فیدیبو نماینده قانونی انتشارات معین و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب زندگی در بهروزی و كوتاهی زندگی

کتاب زندگی در بهروزی و كوتاهی زندگی

نسخه الکترونیک کتاب زندگی در بهروزی و كوتاهی زندگی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب زندگی در بهروزی و كوتاهی زندگی

آیا سِنِک فیلسوف است؟ این پرسشی است بنیادین که از دیر زمان، چالشخیز بوده است و مایه چند و چون؛ پرسشی که پاسخ بدان دو گروه ناساز از اندیشمندان و اندیشه‌پژوهان و تاریخ‌نگاران اندیشه را پدید آورده است و روبارویِ یکدیگر نهاده است. نمونه را، از سویی اندیشمندی نامدار چون هگل سنک را شایسته آن نمی‌داند که فیلسوف نامیده شود. در برابر، از دیگر سوی، اندیشه ‌پژوهانی چون پ. ابنک و ژ. م. آندره که کتابی خُرد درباره سنک نوشته‌اند، بر این باورند که «اگر فلسفه‌ای رومی در کار باشد، آن را در گروِ سنک هستیم و کمابیش تنها در گروِ او.»

ادامه...
  • ناشر انتشارات معین
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.01 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۱۸ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب زندگی در بهروزی و كوتاهی زندگی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فرزانه فرمانْران

آیا سِنِک فیلسوف است؟ این پرسشی است بنیادین که از دیر زمان، چالشخیز بوده است و مایه چند و چون؛ پرسشی که پاسخ بدان دو گروه ناساز از اندیشمندان و اندیشه پژوهان و تاریخ نگاران اندیشه را پدید آورده است و روبارویِ یکدیگر نهاده است. نمونه را، از سویی اندیشمندی نامدار چون هگل سنک را شایسته آن نمی داند که فیلسوف نامیده شود. در برابر، از دیگر سوی، اندیشه پژوهانی چون پ. ابنک(۱) و ژ. م. آندره(۲) که کتابی خُرد درباره سنک نوشته اند، بر این باورند که «اگر فلسفه ای رومی در کار باشد، آن را در گروِ سنک هستیم و کمابیش تنها در گروِ او(۳).»
اگر این نکته را بپذیریم که رواقیان ــ که سنک نیز یکی از آنان شمرده می شود ــ، فلسفه را از نگاهی فراخ و فراگیر به سه قلمرو بخش کرده اند: منطق، فیزیک، اخلاق، شاید پاسخی سنجیده تر بدان پرسش بنیادین بتوان داد. در نگاره هایی شاعرانه و پندارینه، ارزش و کارکرد این سه قلمرو و پیوند آنها را با یکدیگر بازنموده اند: یکی آن است که فلسفه کشتزاری است که دیواره و پرچین آن منطق است و زمین و درختانش فیزیک و بار و میوه اش اخلاق؛ دیگر آنکه فلسفه تخم مرغی است که منطق پوست سخت آن است و فیزیک سپیده و اخلاق زرده آن(۴). خواست از این نگاره های پندارینه آن است که هر سامانه اندیشه ای و فلسفی را منطق از بیراهگی و کژروی پاس می دارد؛ به یاری آن، اندیشمند یا فیلسوف می کوشد که کاروسازهای جهان هستی را، به شیوه ای برهانی و پایه ور و استوار، بازنماید. آرمان و آماج و دستاورد این پویه و تلاش ذهنی نیز آن است که آدمی را در درست و به آیین زیستن و راه بهروزی و رستگاری را یافتن، یاری برساند و او را از روزگار بردن و زندگانی را به بیهودگی گذرانیدن و آن را ناکام و نافرجام به پایان آوردن بازدارد.
بر این پایه، اندیشمندان رواقی در دو گروه ناساز و هماورد گرد آمده اند: گروهی فیزیک را قلمرو برترین و بنیادین می دانند و گروه دیگر اخلاق را. در پاسخ بدین پرسش که «آیا سنک فیلسوف است؟»، شاید سرانجام بتوان گفت که او فیلسوفی است وابسته به دومین گروه که در چشم وی، سویمندی راستین و بنیادین فلسفه اخلاق است و همه پویه ها و تلاش های ذهنی و اندیشه ای فیلسوف تنها زمانی سودمند و کارآمد است که به باورها و در پیِ آن، به روش ها و رفتارهای اخلاقی بینجامد. اگر همچنان فراگیر و فراخ بنگریم و خاستگاهِ اندیشمان رواقی را که سنک یکی از پیروان آن است، آموزه های سگْ آیینان بدانیم، این فیلسوف اخلاقگرای رومی به درست، در روش و کردار، وارونه نامورترین چهره در میان سگْ آیینان می تواند بود که دیوژن (یا دیوجانوس) است. این سگْ آیینِ نامبردار که رفتار و کردار شگرف او در ادب پارسی نیز بازتافته است، شاگرد آنتیستن(۵) بنیادگذار سگْ آیینی بود. او، همانند ملامتیان خراسان، همه هنجارها و شایست نشایست های اجتماعی را به هیچ می گرفت و بر آن بود که به ساده ترین شیوه ای که می توان، می باید زیست. این فرزانه دیوانه وش که زمستان و تابستان برهنه پای در کوی و برزن می گشت و با یک تا پیراهن در زیر رواق پرستشگاه ها می خفت، در خُمی کاشانه جسته بود. خواجه خرّمدلان، آن رَدِ رندانِ راد، در بیتی از خُم نشینی دیوژن که او را افلاتون نامیده است، یاد می آورد و بر آن سر است که تنها از اوست که «سرِّ حکمت» را می توان شنید:
جز فلاطون خم نشین شراب سرّ حکمت به ما که گوید باز؟
این داستان نیز نیک پر آوازه است که روزی اسکندر در کورینْت به دیدار دیوژن رفته بوده است و از او پرسیده که چه خواستی دارد تا آن را برآورد. این مرد وارسته از گیتی گسسته، در پاسخ او که خویشتن را دارای جهان می انگاشته است، می گوید: «به کناری برو تا پرتو خورشید بر من بتابد.» آورده اند که دیوژن روزی کودکی را می بیند که دو دست را به هم پیوسته است و بدان، از جوی آب می نوشد. فریاد برمی آورد که: «این کودک آموزه ای بزرگ به من داد و رازی را بر من گشود و مرا آگاهانید که هنوز بدان سان که می باید، ساده و بی آلایش نمی زیم.» سپس کاسه ای را که در آن آب می نوشید و تنها برگ و نوایی بود که از «اسباب دنیوی» داشت، بر زمین کوفت و فروشکست. این آزادمرد آنچنان مردم زمانه خویش را که سرسپردگان هوا و هوس بودند و بَردگان و بُردگانِ آز و نیاز خوار می داشت و به هیچ می گرفت که در روشنایی روز، با چراغ، در کوچه های آتن می رفت و می گفت که انسان می جوید. پیرِ هُژیر و فرخنده ویرِ بلخ این داستان را، شکرین و شیوا، در دو بیت از چامه ای بلند و دلپسند چنین درپیوسته است:

دی، شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر 
ک: «از دیو و دد، ملولم و انسانم آرزوست»

گفتند: «یافت می نشود؛ جسته ایم ما؛» 
گفت: «آنچه یافت می نشود، آنم آرزوست»

لیک سنک که چونان اندیشمندی رواقی و اخلاقگری وامدار سگْ آیینانی چون دیوژن بود و در بنیادهای اندیشمانی و فلسفی همسوی و همروی با آنان و پرشور زندگانی ساده و بی آلایش و پارسایانه را اندرز می گفت، در رفتار و کردار و چگونگی زیست شیوه ای یکسره ناساز و ناهماهنگ با شیوه آنان را در پیش می گرفت. سنک، نه تنها از زندگانی شکوهمند و توانگرانه و از پیشه ها و پایگاه های دیوانی و فرمانرانانه تن درنمی زد، در شمار بلندپایه ترینِ دیوانیان بود و در ناز و نوش روزگار می گذرانید و در شیوه زیست او، کمترین نمود و نشانی از زندگانی سگْ آیینانه، یا حتی کمجویانه و خرسندانه، دیده نمی شد. از این روی، او نمونه ای والا از فیلسوفان فرمانروا یا فرمانروایان فیلسوف به شمار می توانست آمد که در آرمانشهرهای پاره ای از اندیشمندان و فرزانگان آرزو بُرده شده بود. هم از این روست که اندیشه ورز نامدار انگلیسی فرانسیس بیکن که آرمان و آرزویش فرمانروایی پادشاهان فیلسوف بود، سنک را یکی از نمونه های برترین در این گونه از کشورداری می دانست(۶). سنک، بی گمان، فزونْ مایه ای فراپایه بود که همانند دیگر دانایان و اندیشه وران دامنْ درچیده از مردمان و آسوده دل از هنگامه های دیوانی و کشورداری، در گوشه های آرام تنهایی نمی ماند؛ از بیم آلودگی و از پروای وابستگی، بر کناره نمی رفت؛ به میانه کارها درمی آمد و می کوشید که سرِ رشته ها را در دست گیرد و آموزه ها و اندیشه های بهگرایانه و بهجویانه اش را به کردار درآورد و بینش را به کنش برساند و بپیوندد. بر این پایه، او آموزگار خودکامه ای سیاهْ نامه، تیره رویی خیره خوی چون نرون شده بود و چونان رایزن و همراز وی و کسی که این پادشاه سبکسار روانْ نژند رای ها و رهنمودهایش را می شنید، می کوشید که بر گزافه کاری ها و شوریدگی های او لگام برزند و بند و بازدارنده ای باشد بر خویشتنْ رایی ها و خودکامگی های فرمانروایی که به باور رومیان که او را به «آتش افروز» برمی نامیدند، رم را به آتش کشیده بود تا بنگرد و بداند که شهری چنان بزرگ با هزاران هزار باشنده، چگونه در آتش خواهد سوخت و چه نما و چشم اندازی را فراپیش خواهد نهاد. نرون سیزده سال فرمان راند. پنج سال نخستین فرمانرواییش که در آن از رهنمودهای سنک بهره می برد، روزگار بهروزی رومیان بود و آنان آن را «پنج سال سعادت بار نرون» (Quinquennium Neronis (۷ می نامیدند. در هشت سال دوم که نرون در آن به ساسْتاری تباهکار و ددمنشی بدکنش دیگرگون شد، رومیان را سالیان پلشت و پتیاره سیاهروزی و نگونبختی بود. در این سالیان سیاه بود که نرون سنک را ناچار گردانید که به زندگانی خویش پایان بدهد.
به هر روی، سنک را اندیشمندی کارْکردْگرای می توانیم دانست و بر این پایه، نمونه ای ناب و نماینده ای نیکو از خوی و خیم و منش و سرشت رومی که برجسته ترین ویژگی و نمایان ترین نشانه آن برونگرایی و کنشگری و ورزشْوَری است. بر همین ویژگی و خوی و خیم است که دشمنان سنک انگشت برمی نهاده اند و همواره وی را بدان، می نکوهیده اند و زشت می گفته اند. آنچنان که سنک ناچار می شده است که در نوشته های خویش، بدانان پاسخ بدهد و بکوشد که رفتار و کردارش را، زباناور و شیواسخن، به برهان و استوار، روا بدارد و بازنماید که نکوهشگران وی خرده گیرانی خام اندیشند و درازْزبانانی دشمنکام و دروغزن و بیگانه با پرهیز و پارسایی. در زندگی در بهروزی و کوتاهی زندگی نیز، سنگ سخن ها با این نکوهندگان و خرده گیران دارد، به ویژه در نوشته نخستین.
باری، زیستنامه کوتاه سنک چنین است: لوسیوس آنئوس سنکا(۸) که به سنکای فیلسوف برنامیده شده است تا از پدرش سنکای نویسنده بازشناخته آید، به سال چهارم پیش از زادن مسیح، در قرطبه زاده شد و به سال شصت و پنجم پس از زادن مسیح، در شصت و یک سالگی، در رم به زندگانیش پایان داد. پدر او آنئوس سنکا (زاده در ۵۵ پیش از میلاد و درگذشته در ۳۹ پس از آن) مردی فرهیخته و ادبدان بود و استاد گشاده زبانی و شیواسخنی که تاریخ روم را از آغاز تا روزگار خویش نوشته بود. سنک، در سالیان خردی، به رم آمد و نخست ادبدانی و سخنوری را آموخت. سپس، از آموزه های سه فیلسوف بهره برد: آتالوس که اندیشمندی رواقی بود و فابیانوس و سوتیون(۹) که از پیروان فیثاغورث بودند. او، چونان دادْبان، آنچنان در دادگاه می درخشید که رشک گالیکولا را برمی انگیخت. چونان کارگزار بلندپایه دیوانی، به مهستان راه یافت. سنک که نام و نوایی بلند و بسیار یافته بود و از همین روی، دشمنانی نیرومند و کارساز نیز، از انگیزش ها و زمینه چینی های کین توزانه مِسالین، بانوی کلودیوس، به کرْس رانده شد و هشت سال (از ۴۱ تا ۴۹) را، در آن آبْخوست، بدور از یار و دیار گذرانید. آگریپین(۱۰)، برادرزاده کلودیوس و مام نرون بخشودگی سنک را به دست آورد و او را به رم بازگردانید و پسرش را بدو سپرد تا بیاموزدش و بپرورد. آگریپین، سالی چند پس از آن، کلودیوس را به زهر از پای درآورد تا نرون را بر جای او بر اورنگ فرمانروایی روم برنشاند. آنگاه که نرون پادشاه شد، سنک را در سال ۵۷ پایه کنسولی داد. پس از گذشت پنج سال آغازین از فرمانروایی نرون که «سالیان بهروزی» بود، سنک بسیار کوشید که بر شوریدگی های بندگسل و هوسناکی های مرزشکن آن پادشاه آشفته خوی و پریشْ اندیش لگام برزند و او را از تباهی و بیداد بازدارد. پس سنک، ناامید و ناکام از به راه آوردن نرون، دربار را فرونهاد و به گوشه گزینی و زندگانی پارسایانه بازگشت. اما نرون دست از وی بازنداشت و او را به همکاری با پیسون و دسیسه چینی در براندازی پادشاهیش بازخواند و بدو فرمان مردن داد. سنک نیز رگ خویش را گشود و خویشتن را کشت و بدین سان، جهان فرزانه ای فرمانْران را از دست داد. کالپورنیوس پیسون(۱۱) از دولتمردان و بلندپایگان رومی بود. گالیکولا نامزد وی را از او ربود و او را از رُم راند. پیسون، در زمان فرمانروایی نرون، از راندگی رهایی یافت و به رم بازآمد و سردسته گروهی از دشمنان نرون گردید که می خواستند او را از اورنگ به زیر کشند. پیسون بر آن بود که پس از کشتن نرون، خود بر تخت برنشیند. اما پرده از دسیسه آنان برافتاد و پیسون به ناچار رگ خویش را گشود و به زندگانیش پایان داد.
سنک که چونان «خواجه ای پارسا» یا فرزانه ای فرمانْران رای ها و دیدگاه هایی ناساز را درباره خویش برانگیخته است و نکوهشگران و ستایشگرانی پرشور یافته است، کتاب هایی بسیار در گونه ها و زمینه هایی گوناگون نوشته بوده است که پاره ای از آنها بر جای مانده است. از کتاب های برجای مانده اش، می توان غمنامه های او را یاد کرد: هرکول خشمگین، زنان تروایی، مِدِه، فِدِر، تییست(۱۲)، ادیپ؛ از دیگر یادگارهای او، یکی Ludus de morte Claudil نام دارد که بیش با نام Apocolocynthosis شناخته می شود که به معنی «دگردیسی به کدو» است که لاغْنامه ای است آمیخته از سروده و نوشته (= نظم و نثر)؛ دیگر Quaestiones Naturales (پرسش های طبیعی) که اثری است دانشورانه و نوشته در هفت کتاب؛ سومین دو رساله در اخلاق است: یکی با نام De Clementia (درباره کلمانس) که به نرون پیشکش داشته شده است؛ دوم با نام De beneficiis (درباره نکوکاری ها)؛ چهارمین ده گفت وگوی یا رساله است که سنک دیدگاه ها و اندیشه هایش را در آنها، در گفت وگوی با شنونده ای، بازمی نماید. پاره ای از آنها چنین است: دلداری به هِلْوِیا، به مارسیا، به پولیب Polybe؛ کوتاهی زندگی De brevitate Vitae؛ درباره خواستِ ایزدی De providentia؛ درباره خشم De ira؛ درباره زندگی در بهروزی De vita beata؛ درباره آرامش جان De tranquillitate animi. واپسین یادگار سنک نامه های نوشته به لوسیلیوس است.
در فرجام سخن، یزدان دادار را از ژرفای دل سپاس می گزارم که مرا توانِ آن داد که دو یادگار از یادگارهای سنک، این فرزانه فرمانْران را به زبان شکرّین و شاهوار و شیوای پارسی برگردانم و از رهگذرِ این دو یادگار که یکی زندگی در بهروزی است و دیگری کوتاهی زندگی، خوانندگان دانادل ایرانی را که دوستداران دانایی اند، با این اندیشمند روزگاران کهن که تاکنون در ایران ناشناخته مانده است، آشنایی بدهم. از درگاه دوست، برای همه دانادلان و دوستداران دانایی، دیریازی زندگی آرزو دارم و زندگی در بهروزی. ایدون باد!

میر جلال الدین کزّازی
دیماه ۱۳۸۹

زندگی در بهروزی

۱.نیکوییِ خدایگان و دانایی

یکم ـ ۱ـ گالیون(۱۳)، برادرم! زیستن در بهروزی همان است که همه آدمیانش می خواهند؛ اما در بازشناخت و دریافتِ آنچه زندگانی را بهروزانه می گرداند، در تاریکی به سر می برند. نیز رسیدن به زندگانی در بهروزی به همان اندازه اندک آسان است که آنان که بدان راه می خواهند برد، اگر در یافتنِ راه فریفته شوند، از آن بدور می افتند و بدان نمی توانند رسید. راستی را، آنگاه که سویمندیِ وارونه دارد، پویه و شتاب ما دوری و جداییمان را از مقصد برمی افزاید. پس نخست می باید به روشنی آنچه را می بایدمان جُست، در جان و نهاد خویش جای داده و استوار گردانیده باشیم؛ سپس می باید این نکته را، در پاره های خُردِ آن، بیازماییم و بررسیم که چگونه می توانیم پرشتاب تر و زودتر بدان مقصد راه بریم، با این پروا و خارْخار که بی درنگ، آنگاه که گام در راه خواهیم نهاد، دست کم اگر آن راه راهِ نیک و درست باشد، دریابیم که هر روز چه مایه می بایدمان کوشیدن و تا چه اندازه بدانچه خواست و گرایشی سرشتین ما را به سوی آن می راند، نزدیک شده ایم.

راه توده های مردم راه نیک و درست نیست

۲ـ تا آن زمان که ما سرگردان به هر سوی می رویم و راهنمومان تنها هیاهوی ناساز و ناهماهنگ است و فریادهای مردمانی که ما را از هر کران فرامی خوانند، هرآینه، زندگانی کوتاهمان در سرگشتگی خواهد گذشت و تباه خواهد شد، حتی اگر ما شبانروز بکوشیم که جان و نهادی درست و بداد(۱۴) را فرادست بیاوریم. پس استوار و بی چند و چون بدانیم که هم به کجا می گراییم و درکشیده می شویم و هم چگونه و با کدامین شیوه ها و ابزارها، نیز نه بی یاریِ کسی که کارْآزموده است و از آن پیش راه هایی را درنوشته است که ما در پیش گرفته ایم؛ زیرا که هال ها و هنجارهای کار، در این حال و در دیگر سفرها، یکسان نیست: در این سفرها، آنگاه که راه را بشناسند و آن را از باشندگان پرسیده باشند، فریفته و گمگشته نمی توانند شد، حال آنکه در آن سفر، هموارترین و پررفت و آمدترین راه است که بیش مایه فریب و گمگشتگی است. ۳ـ پس هیچ چیز در این راه به اندازه پرهیز از پیروی کورکورانه بدان سان که گوسپندان می کنند از رمه آنان که پیشاپیش ِ ما روانند، ارج و ارزش ندارد؛ این گونه پیروی ما را بدان جای که خود می رود راه می نماید. نه بدان جای که ما می بایدمان رفت. نیز، با این همه، هیچ چیز ما را آنچنان در دشواری و تنگنا درنمی افکند و به بزرگ ترین بدی ها دچار نمی آورد که راه را بر پایه آوازه و هنگامه ای که روایی یافته است، برگزیدن و پیمودن، با این رای و اندیشه که بهترین راه همان است که بیشینه کسان آن را در پیش گرفته اند و زیستن به پیروی از دیگران، نه بر پایه خرد؛ این شیوه و رفتاری است نمونه هایی بس بسیار از آن داریم. از آنجاست انبوه مردمانی که بر یکدیگر توده و انباشته شده اند. ۴ـ آنچه را که در لغزش و فروافتادنی سترگ روی می دهد آنگاه که مردمان یکدیگر را فرومی فشارند (پس هیچ کس فرونمی افتد مگر آنکه دیگری را نیز با خود درکشد و فروبیفکند؛ در این هنگام نخستینانند که مایه از دستْ رفتگی و نابودی کسانی می شوند که در پیِ آنان روانند)، تو می توانی دید که در همه هستی ها فراز می آید: هیچ کس تنها به زیان خویش فریفته نمی شود؛ بلکه او انگیزه و پدیدآورِ لغزش و خطای دیگری نیز هست. راستی را، وابسته بودن بدانان که در پیش ِ ما می روند، زیانبار است: هرکس که باور یافتن را بر سنجیدن و داوری کردن برتری می نهد، درباره زندگانی به داوری و سنجش نمی پردازد؛ چنین کسی همواره در باورمندی است؛ پس لغزش و خطایی که دست به دست می گردد، ما را به جنبش و پویه می آوَرَد و به سوی نابودی و تباهی می کشاند. ما، به پیروی از دیگران که آنان را نمونه و سرمشق گردانیده ایم، روی به سوی تباهی و نابودی می نهیم. تا اندکی از توده مردم جدایی می گیریم، بهبود می توانیم یافت. ۵ـ اما، به راستی، مردمان، در دفاع از بدی خویش، در برابرِ خِرَد بالا می افرازند. از آن است که آنچه می بینیم، در میان گروه های مردمان پدید می آید؛ گروه هایی که در آنها حتی دادگزاران(۱۵) نیز به شگفت می آیند که آیا مگر آنانند که مایه آن بدی شده اند، هنگامی که مهر و رویکردِ ناپایدارِ مردمی دیگرگون شده است. ما چیزهایی یگانه را هم استوار می داریم هم ناروا و نکوهیده می دانیم: فرجام و برونْدادِ همه داوری هایی که بیشینه مردمان انجام می دهند، این است.
دوم ـ ۱ـ هربار که سخن از زندگانی بهروزانه در میان خواهد بود، بدان سان که به هنگام رای دادن جابجا می شوند(۱۶)، در پاسخ به من مگوی: «می بینم که این گروه در بیشینگی است(۱۷)»؛ این به درست همان است که بدترین است. در کردارهای انسانی، تنها آنچه شماری بسیار از مردمان آن را بهترین می دانند و آنان را بیش خوش می افتد، نیکوی و روا شمرده می آید: مردمند که برهانِ بدتری اند(۱۸). ۲ـ پس آنچه را بهترین کار است بجوییم، نه آن کاری را که بیشتر انجام داده می شود؛ آنچه ما را استوار در بهروزیِ جاودانه جای می دهد، نه آنچه از استوارْداشتِ مردمان برخوردار است، مردمانی که بدترین ترجمانان و گزارندگانِ راستی اند. باری من همچنان هم جبّه پوشان را «مردم» می نامم، هم تاجْ بر سران را(۱۹)؛ زیرا پروایی به رنگ جامه هایی که تن را می پوشند، ندارم و با یک نگاه، دل بر کسی استوار نمی گردانم: مرا برهانی است برّا(۲۰) و بیش گمانزدای در بازشناختِ راستی از دروغ. بر جان است که نیکوییِ جان را بیابد. ای کاش که جان زمان و آسودگیِ آن را می یافت که دمی بزند و در خود فرو رود؛ آه! چگونه، هنگامی که جانْ خویشتن را به اندوه در رنج و شکنج درمی افکند، می تواند راستی را خستو آید و بگوید: ۳ـ «خوشتر می توانستم داشت که آنچه کرده ام، انجام داده نمی شد. آنگاه که از آنچه گفته ام پشیمان می شوم، بر خاموشان و لالان رشک می برم؛ آنچه را آرزو برده ام، نفرین و دُژْباژی از دشمنانم می شمارم. هان! ای نیکویی و مهرِ مینُوِی! آنچه از آن بیم داشته ام، چه مایه برتافتنی تر بوده است از آنچه خواسته ام و بدان گراییده ام! من با بسیاری از مردمان چندی دشمنی ورزیده ام و از دشمنی و کین به دوستی و مهر بازآمده ام (اگر دست کم گونه ای از مهر و دوستی، در میان بدنهادان، پدید بتواند آمد(۲۱))؛ اما هنوز دوست خویشتن نیستم. هرآنچه در توان داشته ام، به کار گرفته ام تا از توده مردم برآیم و بازشناخته شوم و به پاس ِ پاره ای شایستگی ها(۲۲)، برجستگی یابم: چه کاری جز آن کرده ام که خود را آماجِ تیرهای دیگران بگردانم و فراپیش ِ نیش و گزش ِ بدخواهان بنهم. ۴ـ آیا تو این مردمان را می بینی که شیواسخنی و زباناوری من در چشمشان رشک انگیز است و توانگری و دارایی مرا می جویند و دانش و مایه ام را نیک بزرگ می دارند و توانمندیم را پرشور می ستایند؟ همه آنان دشمنانند یا آنکه دشمن می توانند بود که این نیز همان است. انبوه ستایندگان من ساخته و سرشته شده است از همان شمار رشکبرانم. آیا خوشتر و ارزنده تر آن نیست که من گونه ای از نیکویی را بجویم که بتوانمش آزمود و دریافت، بی آنکه فراپیشش بنهم و به نمایش درآورم؟ آنچه فرادیدِ کسان نهاده می شود و آنان در برابرش می ایستند و شگفتزده آن را به یکدیگر نشان می دهند، در برون درخشان می نماید؛ اما در درون پست و بینوایانه است(۲۳)

بازنمودِ نیکوییِ خدایگان

سوم ـ ۱ـ چیزی را بجوییم که نیکویی باشد، نه در برون و نمود، بلکه به گونه ای یکباره و یکپارچه، همگون، زیبا، در سویِ نهفته اش: آن را برکنیم و بدرکشیم. نیز، از دیگر سوی، این نیکویی در جایی دور نیست؛ خواهیمش یافت؛ آنچه بدان نیاز داریم، تنها آن است که بدانیم به کجا دست دریازیم. به راستی، آنچنان که گویی در تاریکی راه می سپاریم، از کنارِ آنچه نیک به ما نزدیک است می گذریم؛ حتی تن بر آنچه می خواهیمش و می جوییم، درمی ساییم. ۲ـ اما از آن روی که تو را از پیچ و خم ها و بیراهگی ها بدور دارم، رای ها و دیدگاه های دیگران(۲۴) را به کناری خواهم نهاد (زیرا بر شماریِ آنها و فروشکستن و بی پایه دانستنشان به درازا می تواند کشید): رای و دیدگاه ما این است. آنگاه که می گویم «دیدگاه ما»، اندیشه خویش را به یکی از بنیادهای رواقی، هرچه باشد، باز نمی بندم: مرا نیز حقِّ آن هست که دیدگاهی داشته باشم و آن را فراپیش بنهم. از آن است که یکی را پی خواهم گرفت؛ از دیگری، رایِ او را جداگانه درخواهم خواست(۲۵)؛ نیز شاید اگر من، پس از آن دیگران همه، فراخوانده شوم تا رای و پیشنهادم را بازنمایم، چنان باشد که رای و پیشنهادِ هیچیک از پیشینیانم را نادرست ندانم و بگویم: «رای و دیدِ من آن است که این نکته را بر آنچه گفته شده است، بیفزایم». ۳ـ در این دم، خشنودی خویش را از طبیعت به دست می دهم، نه آنکه از طبیعت دوری بجویم و بر پایه قانون و نمونه آن، خویشتن را ریخت و سامان ببخشم. دانایی همین است و این نکته ای است که رواقیان همه در آن با من همداستانند. پس زندگانی در بهروزی آن زندگانی است که با طبیعت همساز و هماهنگ است(۲۶). این نیز دست نخواهد داد مگر آنکه نخست روان آدمی درست و بی گزند باشد یعنی همواره از بی گزندی و درستی برخوردار(۲۷)؛ سپس، روانی که نیرومند و پرتوان، آنگاه بسیار زیبا و ایستا و پایدار باشد(۲۸)؛ حال های گوناگون را درپذیرد و با آنها همساز شود؛ غم تن را می خورد، بی آنکه نگرانِ آن باشد و آنچه آن را می برازد و می شاید؛ سرانجام، روانی که پروای چیزهایی دیگر را دارد که در گیراگیرِ زندگانی پیش می آید، بی آنکه هیچیک از آنها را بستاید؛ از نیکویی های «بخت» بهره می برد، بی آنکه بنده و برده آنها باشد(۲۹). ۴ـ تو این نکته را درمی یابی، حتی اگر من بر سخن نیفزایمش که از روانی چنین، گونه ای آرامش و آزادگیِ همیشگی برمی خیزد؛ زیرا همه آنچه ما را برمی انگیزد یا می هراساند، از آن رانده شده است. راستی را، به جای کامه ها و لذّت ها و آن چیزها که خُرد و شکننده اند؛ اما همچنان، از کردارهایی ارجْ شکن و ننگ آمیز که از آنها مایه می گیرند و به انجام می رسند، زیانبارند، گونه ای شادمانی(۳۰) پهناور، استوار و لرزشْ ناپذیر و پایدار می نشیند؛ سپس آرامش و آشتی و هماهنگیِ جان؛ بزرگی در جان، جانی که با نرمی و نوشینی همراه و همدوش گردیده است. زیرا همه دلسختی ها ریشه در سستی و ناتوانی دارند.
چهارم ـ ۱ـ آنچه را ما نیکویی می شماریم، به گونه ای دیگر نیز می توان بازنمود؛ یعنی رای و اندیشه ای یگانه را با واژه هایی دیگرسان آشکار داشت، به درست، همانند لشکری یگانه که گاه در آوردگاهی فراخ درمی گسترد، گاه در جایی تنگ فرومی افشرد یا در کانون یا «قلب»، چنبری پدید می آورد و در دو سوی که «بال» نامیده می شود، فرومی خمد یا بر آوردگاهی کم پهنا و دراز، توان خویش را پخش و پهن می گرداند؛ به هر شیوه که لشکر ساخته و آماده باشد، در همان می ماند تا زمانی که خواستِ او در نبرد همان باشد که هست؛ به همان سان، بازنمودِ نیکوییِ خدایگان در پاره ای از حال ها می تواند درگستَرَد و پهنا بگیرد و در پاره ای دیگر، بر خویش گرد آید و فروبیفشرد. ۲ـ پس او بدان باز خواهد آمد که بگوید: «نیکوییِ خدایگان جانی است که پیشامدهای بیرونی را خوار می دارد و از پارسایی بهره می برد» یا «نیروی دَرْناشکستنیِ جان، برخوردار از آزمونِ چیزها، در پویایی و کوشایی، مردمانی را که پیرامون ما هستند، با پروا و آزرمی سترگ و با مردمی و انسانیتی بسیار، آرام می گرداند(۳۱)». نیز می توان آن را بدین سان باز نمود و گفت: «مردِ بهروز کسی است که هیچ چیز نزدِ او، اگر جانِ نیکو یا بد نباشد، بد یا نیک نیست؛ مردی که به نیکی خوی و خیم پسندیده و «اخلاق» را می ورزد و از پارسایی درآکنده است و پیشامدهای بیرونی او را برنمی انگیزد و درهم نمی شکند و هیچ نیکویی را برتر از آنکه خود به خویشتن ارزانی می دارد، نمی شمارد؛ کسی که در چشم او کامه و شادی راستین خوارْ داشتِ شادی ها و کامه هاست(۳۲)». ۳ـ می توان، اگر تو می خواهی اندکی راه بگردانی، همین رای و اندیشه را در ریخت هایی دیگر نیز بازنمود و با دیگران در میان نهاد، به گونه ای که معنای ژرف آن به یکبارگی بر جای بماند. راستی را کیست که ما را از آن بازمی دارد که بگوییم: «زندگانی در بهروزی از آنِ جانی است آزاد، پرورده، بیباک، پایدار و استوار، آرمیده در بیرون از ترس و خواهش؛ جانی که نزدِ او، تنها نیکویی نیکویی اخلاقی است و تنها بدی زشتی اخلاقی و همه چیزهای دیگر گِردْآمده ای است بی ارزش که هیچ چیز را از زندگانی در بهروزی نه بازمی گیرد نه بدان می افزاید؛ می آید و می رود، بی آنکه بر نیکوییِ خدایگان بیفزاید و آن را فراببرد یا از آن فروکاهد(۳۳)»؟ ۴ـ آنگاه که این نکته بدین شیوه استوار و جایگیر گردید، به ناچار آنچه در پیِ آن می آید و فرایندِ آن است، چه بخواهیم و چه نخواهیم، گونه ای شادمانی پایدار و سبکی و سرخوشیِ ژرف است که از ژرفای نهان و نهاد ما برمی آید و مایه می گیرد، بر پایه این بنیاد که جان از آنچه دارد، بهره می برد و شادمان است و بیش از آنچه از آنِ خود اوست، نمی خواهد و نمی جوید. چگونه همه اینها جنبش های نهفته و نهادین و بیهوده و ناپایدارِ تنِ خُرد و خوارِ ما را ترازمند و همسنگ نمی گرداند؟ روزی که در آن ما درشکسته و سپرافکنده کامه و لذّت خواهیم بود، سپرافکنده و درشکسته درد و رنج نیز خواهیم بود. پس ببین که به کدامین بردگیِ بد و زیانبار گرفتار خواهد بود کسی که کامه ها و دردها که دیگرگونیْ پذیرترین و خودکامه ترین خداوندگارانند، پی درپی او را در فرمان می آورند. پس می باید، سرانجام، راه به آزادی برد. ۵ـ نیز این آزادی را هیچ چیز فراهم نمی آورد، مگر یکسانی و اثرْناپذیری در برابر کوبه های «بخت» در آن هنگام است که آن نیکوییِ بی بها سر بر خواهد آورد، روانی در آسایش، پناه برده به رستگاری و بی گزندی و آموخته و پرورده؛ نیز، از آن روی که هول و هراس ها را شناختِ راستی رانده و تارانده است، گونه ای شادمانیِ سترگ و دگرگونیْ ناپذیر، گونه ای نرمی و نوشینی و شکفتگی در جان سر بر خواهد آورد که جان از آنها کامه و لذّت خواهد ستاند، نه به پاس ِ آنکه آنها دارایی و خواسته اند، از آن روی که خواسته و داراییِ ویژه جانند(۳۴).
پنجم ـ ۱ـ از آنجا که من بدان آغازیده ام که این زمینه را به فراخی بکاوم و بررسیم، می تواند بود که کسی را بهروز بگویند که خواهش و ترس، هیچ یک، در او نباشد؛ بلکه به پاس ِ خرد است که چنین کسی به بهروزی رسیده است؛ زیرا که سنگ ها نیز دستخوش ترس و اندوه نیستند؛ نیز به همان سان جانوران و چارپایانِ بی بهره از هوش؛ بر این پایه، هستمندانی را که از آگاهی و دریافتِ بهروزی بی بهره اند، نمی توان بهروز خواند و دانست(۳۵). آدمیانی را نیز که سرشتِ خوابزده و وامانده آنان و ناآشناییشان با خویشتن تا رده چارپایان و چیزهای بی جان و جنب فرومی آردشان، در همین شمار بِنِهْ. هیچ دیگرسانی در میان آنان نیست؛ زیرا اینها از خرد بی بهره اند و سرشت، در آنان، دُژْ ریخت است؛ سرشتی که چیره دست است و کارا، اما تنها در زیان رسانیدن بدانان و سرگشته و گمراه گردانیدنشان. راستی را، کسی را که از راستی رانده شده است و با آن بیگانه است، بهروز نمی توان دانست و خواند(۳۶). ۳ـ زندگانیِ بهروزانه در دید و داوریِ راست و درست یافته می شود و در استواریِ بی گمان و درآمادگی برای پذیرش دیگرگونی. پس، به راستی، روان از هرگونه درد و بدی پیراسته و پالوده است؛ زیرا، نه تنها از زخم و پارگی می پرهیزد، حتی از نیش و خِلش خارها نیز برکنار است و همواره در همان جای که در آن آرام گرفته است، می ماند و حتی اگر «بخت» هم او را با خشم و خروشش به ستوه بیاورد، ترازمندی خویش را باز می یابد. ۴ـ زیرا، هر آنچه به کامه و لذّت بازمی گردد. می باید گفت که می تواند در هر سوی بپراکند و در هر راه روان بشود؛ جان را، با نوازش هایش، به سستی دچار گرداند و لذّتی را در پیِ لذّتی دیگر به جنبش درآورد و با این لذّت ها، یکپارچگی و «همگیِ» منِ ما را و بخش های آن را برآشوبد: کیست، در میان خاکیان میرا، آن کس که هنوز نشانی از مردمی و انسانیت در وی مانده باشد و بتواند خواست که شبانه روز انگیخته و ناآرام بماند و با فرونهادنِ جان، همه هوش و پروای خویش را در کارِ تن کند؟

نظرات کاربران درباره کتاب زندگی در بهروزی و كوتاهی زندگی