فیدیبو نماینده قانونی انتشارات سبزان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب پس از سقوط

کتاب پس از سقوط
بازیگران قدرت و سیاست در صفحه شطرنج جهان

نسخه الکترونیک کتاب پس از سقوط به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۵,۸۸۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب پس از سقوط

آگاهی از سیاست‌های راهبردی قدرت‌های بزرگ، می‌تواند در تصمیم‌گیری‌های قدرت‌های منطقه‌ای تاثیرگذار و مثمربه‌ثمر واقع شود، به طوریکه قدرت‌های کوچکتر می‌توانند با شناخت واقعی از جایگاه خود در صحنه بین‌المللی و اشراف کامل بر آن ضمن تاثیرگذاری بر آن معادلات، بدنبال کسب منافع ملی بیشتری برای مردم خود باشند. البته این امر مشروط به آن است تا این سیاست‌ها را بدرستی شناسایی کرده و حتی درستی آنها را بیازمایند چرا که گاه اعلام سیاست‌های راهبردی از سوی قدرت‌های بزرگ، شاید خود «سیاستی برای فریب بیشتر دیگران» می‌باشد. مطالعه و دقت در نقطه نظرات ژبیگنیوبرژینسکی به عنوان یکی از دست‌اندرکاران و نظریه پردازان سیاست‌های ایالات متحده در دهه‌های اخیر، می‌تواند گره‌گشای معادلات و معماهای بسیاری در ذهن خوانندگان ایرانی باشد چرا که ایرانیان آشنا به تاریخ معاصر هیچوقت نقش و تاثیر برژینسکی را به عنوان مشاور امنیت ملی جیمی کارتر و در تحولات سه دهه اخیر کشورمان هرگز فراموش نخواهند کرد.

ادامه...

بخشی از کتاب پس از سقوط

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل اول:نوع جدید سلطه

تاریخ سلطه به قدمت بشر است. اما برتری فعلی امریکا در جهان، به دلیل سرعت وقوع، بعد جهانی و نحوه اعمال آن، متفاوت از دیگر قدرت های سلطه گر می باشد. طی تنها یک قرن، امریکا هم خود را متحول نموده و هم در اثر پویائی فضای بین المللی، تحت تاثیر واقع شده است. طی همین دوره، امریکا از انزوا در نیم کره غربی درآمده و به قدرتی بی بدیل در گستره جهان تبدیل گردیده است.

راه کوتاه به برتری جهانی

جنگ اسپانیا - امریکا در سال ۱۸۹۸ اولین جنگ امریکا در ماورای بحار برای گسترش سلطه خود بود. به واسطه این جنگ، قدرت امریکا به عمق اقیانوس آرام و دورتر از جزائر هاوائی تا به فیلیپین گسترده شد. در ابتدای قرن گذشته، متفکران راهبردی امریکا به دنبال آموزه هائی بودند که در آن برتری در دو اقیانوس آرام و اطلس مدنظرشان بود. در همین دوره نیروی دریائی امریکا قاعده حکومت انگلستان بر موج ها را زیرسوال برد. ادعاهای امریکا مبنی بر داشتن جایگاهی ویژه و به عنوان تنها قیم امنیت نیم کره غربی گسترش می یافت و در راستای آموزه های مونرو (رئیس جمهور امریکا) و توجیه های بعدی سیاستمداران امریکائی و بر اساس "سرنوشت مبرهن" با ساخت آبراهه پاناما که امکان برتری دریائی امریکا در اقیانوس های اطلس و آرام را فراهم نمود، تقویت گردید.
پایه های بلندپروازی های امریکا از لحاظ جغرافیای سیاسی، با صنعتی شدن سریع اقتصاد کشور فراهم گردید. هنگام آغاز جنگ اول جهانی، توان فزاینده امریکا حدود ۳۳ درصد از تولید ناخالص ملی جهان بود، که منجر به جایگزینی امریکا به عنوان قدرت اصلی صنعتی جهان به جای انگلستان گردید. این پویائی اقتصادی قابل توجه، توسط فرهنگی که تجربه و ابداع را تقویت می نمود شکوفا شد. نهادهای سیاسی امریکا و اقتصاد بازار آزاد، فرصت هائی نوین برای سرمایه گذاران سنت شکن و مدرن بوجود می آورد، که به واسطه امتیازات تاریخی یا وجود طبقات بسته اجتماعی محدود نبودند. به صورت اجمالی، فرهنگ ملی امریکا با رشد اقتصادی، بسیار سازگار بود و جذب و هضم سریع مستعدترین افراد خارجی در این فرهنگ، امکان توسعه قدرت ملی آن را تسهیل نمود.
جنگ اول جهانی اولین فرصت برای حضور عمده نیروی نظامی امریکا در اروپا را فراهم کرد. قدرتی که قبلا کاملا منزوی بود، چند صدهزار نیرو به سوی دیگر اطلس گسیل کرد که اعزامی بدون هر نوع سابقه تاریخی قبلی، چه از لحاظ حجم و چه از لحاظ وسعت محسوب می گردید. بدین ترتیب، ظهور یک بازیگر جدید عمده در صحنه بین المللی ممکن شد. در عین حال، جنگ اولین تلاش عمده امریکائی ها برای اعمال اصول خود در یافتن یک راه حل برای مشکلات بین المللی اروپا بود. چهارده نکته معروف وودرو ویلسن بیانگر تزریق نظرگرائی امریکائی در جغرافیای سیاسی اروپائی بود، که توسط قدرت امریکائی ها تقویت می شد. (پانزده سال قبل، ایالات متحده نقش اصلی در خاتمه برخورد در شرق دور بین ژاپن و روسیه را بازی کرد که منجر به رشد جایگاه بین المللی امریکا گردید.) پیوند نظرگرائی امریکائی و قدرت این کشور بدین ترتیب حضور خود در صحنه جهانی را کاملا محسوس نمود.
البته جنگ اول جهانی عمدتا جنگی اروپائی بود نه جنگی جهانی. اما با از هم پاشیدن اروپا در این جنگ، روند خاتمه برتری سیاسی، اقتصادی و فرهنگی اروپا در سایر نقاط جهان شروع شد طی این جنگ هیچ قدرت اروپائی نتوانست با قاطعیت به پیروزی برسد و نتیجه جنگ به شدت به واسطه حضور قدرت غیراروپائی امریکا، تحت تاثیر قرار گرفت. از آن پس، اروپا بیشتر به عنوان یک هدف و نه یک طرف قدرت سیاسی جهانی، مطرح شد.
با این همه، تجلی رهبری جهانی امریکا، منجر به تداوم حضور آن در مباحث جهانی نگردید. در عوض، امریکا به سرعت به انزوا و نظرگرائی خود عقب نشینی کرد. هر چند در اواسط دهه بیست و اوائل دهه سی، خودکامگی در قاره اروپا قدرت می گرفت، قدرت امریکا، که تا آن زمان شامل دو ناوگان اقیانوس پیما که به وضوح قدرتمندتر از نیروی دریائی انگلستان بود، باز هم درگیر مسایل جهانی نبود. امریکائی ها ترجیح می دادند که تنها نظاره گر سیاست جهانی باشند.
همگام با این تمایلات مفهوم امنیت، بر اساس این دیدگاه که امریکا یک «قاره - جزیره» است، شکل گرفته بود. راهبرد امریکا به شدت متمرکز بر حفظ سواحل خودی و محدود به کشور خود بود و اندک نظری به مسائل بین المللی، یا جهانی نمی شد. بازیگران اصلی بین المللی هنوز قدرت های اروپائی و تا اندکی ژاپن بودند.
طی جنگ دوم جهانی به عنوان اولین جنگ واقعا جهانی، دوره اروپا، در سیاست جهانی خاتمه یافت. این جنگ به صورت همزمان در سه قاره واقع شد، ابعاد جهانی این جنگ به صورت نمادین در برخورد سربازان انگلیسی و ژاپنی، که یکی جزیره ای دور دست در اروپا و دیگری جزیره ای دور دست در شرق آسیا بود، در فاصله هزاران میلی کشورهایشان در جبهه هند - برمه ظاهر شد. اروپا و آسیا به یک صحنه نبرد واحد تبدیل شده بودند.
اگر نتیجه جنگ پیروزی آلمان نازی بود، یک اروپای واحد می توانست به عنوان قدرت برتر جهان ظهور کند. و پیروزی ژاپن در اقیانوس آرام می توانست برای آن کشور برتری در شرق دور را به همراه داشته باشد، اما احتمال بیشتر این است که این کشور کماکان قدرت برتر منطقه باقی می ماند. در هر حال، شکست آلمان بیشتر توسط دو قدرت غیراروپائی، ایالات متحده و اتحادشوروی، ممکن گردید و این دو کشور جانشینان تلاش ناکامانه اروپا برای رسیدن به برتری جهانی شدند.
پنجاه سال بعدی شاهد تلاش دو قطب امریکائی و شوروی برای برتری جهانی بود. از دیدگاهی، این تلاش بیانگر صحت نظریه های سیاسی ای بود که بزرگترین قدرت دریائی جهان در اقیانوس های اطلس و آرام را در برابر بزرگترین قدرت زمینی جهان در قلب اوراسیای بزرگ قرار می داد (جبهه چین - شوروی فضائی معادل امپراتوری مغول را در بر می گرفت). ابعاد جغرافیای سیاسی نمی توانست واضح تر از این باشد: امریکای شمالی علیه اوراسیا بود و جایزه این نبرد هم تمام جهان قرار داده شده بود. برنده می توانست به واقع جهان را تحت سیطره قرار دهد. هیچ قدرت دیگری، بعد از پیروزی نهائی، برای مقابله با برنده وجود نداشت.
هر یک از طرفین، به دنبال جلب توجه افکار جهانی به مرام و مسلک خود بوده و با تکیه بر خوشبینی های تاریخی توجیه کننده؛ پیروزی بدون تردید خود بر رقیب را نوید می دادند. هر یک از طرفین، در فضای خودی به طور کامل حاکمیت داشت. این حاکمیت برخلاف تلاش های دول اروپائی برای تسلط بر جهان بود. در حالی که هیچکدام از اروپائیان موفق نشدند حتی در خود اروپا تفوق فاحش بر قدرت های دیگر اروپایی داشته باشند.
هر یک از طرفین این نبرد جهانی، مرام و مسلک خود را برای تقویت حاکمیت شان بر دول دست نشانده، مورد استفاده قرار می داد و تا حدودی یادآور دوره جنگ های مذهبی بود.
ترکیب محدوده جغرافیای سیاسی و اعلام جهان شمول بودن جزمیت های رقیب به این مسابقه شدت خاصی بخشید. اما عامل دیگری، که با دیگر ابعاد جهانی همراه شده و این مسابقه را واقعا بی نظیر نمود، ساخت تسلیحات هسته ای بود که یک نبرد رو در رو، بین دو رقیب اصلی نه تنها منجر به نابودی هر دو می گردید، بلکه بخش عمده ای از بشریت را به همراه خود از بین می برد. شدت و وخامت این برخورد بالقوه چنان بود که طرفین هر دو در خودداری استفاده از این تسلیحات تلاش وافری مبذول نمودند.
در محدوده جغرافیای سیاسی، بخش عمده درگیری ها در حاشیه های اوراسیا انجام یافت. مجموعه چین - شوروی بخش عمده اوراسیا را تحت سیطره داشت، اما از کنترل حاشیه آن محروم بود. امریکای شمالی موفق شد تا خود را هم در غرب و هم در سواحل شرقی ابرقاره اوراسیا وارد کند. دفاع از این سرپل های قاره ای (که از جمله شواهد آن محاصره برلن در غرب و جنگ کره در شرق بود) اولین آزمون راهبردی موضوعی بود که بعدها به آن جنگ سرد لقب داده شد.



جبهه چین- شوروی و سه جبهه راهبردی مرکزی

در مراحل نهائی جنگ سرد، جبهه سومی در جنوب و در نقشه اوراسیا به وجود آمد (به نقشه بالا نگاه کنید). تجاوز شوروی به افغانستان منجر به واکنش امریکا در دو جبهه شد: کمک مستقیم به مقاومت محلی افغان و تقویت قابل توجه نیروهای نظامی امریکائی در خلیج فارس به عنوان بازدارنده هجوم بیشتر سیاسی یا نظامی شوروی به سمت جنوب. ایالات متحده خود را به دفاع از منطقه خلیج فارس، با همان شدت جبهه های اوراسیای شرقی و غربی، متعهد کرد.
جلوگیری موفقیت آمیز امریکای شمالی از تلاش اوراسیائی ها برای دست یافتن به تفوق بر کل اوراسیا، ضمن خودداری طرفین از برخورد نظامی به دلیل وحشت از جنگ هسته ای، به این معنی بود که طرفین به این درک رسیده بودند که نتیجه مسابقه در نهایت توسط ابزارهای غیرنظامی مشخص خواهد گردید و بالاخره شادابی سیاسی، انعطاف نظری، پویائی اقتصادی و جاذبه فرهنگی ابعاد تعیین کننده این نبرد شدند.
اتحادی که به رهبری امریکا شکل گرفته بود وحدت خود را حفظ کرد، در حالی که جبهه چین - شوروی در کمتر از دو دهه منشعب شدند. بخشی از این موضوع به این برمی گشت که اتحاد مردم سالار انعطاف بیشتری نسبت به اردوگاه کمونیستی شکننده، که به صورت طبقاتی و جزمی شکل گرفته بود، داشت. اتحاد امریکا بر ارزش های مشترک تاکید داشت، اما هیچ چارچوب جزمی برای آن قرار داده نشده بود. اتحاد مقابل، حاکمیت بر خط مشی واحد جزمی را تاکید می نمود که در آن فقط یک مرکز معین برای تفسیر وجود داشت. همراهان اصلی امریکا به شدت از امریکا ضعیف تر بودند، اما اتحاد شوروی نمی توانست برای همیشه چین را تحت سیطره خود درآورد. علت دیگری که نتیجه ی نهایی نبرد را تعیین می کرد این بود که طرف امریکائی توانست از لحاظ اقتصادی و فناوری، پویائی بیشتری نشان دهد در حالی که اتحاد شوروی اندک اندک راکد شد و نتوانست به صورتی موثر در میدان مسابقه اقتصادی یا فناوری نظامی حرکت کند. زوال اقتصادی به نوبه خود منجر به از بین رفتن روحیه نظامی نیز گردید.
در واقع، قدرت نظامی شوروی و هراس غربی ها از آن، مدتها منجر به پنهان ماندن عدم تقارن بین طرفین شده بود. امریکا بسیار ثروتمندتر، از لحاظ فناوری توسعه یافته تر، از دیدگاه نظامی مقاوم تر و مبتکرتر، از منظر اجتماعی خلاق تر و جذاب تر بود. در مقابل، محدودیت های فکری، نظری و مرامی، توان و خلاقیت های بالقوه را در اتحاد شوروی مسدود کرده بود. و منجر به آن شد که نظام نامنعطف تر شده، اقتصادش به شدت ناکارآ گردیده و از لحاظ فناوری قابلیت کمتری در رقابت داشته باشد. با تداوم این روند در صورتی که جنگی مخرب بین طرفین به وجود نمی آمد، در یک رقابت طولانی، در نهایت شرایط به نفع امریکا تغییر می یافت.
به هر حال نتیجه نهائی این نبرد به شدت توسط ابعاد فرهنگی تحت تاثیر قرار گرفت. اتحادی که تحت رهبری امریکا شکل گرفته بود، عمدتا، بسیاری از ویژگی های مثبت فرهنگ اجتماعی و سیاسی امریکائی را پذیرفت. مهمترین متحدین امریکا در غرب و شرق حاشیه قاره اوراسیا، یعنی آلمان و ژاپن، هر دو موفق شدند سلامت اقتصادی خود را در چارچوب شیفتگی لجام گسیخته ای برای هر آنچه امریکائی بود به دست آورند از این رو امریکا به عنوان الگویی برای آینده بشر مطرح بود و جامعه ای بود که ارزش تحسین داشت و می توانست مورد تقلید دیگران قرار گیرد.
در مقایسه، روسیه از لحاظ فرهنگی در بین دست نشاندگانش در اروپای مرکزی به شدت مذموم بود و چین، متحد اصلی آن، بیش از دیگران از نظر فرهنگی از اتحاد شوروی دوری می جست. برای ساکنان اروپای مرکزی، تسلط روس ها به معنی انزوای آنها از آنچه جایگاه واقعی فرهنگی خود می دانستند یعنی اروپای غربی و سنن دین مسیحیت تعبیر می شد. از این بدتر این که، حتی از دیدگاه ساکنان اروپای مرکزی و اغلب به طور ناعادلانه، از نظر فرهنگی نسبت به روس ها مادون محسوب می گردیدند.
برای چینی ها، که در زبان شان، کلمه روسیه به معنی سرزمین گرسنه است، این اجتناب از روس ها واضح تر بود. هر چند در ابتدا، چینی ها به آرامی ادعاهای مسکو برای جهان شمول بودن الگوی شوروی را مورد اعتراض قرار می دادند، اما طی یک دهه بعد از انقلاب کمونیستی، چالش جدی چین علیه برتری نظری مسکو آغاز شد. حتی چینی ها به صراحت انزجار خود از همسایگان خونخوار شمالی را بیان می نمودند.
در نهایت، در درون خود اتحاد شوروی، نیمی از جمعیت که روس نبود نیز، تسلط مسکو را کنار نهادند. هشیاری تدریجی و آگاهی سیاسی غیرروس ها در نهایت به این منجر شد که اوکرائینی ها، گرجی ها، ارمنی ها و آذری ها به شوروی به عنوان قدرتی استعماری که از فرهنگی پائین تر از این ملل برخوردار بودند نگاه کنند. در آسیای مرکزی، شاید گرایش های ملی گرایانه کمتر بود، اما در آنجا مردم روزبه روز حس بیشتری برای گرایش به اسلام از خود نشان می دادند که با آگاهی از ختم مستعمره نشینی در جهان همراه شد.
اتحاد شوروی همانند بسیاری از امپراتوری های قبل از خود، در نهایت از درون تهی شد و خرد گردید. این امپراتوری قربانی تهاجم مستقیم نظامی نشد بلکه قربانی فروپاشی فزاینده اقتصادی و اجتماعی خود گردید. سرنوشت اتحاد شوروی نظر یکی از صاحب نظران را تائید کرد که گفته بود:

"امپراتوری ها بی ثباتی ذاتی دارند، چون واحدهای تحت سیطره، تقریبا همیشه خودمختاری را ترجیح می دهند و نیروهای سیاسی آنها به محض یافتن فرصت برای رسیدن به خودمختاری، عمل خواهند نمود. از این منظر، امپراتوری ها سقوط نمی کنند، در عوض آهسته آهسته و در برخی مواقع بسیار سریع متلاشی می گردند."(۱)

اولین قدرت جهانی

سقوط رقیب، ایالات متحده را در وضعیتی ویژه قرار داد. امریکا به صورت همزمان اولین و تنها قدرت واقعی جهانی شد. با این همه، تسلط جهانی امریکا یادآور برخی امپراتوری های قبلی، بدون محدودیت های محلی حاکم بر آنان نیز بود. این امپراتوری ها قدرتشان را متکی بر طبقات مختلف مانند دست نشاندگان، عوامل وابسته، مناطق تحت نفوذ و مستعمراتشان که آنان را نامتمدن می دانستند شکل می دادند. این واژگان تاریخی برای برخی کشورهائی که اکنون در مدار امریکا هستند بی معنی نیست. همانند گذشته، اعمال قدرت استعماری امریکا عمدتا ناشی از تشکیلات برتر، توانائی تجهیز گسترده اقتصادی و توانایی و فناوری برای اهداف نظامی، جذابیت مبهم روش زندگی امریکائی از دیدگاه فرهنگی، و پویائی صرف و ذاتی رقابت پذیر در بین نخبگان اجتماعی و فرهنگی امریکائی است.
امپراتوری های قبلی نیز، از همین ویژگی ها برخوردار بودند. اول از همه رم را می توان مثال زد. امپراتوری رم طی دو و نیم قرن از طریق توسعه مستمر قلمروش در شمال و بعد در غرب و شرق به علاوه نظارت دریائی جدی بر سواحل دریای مدیترانه بنا نهاده شد. از منظر جغرافیای سیاسی، رم در سال ۲۱۱ میلادی به اوج اقتدار خود رسید. رم از لحاظ سیاسی تک محور و از اقتصادی خودکفا، بهره مند شده بود. قدرت استعماری رم توسط نظامی پیچیده و از طریق سازمان های سیاسی و اقتصادی اعمال می گردید. نظام راهبردی راه ها و مسیرهای دریائی چنان طراحی شده بود که همه چیز به پایتخت ختم می شد، اما در صورت بروز مخاطرات امنیتی عمده، ارتش های رم که در کشورهای تحت سلطه مختلف و ایالات مستقر بودند به سرعت بسیج شده و به منطقه خطر اعزام می شدند.
در اوج قدرت، امپراطوری رم، سیصد هزار نفر در خارج از مرزها آماده نبرد داشت که نیروئی بسیار عظیم محسوب می گردید و با سلاح های رزم پیشرفته و تسلیحات برتر به علاوه توانائی مرکزی در تجهیز و اعزام نیرو همراه شده بود. (جالب است که در سال ۱۹۹۶، امریکا هم تسلط جهانی خود را با استقرار ۲۹۶ هزار نفر سرباز حرفه ای در ماورای بحار اعمال نمود.)



محدوده امپراتوری رم در اوج

با این همه قدرت استعماری رم، ناشی از یک واقعیت روانشناختی مهم بود. "سویس رومانوس سام" به این معنی که "من یک شهروند رم هستم" و بالاترین حس تشخص ممکن برای افراد بود و برای آنها سربلندی به دنبال داشت و برای بسیاری هم تلاش برای رسیدن به این مرتبه، هدف زندگی قرار می گرفت. هر چند در نهایت تابعیت رم حتی به افرادی که در رم به دنیا نیامده بودند اعطا گردید، جایگاه ویژه تابعیت رم بیانگر برتری فرهنگی ای بود که قدرت استعماری برای رسیدن به آن بسیج شده بود. بدین ترتیب، نه تنها حاکمیت رم مشروعیت می یافت، بلکه دیگران را به جذب شدن در آن و قرار گرفتن در محدوده ساختار استعماری تشویق می نمود. برتری فرهنگی، که از سوی حکام نادیده انگاشته شده و از سوی اتباع پذیرفته شده بود، بدین ترتیب قدرت استعماری را تقویت می نمود.
این قدرت فائق و بلامنازع استعماری حدود سیصد سال ادامه یافت. اگر از چالشی که از سمت کارتاژ در بخش شرقی و در امپراتوری پارت ایجاد شد بگذریم، جهان خارج از امپراتوری رم، بیشتر نامتمدن، بدون ساختار، ناتوان برای حملات مستمر نظامی و از لحاظ فرهنگی سطح پائین شناخته می شد. تا زمانی که امپراتوری می توانست شادابی داخلی و وحدت را حفظ نماید، جهان خارج رقیبی محسوب نمی شد.
سه دلیل اصلی برای فروپاشی نهائی امپراتوری رم وجود دارد.
اول، امپراتوری بیش از حد بزرگ شده بود و توان حکومت بر آن از یک مرکز وجود نداشت، اما تقسیم آن به نیمه های شرقی و غربی خود به خود ویژگی انحصار قدرت را از بین برد. دوم، همزمانی خوشگذرانی فرهنگی و بازی های درباری اندک اندک خواست نخبگان سیاسی را برای عظمت از بین بردند. سوم، گسترش مستمر که منجر به از بین رفتن توانایی ها و ظرفیت نظام، برای حفظ خود بدون وارد کردن فشارهای اجتماعی بود که شهروندان آمادگی تحمل آنها را نداشتند. تضادهای فرهنگی، اختلالات سیاسی، تورم مالی دست به دست دادند تا رم را در برابر نامتمدنان همسایه شان ضربه پذیر سازند.
براساس معیارهای امروزی، رم یک قدرت جهانی واقعی نبود بلکه قدرت منطقه ای محسوب می شد. با این همه با توجه به فاصله فیزیکی حاکم بین قاره ها در آن زمان، قدرت منطقه ای رم در قاره ی خود محدود شده و منزوی بود و هیچ رقیب نزدیکی نداشت. امپراتوری رم برای خود جهانی مستقل محسوب می شد که برخوردار از ساختار سیاسی- فرهنگی برتری بود که می توانست آن را به عنوان پیشگام امپراتوری های بزرگتری که مناطق وسیعی از جهان را تحت سلطه در می آوردند؛ معرفی کند.
با این همه، امپراتوری رم منحصر به فرد نبود. امپراتوری های رم و چین تقریبا به صورت همزمان ظاهر شدند، هر چند هیچ کدام از وجود دیگری خبر نداشت. حدود ۲۲۱ سال قبل از میلاد (هنگام نبردهای پونیک بین رم و کارتاژ) اتحاد هفت ولایت چینی اولین امپراتوری چین را به وجود آورد که منجر به ساخت دیوار بزرگ چین در شمال این کشور گردید، تا قلمرو پادشاهی، از نامتمدنان جهان بیرون محفوظ بماند. امپراتوری چین، که حدود ۱۴۰ سال قبل از میلاد ظاهر شد، از لحاظ محدوده و سازمان پیشرفته تر بود. در اوائل دوره مسیحیت، حداقل ۵۷ میلیون نفر نفوس تحت حاکمیت این امپراتوری بودند. همین رقم بیانگر کارآمدی نظارت مرکزی و دیوان سالاری لازم برای اعمال نظارت است. محدوده امپراتوری، کره، بخش هائی از مغولستان و بخش عمده ای از چین امروز را در برمی گرفت. با این همه، همانند رم، این امپراتوری با مشکلات داخلی روبرو شد و در نهایت در ۲۲۰ بعد از میلاد به سه منطقه مستقل تقسیم شد.
تاریخ چین دوره هائی از اتحاد مجدد و توسعه و دوره هائی از انحطاط و تقسیم شدن مجدد را به دنبال دارد. بیش از یک بار، چین توانست نظام های امپراتوری تاسیس کند که خودکفا، منزوی و بدون تهدیدی از بیرون شکل گرفتند. تقسیم قلمرو هان به سه منطقه در ۵۸۹ سال بعد از میلاد به اتحادی انجامید که منجر به ظهور مجدد نظامی، شبیه به نظام امپراتوری بود. اما دوره اصلی امپراتوری در چین دوره مانچو و به ویژه اوائل دوره سلسله چینگ است. در قرن هجدهم، بار دیگر چین یک امپراتوری کامل بود، که مرکز آن توسط دست نشاندگان و ایادی از جمله کره، هندوچین، تایلند، برمه و نپال دوره شده بود. بدین ترتیب، قلمرو چین از روسیه فعلی در شرق دور تا جنوب سیبری در کناره دریاچه بایکال و قزاقستان امروزی و در جنوب به اقیانوس هند و در شرق آن به لائوس و شمال ویتنام می رسید.
امپراتوری چین سازمانی پیچیده مالی، اقتصادی، آموزشی، و امنیتی بود. نظارت بر این قلمرو گسترده و بیش از ۳۰۰ میلیون نفوسی که در این محدوده زندگی می کردند از طریق این ابزارها اعمال می گردید. تاکید اصلی بر محوریت قدرت سیاسی مرکز بود که با خدمات مراسلاتی بسیار موثر و کارآمدی پشتیبانی می شد. کل امپراتوری به چهار بخش به مرکزیت پکن تقسیم شده بود که مراسلات به آنها از یک تا چهار هفته طول می کشید. دیوان سالاری مرکزی، حرفه ای و آموزش دیده بود و به صورتی رقابتی گزینش می شد که عامل اصلی تحکیم وحدت محسوب می گردید.
این وحدت همانند رم توسط حس قوی و عمیق برتری فرهنگی که از طریق کنفسیوسیزم به عنوان فلسفه ”ایجاب استعمار“ تحکیم می شد، تقویت می گردید. این مذهب با تاکید بر سازگاری و همدلی، پذیرفتن طبقات و ایجاد نظم محوریت یافت. چین، که امپراتوری آسمانی خوانده می شد، به عنوان مرکز جهان مطرح بود که نامتمدنان در حاشیه آن قرار می گرفتند. چینی بودن به این معنی بود که فرد متمدن است و به همین دلیل بقیه جهان باید به چین احترام لازم را بگذارد. این احساس برتری نسبت به بقیه جهان منجر به واکنش های امپراتور چین می گردید. حتی در اواخر قرن هجدهم که شاه جرج سوم از انگلستان نمایندگانی با هدایای خاص برای فریفتن چین به ایجاد رابطه تجاری اعزام نمود امپراتور چین گفت:
"با اتکا بر قدرت آسمانی، امپراتور به پادشاه انگلستان اعلام می کند که امپراتوری آسمانی، که بر چهار دریا حاکم است... برای این تحف ارسالی ارزشی قائل نیست... و هیچ نیازی به محصولات کشور شما ندارد....
بر این اساس ما... به شما نمایندگان توصیه می کنیم به سلامت به کشور خود بازگردید.



امپراتوری منچو در اوج اقتدار

ای پادشاه انگلیس، ما تنها در صورت اعلام وابستگی خودتان به ما و قسم خوردنت به اطاعت از ما، روابطمان را با شما تقویت خواهیم کرد."
دلیل عمده انحطاط و سقوط چندین امپراتوری چینی نیز مسائل داخلی بود. مغول ها و دیگر نامتمدنان به دلیل خستگی نیروهای داخلی، انحطاط، خوشگذرانی و از بین رفتن خلاقیت اقتصادی و نظامی که منجر به فروپاشی اراده چینی ها شد پیروز شدند و کلاً نیروهای خارجی از بیماری های درونی چین سوء استفاده کردند(۲) و بدین ترتیب احساس سرافکندگی فرهنگی در چینی ها ایجاد شد که تا قرن بیستم هم ادامه یافت. این سرافکندگی با تضادهای حس برتری فرهنگی و واقعیت های سیاسی دوره بعد از امپراتوری چین تشدید گردید.

نظرات کاربران درباره کتاب پس از سقوط

بهترین کتابی بود که خوندن، البته بعضی از پیش بینی ها سر موقع نبوده بعضی هم اصلا اتفاق نیافتاده با این حال دید کلی و عالی راجع به اهداف آمریکا به شما میده.
در 3 سال پیش توسط محمد حسین کدخدایی
کتاب خوبی هست
در 3 سال پیش توسط ate...kky
کتاب خوبی به نظر میرسه
در 3 ماه پیش توسط a.s...yeh
عالیه
در 3 سال پیش توسط nim...616