فیدیبو نماینده قانونی انتشارات زعفران و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب داستان‌های یکوری از مدرسه‌ی کجکی

کتاب داستان‌های یکوری از مدرسه‌ی کجکی

نسخه الکترونیک کتاب داستان‌های یکوری از مدرسه‌ی کجکی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب داستان‌های یکوری از مدرسه‌ی کجکی

این کتاب سی داستان دارد؛ درباره‌ی بچه‌ها و معلم‌های مدرسه‌ی کجکی. اما پیش از این که سراغ آن‌ها برویم، یک چیزی هست که شما باید بدانید تا گیج نشوید. مدرسه‌ی کنار جاده که قرار بود در یک طبقه ساخته شود، اشتباهاً در چند طبقه ساخته شد. قرار بود این مدرسه یک طبقه باشد با سی کلاس در یک ردیف. اما در عوض مدرسه‌ای‌ شد با سی طبقه، که هر طبقه یک کلاس داشت. سازنده‌ی‌ مدرسه گفت از اشتباهی که پیش آمده خیلی متأسف است. بچه‌های مدرسه از این که یک مدرسه‌ی کجکی داشتند، خوشحال بودند. چون حیاط مدرسه‌شان فوق العاده بزرگ شده بود. تمام دانش‌آموزان و معلم‌هایی که توی این کتاب درباره‌شان حرف می زنیم، همه مال کلاس طبقه‌ی آخر هستند. بنابراین سی داستان از طبقه‌ی سی‌ام مدرسه‌ی کجکی برای‌تان می‌گوییم.

ادامه...
  • ناشر انتشارات زعفران
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.84 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۵۱ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب داستان‌های یکوری از مدرسه‌ی کجکی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱. خانم گورف



خانم گورف زبانِ دراز و گوش های نوک تیزی داشت.
او بدجنس ترین معلم مدرسه ی کجکی بود و به بچه های کلاس طبقه ی سی ام درس می داد.
خانم گورف به بچه ها هشدار داد: «اگر بچه های بدی باشید یا اگر جواب سئوالی را اشتباه بدهید، گوش هایم را می جنبانم، زبانم را بیرون می آورم و شما را به سیب تبدیل می کنم!»
خانم گورف بچه ها را دوست نداشت، اما عاشق سیب بود.
جو جمع زدن بلد نبود، او حتی شمردن هم بلد نبود، اما این را می دانست که اگر جواب سئوالی را اشتباه بدهد، تبدیل به سیب می شود. برای همین هم از روی دست جان رونویسی می کرد . دلش نمی خواست تقلب کند، اما خانم گورف هیچ وقت جمع زدن را یادش نداده بود.
یک روز که جو از روی دست جان می نوشت، خانم گورف مچش را گرفت. گوش هایش را جنباند – اول گوش راستش، بعد گوش چپش– زبانش را بیرون آورد و جو را تبدیل کرد به سیب. بعد هم جان را به خاطر این که اجازه داده بود از روی دستش تقلب کنند، به سیب تبدیل کرد.
تاد گفت: «هی! این کار درست نیست، جان فقط می خواست به دوستش کمک کند.»
خانم گورف گوش هایش را جنباند - اول گوش راستش، بعد گوش چپش - زبانش را بیرون آورد و تاد را هم به سیب تبدیل کرد. بعد پرسید: «کسِ دیگری هم نظری دارد؟»
هیچ کس حرفی نزد.
خانم گورف خندید و سه تا سیب را روی میزش گذاشت.
اِستِفِن زد زیر گریه. نمی توانست جلو خودش را بگیرد. حسابی ترسیده بود.
خانم گورف گفت: «اجازه نمی دهم کسی توی کلاسِ من گریه کند.» بعد گوش هایش را جنباند - اول گوش راستش را، بعد گوش چپش را - بعد زبانش را در آورد و اِستِفِن را هم به سیب تبدیل کرد.
برای بقیه ی روز، بچه ها کاملاً ساکت بودند و وقتی رفتند خانه، آن قدر ترسیده بودند که حتی به پدر و مادرشان هم چیزی نگفتند.
اما جو، جان، تاد و اِستِفِن نمی توانستند بروند خانه. خانم گورف آن ها را همان طوری روی میز گذاشت و رفت. البته می توانستند با هم حرف بزنند، اما حرفی برای گفتن نداشتند.
پدرو مادرشان خیلی نگران شده بودند. نمی دانستند بچه های شان کجا هستند. انگار هیچ کس نمی دانست .
روز بعد کتی دیر به مدرسه رسید. همین که وارد کلاس شد، خانم گورف او را به سیب تبدیل کرد.
پُل توی کلاس عطسه کرد. او هم سیب شد.
وقتی پُل عطسه کرد، نانسی گفت: «عافیت باشد!»
خانم گورف گوش هایش را جنباند – اول گوش راستش، بعد گوش چپش – بعد زبانش را بیرون آورد و نانسی را هم تبدیل کرد به سیب.
تِرِنس از روی نیمکتش افتاد پایین. او هم سیب شد.
مااورسیا سعی کرد فرار کند. نیمه های راه بود و داشت می رسید به در که گوشِ راست خانم گورف شروع به جنبیدن کرد. وقتی رسید به در، گوش چپ خانم گورف جنبید. مااورسیا در را باز کرد و یک پایش را گذاشت بیرون که درست همان موقع خانم گورف زبانش را در آورد. مااورسیا هم سیب شد.
خانم گورف سیب را از روی زمین برداشت و گذاشت پیش سیب های دیگر روی میز. بعد یک اتفاق بامزه افتاد. خانم گورف چرخید و پایش روی یک تکه گچ رفت و افتاد. سه تا اریک با هم خندیدند. آن ها هم سیب شدند.
خانم گورف حالا دوازده تا سیب روی میزش داشت؛ جو، جان، تاد، اِستِفِن، کتی، پُل، تِرِنس، مااورسیا و سه تا اریک- اریک فرای، اریک بیکن و اریک اوونز.
لوییس، ناظم حیاط آمد توی کلاس. زنگ تفریح متوجه غیبت بچه ها شده بود. شنیده بود خانم گورف معلم بد جنسی است. برای همین آمده بود توی کلاس سر و گوشی آب بدهد. دوازده تا سیب روی میز خانم گورف دید، با خودش فکر کرد: «حتماً چیزهایی که درباره ی خانم گورف می گویند، اشتباه است. او باید معلم خوبی باشد که بچه ها این همه سیب برایش آورده اند.» و برگشت پایین توی حیاط و زمین بازی.
روز بعد دوازده تا دیگر از بچه ها هم سیب شدند. لوییس، ناظم حیاط و زمین بازی، دوباره آمد توی کلاس. او بیست و چهار تا سیب روی میز خانم گورف دید. توی کلاس هم فقط سه تا دانش آموز نشسته بودند. با خودش فکر کرد: «او باید بهترین معلم روی زمین باشد.»
پایان هفته همه ی بچه ها تبدیل شده بودند به سیب.
خانم گورف خیلی خوشحال بود. با خودش گفت: «حالا می توانم بروم خانه. دیگر لازم نیست درس بدهم. دیگر هم لازم نیست سی طبقه پله را بیایم بالا.»
تاد فریاد زد: «شما جایی نمی روید.» و از روی میز پرید و خورد به دماغ خانم گورف. بقیه ی سیب ها هم دنبالش راه افتادند.
خانم گورف افتاد روی زمین و همه ی سیب ها پریدند رویش.
خانم گورف فریاد زد: «بس کنید! وگرنه سُس سیب تان می کنم!» اما سیب ها بس نکردند و خانم گورف هم نمی توانست کاری بکند.
تاد گفت: «ما را به همان شکلی که بودیم برگردان.»
خانم گورف چاره ی دیگری نداشت. زبانش را بیرون آورد، گوش هایش را جنباند– این بار اول گوش چپش، بعد گوش راستش– بعد سیب ها را تبدیل کرد به بچه ها.
مااورسیا گفت: «بسیار خُب، بیایید برویم لوییس را پیدا کنیم، او می داند چه کار کند.»
خانم گورف فریاد زد: «نه! دوباره شما را سیب می کنم.»
بعد گوش هایش را جنباند - اول گوش راستش، بعد گوش چپش– و زبانش را بیرون آورد. اما جِنی در همین موقع یک آینه جلو او گرفت و خانم گورف خودش تبدیل به سیب شد.
بچه ها نمی دانستند چه کار کنند. آن ها دیگر معلم نداشتند. هرچند خانم گورف بدجنس بود، اما فکر نمی کردند درست باشد بگذارند او سیب بماند. اما هیچ کدامِ آن ها نمی دانستند چطور می توانند گوش های شان را بجنبانند.
لوییس، ناظم حیاط، آمد بالا و گفت: «خانم گورف کجاست؟» هیچ کس حرفی نزد.
لوییس گفت: «پسر، خیلی گرسنه ام، فکر نمی کنم از نظر خانم گورف اشکالی داشته باشد این سیب را بخورم. هر چه باشد او همیشه یک عالمه سیب دارد.»
لوییس سیب را که در واقع خانم گورف بود، برداشت. آن را با پیراهنش برق انداخت و خورد.

۲. خانم جیوِلز



خانم جیوِلز قیافه ی فوق العاده زیبایی داشت. توی حیاطِ مدرسه ی کجکی ایستاده بود و به بالا نگاه می کرد. قرار بود معلم کلاس طبقه ی سی ام باشد.
بچه های کلاس طبقه ی سی ام ترسیده بودند. آن ها هیچ وقت به کسی نگفتند چه بلایی سر خانم گورف آمد. سه روز بود معلم نداشتند و نگران بودند معلم جدیدشان چه جور آدمی خواهد بود. شنیده بودند این معلم فوق العاده زیباست. تا به حال معلم زیبا نداشتند. آن ها از معلم های زیبا خیلی می ترسیدند.
خانم جیوِلز از پله های کج و کوله ی مدرسه که زیر پا غژغژ می کرد، بالا رفت تا به طبقه ی سی ام رسید. او هم نگران و ترسیده بود. از بچه ها می ترسید. شنیده بود این دانش آموزان فوق العاده باهوش هستند. تا حالا به بچه های خیلی با هوش درس نداده بود. راستش از بچه های باهوش می ترسید.
خانم جیوِلز درِ کلاس را باز کرد. او فوق العاده زیبا و مهربان بود. بچه ها فقط با دیدن چهره اش متوجه این موضوع شدند.
خانم جیوِلز به بچه ها نگاه کرد. آن ها بسیار باهوش بودند. در واقع آن ها خیلی باهوش تر از آن بودند که بچه باشند.
خانم جیوِلز گفت: «باورم نمی شود. این کلاس که پُر از میمون است!»
بچه ها به هم نگاه کردند. آن ها هیچ میمونی نمی دیدند.
خانم جیوِلز گفت: «مسخره است. فقط می توانم بگویم واقعاً مسخره است. من این همه پله را تا طبقه ی سی ام آمده ام به خاطر کلاسی که چند تا میمون دارد. آن ها فکر کرده اند من کی هستم؟ من یک معلمم نه مسئول باغ وحش!»
بچه ها به او نگاه کردند. نمی دانستند چه بگویند.
تاد سرش را خاراند.
خانم جیوِلز گفت: «اوه، مرا ببخشید. لطفاً از دستِ من ناراحت نشوید. هیچ دشمنی با میمون ها ندارم. فقط برای این گیج شده ام که انتظار داشتم چند تا بچه ببینم. ولی میمون ها را دوست دارم. واقعاً راست می گویم. خُب، حالا بهتان قول می دهم می توانیم همه نوع بازی میمونی با هم انجام بدهیم.»
تاد پرسید:«شما درباره ی چی حرف می زنید؟»
خانم جیوِلز نزدیک بود بیفتد روی صندلی اش: «خُب، میمون سخنگو! بگو ببینم چه چیزهایی بلدی. قول می دهم فردا برایت موز بیاورم.»
تاد گفت: «من تاد هستم.»
بچه ها گیج و مبهوت شده بودند. همه با هم دست های شان را بالا بردند.
خانم جیوِلزگفت: «متاسفم، اما به اندازه ی همه تان موز ندارم. انتظار چنین کلاسی را نداشتم. قول می دهم هفته ی آینده یک عالمه موز برای همه بیاورم.»
کالوین گفت: «من میمون نیستم، موز هم نمی خواهم.»
خانم جیوِلز پرسید: «بادام زمینی دوست داری؟ فکر کنم یک بسته بادام زمینی توی کیفم داشته باشم. یک لحظه صبر کن. آره، این جاست.»
کالوین گفت: «متشکرم!» کالوین بادام زمینی دوست داشت.
آلیسون از جایش بلند شد و گفت: «من میمون نیستم. من یک دخترم. اسمم هم آلیسون است. بقیه هم همین طور.»
خانم جیوِلز که گیج و سرگردان شده بود،گفت: «یعنی می خواهی بگویی همه ی میمون های توی این کلاس اسم شان آلیسون است؟»
جِنی گفت: «نه. منظورش این است که همه ی ما آدمیم. یعنی بچه ایم. اسم من جِنی است.»
خانم جیوِلز گفت: «نه. تو خیلی با هوش تر از آنی که بچه ی آدم باشی.»
جیسون دستش را بالا برد.
خانم جیوِلز گفت: «بله. آن شامپانزه که بلوز قرمز پوشیده.»
جیسون گفت: «اسم من جیسون است، شامپانزه هم نیستم.»
خانم جیوِلز گفت: «خیلی کوچک تر از آنی که گوریل باشی.»
جیسون گفت: «من یک پسرم.»
خانم جیوِلز پرسید: «یعنی میمون نیستی؟»
جیسون گفت: «نه.»
خانم جیوِلز پرسید: «و بقیه ی کلاس چطور؟ شما هم میمون نیستند؟»
آلیسون گفت: «نه. این چیزی است که ما سعی می کنیم به شما بگوییم.»
خانم جیوِلز پرسید: «مطمئنید؟»
کالوین گفت: «یعنی اگر میمون بودیم، خودمان نمی دانستیم؟»
خانم جیوِلز گفت: «نمی دانم. یعنی میمون ها می دانند که میمون هستند؟»
آلیسون گفت: «نمی دانم، من که میمون نیستم.»
خانم جیوِلز گفت: «نه، فکر نمی کنم تو میمون باشی. خیلی خُب، حالا که این طور شد، یک عالمه کار داریم که باید انجام بدهیم؛ خواندن، نوشتن، جمع، منها و بخش کردن. همه یک ورق کاغذ در بیاورند. یک امتحان می گیرم.»
جیسون روی شانه ی تاد زد و گفت: «می دانی به چی فکر می کنم؟ به نظرم وقتی خیال می کرد ما میمونیم بهتر بود و من بیشتر دوست داشتم.»
تاد گفت: «می دانم. حالا که دیگر فکر نمی کند ما میمونیم، فردا هم برای من موز نمی آورد.»
خانم جیوِلز گفت: «صدای حرف نشنوم.»
بعد اسم تاد را روی تخته سیاه نوشت البته زیر ستون بی انضباط ها.

نظرات کاربران درباره کتاب داستان‌های یکوری از مدرسه‌ی کجکی