شنوند، او غریو فریاد می شنود.
وضع ذهن و فکرش هم از این قرار است. ذهنش مثل آمفی تئاتری است که بازیگری در آن نقشی متغیر و بی ثبات ایفا می کند. مولدورف، با اَشکال متفاوت و دقیق و عاری از هرگونه خطا، نقش هایش را یکی بعد از دیگری ایفا می کند: دلقک، تَردَست، بندباز، کشیش، هرزه، شیاد و چاچول باز. آمفی تئاتر بیش از حدّ کوچک است. مولدورف دینامیتی در آن می اندازد. تماشاگران نشئه می شوند. او هم آمفی تئاتر را ویران می کند. بی نتیجه سعی می کنم به او نزدیک شوم. توصیفش محال است و من فقط کلمات را به هرز می دهم....
پیش از این در موردش تصوراتی داشتم که همه را از ذهنم بیرون ریختم؛ تصورات دیگری نیز داشته ام که حالا در موردشان تجدیدنظر می کنم. تمام افکارم را بر او متمرکز کرده ام و در نهایت دریافته ام که آنچه در دستانم است نه سوسک سرگین غلتان، که یک سنجاقک است. با رفتار خشک و خشنش مرا رنجانده و بعد با ملاحظه و ظرافت رفتارش معذّبم کرده است. گاهی چنان پرحرف است که طرفش را خفه می کند، و گاهی ساکت و خاموش چون رودِ اردن.
وقتی می بینم بدوبدو به سمت من می آید تا حال و احوال کند، با آن پنجه های باز و چشمانی که عرق از آن ها جاری است، احساس می کنم این ملاقاتی است با.... نه، به این شکل نمی توان توصیفش کرد!

«چون تخم مرغی رقصان بر فواره آب.»

او فقط یک عصا دارد ــ عصایی معمولی. جیبش هم پُر است از نسخه هایی برای تسکین دردهای جهان.(۴۳) حالا شفا پیدا کرده و دخترک آلمانی ای که پاهای او را می شُست، حالا دل شکسته شده. مثل این است که آقای خیالی فرهنگ لغات گجراتی اش(۴۴) را همه جا با خود ببرد. «ناگزیر برای همه» بدون شک یعنی اجتناب ناپذیر. این ها همه از نظر بوروفسکی غیرقابل درک است. بوروفسکی برای هر روز هفته یک عصای جداگانه دارد، و یکی هم برای عید پاک.
آن قدر نقاط مشترک با هم داریم که نگاه کردن به او مثل نگاه کردن به خودم در آینه ای شکسته است.
مدتی است نگاهی به دستنوشته هایم می اندازم، صفحاتی که از فرط اصلاح و تجدید نظر درهم و خرچنگ قورباغه شده. صفحاتِ ادبیات. این کمی هراسانم می کند. خیلی شبیه وضعیت مولدورف است. فقط با این تفاوت که من مسیحی ام، و مسیحیان در مقایسه با یهودیان طور دیگری رنج می کشند. آن ها بدون روان رنجوری و اضطراب رنج می کشند و به قول سیلوستر، مردی که هرگز به روان رنجوری مبتلا نشده باشد، معنای رنج کشیدن را نمی داند.
به وضوح به یاد دارم که چگونه از رنجم لذت می بردم. مثل بُردن یک بچه شیر به بستر بود. هر از گاه به سر و صورت آدم پنجه می کشید ــ و بعد آدم واقعا وحشت زده می شد. در مواقع معمول، ترس و وحشت بی مورد بود، چون همیشه می شد آن بچه شیر را آزاد یا سرش را قطع کرد.
هستند آدم هایی که نمی توانند در برابر وسوسه ورود به قفسِ حیوانی وحشی و تکه تکه شدن زیر چنگ و دندان های آن حیوان مقاومت کنند. آن ها حتی بدون هفت تیر یا شلاق وارد قفس می شوند. ترس از آن ها مردانی نترس می سازد... از نظر یهودی، جهان قفسی است پُر از حیوانات وحشی. درِ قفس بسته است و آن ها بدون شلاق یا هفت تیر در آن قفس هستند. شجاعتشان چنان بی نظیر است که حتی بوی مدفوع در گوشه قفس به مشامشان نمی رسد. تماشاگران کف می زنند و تحسین می کنند، اما او نمی شنود. به نظر او، نمایش واقعی در درون قفس در جریان است. او فکر می کند که آن قفس همان دنیاست. و بعد وقتی تنها و درمانده در قفسی که دَرَش قفل شده ایستاده، متوجه می شود که شیرها زبان او را نمی فهمند. حتی یکی از شیرها هم هرگز اسم اسپینوزا(۴۵) را نشنیده. اسپینوزا؟ حتی نمی توانند دندان هایشان را در تَن و گوشتِ او فرو کنند. در حالی که او از ترس سرِ جایش میخکوب شده و افکار و تصورات در ذهنش یخ زده اند و جهان بینی اش(۴۶) چون تابی که از دست بندباز دور باشد، به کلّی از حیطه فکر و اندیشه اش جدا افتاده. با یک ضربه پنجه شیر طاق عالمِ هستی بر سرش فرو می ریزد.
خودِ شیرها نیز مایوس و دلسرد می شوند. آن ها توقع خون، استخوان، غضروف و زردپی داشتند. می جوند و می جوند، اما کلمات از جنس صمغند و صمغ غیرقابل هضم است. صمغ ماده اولیه ای است که رویش شکر، پپسین، آویشن، و شیرین بیان می پاشند. صمغ وقتی خوب است که صمغ گیرها خودشان آن را از درخت بگیرند. صمغ گیرها بر روی پُشته قاره ای غرق شده آمدند. آن ها با خود زبان جَبر آوردند.(۴۷) در صحرای آریزونا آن ها با مغول های شمالی روبرو شدند، درخشان و برّاق مثل بادنجان. زمان: اندکی پس از خَمِ ژیروسکوپیِ مسیرِ زمین ــ وقتی که گلف استریم و جریان آب در دریای ژاپن از یکدیگر جدا می شدند. در دل زمین سنگی آتشفشانی یافتند. آن ها گوشه گوشه دل و اندرون زمین را با زبان خود آذین بستند. امعا و احشای یکدیگر را خوردند و جنگل آن ها را، استخوان ها و جمجمه هاشان و رسوبشان را احاطه کرد. زبانشان از بین رفت. هنوز هم در این گوشه و آن گوشه بقایای موجودات وحشی یافت می شود، صفحه ای از مغز که پُر از اَرقام و اَشکال است.

حالا این ها همه چه ربطی به تو دارد، مولدورف؟ لق لقه زبانِ تو واژه اغتشاش است. اعتراف کن، مولدورف، منتظر شنیدنش هستم. وقتی با هم دست می دهیم، هیچ کس از وجود رودهایی که از دلِ عرقمان جاری می شوند خبر ندارد. در حینی که تو طرح واژه هایت را می ریزی، و لبانت نیمه بازند و آب دهان در لُپ هایت قل قل می کند، من جَستی زده ام و در نیمه راهِ آسیا هستم. اگر می شد عصایت را بردارم، همان عصای معمولی را، و با نوک آن پهلویت را سوراخ کنم، آن قدر عتیقه از آن بیرون می آوردم که می شد با آن ها موزه بریتانیا را پُر کرد. پنج دقیقه می ایستیم و چندین و چند قرن را می بلعیم. تو اَلَکی هستی که اغتشاش ِ من از صافی اش می گذرد، و عزمش را جزم می کند که به قالبِ کلمات ریخته شود. در پسِ کلام، فقط اغتشاش هست. هر کلمه ای یک نوار، یک میله است، اما برای ساختن یک شبکه یا رشته منسجم، به اندازه کافی کلمه وجود ندارد و هرگز هم نخواهد داشت.
در غیاب من پرده ها را آویخته اند. شبیه رومیزی های تیرولی(۴۸)اند که در لایسول(۴۹) فرو کرده باشی. اتاق برق می زند. گیج و بُهت زده روی تخت می نشینم و به بشر پیش از زایشش فکر می کنم. ناگهان ناقوس ها به صدا درمی آیند، نوایی غیرزمینی و غریب و اسرارآمیز، انگار به استپ های وسیعِ آسیای مرکزی برده شده ام. بعضی ناقوس ها با تاب هایی کش دار و طولانی به صدا درمی آیند، بعضی با سرمستی و شور و احساسی آکنده از دلتنگی و حُزن جوش و خروش می کنند. و حال دوباره همه جا غرق سکوت می شود، جُز نُت واپسینی که نمی تواند تَنِ سکوتِ شب را بخراشد ــ مثل صدایی محو و ضیق که چون شعله مشعلی در تاریکی شب خاموش شود.
در سکوت با خودم عهد کرده ام که حتی یک خط از نوشته هایم را نیز تغییر ندهم. به کمال بخشیدن به افکار و اعمالم هیچ علاقه ای ندارم. من کمال آثار تورگنیف(۵۰) را در کنار کمال آثار داستایفسکی(۵۱) می گذارم. (آیا کامل تر از شوهر ابدی(۵۲) هم چیزی هست؟) پس این جا با یک واسطه واحد، دو نوع کمال داریم. اما در نامه های ون گوگ(۵۳) کمالی ورای این دو نوع کمال وجود دارد. این یعنی پیروزی فرد بر هنر.

در حال حاضر، فقط یک مسئله برایم اهمیت دارد، و آن هم ثبت تمام آن چیزهایی است که در کتاب ها حذف می شوند. تا آن جا که فهمِ من قد می دهد، هیچ کس از آن دسته از عناصر هوا که به انسان انگیزه و هدف می بخشند بهره نمی گیرد. انگار فقط قاتل ها از آنچه خود در زندگیشان می دمند بهره رضایتبخشی می برند. این عصر و زمانه طالب خشونت است، اما کاری که ما می کنیم، چیزی بیش از ایجاد انفجاراتی عقیم و بی حاصل نیست. انقلاب ها یا در نطفه خفه می شوند، یا بیش از حد سریع و برق آسا به پیروزی می رسند. انسان به افکار و تصوراتش تکیه می کند، درست مثل عادت. هیچ اندیشه ای ارائه نمی شود که در برابر گذر زمان بیش از بیست و چهار ساعت دوام بیاورد. شعله شورِ عشق خیلی سریع خاموش می شود. ما در فضای یک نسل میلیون ها بار زندگی می کنیم. در عرصه دانش حشره شناسی، یا زندگی موجودات در اعماق دریا، یا فعالیت های سلولی، بیش از این ها حاصلمان می شود...
صدای زنگ تلفن رشته این افکارم را، که پنداری قسمت نیست هرگز به پایان برسد، پاره می کند. کسی برای اجاره آپارتمان می آید....
انگار دوره زندگی من در ویلا بورگسه سر آمده. خوب، این صفحات را برمی دارم و از این جا می روم. آن جای جدید اتفاقاتی خواهد افتاد. اتفاق همیشه می افتد. انگار هرجا که می روم، حادثه و ماجرا هم می آید. مردم شبیه شپشند ــ به زیر پوست آدم نفوذ می کنند و همان زیر جا خوش می کنند. زیر پوستتان را آن قدر می خارانید و می خارانید که عاقبت خون از آن جاری می شود، اما هرگز برای همیشه از شرّ شپش ها خلاص نمی شوید. هر جا که می روم، می بینم که مردم از زندگیشان کلافی سردرگم می سازند. هر کس برای خودش مصیبت نامه ای شخصی دارد. پنداری دیگر این خصلت در خون مردم جاری شده ــ بداقبالی، دلتنگی، سوگ، خودکشی. فضا آبستن فاجعه، سرخوردگی و بیهودگی است. بِخاران و بِخاران تا آن جا که دیگر پوستی باقی نماند. با این حال، این صحنه بر من تاثیری فرحبخش و مسرت انگیز دارد. به جای دلسرد شدن، از آن لذت می برم. من فریاد می زنم و فجایع بیش تر و بیش تری طلب می کنم، طلبِ مصایبِ عظیم تر، طلبِ ناکامی های بزرگ تر. می خواهم چهار ستون عالم از پاشنه وربیاید، می خواهم همه خودشان را تا سرحدّ مرگ بخارانند.

حال مجبور شده ام چنان سریع و دیوانه وار زندگی کنم که حتی برای ثبت این پاره یادداشت ها هم وقت ندارم. بعد از تماس تلفنی، آقایی با همسرش از راه رسیدند. به طبقه بالا رفتم تا در مدت امضای قرارداد روی تختم دراز بکشم. همان جا دراز کشیدم و به این فکر کردم که حال چه باید بکنم. مسلما به تختِ آن اِواخواهر برنمی گشتم تا سرتاسر شب غلت بزنم و با انگشتان پاهایم خرده نان ها را پاک کنم. ای حرامزاده حال به هم زنِ فِسقِلی! بدتر از اواخواهر بودن، ناخن خشک بودن است. منحرفی بزدل که با ترس و وحشت از ورشکستگیِ احتمالی زندگی می کرد و می لرزید ــ شاید هجدهم مارس، یا دقیقا بیست و پنجم مِه. قهوه بدون شیر یا شکر. نان بدون کره. گوشت بدون سُسِ گوشت، یا اصلاً گوشت بی گوشت. همیشه یک پای بساط لنگ است! ای چُس خورِ کثافت! یک روز کشوی میز تحریر را باز می کند و می بیند که داخل جورابی پول پنهان کرده اند. بیش از دو هزار فرانک ــ و چِک هایی که هنوز نقد نشده بودند. اگر همیشه کلاهم پر از رسوب قهوه، و کف خانه پوشیده از آشغال نبود ــ دیگر به قوطی کرِم پوست های سفت شده و حوله های چرب و کثیف و ظرفشوییِ همیشه پُر از ظروف کثیف اشاره ای نمی کنم ــ باز هم همه این ها را تحمل می کردم. بگذارید بگویم که این حرامزاده نیم وجبی همیشه بوی گَند می داد ــ البته جز مواقعی که ادوکلن به سر و کله اش می پاشید. گوش هایش کثیف بودند، چشم هایش کثیف بودند. به نرمیِ بدن و آسم مبتلا بود، شِپِشو، کوته فکر با افکاری هولناک و غیرعادی. فقط اگر یک وعده صبحانه خوشمزه و درست و حسابی به من می داد، همه چیز را می بخشیدم! اما مردی که دو هزار فرانک پول در جورابی چرک دارد و حتی حاضر نیست یک دست پیراهن تمیز بپوشد یا ذره ای کره روی نانَش بمالد، چنین آدمی دیگر فقط اِواخواهر و حتی ناخن خشک نیست ــ کودن و ابله است!
اما فعلاً مسئله این نیست. گوش تیز می کنم تا بفهمم طبقه پایین چه خبر است. آقای رِن نامی به همراه همسرش آمده تا آپارتمان را ببیند. در مورد سر گرفتنِ معامله حرف می زنند. خدا را شکر فقط حرفش را می زنند. خانم رِن از خنده ریسه می رود ــ این یعنی شرایط بغرنجی پیش خواهد آمد. حالا این آقای رِن حرف می زند. صدایش نخراشیده و نتراشیده است، خَش دار و نعره وار، سلاحی سنگین چون تیغِ آخته که با فشار، گوشت و استخوان و غضروف را می دَرَد.
بوریس از پایین صدایم می کند تا به آن ها معرفی ام کند. مثل کارچاق کن ها دستانش را به هم می مالد. در مورد داستانی که آقای رِن نوشته صحبت می کنند، داستانی در مورد اسبی لنگ.
«اما من فکر می کردم آقای رِن نقاشَن!»
بوریس که چشمش برق می زند می گوید: «البته که هستن، اما زمستونا می نویسن. و خوبَم می نویسن... واقعا خوب.»
سعی می کنم آقای رِن را به حرف زدن ترغیب کنم، تا چیزی بگوید، هر چه باشد، در صورت لزوم، حتی از همان اسبِ لنگ حرف بزند. اما آقای رِن انگار لال است. وقتی سعی می کند درباره آن ماه های ملال آوری که با قلم گذرانده صحبت کند، حرف هایش غیرقابل درک می شود. ماه ها و ماه های متمادی طول می کشد تا کلمه ای بر صفحه بنویسد. (زمستان که سه ماه بیش تر نیست!) او در تمام آن چندین و چند ماه زمستان به چه می اندیشد؟ خدایا، به دادم برس، این بابا از نظرم با نویسنده و نویسندگی هیچ سنخیتی ندارد. اما خانم رِن می گوید که وقتی شوهرش می نشیند و دل به کار می دهد، جملات خودبخود از نوک قلمش فوران می کنند.
حرف کش پیدا می کند. درک منظور آقای رن دشوار است، چون لب از لب باز نمی کند. همان طور که پیش می رود، فکر می کند ــ دست کم، خانم رن که این طور می گوید. خانم رن همه چیز را در مورد آقای رن به زیباترین شکل تشریح و روشن می کند. «همون طور که پیش می ره، فکر می کنه» ــ به قول بوروفسکی، بسیار جذاب، واقعا جذاب است، اما در حقیقت، بسیار دردناک است، به خصوص وقتی کسی که فکر می کند، اسبی لنگ باشد و بس.
بوریس به من پول می دهد تا لیکور بخرم. از همان لحظه که دنبال لیکور می روم، پاتیل می شوم. می دانم وقتی به خانه برگردم، چطور و از کجا شروع کنم. از خیابان که می گذرم، شروع می شود، همان حرف های باشکوه درون ذهنم که مثل صدای ریسه رفتنِ خانم رن در درونم قُل قُل می کنند. به نظرم می آید که از همین حالا کمی عصبی شده. به نظرم کمی که شنگول شود، به زیبایی به سخنان طرفش گوش می دهد. از مشروب فروشی که بیرون می آیم، صدای پیچش ِ آب در مستراح مردانه در گوشم می پیچد. همه چیز وِلوست و از همه جا صدای شلپ شلوپ می آید. دلم می خواهد خانم رن به این سر و صداها گوش بدهد....
بوریس دوباره دارد دستانش را به هم می مالد. آقای رن تته پته کنان و جویده جویده حرف می زند. بین دو پایم یک بطری هست و دربازکن را روی چوب پنبه درِ بطری فشار می دهم. لبان خانم رن انگار در انتظار چیزی نیمه باز مانده. شراب میان پاهایم شلپ شلپ می کند، خورشید نیز از پسِ شاه نشین امواجِ نور و حرارتش را شُرشُر به داخل می ریزد، و درون رگ هایم هزاران چیز دیوانه وار و احمقانه جوش می زنند و قُل قُل می کنند و هر آن ممکن است، درهم و آشفته، از درونم فوران کنند. هر چه به ذهنم بیاید به آن ها می گویم، هر آنچه در درونم سربه مُهر باقی مانده و ریسه رفتنِ خانمِ رن به نحوی مُهرِ مهارشان را شکسته است به زبان می آورم. با آن بطریِ وسط پاهایم و موج موج نور خورشید که از پنجره به داخل می ریزد، بار دیگر شکوه و عظمتِ آن نخستین روزهای فقر و فلاکتم را در پاریس تجربه می کنم، آدمی حیران و فقرزده که مثل شبحی در ضیافت در خیابان ها پرسه می زد. همه خاطره ها روی ذهنم هوار می شوند ــ توالت های خراب، شاهزاده ای که کفش هایم را واکس می زد، سینما اسپلندید که در سالنش روی پالتوی مشتری همیشگی می خوابیدم، میله های پنجره، احساس خفگی، سوسک های خِپِل، میگساری ها و شادخواری های گاه به گاه. رقصیدن در خیابان ها با شکمِ خالی و هر از گاه رفتن به سراغ آدم های عجیب و غریب ــ مثل مادام دُلورم.(۵۴) دیگر حتی سر درنمی آورم که چگونه از خانه این مادام دُلورم سر درآوردم. اما به هر حال از آن جا سر درآوردم، به نحوی وارد خانه شدم، از کنار پیشکارِ خانه گذشتم، از کنار خدمتکار با پیشبندِ سفید و کوچک گذشتم، و با همان شلوار مخمل کبریتی و کتِ اسپرت وارد قصر شدم ــ و حتی یک دکمه به چاک شلوارم نبود. حتی حالا هم طعم محیط و فضای طلایی آن اتاق انگار زیر زبانم است، اتاقی که مادام دُلورم با سر و وضع و ظاهر مردانه اش در آن بر سریرِ پادشاهی اش جلوس کرد، ماهی قرمز در جام ها، نقشه های جهان عهد باستان، کتاب ها با جلدهای زیبا؛ دوباره فشارِ دستِ سنگینش را، که حس نوعی انحرافِ شدید را به آدم منتقل، و تا حدّی وحشت زده ام می کرد، بر شانه ام احساس می کنم. آن بیرون، در میان جمع فشرده ای که ناگهان به ایستگاه سَن لازار می ریختند راحت تر بودم، زن های بدکاره در درگاهِ خانه ها، و روی همه میزها بطری های سِلتسِر.(۵۵) برای من هیچ چیز خوش تر از حل شدن و گشتن در میان آن ازدحام از ساعت پنج تا هفت نبود... همراه شدن با جریانِ آن مدِّ انسانی و چرخش تصاویر آن همه اشیا و انسان در مغز. آن روزها آبستنِ خشنودی و رضایتمندی عجیب و غریبی بود. نه قرار ملاقاتی، نه دعوت به شامی، نه برنامه ای، نه پولی. دوره ای طلایی، روزگاری که حتی یک دوست هم نداشتم. هر روز صبح پیاده روی ملال انگیز تا دفتر پُستِ اکسپرس ِ آمریکا، و هر روز صبح شنیدن همان جواب محتوم و همیشگی از زبانِ متصدی. مثل کک به این طرف و آن طرف جست زدن، هر از گاه جمع کردن ته سیگار، گاهی پنهانی و گاه علنی؛ نشستن روی نیمکت ها و فشردن دل و اندرونم برای شکستن دندانِ تیزِ گرسنگی در شکمم؛ یا قدم زدن در ژاردن دِ توئیلری(۵۶) و نگاه کردن به آن مجسمه های خاموش و بی صدا و حالی به حالی شدن. یا پرسه زدن های شبانه در کنارِ سِن، رفتن و رفتن و مجنون شدن از نظاره زیبایی اش؛ درختانِ خمیده، تصاویر شکسته بر سطح آب، جریان آب در زیر چراغ های سرخ رنگِ پُل، زنانی که در درگاهِ خانه ها خوابیده اند، خفته بر روی روزنامه ها، خفته در زیر باران؛ همه جا ایوان های کلیساهای جامع و گداها و شِپِش ها و عجوزه های پیرِ مبتلا به داءالرقص؛(۵۷) چرخ دستی هایی که مثل چلیک های شراب در پیاده روها اجناس رویشان کپّه شده، بوی میوه های ریز و آبدار در بازار و کلیسای قدیمی که اطرافش پُر است از سبزیجات و نورهای قوسی آبی رنگ، جوی های لیز از زباله و زنان با کفش های کف تختِ رو اطلسی که در پایان یک شب میگساریِ تمام عیار، میان کثافت ها و جانورانِ موذی تلوتلو می خورند. پلاس سَن سولپیس،(۵۸) خاموش و متروک، جایی که هر شب حوالی نیمه شب زنی با چتر شکسته و روبنده چند تکه به کنجَش می خَزَد؛ هر شب همان جا روی نیمکتی که چترِ پاره اش را رویش پهن می کرد می خوابید، با سیم هایی آویزان، و پیراهنی که ته رنگِ سبز پیدا می کند، انگشتانِ استخوانی و کشیده و بوی گندیدگی ای که از بدنش نشت می کند؛ و صبح ها خود من نیز آن جا نشسته ام و زیر نور خورشید در سکوت چُرتی می زنم و کبوترهایی را که پیِ خرده نان ها همه جا جمع شده اند لعنت می کنم. سن سولپیس! اتاقک های برجِ ناقوس با دیوارهای منحنی شکل، پوسترهای رنگارنگ و پر زرق و برقِ روی در، و شمع های داخل بنا که شعله ورند. میدانی که آناتول فرانس(۵۹) خیلی آن را دوست داشت، جایی که از محرابش مدام صدای غان غان و غوم غوم می آید، ترشح و شِر شِرِ آبِ فواره، کبوترهایی که بغ بغو می کنند، خرده نان هایی که انگار با سحر و جادو محو می شوند و قار و قورِ یکنواخت و ملال انگیزِ شکمی چون طبلْ توخالی. روز از پسِ روز آن جا می نشستم و به ژرمن و آن خیابان کثیف و کوچک حوالیِ باستیل که محل زندگی او بود، و به وزوزهای پشتِ محراب و اتوبوس هایی که مثل برق از خیابان می گذشتند فکر می کردم، خورشیدی که نور داغش را بر سرِ آسفالت می کوبید و آسفالتی که هُرم گرمایش را به وجود من و ژرمن پس می داد، و دوباره به آسفالت، و از برج های بزرگ ناقوس با دیواره های شکم دارشان به سرتاسر پاریس.
و همین یک سال پیش، پس از جدا شدن از بوروفسکی بود که من و مونا در رو بوناپارت(۶۰) قدم می زدیم. آن وقت ها سن سولپیس برایم معنا و اهمیت چندانی نداشت، همین طور چیزهای دیگر در پاریس. قهر و گسسته از کلام و سخن. بیزار از چهره ها. خسته و دلزده از کلیساهای جامع و میدان ها و باغ وحش ها و خدا می داند دیگر چه. برداشتن کتابی در اتاق خوابِ سرخ و آن صندلیِ حصیریِ عذاب آور؛ خسته از نشستن بر آن صندلی در سرتاسر روز، خسته از کاغذ دیواریِ سرخ رنگ، خسته از دیدن این همه آدم که یکریز در مورد هیچ و پوچ وِر می زنند. درِ اتاق خوابِ سرخ و جامه دانِ همیشه باز؛ پیراهن های زنانه اش با بی نظمی ای سرسام آور این گوشه و آن گوشه افتاده. اتاق خوابِ سرخ با گالش و عصاها، دفترچه یادداشت هایی که هرگز دست به آن ها نزدم، دستنوشته ها که سرد و بی روح در گوشه ای جا خوش کرده اند. پاریس! یعنی کافه سِلِکت،(۶۱) دوم،(۶۲) بازار کهنه فروش ها، پست اکسپرس آمریکا. پاریس! یعنی عصاهای جورواجورِ بوروفسکی، تابلوهای گوآش ِ بوروفسکی، ماهیِ ماقبل تاریخ ــ و لطیفه های ماقبل تاریخِ ــ بوروفسکی. در پاریس سال هزار و نهصد و بیست و هشت فقط یک شب به وضوح در یاد و خاطرم باقی مانده ــ شبی که فردایش سوارِ کشتی، راهی آمریکا می شدیم. از آن شب های آن چنانی، و بوروفسکی کمی پاتیل، و کمی هم از من شاکی، چون با هر کس و ناکسی می رقصم. اما صبح فردا ما عازم هستیم! به هر کسی که می رسم، همین را می گویم ــ صبح عازمیم! به آن دختر بلوند با چشمانِ عقیقی رنگ... در توالت مقابل کاسه توالت می ایستم... و آن جا ایستاده ام که دو زن از کنارم می گذرند، آمریکایی اند. صمیمانه به آن ها سلام می کنم... موسیقی هنوز پخش می شود و هر آن ممکن است مونا یا بوروفسکی با آن عصای سَر طلایی اش از راه برسند، اما دیگر اهمیتی نمی دهم که چه کسی بیاید و چه اتفاقی بیفتد... موسیقی هنوز هم پخش می شود و من رقص کنان از راهرو بیرون می آیم و بعد ناگهان روی پیراهن زیبای خانمی بالا می آورم و طرف حسابی برزخ می شود. تلوتلوخوران به سمت میز برمی گردم و بوروفسکی با آن صورت سرخ چغندری و مونا با همان نگاه سرزنش آمیز آن جا نشسته اند. و بوروفسکی می گوید: «بیاین فردا همه بریم بروکسل،» و ما موافقت می کنیم، و وقتی به هتل برمی گردیم، بالا می آورم و همه چیز را به گند می کشم، روی تخت، در کاسه دستشویی، روی کت و شلوارها و پیراهن های زنانه و چکمه ها و عصاها و دفترچه یادداشت هایی که هرگز حتی لمسشان هم نکرده ام و روی دستنوشته های سرد و بی روح.
چند ماه بعد. همان هتل، همان اتاق. به حیاط نگاه می کنیم، جایی که دوچرخه ها را در آن پارک کرده اند، و اتاقک آن بالا، زیر شیروانی هم سر جای خودش است، اتاقکی که جوانی باد به دماغ سرتاسر روز در آن صفحه های گرامافون می گذارد و از تهِ جگر هوار می زند و آوازهای بازاری می خواند. گفتم «نگاه می کنیم،» اما چه دل خجسته ای دارم، چون مونا مدت هاست که رفته و تازه امروز قرار است در ایستگاه سن لازار ببینَمَش. حوالی غروب آن جا می ایستم و صورتم را به میله ها می فِشُرَم، اما مونا بی مونا، و دوباره تلگرام را می خوانم، اما باز هم به جایی نمی رسم. به خوابگاه برمی گردم و تَهِ یک وعده غذای حسابی را بالا می آورم. کمی بعد، وقتی از مقابل دوم می گذرم، ناگهان صورتی پریده رنگ و درشت و چشمانی فروزان می بینم ــ با همان لباس مخملی که به نظرم همیشه برازنده اش بود. از دل دریایی از هزاران چهره بلند می شود و مرا در آغوش می گیرد، با شور و عشق در آغوشم می گیرد ــ هزاران چشم، بینی، انگشت، پا، بطری، پنجره و کیف پول و نعلبکی که همه به ما خیره شده اند و ما غافل از همه کس و همه جا، در آغوش همدیگر. کنار او می نشینم و او حرف می زند ــ سیلِ حرف. کلماتی درهم و آشفته، آبستنِ جنون و نابهنجاری و جذام. حتی یک کلمه از حرف هایش را نمی شنوم، چون او زیباست و من دوستش دارم و حال خوشبختم و مشتاقِ مرگ.
پیِ اوژِن در رو دو شاتو قدم می زنیم. به پُلِ راه آهن می رسیم، جایی که همیشه روی آن می ایستادم و راهی شدنِ قطارها را تماشا می کردم، و وقتی به این فکر می کردم که او ممکن است کدام گوری باشد، دل و اندرونم به هم می ریخت... روی پل که راه می رویم، همه چیز لطیف و سحرانگیز است. همه چیز در اطرافمان خرد و خاکشیر می شود....
بازگشت به همان اتاق، و به لطفِ اوژِن پنجاه فرانک هم صاحب شدیم. نگاهی به حیاط می اندازم، اما صفحه گرامافون خاموش است. درِ جامه دان باز است و اسباب و اثاثیه اش مثل قبل همه جا پخش و پَلاست. با همان لباس روی تخت دراز می کشد... چه خوش است احساس کردنِ دوباره حضورش! اما این حضور چقدر دوام خواهد داشت؟ از همین حالا دلم گواهی می دهد که دوامی نخواهد داشت.
مثل آدم های تَب دار، هذیان وار با من حرف می زند، انگار که دیگر هیچ فردایی در کار نخواهد بود. «ساکت شو، مونا! فقط به من نگاه کن... حرف نزن!» عاقبت زبان به کام می گیرد. چشمانم بسته است. آن جا کنارِ من است... مسلما تا صبح هم همان جا باقی خواهد ماند.... در ماه فوریه بود که در کولاک و بورانی توفنده از لنگرگاه دور شدم. آخرین بار او را در حالی دیدم که پشت پنجره ایستاده بود و برایم دست تکان می داد. در آن سوی خیابان هم مردی ایستاده بود، درست سرِ پیچِ خیابان، کلاهش تا روی چشم ها پایین کشیده شده و فک بزرگش از دو سو روی یقه هایش افتاده بود. جنینی خیره به من. جنینی با سیگار برگ در دهان. مونا پشت پنجره به نشان خداحافظی دست تکان می داد. صورتی سفید و سنگین، موها پریشان از سیلیِ باد. و حال اتاق خوابی با هوای دم کرده، تنفسِ منظم با آبشش ها... بویی تُند چون بوی گربه... چشمانم بسته اند. بازدَمِمان گرم است. کنار همدیگر. و آمریکا سه هزار مایل آن سوتر. دیگر نمی خواهم چشمم به آمریکا بیفتد... به گمانم شرایط فعلی نتیجه یک معجزه است. تا صبح دیگر امکان ندارد اتفاقی رخ دهد....
از خوابی عمیق بیدار می شوم و نگاهش می کنم. نوری کم جان به تدریج به داخل اتاق می خَزَد. به موهای زیبا و وحشی اش نگاه می کنم. احساس می کنم چیزی روی گردنم می خَزَد. نگاهش می کنم، از نزدیک و با دقّت. موهایش زنده اند. شَمَد را پَس می زنم، و موهای بیش تر. سطح بالش پوشیده از موی پریشان است.
کمی از طلوع گذشته. سراسیمه وسایلمان را در چمدان می گذاریم و بی سر و صدا از هتل بیرون می زنیم. کافه ها هنوز باز نکرده اند. قدم می زنیم، و حین قدم زدن، خودمان را می خارانیم. روز با نوری سفید چون سپیدیِ شیر آغاز می شود، و آسمانی با رگه های گل بهی رنگ، حلزون هایی که آهسته آهسته از صدف هاشان بیرون می خزند. پاریس. پاریس. هیچ اتفاقی در این شهر ناممکن نیست. دیوارهای قدیمی و فرو ریخته و صدای خوشایند جاری شدن آب در توالت های سرپایی. مردانی که در بارها سبیل هایشان را می لیسند. کرکره هایی که با صدای بنگ بالا کشیده می شوند و جویبارهای کوچک که در جوی ها می توفند و پیش می روند. آمِر پیکون(۶۳) با حروف عظیم و سرخ رنگ. زیگزاگ. به کدام مسیر خواهیم رفت، و چرا یا به کجا یا چه؟
مونا گرسنه است و لباسش هم نازک. فقط شال و شنلِ شب، گوشواره های زمخت، شیشه های عطر، دستبند و موبَر. در سالن بیلیاردی در آوِنو دومِن(۶۴) می نشینیم و قهوه داغ سفارش می دهیم. توالت خراب است. تا پیش از رفتن به هتلی دیگر باید مدتی همین جا بنشینیم. در این حیص و بیص، شپش های سرِ همدیگر را می جوریم. عصبی. مونا به تدریج از کوره درمی رود. باید حمام کند. باید فلان. باید بهمان. باید، باید، باید....
«چقدر پول برات باقی مونده؟»
پول! پاک فراموشش کرده بودم.
هتل اتازونی.(۶۵) آسانسور. وسط روز به بستر می رویم. وقتی از خواب بیدار می شویم، هوا تاریک شده و اولین کاری که باید انجام داد جور کردن کمی پول برای ارسال تلگراف به آمریکاست. تلگرافی به همان جنین با آن سیگار برگ دراز و خوش طعم در دهان. در این اثنا، آن زن اسپانیایی در بولوار راسپای(۶۶) است ــ همیشه می شود برای یک وعده غذای گرم به او تکیه کرد. تا صبح شاید فرجی بشود. دست کم شب تنها نمی مانیم. از شپش خبری نیست. فصل باران شروع شده. شمدها پاک و تمیزند.

در ویلا بورگسه درِ زندگی جدیدی به رویم باز شده. ساعت تازه ده است و ما صبحانه مان را خورده ایم و از خانه بیرون رفته ایم تا قدمی بزنیم. حال اِلسا(۶۷) نامی این جا با ماست. بوریس هشدار می دهد: «یه چند روزی دست به عصا باش.»
روز با شکوه و جلال آغاز می شود: آسمانی درخشان، نسیمی فرحبخش، خانه ها تمیز و شُسته. سرِ راهمان به دفتر پُست، من و بوریس در مورد کتاب بحث کردیم. آخرین کتاب ــ که البته قرار است بدون نامِ نویسنده نوشته شود.
روزی تازه آغاز می شود، امروز صبح متوجه این مطلب شدم، همان هنگام که جلوی یکی از نقاشی های براقِ رنگ و روغن دوفرن(۶۸) ایستاده بودیم، بساط ناهاری خصوصی در قرن سیزدهم، بدون شراب؛ برهنه ای زیبا و گوشتالود، رنگ یکدست و شادِ صورتی چون رنگِ ناخن، و حلقه حلقه گوشت؛ تمام ویژگی های فرعی و چند ویژگی اصلی. زندگی ای توام با آرامش، اما هیچ چیز آرام و در سکون نیست، این جا هیچ چیز مُرده نیست. کمرِ میز زیرِ سنگینی غذاها خم شده؛ میز چنان سنگین شده که پنداری هر آن وا خواهد رفت. غذایی قرن سیزدهمی ــ با تمام نُت های جنگل که او بسیار خوب به یاد سپرده. خانواده ای از غزال ها و گورخرها که برگ های نخل ها را می جوند.
و حالا اِلسا این جاست. امروز صبح که خواب بودیم، برایمان پیانو می زد. یه چند روزی دست به عصا باش... چه خوب! اِلسا مستخدمه است و من مهمان. و بوریس هم دُم کلُفتمان است. نمایشی جدید آغاز می شود. وقتی این کلمات را می نویسم، در دل می خندم. او می داند که قرار است چه اتفاقی رخ دهد، همین گربه وحشی، بوریس. او شَمّ خیلی خوبی دارد. دست به عصا باش....
بوریس روی لبه تیغ است. هر آن ممکن است سر و کله همسرش پیدا شود. این همسرش بیش از ۱۸۰ پوند وزن دارد. و بوریس در مقایسه با او خیلی ریغماسی است. حال اوضاع را درک می کنید؟ شب هنگام، موقع رفتن به خانه سعی می کند ماجرا را برایم توضیح بدهد. حکایتش در عین اسفناک بودن، چنان مضحک است که هر از گاه بی اختیار می ایستم و درست پیش رویش از خنده روده بُر می شوم. آرام می گوید: «چرا این جوری می خندی؟» و بعد دوباره شروع می کند به توضیح دادن، با صدایی ناله وار و جنون آمیز مثل مفلوکی مستاصل که ناگهان درمی یابد هر چقدر هم که کتِ فراک بپوشد، هرگز مرد نخواهد شد. می خواهد بگریزد، اسم جدیدی روی خودش بگذارد. «می تونه همه چیز داشته باشه، همین ماده گاو، فقط به شرط این که دست از سَرَم برداره،» می نالد و حرف می زند. اما اول باید آپارتمان اجاره کرد و بعد هم اسناد را امضا کرد، و خلاصه هزار و یک جور کار جزئی دیگر که برای انجامشان فراک او واقعا به درد می خورد. اما سایزِ هیکلِ همسرش! چیزی که واقعا نگرانش کرده همین است. اگر پس از رسیدن به مقصد، ناگهان چشممان به همسر بوریس می افتاد که روی پله درگاه ایستاده، شوهرش غش می کرد ــ واقعا تا این حدّ برای همسرش احترام قائل بود!
و با این اوصاف، باید تا مدتی با اِلسا دست به عصا باشیم. اِلسا فقط برای تهیه صبحانه آن جاست ــ و برای نشان دادنِ آپارتمان.
اما اِلسا از همان لحظه به من بی اعتنایی می کند. خون و خوی آلمانی. آن آوازهای حزن انگیز. امروز صبح، وقتی با بوی قهوه تازه در مشامم از پله ها پایین می آمدم، زیر لب زمزمه می کردم...(Es wär so schön».(۶۹» برای صبحانه، همین. و کمی بعد پسرک انگلیسی در طبقه بالا با صفحه باخ.(۷۰) همان طور که اِلسا می گوید ــ «اون زن می خواد.» و اِلسا هم نیازی دارد. این را احساس می کنم. در این مورد به بوریس هیچ چیز نگفتم، اما امروز صبح که دندان هایش را می شست، اِلسا کلّی در مورد برلین حرف زد، در مورد زنانی که از دور دل می برند و از نزدیک زهره....
به نظرم می آید که اِلسا با نوعی حس حسرت نگاهم می کند. چیزی که از همان میز صبحانه همچنان باقی مانده. امروز بعدازظهر در کارگاه، پشت به همدیگر، می نوشتیم. او شروع کرده بود به نوشتن نامه برای محبوبش در ایتالیا. دستگاه خراب شد. بوریس رفته بود اتاقی ارزان را ببیند، اتاقی که به محض اجاره شدن آپارتمان آن را اجاره خواهد کرد. کاری نداشتیم انجام بدهیم. اِلسا اِبایی نداشت. اما من کمی دلم به حالش می سوخت. تازه اولین خط نامه اش را برای محبوب خود نوشته بود. آن جمله را زیر چشمی خواندم. اما دیگر گریزی نبود. آن موسیقی آلمانیِ لعنتی، فوق العاده غم انگیز، فوق العاده آکنده از احساس. بیش و کم منصرف شدم. و بعد چشمان ریزش، پر از شور و حرارت و در عین حال آکنده از غم و حزن.
بعد از او خواستم قطعه ای بنوازد. او نوازنده است، اِلسا. البته صدای سازش مثل صدای به هم کوبیده و خرد شدنِ چند گلدان و جمجمه است. حین ساز زدن، گریه هم می کرد. سرزنشش نمی کنم. می گوید، همه جا و همیشه یک جور است. همه جا یک مرد، و بعد او مجبور می شود از آن مرد جدا شود و به راه خود برود، و بعد سقط جنین و بعد پیدا کردنِ کاری جدید و بعد یک مرد دیگر و هیچ کس به قدر تُفِ سگ هم برای او ارزش قائل نیست، مگر برای استفاده از بدنِ او. این ها همه را بعد از اجرای یکی از آثار شومان(۷۱) برایم تعریف می کند ــ شومان، همان حرامزاده با احساسات آبکی و رقیقش! از یک نظر دلم به شدت برایش می سوزد و از یک لحاظ ککم هم برایش نمی گَزَد. دختری که مثل او پیانو می زند باید آن قدر عقل در کلّه اش باشد که هر الدنگِ گردن کلفتی را که سرِ راهش قرار می گیرد نپذیرد. اما این شومان واقعا کفرَم را درمی آورد. هنوز فین فین می کند، اِلسا؛ اما ذهنِ من جای خیلی دوری هرزگردی می کند. به تانیا فکر می کنم و به حرکات جنون آمیزش وقتی که آن قطعه های آرام را اجرا می کرد. به خیلی چیزها فکر می کنم که دیگر گذشته اند و زیرِ غبارِ فراموشی مدفون شده اند. به بعدازظهری تابستانی فکر می کنم، در گرین پوینت، وقتی که آلمانی ها خاک بلژیک را پاکوب کرده بودند و ما هم هنوز آن قدر بی پول نشده بودیم که نگران تجاوز به خاک کشوری بی طرف باشیم. دوره ای که هنوز معصوم بودیم، آن قدر که به شعرِ شاعران گوش می دادیم و غروب هنگام دور میزی می نشستیم و در مورد درگذشتگان ورّاجی می کردیم. تمام آن بعدازظهر و شب، فضا از موسیقی آلمانی اشباع شد؛ تمام محله آلمانی هستند، حتی از خودِ آلمانی ها هم آلمانی ترند. با شومان و هوگو وُلف(۷۲) و ترشیِ کلم و لیکورِ زیره و کوفته سیب زمینی سر می کردیم. سرِ شب گردِ میزی بزرگ می نشینیم، پرده ها کشیده شده اند و دخترکی خنگ در مورد عیسی مسیح پرحرفی می کند. زیر میز دستِ همدیگر را گرفته ایم، من و خانمی که کنارِ من نشسته... کسی آوازی پرملال می خواند. هوا دَم کرده و نفس او بوی گندِ عرق می دهد. پدال پیانو بالا و پایین می رود، خشک، اتوماتیک وار، حرکتی دیوانه وار و عبث، مثل برجی از پِهِن که ساخته شدنش بیست وهفت سال طول می کشد، اما ریتم را خیلی خوب حفظ می کند. اتاق تاریک و فرش از لیکوری که رویش ریخته نوچ و چسبناک است. ناگهان انگار سپیده می زند: مثل آبی که بر یخ جاری باشد و یخ در دلِ مِهی که به تدریج پخش می شود به رنگِ آبی می زند، یخچال های طبیعی غرق در رنگی سبز و زمرّدین، بُزِ کوهی و آهو، ماهی های خاردارِ طلایی، گاوهای دریایی که کنارِ همدیگر دراز شده اند و ماهی های ریز شمالی که بر موج های آب های قطبی جَست می زنند....
اِلسا کنارم نشسته. چشمانش مثل ناف هایی کوچکند. به دهان بزرگش نگاه می کنم، مرطوب و براق. حالا دارد زیر لب زمزمه می کند... «Es wär so schön gewesen....» آه، اِلسا، تو هنوز نمی دانی این جمله برای من چه معنایی دارد، ترومپت زن از زِکینگن.(۷۳) محفل های آوازخوانیِ آلمانی، اِشوابِن هال،(۷۴) مجمع ژیمناست های آلمان... چپ، راست... و بعد ضربه ای محکم به باسن با تَهِ طناب.
آه، امان از دست این آلمانی ها! مثل اتوبوس آدم را همه جا می برند و می گردانند. باعث سوءِ هاضمه می شوند. آدم نمی تواند یک شبه هم به دیدنِ سردخانه اجساد برود، هم به بیمارستان، هم به باغ وحش و هم بروج دوازده گانه را ببیند، بلاتکلیفی های عالم فلسفه، غارهای معرفت شناسی، راز و رمزهای کار فروید(۷۵) و اِستکل(۷۶).... روی چرخ فلک آدم فقط می چرخد و به هیچ مقصد خاصی هم نمی رسد، در حالی که با آلمانی ها می توان از ستاره وِگا(۷۷) به لوپه دِ وِگا(۷۸) رسید، آن هم فقط ظرف یک شب، و عاقبت مانند احمقی چون پارسیفال(۷۹) از معرکه بیرون آمد.
همان طور که گفتم، روزی باشکوه آغاز شد. تازه صبح همان روز بود که باری دیگر از این وجودِ فیزیکیِ پاریس آگاه شدم، پاریسی که چند هفته ای از وجودش کاملاً غافل مانده بودم. شاید دلیلش این باشد که کتابم در درون وجودم چون نهال رشد خود را آغاز کرده. هر جا که می روم، این کتاب با من است. با شکمی برآمده از حاملگی در خیابان ها قدم می زنم و پلیس در خیابان همراهی ام می کند. زن ها بلند می شوند تا جایشان را به من بدهند. دیگر هیچ کس با خشونت هُلَم نمی دهد. من حامله ام. ناشیانه و اردک وار پیش می روم، و شکم بزرگم زیر فشارِ وزنِ جهان فشرده شده.
همان روز صبح، سرِ راهمان به دفتر پست بود که سرانجام اجازه نهایی چاپ این کتاب را صادر کردیم. ما در مورد ادبیات به نظریه تکوینیِ جدیدی رسیده بودیم، من و بوریس. این کتاب باید کتاب مقدس ِ جدیدی باشد ــ آخرین کتاب. همه کسانی که حرفی برای گفتن دارند، حرفشان را در همین اثر خواهند گفت ــ بدون ذکر نام نویسنده. ما این عصر و دوره را به پایان خواهیم رساند. بعد از ما دیگر کتابی در کار نخواهد بود ــ دست کم تا یک نسل بعد. تا قبل از این لحظه ما فقط دل تاریکی را کاویده بودیم، در حالی که فقط غریزه راهنمایمان بود. حال ظرفی در اختیار خواهیم داشت که می توانیم مایع حیات را در آن بریزیم، بمبی که هر وقت آن را پرتاب کنیم، چهار ستون جهان را فرو خواهد ریخت. ما در این مایع آن قدر چاشنی خواهیم ریخت که برای نویسنده های فردا الهام بخش طرح و نمایش و شعر و اسطوره و علم باشد. جهان تا هزار سال از شیره این مایع تغذیه خواهد کرد. حتی تصورش هم وجودِ ما را درهم می ریزد.
صد سال یا بیش تر است که جهان، جهانِ ما، در حال مُردن بوده. دنیا در حال پوسیدن است، به تدریج در حال مُردن است؛ اما به یک تیرِ خلاص نیاز دارد، باید ریزریز و تکه تکه شود. حتی یک تن از ما سالم نخواهد ماند، اما همه قاره ها و دریاهای میان قاره ها و پرندگانِ آسمان در وجودِ ما گنجانده خواهند شد. ما متوقفش خواهیم کرد ــ روندِ تکاملِ این جهان را که مُرده، اما دفن نشده است. ما بر پهنه صورتِ زمان در حال شنا کردن و دست و پا زدن هستیم، و همه چیز در آب غرق شده است، یا در حال غرق شدن است یا غرق خواهد شد. عظیم خواهد بود، این کتاب عظیم خواهد بود. اقیانوس اقیانوس فضا خواهیم داشت برای تحرک، تفرج، پشتک و وارو، نالیدن، تجاوز کردن و آدم کشتن. یک کلیسای جامع، کلیسای جامعی واقعی و تمام عیار که هر آن کس که هویتش را گُم کرده در ساختِ بنای آن کمک خواهد کرد. برای مردگان مراسم عشای ربّانی برگزار خواهد شد، جلسات دعا، اعتراف، سرودهای مذهبی، نالیدنی، گَپ و گُفتی، نوعی بی قیدیِ جنایتکارانه؛ پنجره های خورشیدی و سَرناودان های اژدها شکل و خادمان کلیسا و تابوت کش ها هم خواهند بود. می توانید اسب هایتان را به داخل عمارت بیاورید و در راهروها بتازید. می توانید سرتان را به دیوارها بکوبید ــ دیوارها فرو نخواهند ریخت. می توانید به هر زبان که خواستید دعا کنید، و حتی می توانید بیرون روی زمین بغلتید و بخوابید. این کلیسای جامع دست کم یک هزار سال پابرجا خواهد بود و هیچ مانند و نظیری نیز برای آن وجود نخواهد داشت، چون سازندگانِ بنای آن خواهند مُرد و دستورعمل ساخت آن نیز با آن ها به گور سپرده خواهد شد. ما سفارش طراحی کارت پستال خواهیم داد و تورهای مسافرتی به راه خواهیم انداخت. بر گردِ این کلیسا شهری بنا خواهیم کرد، با جامعه ای متشکل از مردم آزاد. نیازی به نبوغ نخواهیم داشت ــ نبوغ مرده است. ما به دستان قدرتمند نیاز داریم، به جان هایی که راغبند اشباح خود را رها کنند و تجسّد مادی بیابند....

روز با ضرباهنگی ملایم پیش می خزد. روی ایوانِ خانه تانیا هستم. نمایش آن پایین در اتاق پذیرایی در جریان است. نمایشنامه نویس بیمار است و از بالا فرقِ سرش ناصاف تر و زمخت تر از همیشه به نظر می رسد. موهایش از کاه است. افکارش از کاه است. همسرش نیز از کاه است، هر چند هنوز کمی نمدار است. سرتاسر خانه از کاه است. این جا روی ایوان هستم، در انتظار رسیدنِ بوریس. مشکل آخرینم ــ صبحانه ــ رفع شده. همه چیز را ساده کرده ام. اگر مشکل جدیدی پیش بیاید، می توانم همه را در کوله پشتی ام حمل کنم، به همراه لباس چرک هایم. همه خرده سکه هایم را دور می ریزم. چه نیازی به پول دارم؟ خودم ماشین تحریرم. آخرین پیچ هم اضافه شده است. آنچه باید، جاری می شود. میان من و ماشین هیچ جدایی و بیگانگی ای نیست. من خودِ ماشینم....
هنوز به من نگفته اند که موضوع نمایش جدید چیست، اما خودم احساسش می کنم. سعی می کنند از شرِّ من خلاص شوند. اما من این جا هستم، برای صرف شام، و حتی کمی زودتر از آنچه توقع داشته اند آمده ام. به آن ها خبر داده ام که کجا بنشینند و چه کنند. مودبانه از آن ها می پرسم که مزاحمشان نیستم، اما منظور اصلی ام، همان طور که خود آن ها خوب می دانند، این است که آیا شما مزاحم من خواهید شد؟ نه، شما سوسک های سعادتمند، شما مزاحم من نیستید. شما مرا تغذیه می کنید. می بینم که آن جا تنگِ دلِ همدیگر نشسته اید و می دانم که میان شما شکافی هست. نزدیکیِ شما مثل نزدیکیِ سیاره ها به همدیگر است. من خلا میان شما هستم. اگر پا پس بکشم، دیگر هیچ خلائی در کار نخواهد بود تا شما در دلش شناور شوید.
تانیا تندخو شده ــ این را احساس می کنم. از این که وجود من از چیزی غیر از وجودِ خودش آکنده باشد بیزار است. از شدّتِ هیجانم به خوبی دریافته که ارزشش به صفر تقلیل یافته. می داند که امشب برای بارور ساختن وجود او به این جا نیامده ام. می داند که چیزی در درونم در حال جوانه زدن است، چیزی که او را نابود خواهد کرد. به کندی این واقعیت را درک می کند، اما در هر حال درک می کند....
سیلوستر به نظر راضی تر است. سیلوستر امشب سرِ میزِ شام او را در آغوش خواهد کشید. حتی همین حالا مشغول خواندن دستنوشته های من است، مترصدِ به آتش کشیدن و فروزان کردنِ منِ من، آماده رو در رو کردنِ منِ من با منِ او.
عجیب جلسه ای خواهد شد جلسه امشب. صحنه آماده شده. صدای جرینگ جرینگ لیوان ها را می شنوم. شراب می آورند. جام های لبریز سر کشیده خواهند شد و سیلوستر که بیمار است، از حال و هوای بیماری به در خواهد آمد.
همین دیشب در خانه کرونستات بود که این صحنه را طراحی کردیم. حکم داده شد که زنان باید رنج بکشند، که بیرون از صحنه باید ترس و خشونتِ بیش تری وجود داشته باشد، فجایع بیش تر، رنج بیش تر، غم و درد و فلاکت بیش تر.
آنچه آدم هایی مثل ما را به پاریس می کشاند اتفاق نیست. پاریس چیزی بیش از صحنه ای غیرطبیعی نیست، صحنه ای گردان که به تماشاگر امکان می دهد تک تک مراحلِ تعارض و درگیری را تماشا کند. پاریس به خودی خود هیچ نمایشی را آغاز نمی کند. این نمایش ها در جایی دیگر آغاز می شوند. پاریس فقط یکی از ابزار زایمان است که نطفه زنده را از رحِم می کنَد و در دستگاه انکوباتور قرار می دهد. پاریس گهواره تولدهای غیرطبیعی است. هر کس در این گهواره به این سو و آن سو تکان می خورد و به خاک سرزمین خود بازگردانده می شود: آدم رویای بازگشت به برلین، نیویورک، شیکاگو، وین و مینسک را می بیند. وین در پاریس بیش از هر جای دیگری وین است. هر چیزی تا رسیدن به مظهرِ کمالِ نوع خود تعالی می یابد. گهواره نوزادانش را تحویل می دهد و نوزادان جدید جای آن ها را می گیرند. این جا روی دیوارها می توان همه چیز را خواند، جایی که زولا و بالزاک و دانته و استریندبرگ و آدم های مهم دیگر در آن زندگی کرده اند. هر کسی زمانی این جا زندگی کرده است.
طبقه پایین دارند حرف می زنند. زبانشان نمادین است. واژه «درگیری» هم مطرح می شود. سیلوستر، نمایشنامه نویس بیمار، دارد می گوید: «دارم مانیفست رو می خونم.» و تانیا می گوید: «مانیفست چه کسی رو؟» بله، تانیا، صدایت را شنیدم. این بالا در مورد تو می نویسم و تو حقیقت را خوب حدس می زنی. بیش تر صحبت کن، تا شاید بتوانم حرف هایت را ثبت کنم.... ناگهان تانیا می گوید: «این جا هیچ تالار مهمی وجود نداره.» این جمله دیگر چه معنایی دارد ــ البته اگر معنایی داشته باشد.
حالا تابلوهایی آورده اند. این نیز برای تحت تاثیر قرار دادنِ من است. انگار می خواهند بگویند، ما این جا در خانه ایم، زندگی زناشویی داریم. خانه را زیبا کرده ایم. حتی کمی هم در مورد تابلوها بحث خواهیم کرد، به خاطر تو. و تانیا دوباره می گوید: «چشم چطور آدمو گول می زنه!» آه، تانیا، چه حرف هایی می زنی! ادامه بده، این نمایش کمدی را کمی بیش تر ادامه بده. من آمده ام تا به شامی که قولش را به من داده بودی برسم؛ فوق العاده از این کمدی لذت می برم. و حال سیلوستر نقش اول را ایفا می کند. سعی می کند یکی از گواش های بوروفسکی را تفسیر کند. «بیا این جا، می بینی؟ یکی از اونا داره گیتار می زنه؛ اون یکی ام یه دخترو رو پاهاش نشونده.» درست است، سیلوستر. کاملاً درست. بوروفسکی و گیتارهایش! دختران روی پاهای او! فقط آدم هیچ وقت نمی فهمد آنچه او روی پاهایش نشانده واقعا چیست، یا این که آن کس که گیتار می زند واقعا یک مرد است....
به زودی مولدورف چهار دست و پا، به یورتمه وارد می شود و بوریس همان خنده کوتاه و از سرِ استیصال را سر خواهد داد. قرقاولی طلایی برای شام می آورند با شراب آنژو و سیگارهای برگِ کوتاه و کلُفت. و کرونستات، وقتی جدیدترین اخبار را می شنود، کمی سخت تر از قبل زندگی خواهد کرد، کمی هوشمندانه تر، به مدت پنج دقیقه؛ و بعد یک بار دیگر روی خاک برگ های جهان بینی اش ولو می شود و شاید شعری نیز خلق شود، ناقوس بزرگ و طلاییِ یک شعر، آن هم بدونِ آویزِ مخصوص ِ ناقوس.

مجبور شدم حدود یک ساعت دست از کار بکشم. یک مشتریِ دیگر که می خواهد آپارتمان را ببیند. در طبقه بالا آن انگلیسیِ لعنتی هنوز اثرِ باخ را تمرین می کند. حالا دیگر ضروری شده، وقتی کسی برای دیدن آپارتمان می آید، کسی باید بِدو به طبقه بالا برود و از آقای پیانیست درخواست کند که مدتی آرام بگیرد.

نظرات کاربران درباره کتاب مدار رأس السرطان

کتابی برای کتابخوانهای خوره کتاب.رایگان بودن آن عزم جدی شمارا درترغیب کتابخوانی نشان میدهد و جلب دوست داران کتاب به ادامه کارتان درآینده را موجب می‌شودو نیز احترام به حقوق مولف و ناشر را یادآور. ما با دانلود این اثر از زحمات مروجین واقعی کتابخوانی که فقدان بودجه هنگفت دولتی و عنوان سازمانی و بخشنامه و دستورالعمل‌های راهگشای ارشادی وبذل بن هاو...مانع ادامه تلاششان نیست تشکرمیکنیم.
در 3 سال پیش توسط baz...d64
می گویند مهم‌ترین و شاخص‌ترین اثر هنری میلر است و کسی که این کتاب را نخوانده باشد، هنری میلر و شاخه‌ای از ادبیات پست مدرن را که ایهاب حسن از آن به عنوان "ادبیات سکوت" نام می‌برد، نمی‌شناسد.
در 2 سال پیش توسط P D
چرت
در 2 سال پیش توسط ثربا قاسمی
پشیمون شدم
در 2 سال پیش توسط mas...gan
نسخه چاپی این کتاب و قبلا خوندم و اصلا نتونستم ارتباط برقرار کنم. در مجموع کتاب خوبی نیست
در 2 سال پیش توسط reza Haghighi
والا من که نتونستم زیاد جلو برم. نثر خیلی خسته کننده‌ای داره.
در 2 سال پیش توسط همایون
این کتاب خیلی خسته کننده و یکنواخته ترجمشم افتضاحه مطمئنا به آخر کتاب نمی رسید منکه هرکاری کردم نتونستم تمومش کنم
در 3 سال پیش توسط rgh...n54
من این کتاب و ترجمه اش رو دوست داشتم. ولی خیلی سانسور شده بود متاسفانه
در 5 ماه پیش توسط معصومه سادات حسینی
بد نبود
در 2 سال پیش توسط فرهاد سراج
واقعا عالی
در 3 سال پیش توسط kas...aj9