فیدیبو نماینده قانونی انتشارات تیسا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب بیشعوری
راهنمای عملی شناخت و درمان خطرناک‌ترین بیماری تاریخ بشریت

نسخه الکترونیک کتاب بیشعوری به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب بیشعوری

آیا از اینکه همسایه‌تان زباله‌هایش را در جوی آب می‌ریزد عصبانی هستید؟ آیا تابه‌حال پیش آمده که در اداره‌ای برای گرفتن یک امضا روزها و ساعت‌ها در آمدوشد باشید؟ آیا احساس می‌کنید برخوردهای رئیس‌تان با شما توهین‌آمیز است؟ تابه‌حال دلتان ‌خواسته یک صندلی را بر فرق پزشکی بکوبید که وقتی بعد از ساعت‌ها انتظار و پرداخت حق ویزیت کلان موفق به دیدارش شده‌اید، بدون آنکه اجازه بدهد در مورد بیماری‌تان توضیحی بدهید شروع به نوشتن نسخه کرده ‌است؟ آیا از دیدن مجری‌های تلویزیون عصبی می‌شوید؟ آیا با شنیدن حرف‌های سیاستمداران دچار رعشه و ناسزاگویی می‌شوید؟ آیا وسوسۀ خفه‌کردن بزرگ‌ترهای فامیل که دائم مشغول فضولی و نصیحت و بزرگ‌تری‌اند، زیاد به سراغتان می‌آید؟ با همکاران از زیر کار دررو و زیرآب‌زن زیاد دست‌به‌یقه می‌شوید؟ آیا هر هفته دوستانی به سراغتان می‌آیند که بخواهند شما را به فعالیت تجاری یا آیین مذهبی جدیدی دعوت یا دست‌کم چاکرایتان را باز کنند؟ رابطه‌تان با همسرتان چطور است؟ به فکر جداشدن از او هستید یا آنقدر شرور است که حتی جرئت جداشدن از او را هم ندارید؟ بچه‌های تخس و شروری هم دارید که همیشه باعث سرافکندگی‌تان شوند؟
اگر پاسخ‌تان به این پرسش‌ها مثبت است، این کتاب برای شماست؛ زیرا شما با بی‌شعورها سروکار دارید و این کتاب دربارۀ پدیدۀ بی‌شعوری در جوامع کنونی است که راهنمای عملی ارزشمندی برای شناخت و درمان بی‌شعوری، خطرناک‌ترین بیماری تاریخ بشریت و نحوه رفتار با مبتلایان به این بیماری است. اما اگر پاسختان به پرسش‌های بالا منفی است، احتمالاً خطر جدی‌تری شما را تهدید می‌کند!

ادامه...
  • ناشر انتشارات تیسا
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.44 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۳۲ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب بیشعوری

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مقدمه نویسنده

مثل هر کس دیگری، من هم در تمام زندگی ام با بی شعورها(۱) سروکار داشته ام؛ اما در بیشترِ این اوقات مثل بیشترِ افرادِ جامعه، درگیر مفاهیم و تعاریفِ قدیمیِ بی شعوری(۲) بوده ام. من هم مثل دیگران بی شعوری را به عنوان بیماری نمی شناختم و فکر می کردم بی شعوری نوعی کمبود شخصیت است که صرفاً با اراده می توان آن را اصلاح کرد یا از بین برد.
اما حالا من ماهیت بی شعوری را می شناسم. بی شعوری نوعی اعتیاد است و مثل سایر اعتیادها به الکل و مواد مخدر یا وابستگی دارویی، آثار سوء و زیان باری برای شخصِ معتاد و اجتماعی دارد که در آن زندگی می کند. بدترین خصوصیت این اعتیاد آن است که بی شعورها ذره ای هم از بی شعوری شان آگاه نیستند. این امر البته در مورد خود من هم صادق بود.
آشکارکردنِ ضعف ها و اشتباهاتِ خود، برای هیچ کس کار آسانی نیست. من تا مدت ها از نوشتن این کتاب و حتی صحبت کردن درباره موضوعاتِ آن ابا داشتم، زیرا دوست نداشتم تمام دنیا بفهمد که من آدم بی شعوری بوده ام. اما سرانجام وجدان، دوستان و بیمارانم من را متقاعد کردند که قبلاً همه دنیا فهمیده اند که من بی شعور بوده ام و نوشتن یا ننوشتن در مورد آن از این جهت بی فایده است، ولی شاید بتوانم با نوشتنِ سرگذشت خودم به بی شعورهای دیگر کمک کنم تا بهبود یابند. ازاین رو، در نهایت فروتنی تصمیم گرفتم تا سرگذشت دردناکِ اعتیاد خود به بی شعوری، و نیز راهِ دشوار رهایی از آن وضعیت رقت بار را برای استفاده دیگران بنویسم.
اکنون می توانم در گذشته ام نظر کنم و به وضوح خودم را ببینم که چطور سال های سال با بی شعوری زندگی کردم. به عنوان یک بی شعور درمان شده، رنج و مشقتِ لازم برای درمان شدن را درک می کنم. چیزی که هیچ آدم عاقلی دوست ندارد آن را تجربه کند، ولی وقتی آدم گرفتار بی شعوری شد، چاره دیگری برایش وجود ندارد. دیر یا زود زندگی در مقابلت قد علم می کند و می گوید: «تو بی شعوری». شما هم در مقابل تکذیبش می کنید، لگدش می زنید، لعنتش می کنید، سرش فریاد می زنید، کتکش می زنید، با او جروبحث می کنید، سعی می کنید فراموشش کنید و فحشش می دهید، اما زندگی جا نمی زند. یا شما قبل از آنکه او به حسابتان برسد به حساب خود می رسید، یا او به حساب شما خواهد رسید؛ ازاین رو با صداقت و تاسفِ فراوان باید اقرار کنم که: من بیست سال آزگار یک بی شعور تمام عیار بودم! در این مدت، دوستان و اعضای خانواده ام از بی شعوری من آزار فراوان دیدند و در بسیاری از مواقع من آنها را از خودم فراری دادم. حتی بیماران من هم از بی نزاکتی و خودپسندی های زایدالوصف من خیلی می رنجیدند. اگر من زودتر به بی شعوری ام پی می بردم و در سنین پایین تر برای درمانم دست به کار می شدم، اگر نگویم همه، دست کم بسیاری از این عوارض قابل پیشگیری بودند.
به عقیده من، هیچ گاه برای تشخیصِ نشانه های بی شعوری خیلی زود یا خیلی دیر نیست. بر همین منوال، هیچ گاه نیز برای اصلاحِ عادات بدی که دوستان را می رنجاند، به روابط کاری و تجاری آسیب می رساند و باعث جرّوبحث و دعوا و مرافعه با بسیاری از مردم می شود، خیلی زود یا خیلی دیر نیست.
خود من تا چهل سالگی ام کوچک ترین نشانه ای از بی شعوری ام احساس نکرده بودم. مثل بیشترِ بی شعورها، من هم به اینکه آدم نیرومندی هستم و همیشه به هر چیزی که می خواهم می رسم، مباهات می کردم. از همان دورانِ دبیرستان یاد گرفتم که چگونه ندای وجدانم را خاموش کنم و هرگونه احساس گناهی را در نطفه خفه کنم. در دوران رزیدنتی، فهمیدم که می توانم هر چیزی را با توپ وتشر از پرستاران، بیماران و دیگران بخواهم؛ یعنی درحقیقت معمولاً با این شیوه دیگران را مجبور می کردم که دقیقاً مطابق خواست من رفتار کنند. تازه، بعد از اینکه به عنوان پزشک متخصص شروع به کار کردم، باز هم فوت وفن های بیشتری در پرخاشگری و زرنگ بازی به دست آوردم.
ذکر این نکته مهم است که من همیشه فکر می کردم اینها ویژگی هایی مثبت و نشانه اعتماد به نفس هستند. در جایگاه یک پزشک، باید در تست های روان شناسی و روان کاوی متعددی شرکت می کردم و پاسخ همه آنها این بود که من شخصیتی قوی دارم و دارای چنان «اعتماد به نفس» بالایی هستم که از دیگران بی نیازم می سازد. نمرات من در خودسازی بالا بود، زیرا تمرکزم خوب بود، مصمم بودم، اختیارم دست خودم بود و خودسنجی می کردم. این به معنای آن بود که کسی نمی توانست با من دربیفتد و اگر هم هوس چنین کاری به سر کسی می زد، به راحتی می توانستم سرِ جای خودش بنشانمش. افتخارم این بود که می توانم قبل از اینکه دیگران علیه من کاری کنند، من علیه آنها اقدام کنم.
این ویژگی های شخصیتی خیلی به من کمک می کرد، به طوری که در جایگاه پزشک متخصص در مقعدشناسی(۳) کارم خیلی گرفته بود. با زن بسیار جذابی ازدواج کردم و دوتا بچه فوق العاده آوردیم. تمام همکارانم به من احترام می گذاشتند و در بیمارستان و محافل پزشکی جایگاه ویژه ای داشتم. در اجتماع هم به من به عنوان کسی که در حرفه اش از نفوذ و اعتبار بالایی برخوردار است نگاه می شد. درکل زندگیِِ خوبی بود و من از زندگی و از خودم راضی بودم.
اما همه چیز در قلمروی دکتر خاویر کرمنت(۴) به خوبی و خوشی پیش نمی رفت. گه گاهی این حس ناخوشایند به سراغم می آمد که رفتار احترام آمیز همکارانم با من، بیشتر از روی ترس است تا احترام واقعی. اما این طور وانمود می کردم که چندان فرقی هم نمی کند و این امر ناشی از هیبت من است. این طور به نظر می رسید که تا سروکله من پیدا می شود، بعضی از همکاران گفت وگویشان را قطع می کنند و متفرق می شوند و دوستانم هر روز بیش ازپیش از اینکه نمی توانند با من باشند، عذرخواهی می کنند. وقتی در یک میهمانی حرف می زدم، بعضی ها با بی قراری و ناراحتی به زمین خیره می شدند و چیزی نمی گفتند. انگار نمی خواستند حتی یک کلمه از حرف های من را هم بشنوند؛ اما من این طور به خودم می قبولاندم که این، مشکل خود آنهاست و شاید مشکلات شخصی مشغولشان کرده است.
همسرم یک بار جشن تولد غافلگیرکننده ای برایم ترتیب داد، اما غافلگیرکننده ترین چیز این بود که فقط شش نفر در آن مراسم حضور یافتند که تازه سه تای آنها هم زن و بچه های خودم بودند. اما من آن را به پای حسادت دوستانم نسبت به موفقیت های چشمگیرم گذاشتم. برایشان متاسف بودم که حقارت ها و بی کفایتی هایشان باعث می شود که در مقابل من چنین واکنش هایی نشان دهند، اما زیاد خودم را ناراحت نمی کردم و این قبیل خصوصیات را جزء سرشت آدم ها می دانستم. بعد هم سعی می کردم با بزرگواری این قبیل وقایع را فراموش کنم.
سرانجام یک روز از خواب خرگوشی تکانی خوردم. تنها پسرم بعد از ساعت ها بگومگو با من، اعلام کرد که نمی خواهد به کالج برود و می خواهد در نیروی دریایی ثبت نام کند. تک پسرم به جنگ من آمده بود! باورم نمی شد! در طی بیست سال گذشته هیچ کس جرئت نکرده بود با من دربیفتد و آخرین کسی که چنین خبطی را مرتکب شده بود سال ها انگشت ندامت به دندان می گزید.
من می خواستم پسرم پزشک موفقی مثل خودم بشود، اما او داشت خیره سری می کرد. از کوره دررفتم و گفتم اگر در نیروی دریایی ثبت نام کند هرچه دیده از چشم خودش دیده. او هم در مقابل چشمان من چیزی را حواله داد که هرچند غریب بود، نحوه استعمال آن برای یک مقعدشناس ناآشنا نبود! بعد هم در را به هم کوبید و از خانه بیرون رفت. او به همسرم گفته بود که تصمیم گرفته تاآنجایی که امکان دارد از من دور بشود و به حرفش هم عمل کرد. او در رشته آموزش هوافضا ثبت نام کرد.
با این کارِ پسرم اعصابم خیلی به هم ریخت و درهم شدم. با دلخوری از زن و دخترم پرسیدم که نظرشان درباره این ماجرا چیست و منتظر بودم تایید کنند که من پدر دلسوزی هستم و آن پسره کار احمقانه ای انجام داده است.
با بغض گفتم: «چطور دلش آمد از خواسته منی که این قدر دوستش دارم سرپیچی کند؟»
بعد پاسخی شنیدم که خیلی برایم غیرمنتظره بود. اول دخترم زیر لب گفت: «شما فقط و فقط خودتان را دوست دارید».
چند لحظه بهتم زد. بعد در آخرین امید چشم به همسرم دوختم، اما او هم حرفِ دخترمان را تایید کرد و گفت: «راست می گوید. اصلاً راستش را بخواهی، چند سالی می شود که زندگی مشترک ما به آخر خطش رسیده. لطفاً همین امشب از این خانه برو».
نمی توانستم آنچه را در حال وقوع بود باور کنم. فقط در عرض چند ساعت دنیای شخصی من نیست ونابود شده بود.
تا چند روز آنچه را رخ داده بود در ذهنم بالاوپایین می کردم. قلباً معتقد بودم که حق با من است، مثل همیشه که به رغم اعتقاد دیگران حق با من بود. یکی داشت کسانی را که خیلی دوستشان داشتم از من دور می کرد. آنها را علیه من تحریک کرده بود. دلم می خواست بفهمم کار چه کسی است تا حسابش را برسم.
قبلاً هم بارها با کسانی روبه رو شده بودم که در مقابل اعتقادها و رفتارهای من دست به یکی کرده بودند. در چنین مواقعی فقط و فقط با اتکا به اراده قوی ام توانسته بودم وقار و شخصیت خودم را حفظ کنم. بالاخره به این نتیجه رسیدم که این مورد با بقیه موارد فرق چندانی ندارد. بزرگ ترین دغدغه ام این بود که درنهایت با پیروزی به نزد خانواده ام بازگردم، اما هر کاری که در این راه می کردم با شکست مواجه می شد. آنها نمی خواستند مرا ببینند و با من حرف بزنند. ما از هم دورتر و دورتر می شدیم. سرانجام با درماندگی چیزی را قبول کردم که قبولش برای هر بی شعوری سخت است: به کمک کس دیگری نیاز دارم!
بنابراین با یکی از همکارانِ روان پزشکم به مشاوره نشستم. همه چیز را برایش تعریف کردم و از او پرسیدم که اشکال از کجاست و چه به سر خانواده ام آمده است، آیا مریض شده اند؟ خواهش کردم که حقیقت را رُک وراست به من بگوید، زیرا من آدم قوی ای هستم و توانایی رویارویی با هر خبر و پیشامد ناگواری را دارم.
دوستم کمی درنگ کرد و بعد درحالی که توی چشم های من نگاه می کرد، گفت: «آنها مریض نیستند، حالشان خیلی هم خوب است».
مدتی طول کشید تا منظورش را از این حرف بفهمم، چیزی که رویارویی با آن برایم خیلی سنگین بود.
ـ «م م منظورت این است که... پس من مریضم؟».
ـ «نه... تو هم مریض نیستی. تو فقط بی شعوری».
من که از این پاسخ بی ادبانه جا خورده بودم، با عصبانیت گفتم: «من اینجا نیامده ام که توهین بشنوم. اگر نمی توانی مشکلم را حل کنی، می روم» و رفتم.
در شش ماهی که پس از آن سپری شد، انگار که تمام دنیا تبدیل به جهنم شده بود؛ یا دست کم مطب مقعدشناسی من عین جهنم سوزانی شده بود. دلم برای خودم می سوخت و خودم را قربانی نیروی ناشناخته ای می دیدم که باعث شده بود کسانی که دوستشان داشتم، درکم نکنند و نادیده ام بگیرند و کسانی که از آنها کمک خواسته بودم، مسخره ام کنند. یک روز عصبانی بودم و روزِ دیگر غمگین؛ اما هیچ وقت شاد یا حتی راضی نبودم. خوب نمی خوابیدم و همیشه بی قرار بودم. هر تاخیر، تعلیق و وضعیت پیچیده ای را طوری می دیدم که انگار در خدمت دشمنی اسرارآمیز است. نمی دانم پرستاران بخش یا بیمارانم در آن زمان چطور مرا تحمل می کردند. واقعاً یک هیولا شده بودم.
سرانجام یک روز بعدازظهر که تنها بودم به این واقعیت پی بردم که زِمام زندگی از دستم خارج شده است. درواقع، این حقیقت برایم آشکار شد که من هیچ گاه زمام زندگی ام را واقعاً در اختیار نداشته ام، بلکه فقط با تکبر این طور می پنداشته ام که همه چیز در کنترلِ من است. کشفِ این واقعیت موجب آرامش نسبی ام شد، به طوری که آن شب راحت تر از شب های تمام آن شش ماه به خواب رفتم.
روز بعد، هنگامی که مشغول معاینه مقعدی بودم، ناگهان قطعات باقی مانده این پازل به هم پیوستند. همان طورکه داشتم مقعد بیمارم را معاینه می کردم به کشف وشهودی درباره خودم رسیدم:
«من بی شعورم!»
همکارِ روان پزشکم به من اهانت نکرده بود؛ او فقط خواسته بود به من کمک کند! فوراً با او تماس گرفتم، بابت رفتار نامناسبم عذرخواهی کردم و تقاضا کردم که دوباره همدیگر را ببینیم. ازآنجاکه یکی از قرارهای ملاقاتش لغو شده بود، توانستم بعدازظهرِ همان روز ببینمش. همین که روی صندلی نشستم بی درنگ گفتم:
ـ تو راست می گویی. من بی شعورم.
خمیازه ای کشید و گفت: «این را که همه می دانند».
ـ خب، تو چطور آن را درمان می کنی؟
ـ چی را درمان می کنم؟
ـ بی شعوری من را دیگر.
همکارم گفت: «بی شعوری که مرض نیست. یک جور خصیصه است و به همین خاطر هم قابل درمان نیست».
ـ منظورت چیست که قابل درمان نیست؟
ـ ببین! چه تو بی شعور باشی، چه نباشی، واقعیت این است که خیلی از مردم بی شعورند. بی شعوری چیزی است مثل چپ دست بودن. قابل درمان هم نیست.
بهت زده شده بودم. پرسیدم: «پس اگر علم روان پزشکی نتواند مشکلِ بی شعوری یک نفر را حل کند، فایده اش چیست؟»
ـ ببین! بی شعوری بیماری خاصی نیست. مثلِ یک جور طرز بیان است. همان طورکه علم مقعدشناسی نمی تواند برای معالجه کسانی که سرشان با کونشان بازی می کند کاری کند، روان پزشکی هم نمی تواند برای کسانی که شعور ندارند کاری بکند. اصلاً می دانی ما چقدر روان پزشکِ بی شعور داریم؟
آن وقت بود که فهمیدم نباید چشم امید به یاری کسی داشته باشم. ندایی درونی به من می گفت که او در اشتباه است. اعتقاد داشتم بی شعوری یک نوع خصوصیت اخلاقی بد نیست، بلکه بیماری و نوعی اعتیاد است به رفتار ابلهانه و وقیحانه که سرانجام ما را چنان بیچاره می کند که حتی از درکِ تعصب و تکبر و خودپسندی مان هم ناتوان باشیم.
بنابراین من برنامه ای را برای مراقبت، درمان و بهبودی خودم آغاز کردم که چند سال طول کشید و درنهایت چیزی را ثابت کردم که همکارم معتقد بود محال است: بی شعورها قابل درمانند! چیزی که در وهله اول غیرقابل باور می نماید و برای بی شعورهایی که هنوز درمان نشده اند به کشف دوباره اصول و ویژگی های انسانی می ماند.
افسوس می خورم که چرا زودتر روند درمانی ام را آغاز نکردم تا آنقدر به دیگران آزار و زیان نرسانم. البته توانسته ام برخی از کارهایم را جبران کنم، به طوری که همسرم دوباره مرا پذیرفته و با هم زندگی خوب و شیرینی داریم. دخترم با من آشتی کرد و الآن در کالج درس می خواند. پسرم هم خلبان نیروی دریایی شده است و دارد به من درسِ پرواز یاد می دهد.
مقعدشناسی را مدت هاست که رها کرده ام و الآن کارم معاینه بی شعورهاست. حالا من روان پزشکی ام که تخصصش کار روی بی شعوری و کمک به بی شعورها برای رهایی آنها از این عارضه است. البته شاخه سنتی روان پزشکی هنوز از این تلاش ابتکاری چندان حمایتی نکرده است، اما کار من رونقِ بسیاری دارد و شعار اصلی من همه جا پیچیده است که «بی شعورها امیدوار باشند!». حالا من دائم در کنفرانس ها سخنرانی می کنم و با درمانگرهای زیادی که روی سایر اعتیادها کار می کنند، در ارتباطم.
البته کتاب بی شعوری چیزی بیش از روایتِ بهبودی شخصیِ من است. جرقه امیدی است برای آنهایی که با بی شعوری خو گرفته اند. اعلامیه رهاسازی است. دیگر لازم نیست کسی از باشعور شدنش ناامید باشد. بی شعوری نوعی بیماری مشخص، مثل سایر بیماری هاست که با راه ها و وسایل تعریف شده، قابل درمان است. طی کردن راهی که منجر به درمان من شد برای هیچ بی شعوری غیرممکن نیست و این همان راهی است که من تاکنون هزاران بی شعور را به آن راهنمایی کرده ام و به این ترتیب به آنها کمک کرده ام با موفقیت درمان شوند.
فقط به یک چیز نیاز است و آن هم شهامتِ توقفِ بی شعور بودن است؛ که خب البته مشکل ترین بخش ماجرا هم معمولاً همین است! برای این منظور باید راهنما یا درمانگر خوبی داشته باشید. در همین رابطه یکی از دوستان من به نام کالوین استابز(۵) که مدیر یک درمانگاه روان پزشکی است، داستان جالبی تعریف می کرد. او از زنی می گفت که در جست وجوی مفهوم زندگی به کوه های هیمالیا رفته بود و پس از سال ها جست وجو، مردی را در غاری یافت. با خودش گفت: «آهان... یک مرتاض در حال تمرکز و مراقبه(۶) در غار»؛ و به آن مرد گفت: «آیا شما راه رستگاری را به من نشان می دهید؟» و مرد چیزی نگفت.
زن نشست و به تقلید از مرد، در خود فرورفت. در پایان آن روز، وقتی که برخاست تا برود پرسید: «پیشرفتی داشتم؟»، مرد باز هم چیزی نگفت.
صبح فردا زن بازگشت و دوباره شروع به مراقبه کرد و وقتی که آفتاب داشت غروب می کرد، عازم رفتن شد. آن وقت یک بار دیگر پرسید: «پیشرفتی داشتم؟»، مرد هیچ چیز نگفت.
هفته ها و ماه ها همین ماجرا عیناً تکرار شد. سرانجام غروب یک روز، حوصله زن سر رفت و بر سر آن پیرمرد فریاد زد که: «حقه باز! این همه روز اینجا در انتظار رستگاری نشستم و آخرش هم هیچ اتفاقی نیفتاد. شش ماه از عمرم را تلف کردم و هیچ چیزی نشانم ندادی. به تو هم می شود گفت مرتاض؟» بعد هم کوله هفت منی اش را به طرف پیرمرد که همان طور توی غار نشسته بود پرتاب کرد. به رغم آن ضربه سنگین، مرد توانست روی پاهایش بایستد و تلوتلوخوران گفت: «من مرتاض نیستم و این انگ ها به من نمی چسبد. تو هم اگر خیال کرده ای که من مرتاضم، مقصر خودت هستی نه من».
زن که پاک از کوره دررفته بود گفت: «خب اگر تو مرتاض نیستی، پس چه کوفتی هستی و اینجا چه غلطی می کنی؟» آن گاه مرد سرش را با غرور بالا گرفت و گفت: «من جذامی ام و به این خاطر در این غار زندگی می کنم که از محل زندگی ام تبعید شده ام».
چه بی شعور باشید و چه درگیر با بی شعورها، با انتخاب این کتاب دست کم راهنمای خوبی انتخاب کرده اید و راه را عوضی نرفته اید.

نظرات کاربران درباره کتاب بیشعوری

کتاب بسیار خوبی بود کاش همه آدمها این کتاب رو میخواندند. اگر دقت کنیم دقیقا میتونیم بیشعور نباشیم و فرهنگ رو افزایش بدیم. قسمت بیشعوری دولت و سیاست عالی بود که فکر نکنم بیشعوری در کشور ما حل بشه.
در 13 ساعت پیش توسط
کتاب خوبی و برا بیشاور ها درمانگر
در 4 روز پیش توسط
خواندن این کتاب برای همه لازمه
در 6 روز پیش توسط
کتاب جالبیه
در 1 هفته پیش توسط
عالیه
در 1 هفته پیش توسط