فیدیبو نماینده قانونی نشر افکار و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب فروشنده و میلیونر

کتاب فروشنده و میلیونر

نسخه الکترونیک کتاب فروشنده و میلیونر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب فروشنده و میلیونر

کتاب «فروشنده و میلیونر» نوشته مارک فیشر( -۱۹۶۸) نویسنده انگلیسی است. شخصیت اصلی این کتاب سیمون مارتین نام دارد که مدت پنج سال است که در یک اداره کار می‌کند، اما یک روز طی جلسۀ هیات مدیره اخراج می‌شود. او در حالی که با ناامیدی در خیابان‌ها قدم می‌زند، با یک مرد گدا، که مردم او را «میلیونر» می‌نامیدند، آشنا می‌شود. «میلیونر» بعد از دریافتن ماجرای اخراج «سیمون»، به او می‌گوید؛ شک نکند که این بهترین حالت ممکن برای او بوده و حالا او نباید ناامید باشد و با قدرت تمام از درون خود و ایمان به آن، به دنبال یک کار بهتر برود. بعد از گذشت شش هفته از دیدار سیمون با میلیونر و نیافتن کار، سیمون پیش میلیونر می‌آید، در حالی که از مصاحبه‌های کاری که داده ناامید شده است. اما میلیونر بدون این‌که واقعا راه‌حل شفافی در اختیار او بگذارد، به او کمک می‌کند. در بخشی از کتاب «فروشنده و میلیونر» می‌خوانیم: «از آن روزهايي بود كه بهتر است آدم اصلاً از جايش بلند نشود. همان وقت‌هایی كه زمين و آسمان مرموزانه دست‌به‌دست هم می‌دهند تا زندگي يك نفر را زير و رو كنند. انگار اقبال هم، همان موقع بساطش را جمع می‌کند و می‌رود، و در اين لحظه هر اتفاقي ممكن است بيفتد. تصادف ماشين، خبر بد، مريضي... در يكي از همين صبح‌های نحس بود- البته با تصور اينكه صبح‌ها به فرخنده و نحس تقسيم می‌شوند- كه سيمون مارتين 1از خواب بيدار شد. دوشنبه‌ای باراني از ماه می. ساعتش زنگ نزد- شايد هم سيمون صدايش را نشنيده بود. ماكس ،سگ لهاسای کوچک، لهاساي كوچك و پشمالوي دم چنبری‌اش قصور ساعت را جبران و او را بيدار كرد. طفلك حيوان بابت دير رسيدن صاحبش به سركار دغدغه‌ای نداشت، فقط غذايش را می‌خواست».

ادامه...
  • ناشر نشر افکار
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.75 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۰۳ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب فروشنده و میلیونر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل اول

از آن روزهایی بود که بهتر است آدم اصلاً از جایش بلند نشود. همان وقت هایی که زمین و آسمان مرموزانه دست به دست هم می دهند تا زندگی یک نفر را زیر و رو کنند. انگار اقبال هم، همان موقع بساطش را جمع می کند و می رود، و در این لحظه هر اتفاقی ممکن است بیفتد. تصادف ماشین، خبر بد، مریضی...
در یکی از همین صبح های نحس بود- البته با تصور این­که صبح ها به فرخنده و نحس تقسیم می شوند - که سیمون مارتین(۱) از خواب بیدار شد. دوشنبه ای بارانی از ماه می.
ساعتش زنگ نزد - شاید هم سیمون صدایش را نشنیده بود. ماکس(۲)، سگ لهاسای کوچک و پشمالوی دم چنبری اش قصور ساعت را جبران و او را بیدار کرد. طفلک حیوان بابت دیر رسیدن صاحبش به سرکار دغدغه ای نداشت، فقط غذایش را می خواست. ولی زهی خیال باطل، چون همین که چشم سیمون به ساعت افتاد، سگ از یادش رفت. حتی وقت نکرد دوش بگیرد. اولین لباسی را که به دستش رسید به تن کرد، پرونده هایی را که شب گذشته تا دیروقت رویشان کار کرده بود، زیر بغل زد و بی آن­که ببیند هوا چه­طور است، زد بیرون. باران می بارید.
وقتی باقی نبود که دوباره بالا برود و بارانی بپوشد یا چتری بردارد. تازه، فاصله­ی چندانی تا ماشینش نداشت. کیفش را روی سرش گرفت و به سمت ماشین دوید. چند لحظه ای معطل شد تا کلیدها را پیدا کند. در این میان راننده ی گیجی هم سرتاپایش را خیس کرد. بی اختیار از دهان سیمون ناسزایی بیرون پرید. افسوس از کت و شلوارِ تازه اطو کرده و کفش های نویش!
سوار ماشین شد. آئودی اِی فور(۳) طوسی رنگی که به نظرش کاملاً مناسب مردی به سن و سال او بود. مردی چهل و دو ساله که بدون حتی یک تار موی خاکستری، چهره ای بی­چین و چروک، اندامی متناسب و سرشار از انرژی، به زحمت سی و پنج ساله می نمود.
قدر مسلم، آن روز بد شروع شده بود. با آن خستگی که هنگام بیدار شدن احساس می­کرد، بهتر بود در رختخواب می ماند، اصلاً نتوانسته بود خوب بخوابد. آیا کابوسی که یادش نمانده بود خوابش را به هم زده بود؟ یا به خاطر غیبت زنش بود؟ آخر، عادت نداشت تنها بخوابد... زنش شب را پیش یکی از دوستانش در سنت سوور(۴) مانده بود. خودشان در مونترال زندگی می کردند.
می خواست اصلاح کند. یک ریش تراش مارک بروان(۵) داشت که آن را در ماشین می گذاشت، چون معتقد بود اصلاح کردن در حمام وقت تلف کردن است! ولی همین که سه بار دستگاه را روی طرف چپش کشید، خاموش شد. باطری خالی کرده بود!
به محل کارش رسید. شرکت نرم افزاری مجی سافت(۶) با شصت کارمند، واقع در خیابان کمون(۷) در بخش قدیمی مونترال. پنج سال بود به عنوان معاون مدیر فروش در آنجا کار می کرد. چند کارمند او را خیره نگاه کردند، انگار تاخیرش مساله ای قابل تامل و برخورد بود. او به جای نُه، ساعت ده آمده بود..
شاید هم به دلیل صورت نیمه تراشیده، پلک های پف کرده و سنگین و لباس خیس و چروک از بارانش بود. مثل این­که مردم واقعاً این قدر به ظاهر انسان اهمیت می دهند...
وقتی وارد دفترش شد، منشی اش آلیس گرانجر(۸) سر جایش نبود. شاید رفته بود کپی بگیرد یا سری به آبدارخانه بزند.
دفتر کار سیمون کوچک بود و دکوراسیون ساده ای داشت. روی میز کار کاملاً خلوت بود و وسایل بسیار کمی به چشم می خورد. یک کامپیوتر، چراغ مطالعه ی هالوژن، چند قرص و قاب عکسی از چهره ی همسر جذابش استفانی(۹) با چشم های سبز و موهای بلند فرفری مشکی. لب پنجره هم یک گلدان بنفشه­ی آفریقایی بود که منشی اش چند سال قبل آن را به او هدیه کرده بود.
او خیلی سریع طبق معمول هر روز، کامپیوتر را روشن کرد تا ببیند طی آخر هفته نامه ای دریافت کرده است یا نه. کلمه ی عبور را وارد کرد، ولی بی فایده بود. کلمه ی چندان مشکلی نبود چون چهار حرف اول اسم زنش بود: استف. دوباره آن را وارد کرد، خیلی آهسته و با دقت یک بچه دبستانی، ولی در کمال تعجب فهمید که حتی به منوی اصلی هم نمی تواند دسترسی داشته باشد. عرق سردی روی پیشانی اش نشست. آیا حافظه اش را از دست داده بود؟ مثل کسانی که به آلزایمر مبتلا می شوند؟ یا شاید کاملاً دیوانه شده بود؟
برای سومین بار داشت سعی می کرد که رئیسش هنری زلر(۱۰) وارد شد. مردی طاس در هفتمین دهه ی سن خود، با نگاهی تیز و جدی از ورای عینک سیاهش. نگهبان هم همراهش بود.
- سیمون، متاسفانه خبر بدی دارم. آخر هفته جلسه ی هیات مدیره ی جدید بود و...
- من اخراج شدم؟
- بدبختانه بله. آن­ها به من قدرت انتخاب ندادند. قصد داشتند فعالیت ها را دوباره ساماندهی کنند. خلاصه به شخص تو ارتباطی نداشت. نباید به خودت بگیری.
او با اعتراض گفت:
- آن­ها نمی توانند این کار را بکنند! وقتی من آمدم اینجا، بخش فروش در سراشیبی سقوط بود، طی این پنج سال کلی جان کندم تا توانستم دوباره آن را احیا کنم و راه بیندازم...
- می دانم سیمون، می دانم...
- خب، حالا که می دانی پس چرا کاری نمی کنی؟
- من هر کاری از دستم بر می آمد کردم تا آن­ها تو را نگه دارند، ولی اصلاً گوششان بدهکار نبود. آن­ها آدم جوان و تازه نفس می خواهند.
- آدم تازه نفس! یک مشت ضحاک ماردوش که پشت کراوات های ابریشمی و لبخندهای گَل و گشاد مدیرها قایم شده اند.
سیمون ساکت شد. دیگر اصراری نکرد. او اخراج شده بود، به همین سادگی، ظرف دیروز تا امروز. آن هم بعد از پنج سال خدمت صادقانه.
به نظر می رسید راجر بویر(۱۱) نگهبان شرکت، مردی کوتاه قامت و نسبتاً گرد و فربه، از وضعیت پیش آمده خیلی معذب است. سرش را پایین انداخته بود و جرات نمی کرد سیمون را - که این همه با او دوست بود و همیشه کلی با او درد دل می کرد- نگاه کند.
- همین الآن کارت اعتباری شرکت را پس بده.
سیمون آن را از کیف پولش درآورد، و با تحقیر روی میز پرت کرد.
- و تلفن همراهت...
اطاعت کرد.
- کلیدهای ماشین را هم می خواهم...
کلیدها را از جیب درآورد و روی زمین انداخت.
- چیز دیگری نمی خواهی؟! کراوات یا لباس هایم را؟!
زلر در حالی­که خم می شد تا کلیدها را بردارد با لحن سرزنش آمیزی گفت:
- مارتین تو نباید این عکس العمل را نشان بدهی. فکر نکن این کار برای من خوشایند است.
سیمون ترجیح داد ساکت بماند. زلر لبخند کمرنگی زد، کلیدها را به دست نگهبان سپرد و گفت:
- شما همراه آقای مارتین تا ماشین می روید تا او بتواند وسایل شخصی اش را از داخل آن بردارد.
و رو کرد به سیمون:
- از تو هم می خواهم که ظرف یک ربع شرکت را ترک کنی...
- یک ربع خیلی زیاد است. من برای ترک این آشغالدونی به این همه وقت احتیاج ندارم. ببین خیلی آسان است.
و با خشونت دو کشوی اول میزش را درآورد و محتویات آن­ها را روی زمین ریخت. نگهبان که از این همه خشونت سیمون وحشت زده شده بود، قدمی پس رفت.
زلر دخالت کرد:
- نمی خواستم به اینجا برسد سیمون.
و نگاهی به سوی نگهبان انداخت که از وضعیت پیش آمده دلخور بود. سیمون مکثی کرد و لبخند دلنشینی تحویل داد.
- اوه، می خواستم برای مدیریت جدید هم به همان اندازه کارآمد باشم.
زلر با شک نگاهش کرد.
- من... من فقط از تو خواهش می کنم که آرام باشی. وگرنه مجبورم از آقای بویر بخواهم که دخالت کند.
سیمون دست هایش را به علامت تسلیم بالا گرفت و لبخندی زد که این معنی را می داد: «می دانم، من آرامم، جای ترس نیست...»
زلر ادامه داد:
- کارَت که اینجا تمام شد، می توانی بروی و چک تسویه حسابت را از دفتر منابع انسانی بگیری.
سیمون فکر کرد: «دفتر منابع انسانی... چه اسم مسخره ای!»
زلر دستش را پیش آورد تا دست بدهد، سیمون هم حرکت بچه­گانه ای کرد. اول دستش را دراز کرد بعد، در آخرین لحظه آن را پس کشید.
برای توضیح حرکتش گفت:
- این هم سیاست جدید مدیریت است.
نگهبان لبخندی زد، ولی با چشم غره ی زلر، زود آن را خورد.
زلر همان­طور که می­رفت، گفت:
- هر طور میلت است.
سیمون با نگهبانِ خاموش تنها ماند. نگاهی به اطراف انداخت. همه چیز به نظرش مسخره رسید. پنج سال از عمرش را آن­جا گذرانده بود، با تمام هیجان ها، شکست ها، پیروزی ها و حالا ظرف فقط چند دقیقه همه چیز تمام شده بود...
زندگی هم بی حساب و کتاب است. جمعه ی گذشته وقتی داشت با خیالی آسوده و بعد از یک هفته کار سخت، این­جا را ترک می کرد، هیچ به فکرش می رسید که دوشنبه صبح عذرش را بخواهند؟
یک ربع...
زلر در نهایت سخاوت به او یک ربع وقت داده بود...
یک ربع برای این­که روی پنج سال از عمرش خط بطلان بکشد. پنج سالی که عکس های روی دیوار گواهی بر پرباری و موفقیت آن­ها بودند: سری مسابقات گلف، مهمانی شام به مناسبت به دست آوردن یک قرارداد سنگین، جشن سال نو به همراه همکاران، که دیگر شاهد هیچ­کدام­شان نخواهد بود...
جمع آوری- یا پرت کردن- پرونده های شخصی اش را زیر نگاه های مراقب نگهبان تمام کرده بود که دید لویی برژه(۱۲) یکی از بهترین کارمندان فروش گروه، از در وارد شد. او هم چند سال قبل استخدام شده بود.
برژه گفت:
- آه، سیمون، تو.... خوشحالم که هنوز این­جایی... از فرصت استفاده کردم تا با تو خداحافظی و برایت آرزوی موفقیت کنم...
او مردی جوان و سی ساله بود. دندان هایی درخشان و موهایی مشکی داشت که همیشه به آن­ها ژل می زد. جعبه ای پر از وسایل شخصی به همراه آورده بود، انگار خودش هم اخراج شده باشد. ولی چهره ی گشاده­اش چیز دیگری می گفت که سیمون هم بلافاصله آن را فهمید. برژه را جای او گذاشته بودند و او هم برای اشغال پست جدید چنان بی تاب شده که به خود زحمت نداده بود حداقل از روی نزاکت کمی صبر کند! چه­قدر دنیای کار و همکاری خشن و بی وفاست! بله، لویی برژه در حالی­که آب کفن او هنوز خشک نشده است، آمده است تا جای او را بگیرد. لویی برژه­ ای که چند سال پیش، خودش اسباب پیشرفت او را فراهم کرده بود. آن هم با وجود لکه ای که برژه در گذشته اش داشت. چرا که سابقه ی الکلی بودنش همیشه مایه ی تردید و نارضایتی شرکت بود. سیمون با چشم، اشاره ای به جعبه کرد و پرسید:
- از کِی خبر داشتی؟
برژه با حالتی گناهکار، تته پته کنان گفت:
- می... می خواستم راجع به آن با تو صحبت کنم.
سیمون مصرانه تکرار کرد:
- از کی؟
- فقط دو هفته است...
سیمون که با لبخند، نگاه تحقیر آمیزی به همکارش می انداخت، بی اختیار گفت:
- دو هفته! و تمام اوقاتی که با هم صحبت می کردیم تو اصلاً صلاح ندیدی مرا در جریان بگذاری؟!
- آن­ها قدغن کرده بودند!
- قدغن کرده بودند؟!
و گفت که طور دیگری روی او حساب می کرده و او را همان لویی صادقی می دانسته که چندین مرتبه به خانه اش دعوت کرده! و حالا هم که در اولین فرصت به او خیانت کرده است.
لویی با اعتراض گفت:
- به این سادگی ها هم که فکر می کنی، نیست. آن­ها به من حق انتخاب دادند. یا سکوت یا اخراج.
- البته هیچ چیز به این سادگی نیست.
- آن­ها هم آدمند.
قربانی بچه بازی احمقانه ای شده بود. برژه ادامه داد:
- خب، من... من تنهایت می گذارم که کارهایت را انجام دهی... برایت... برایت آرزوی موفقیت می کنم...
سیمون حرفی نزد، فقط گوش داد و خیره نگاهش کرد.
- به هرحال، با این استعدادی که تو داری و سابقه کار خوبت در این­جا، مطمئنم که مشکلی برای کار پیدا کردن نخواهی داشت...
- بزن به چاک!
برژه جعبه به دست بیرون رفت. برمی گشت. وقتی میدان خالی شده و آب ها از آسیاب افتاده باشد.
تازه بیرون رفته بود که منشی سیمون با چهره ای کج و کوله وارد شد. از دستشویی برمی گشت. عادت داشت آرایشش را تجدید کند. آلیس گرانجر، زن بلوندی بود. هیکلی توپر و نه چاق داشت. در چهل و پنج سالگی هنوز هم جذاب به حساب می آمد. او متوجه به هم ریختگی میز کار،کاغذهای پخش و پلا روی زمین و کشوهای درآمده و وارونه شد.
- چه اتفاقی افتاده؟... من...
سیمون با لحنی دلداری دهنده گفت:
- چیزی نیست. فقط یک دکوراسیون جدید است. من به تغییر احتیاج داشتم.
آلیس حرفش را باور نکرد ولی حرفی هم نمی توانست بزند، چون جایی برای پرسش بیشتر نمانده بود.
- اگر اشتباه نکنم آن را نمی پسندید، مگر نه خانم گرانجر؟
همیشه او را این طور صدا می کرد، «خانم گرانجر»، و نه آلیس. برخلاف انتظاری که این زن از او داشت. آلیس فکر می کرد این نوع صدا کردن به خاطر بالا بودن سنش است و او قصد دارد احترامش را نگاه دارد، چون با سایر منشی ها که جوان­تر بودند، صمیمانه تر برخورد می کرد.
خانم گرانجر جواب نامحسوسی داد.
سیمون پرسید:
- پل(۱۳) چطور است؟
- هفته ی پیش مرا ترک کرد.
- آه درست است اصلاً یادم نبود...
آلیس از این فراموشی او به هیچ وجه دلخور نشد. می دانست که ذهن رئیسش پر از فکرهای مختلف است و به­ویژه این­که نگاهشان به همدیگر نمی تواند یکسان باشد.
- خانم گرانجر، نمی... نمی دانم آیا شما در جریان وضعیت من هستید یا...
- بله، من هم همین الآن فهمیدم...
و با این حرف اشک از چشم هایش سرازیر شد.
سیمون با عجله گفت:
- نباید به خاطر مسایل به این کم اهمیتی گریه کنید، مطمئنم تا یک ماه دیگر جای دیگری پیدا می کنم.
- من هم اخراج شدم.
- اوه، نمی دانستم، واقعاً متاسفم.
سیمون به طرف منشی اش رفت و دست روی شانه اش گذاشت. زن از این حرکت غیر منتظره غافلگیر شد. [...]
سیمون از او پرسید:
- حالا می خواهید چه کنید؟
او همان­طور گریه کنان جواب داد:
- به کارهای شخصی ام می رسم. یک سر می روم ویلایم در پالم بیچ(۱۴) که استراحت و فکر کنم... بعد در یک... بنگاه کاریابی هم فرم پر می کنم.
کمی دیگر هم با هم ماندند. همین که سیمون می خواست به همراه نگهبان برود، آلیس گرانجر گفت:
- اگر در شغل جدیدتان به کسی احتیاج داشتید، خوشحال می شوم باز هم منشی شما باشم.
- من هم دوست دارم رئیس شما باشم، منظورم این است که... شما همیشه منشی قابلی بوده اید.
و از در بیرون رفت.
کمی بعد که آلیس گرانجر تنها شد، متوجه شد سیمون – به جز عکس همسرش- تقریباً همه چیز را جا گذاشته است. از جمله گلدان بنفشه ی آفریقایی اهدایی او را.
با قلبی دردمند، دوید تا آن را بردارد.

نظرات کاربران درباره کتاب فروشنده و میلیونر

آخر کتاب سانسور شده بود. من بعد از خوندن احساس کردم با عقل جور در نمیاد رفتم نسخه ی اصلیش رو خوندم. -With Mr. and Mrs. Martin, or rather, excuse me, I meant ... The same day, a messenger knocked at the door Alice Granger to hand him a red rose and a ticket for a cruise to the Bahamas..
در 3 سال پیش توسط mah...152
با این رمان انگار خودم شیرینی پیروزی بعد از شکست رو تجربه کردم... میتونم خوندنش رو به فال نیک بگیرم! گاهی وقت ها زندگی کتاب ها,دوست ها,یا اتفاقاتی رو سر راهت می گذاره که کمکت میکنن تصمیم های مهم و بزرگی رو بگیری و به موفقیتت تو اون تصمیمات از قبل امیدوار باشی و این کتاب از همین دسته بود☺
در 3 سال پیش توسط ahm...305
خیلی کتاب خوبیه.به خصوص که در قالب داستان هم هست.عالی بود
در 2 سال پیش توسط Arty
خیلی زیبا و مؤثر و جذاب بود. احساس خوشایندی دارم از اینکه کتاب رو خوندم.
در 3 سال پیش توسط far...i88
داستانی لذت بخش برای آموزش تجارت
در 3 سال پیش توسط Sh S
کتاب خوبیه وامیدوارکنندست
در 3 سال پیش توسط naz...ini
کتاب خیلی عالی با ترجمه بسیار خوبی بود، البته خیلی بعیده که همچین ایده هایی با موفقیت رو به رو بشن٬ شاید از هر ده تا استارتاپ و ... ۵ تاشون حداقل ورشکست میشن و یا بدون در امد خاصی کار رو تعطیل میکنن...
در 3 سال پیش توسط ali...i45
عالی
در 3 سال پیش توسط saz...ati
به نظر منم منظورش آلیسه خوب حتما میخواسته با اون ازدواج کنه که میگه خانم و آقای مارتین
در 2 سال پیش توسط mag...me7
کتاب خوبی بود.تنها چیزی که انسان باید از آن بترسه،خود ترسه.
در 2 سال پیش توسط fer...aei