فیدیبو نماینده قانونی انتشارات البرز و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مسیر استادان

کتاب مسیر استادان
یوگای جریان مسموع حیات

نسخه الکترونیک کتاب مسیر استادان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱۰,۴۴۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب مسیر استادان

هیچ مسأله‌ای بزرگ‌تر و با اهمیت‌تر از آگاهی بالقوه‌ی انسان از هوشیاری خود نیست. اهمیت اینکه به عنوان یک کل، چه جایگاهی در این جهان به دست آورده و هدفی که ابتدا باید آن را کشف و سپس دنبال کند چیست؟ «این آگاهی از خود، تجربه‌ی اولیه‌ی متافیزیکی است. این امر باعث می‌شود فرد به درونی‌ترین بخش وجودی خویش و هم‌زمان به درون عالم نفوذ کند. ما نمی‌توانیم عالم را آن‌گونه که در مقابل چشمانمان است تماشا کنیم، چون ما خود بخشی از آن هستیم و در ترکیب آن نقش داریم. ما همچون همبازیان او در یک نمایش هستیم که تغییراتش به زندگی خصوصی‌مان بستگی دارد. حالت‌های روانی ما نباید تصادفی در نظر گرفته شوند. بنابراین، ما به محدوده‌ی آن نفوذ کرده و در اعماق کارهای حیاتی آن شرکت می‌کنیم و اسرار آن را فاش می‌سازیم.»

ادامه...

بخشی از کتاب مسیر استادان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مقدمه ی چاپ سوم

این کتاب برای جهان غرب، شناخته شده است و در سانت مات به زبان انگلیسی، کتابی کلاسیک محسوب می شود. در حقیقت برای هدایت جستجوگرانی سودمند است که به سوی مسیر استادان گام برمی دارند.
دکتر جانسون انسانی با ویژگی های متعدد بوده است. وی علاوه بر اینکه جرّاحی حاذق بود، هنرمند، دانشمند، خلبان و مبلّغ دینی کلیسا در هند محسوب می شد. با این وجود، او از دین ارتدکس و تعصبات کلیسایی اش راضی نبود، روح او مشتاق حقیقت و تجارب جدید بود؛ حس می کرد که هیچ آگاهی به دست آمده ای، هر قدر هم که بزرگ باشد، نمی تواند جای یک معلم زنده را بگیرد، اما کجا می توان چنین استادی را یافت؟ پرسش او به زودی پاسخ داده شد و نیروهای هدایت گر او را به پیشگاه استاد بزرگ که عکسش در اولین صفحه ی این کتاب آورده شده، راهنمایی کردند. نزد استاد این دانشجوی مستعد، قوانین سانت مات را کسب کرد و تحت نظارت و راهنمایی اش، مراقبه و جانسپاری را آموخت و این مراوده ی معنوی، بی وقفه ادامه داشت.
اگرچه او مطالب را با دقت فرا می گرفت و مورد لطف استادش قرار داشت، اما هیچ چیز را کورکورانه نمی پذیرفت و اغلب در ملاقات های شخصی ای با یک لبخند نیمه پنهان، به دوستان سات سانگی اش می گفت: «من اهل میسوری هستم.» و ارزش بزرگ این کتاب در همین نهفته است. با اینکه جانسون مردی با ایمان بود و قضاوتی نافذ داشت و سخنان خود را اینجا و آنجا تا حدّی با قدرت تمام بیان می کرد، اما همه ی اینها به خاطر حسن نیت وی بود. حتی در مورد شغل اش نیز بی میل نبود که به جراحی ادامه دهد. اگر او زندگی طولانی تری داشت، احتمالاً بعضی از سخنان خود را ملایم تر بیان می کرد، اما تقدیر این بود که زمان چاپ کتاب اش از دنیا برود.
استاد بزرگ که الهام بخش این کتاب بود و جانشینش، سردار باهادو جاگات سینگ ماهاراج نیز، بعد از پایان کار به او پیوستند. تقاضای پی درپی برای این کتاب ادامه دارد و چاپ جدیدی را می طلبد. استاد کنونی ماهاراج چاران سینگ، احتمالاً به خاطر روابط قبلی من با نویسنده ی بزرگ، لطف کرده و وظیفه ی بازنگری و ویرایش این کتاب را پیش از اینکه چاپ شود - هرجا که لازم باشد- به من سپرده است. در این کار با اینکه پیشنهادات و انتقادات را مورد توجه قرار دادم، هدفم آسیب رساندن به شخصیت و جریان اصلی کتاب نبوده است. امید است کتاب بتواند همواره هدایت گر کسانی باشد که در جستجوی این مسیرند.

جاگ موهان لال
رادها سوامی سات سانگ
پنجاب، هند، آوریل ۱۹۵۷

مقدمه ی چاپ اول

هیچ کس فقیر نیست؛ اُه بحیخا
هرکسی یاقوت هایی در کیسه اش دارد،
اما اینکه چگونه آن را باز کند،
نمی داند و برای همین او یک فقیر است.

بحیخا (قدیس هندی)

هیچ مساله ای بزرگ تر و با اهمیت تر از آگاهی بالقوه ی انسان از هوشیاری خود نیست. اهمیت اینکه به عنوان یک کل، چه جایگاهی در این جهان به دست آورده و هدفی که ابتدا باید آن را کشف و سپس دنبال کند چیست؟
«این آگاهی از خود، تجربه ی اولیه ی متافیزیکی است. این امر باعث می شود فرد به درونی ترین بخش وجودی خویش و هم زمان به درون عالم نفوذ کند. ما نمی توانیم عالم را آن گونه که در مقابل چشمانمان است تماشا کنیم، چون ما خود بخشی از آن هستیم و در ترکیب آن نقش داریم. ما همچون همبازیان او در یک نمایش هستیم که تغییراتش به زندگی خصوصی مان بستگی دارد. حالت های روانی ما نباید تصادفی در نظر گرفته شوند. بنابراین، ما به محدوده ی آن نفوذ کرده و در اعماق کارهای حیاتی آن شرکت می کنیم و اسرار آن را فاش می سازیم.»

(لاول)

دانش بشری وابسته به محیط و عموما گریزنده از مرکز است و قسمت های مرئی جهان حسی را مورد مطالعه قرار می دهد، سطحی که بر آن، افکار خود را منعکس می کنند. دانش روحانی برعکس، به طور کامل متمایل به مرکز است. این علم، افکار درونی را از سطوح درونی مورد مطالعه قرار می دهد و از آنجا به جایگاهی ژرف تر و سپس به نزدیکی مطلق می رسد، جایی که همه ی حیات از آن نشات می گیرد که تنها حقیقت واحد است.
این دانش به دور ما تنیده شده است- در نوعی سکونِ یخی- که نمی توانیم آن را به وسیله ی تکان های خود بشکنیم؛ در تلاش برای درک دنیایی که محکوم به تبعید در آن هستیم. تنها با نوعی آگاهی غیر شخصی، می توان در موردش فکر کرد. ما انسان های مدرن آن چنان مشغول مطالعه ی دنیای بیرونی هستیم، که تا حدّ زیادی مطالعه دنیای درونی را فراموش کرده ایم. ما در مورد مطالعه ی دردها، آسم و رماتیسم نگرانیم و به فکر معالجه ی امیال تب دار و جاه طلبی های بی ارزش مان نیستیم.
عجیب است، اگرچه همه باید مسیر حیات را طی کنند، اما فقط تعداد اندکی می دانند که به کجا می روند!
چقدر کم می دانیم از آنچه هستیم،
و چقدر کم می دانیم، از آنچه باید باشیم.

(بایرون)

ما از گهواره تا گور سرگردانیم و هیچ گاه نمی فهمیم که مقصد درست ما گور نیست، بلکه کشف خودِ برتر ماست.
ما سال هاست پذیرفته ایم که دو دنیا وجود دارد، یکی دنیای واقعی و دیگری دنیای حقیقی و چنین تصور کرده ایم که دانش چیزها، به معنی ارتباط دادن آن ها با وجود خودمان است. واقعیت ها همیشه در دسترس ما قرار دارند، اما این اشتباه است تصور کنیم در پشت ظواهر، حقایقی عمیق وجود دارند که با نگاهی عمیق تر قابل فهم هستند. بنابراین همه ی چیزهای اطراف ما واقعیت هستند. در واقع، حقیقت تنها در درون خودمان است و نه خارج از وجود ما. انسان باید نگاهش را به درون متمرکز کند تا آغاز به کشف شگفت انگیز حقایق کند، چون خوشبختی تنها از درون سرچشمه می گیرد.
جذبه ی الهی در اطراف ما در همهمه است، با این حال ما از چنان طبیعت ناخالصی برخورداریم که آن را نمی شنویم. تنها با وارد شدن به سکوت الهی و بستن گوش هایمان در مقابل توهمات این جهان، می توانیم ملودی آسمانی را بشنویم، وگرنه ما تسلیم توهمات ذهنی خود هستیم و بدبختی به بار خواهیم آورد.
«قدم اول در کشف خود رفتن به سفری درونی است.» لاول می گوید وقتی ما به یک جهان نامرئی نفوذ می کنیم، دچار دلهره و اضطراب می شویم اما این جسورانه است که برای فتح این جهان درونی، بدون هیچ مسیر مشخص و بدون هیچ تدبیر دقیق گام برداریم. این همان ضرورت مطلق به داشتن یک استاد است و هرکسی که به سفری زیارتی می رود، محتاج یک زائر است، خواه هندو باشد یا ترک یا عرب (مولانای رومی.) آن زمان جهان بیرونی شروع به عقب نشینی می کند و رنگ می بازد، همانند منظره ای بسیار زیبا در یک نمایش، وقتی که بیش از اندازه اندوهناک می شود، ناپدید می گردد؛ اما ما به زودی شعف مکاشفه را تجربه می کنیم، اکنون جهان دیگر هدفی در بیرون از خود ما نیست، یا معمایی نیست که باید حلش کنیم. ما دیگر از بیرون به آن نمی اندیشیم، بلکه از درون به آن نگاه می کنیم. راز آن، راز ماست. این کشف، نه تنها در ما حس بدبختی ایجاد نمی کند، بلکه منبع اعتماد و نور می شود، زمانی که می خواهیم از اینجا خود را بیرون بکشیم رنج به سراغمان می آید؛ اما پس از اینکه مدتی طولانی در این جهان همانند غریبه ای زندگی کردیم، کسی که در عزلت پناه گرفته، دنیای جدیدی درهایش را به روی ما باز می کند و آرام آرام به دریافت مستقیم، از سطوح بالاتری نائل می شویم.
در رازِ هنر گوشه نشینی -ماگنا سولیتودو- فرد و وجود اعظم، همدیگر را چهره به چهره ملاقات می کنند تا زمانی که فرد به خود اصلی اش بازمی گردد. هگل می گوید: «در درون فردیت خود من است، که واقعیت را کشف می کنم، نه در منظره ی رنگارنگی که در مقابل چشمانم نمایش داده می شود.» در تناقض است که هستی را بیرون از خود جستجو کنم، چون بیرون از خود، من فقط می توانم ظاهری برای خود پیدا کنم، اما باید به دنبال حقیقت در اعماق وجود خویشتن باشم، چون حداقل ذره ای از جهان هستی هستم.
برای فهمیدن این حقیقت، نیازی به خشونت نیست، بلکه نیازمند حرمتی درونی و گوشی مشتاق است. حقیقت، خود را برای کسانی آشکار می کند که در جستجوی آن و دوستدار آن باشند. هدف بزرگ تعالیم معنوی، وحدت کامل با خودِ آغازین است.
این زایش و تولد دوباره، چیزی است که خداشناسان مسیحی آن را هبوط روح القدس می نامند. روشنگری درونی با عشق بی نهایت الهی یکی می شود. این شعله ی درونی، این عشق و دانش، هم زمان وقتی که زاده می شوند، رشده کرده و بزرگ می شوند تا اینکه از طریق یک نوع هیجان جمعی، کل وجود ما را، با آرزویی عظیم برای وحدت، شعله ور سازند. (ما حالتی از تشرّف را که در آن، فکر دیگر ماده ای متفکر و جهانی بیرونی نیست، حالت جمعی می نامیم، زیرا در آن، جهان بیرونی با یکی شدن آگاهی فردی ما از بین می رود. آگاهی شخصی ما به هیچ وجه خنثی نیست. نیروانا انکارکننده شخصیت نیست، برعکس باعث تکامل شخصیت است.)
بودا می گوید: «اوج واقعیت تنها در درون فرد می تواند شناخته شود.» منبع حقیقت در درون هر فرد است و فرد خود، باید این حقیقت را تشخیص دهد؛ طبق گفته ی شوپنهاور، جوهر خوشبختی در زندگی، در چیزی نهفته در خود فرد است. به راستی که منبع اصلی سعادت انسان از درون سرچشمه می گیرد؛ از اعماق وجود شخص.
ما نمی توانیم حقیقتی غنی تر از آن چیزهایی که در درون ما نیست و از آن ها بهره می گیریم را آرزو کنیم و نیز نمی توانیم آن ها را نادیده بگیریم؛ اما افسوس که آن ها در برابر دیدگان ما، با ارزش به نظر نمی رسند و ما به دنبال چیزهای پر زرق و برقی هستیم که مالکیت شان، ما را انکار می کند. آن چنان ضعیف هستیم که گاهی دنیا مجبور می شود جلوی ما را بگیرد تا وابستگی ما از دنیا قطع شود.
پادشاهی بهشت، در قلب کسانی است که خدا را می شناسند و تمام هدف زندگی شان، شناخت خدا به عنوان یک واقعیت است. به راستی که پیدا کردن راهی به بهشت، راحت تر از پیدا کردن راه خود در زمین است و چقدر این جمله در انجیل درست است: «پادشاهی بهشت در درون توست.»
اما ما چگونه می توانیم این پادشاهی را کشف کنیم؟ آیا این هدف اصلی فلسفه، همانند دین نیست؟ افسوس فلسفه علی رغم کلاس های بی شماری که دارد و کتاب های زیادی که فیلسوفان بزرگ نوشته اند، هنوز نتوانسته منبعی باشد که جستجوگر، تشنگی اش را با آن فرو نشانَد. فلسفه میراث نخبگان است و بیشتر برای ذهن و هوش جاذبه دارد. موضوعی خشک است. علاوه بر این، فلسفه سازی قرن هاست که ادامه دارد و از آن هزاران بحث و تئوری به وجود آمده است، اما همان گونه که قدیسان هندی می گویند، این مباحث فقط گفتارند و هیچ گونه حیاتی ندارند و دانش ما در رابطه با خدا، ذره ای هم پیشرفت نکرده است؛ اما در مقابل، ما دین را داریم.
با این حال، وجود این دانش ناشناخته (دانش روح) حقیقتی است که دیر یا زود همه، مشتاقانه در پی اش خواهند بود. بعضی افراد پیشرفته، ادعای دانش آن را دارند، اما کسانی که به این کشف بزرگ نائل می شوند، می دانند که این میراث، کاملاً محدود به شمار اندکی از انسان هاست.
تاکنون مغرب زمین این امتیاز را نداشته که مکاشفات حکیمان این جهان را به زبان امروزی ارائه دهد. سابق بر این، تعالیم معنوی و فلسفی در خفا انجام می شد. به همین علت برخی تعالیم، محرمانه طبقه بندی می شدند و نیز تعداد محدودی از تشرّف یافتگان به درک آن می رسیدند. این تشرّف از طریق الهامات سرّی و نوشته های تمثیلی به دست می آمد، که تفسیر آن تنها کار کسانی بود که کلید حقیقت را در دست داشتند و به طور مستقیم این تعالیم را از استاد گرفته بودند. انسان های تشرّف نیافته، قادر نبودند به این راز دست یابند، بنابراین تنها روح های تعالی یافته معنوی می توانستند زبان آن را درک کنند، که افشای آن ممنوع و معنایش بدون داشتن کلید حقیقت، غیرقابل تفسیر بود.
در واقع شمار بسیار اندکی از غربی ها به این دانش دست یافتند، چون حکیمان این جهان آن را بی فایده می دانند؛ همچون مرواریدهایی که در پیش چشم خوک ها باشد و ارائه ی تعالیم سخت و مطالعات بی شمار و بحث های بی حاصل آن ها، برای کسانی که نفس هایشان آمادگی دریافت این حقایق را ندارد، بی فایده است.
پیش از این، نفوذ به اسرار معنوی، امتیاز گروه خاصی از افراد جامعه بود که درجات مختلفی داشت. از توصیه های ساده گرفته تا دستیابی به مهم ترین حقایق زندگی، که مرید آینده را قادر می ساخت تا از طریق تجارب شخصی خود به حقیقت دست بیابد. این در حالی بود که اولین قدم ها و بعد از آن مراحل پیشرفته تر که برای کشیشان شناخته شده بود، بصورت رمزی در کتاب های دین های مختلف محافظت می شدند.
زندگی نمی خواهد خود را تسلیم کند و رازهای متعالی خود را به انسان های تنبل نشان دهد. اگر می خواهید ژرفای معنی آن را بفهمید، مجبورید زمین بایر را شخم بزنید و آماده ی جستجو شوید و جایی که باید جستجو کنید، درون تان است. چون این گنج ها را شخص هرگز در خارج از وجود خود پیدا نخواهد کرد و حواس پنج گانه نیز نمی توانند به آن ها دسترسی پیدا کنند. پس آیا روش یوگی ها پنهانی است؟
«آیا یک راجا، جواهراتش را در کوچه و بازار پیش چشم عموم مردم ریخت و پاش می کند؟ نه، او آن ها را در خزانه ای مخفی می کند؛ درون حجره های قصرش. دانشِ خودشناسی، یکی از بزرگ ترین گنج هایی است که انسان می تواند آن را کشف کرده و صاحبش شود. آیا او بی درنگ آن ها را به بازار می برد و به همگان نشان می دهد؟ اجازه دهید هرکس که می خواهد به این گنج دست یابد، عمیقا در آرزوی اش باشد و سپس آن را جستجو کند. این تنهاترین و درست ترین راه است. دانش را مخفی می کنند تا پرسش گر کنجکاو و کاذب، به آن دست نیابد، کسی که به لحاظ ذهنی آماده نیست و از نظر روحی نیز ارزش آن را ندارد.»
سوالات و عناوینی که در زیر آمده است، در این کتاب به زبانی ساده و واضح توضیح داده می شود.
دین چیست؟ چه وعده هایی می دهد؟ یکتاپرستی، چندخدایی، اعتقاد به وحدت خدا، همه خدایی؛ جملاتی در رابطه با مهم ترین جنبش های دینی شرق و غرب؛ ارزش مراسم و مناسک و کتاب های مقدس؛ خدا چیست؟ چه نام هایی دارد؟ سلسله مراتب بزرگ روحانی؛ سطوح عالی و نواحی برتر؛ راهنماهای معنوی گذشته و حال؛ نقش استادان؛ گوروهای واقعی و کاذب و چگونگی تشخیص آن ها، راهی که وحدت با وجود اعظم را بتوان درک کرد؛ مراحل مختلفی که باید طی شود، توسط کسانی که در مسیر استادان می خواهند قدم بردارند؛ چگونه می توان یک مرید شد. اصول ریاضت، ریشه ی رمزآلود وجود انسان، چاکراها، کندالینی، مساله ی آرزو، پنج انحراف اخلاقی یا امیال پنج گانه و پادزهرهای آن ها؛ کارماهای مختلف، تناسخ و حلول، مرگ و بعد از مرگ؛ یوگاهای مختلف، اهمیت جریان حیات و خلاصه هرآنچه که مربوط به علم استادان است.
نویسنده با رضایت تمام به این قانون ارسطو وفادار مانده است: «برای خوب نوشتن، خود را به زبان مردم عادی بیان نما، اما همچون یک انسان عاقل فکر کن.» در اینجا مجموعه ای از ثروت های معنوی شرق، در برابر چشمان خیره ی غرب آشکار می شود. در اینجا، ما با وعده های پوچ انجمن های فلسفی و یا دانشگاهی که ما را به جایی نمی رسانند، مواجه نیستیم و هیچ کس در لحظه ای که در جستجوی هدفش مسیری طولانی را طی می کند، این جمله را نمی شنود که: «این برای تو نیست، تو به اندازه ی کافی پیشرفت نکرده ای، این یک راز است.» و در جایی دیگر «روح پرواز می کند و درست لحظه ای که ما فکر می کنیم شکوه تابنده اش را در دستانمان داریم، آنچه که در دستانمان می بینیم، پروانه ای مرده است که می توانیم به کلکسیونمان اضافه کنیم.» شری کریشنا پریم
از آغاز تا پایان، مسیر به سهولت می تواند طی شود تا بالاترین هدف به دست آید، هدفی که همان وحدت اعظم است.
پیش از این چنین تصور می شد، که آشکارسازی رازِ مسیر درونی، از نظر یوگی، یک تخطی است. این راز تنها بعد از طی آزمون های سخت و دشوار می توانست آشکار شود. این کاملاً طبیعی است، که در اینجا روش پاتانجالی مورد توجه قرار می گیرد، به دلیل وجود خطرهایی که توسط چلاها ایجاد می شود. در این تفسیر از سانت مات، برخلاف بیشتر یوگاها، خطرات و مشکلات، مرید را در هر مرحله از تمرینات معنوی احاطه نمی کند.
بر اساس گفته ی خود نویسنده، یکی از دلایل نوشته شدن این اثر آن است که، تعالیم معنوی زیر نظر استادی بزرگ، به هرکسی که قادر به تشخیص ارزش و درک حقیقت ارزشمند استادان باشد، ارائه می شود. پرده ی کهن محرمانه بودن، حالا برداشته شده است و دیگر نیازی به چنین پنهان کاری نیست. تا چند قرن پیش هیچ قدیسی نمی توانست آشکارا صحبت کند، مگر آنکه خطر مرگ را به جان می خرید. روش قدیسانی که در این کتاب آمده، بسیار امن است و هیچ ضرری در ارائه ی آن به کل جهان وجود ندارد، به شرط اینکه از هر نوع سوء استفاده و استفاده ی نادرست محافظت شود.
امروزه، شمار زیادی از این نوع کتاب ها همچون پلی میان شرق و غرب قرار گرفته اند. کتاب های زیادی در رابطه با یوگاها، به زبان های مختلف چاپ شده که یا شرقی هایی که به غرب آمده اند آن ها را نوشته اند تا خود را با جریان فکری آن آشنا کنند یا غربی هایی که قصد داشتند در روح شرقی نفوذ کنند.
این کتاب اقتباسی از افکار دیگران نیست، بلکه یک الهام، برای همه ی کسانی است که با آن در ارتباطند. نه نژاد و جریان دینی خاصی را زیر سوال می برد و نه جستجویی برای پیدا کردن درک مشترک است، در واقع پایه ی اصلی دین است. افشای این راز بزرگ، دانشِ ریشه ی اصلی است و اینکه چگونه بار دیگر، خانه ی پدر را پیدا کنیم؛ همان گونه که شاهزاده(۱) در سال های دور چنین کرد. این کار از طریق فرآیند علمی خودآزمونی صورت می گیرد، که هر روح صادقی می تواند خودش آن را بازبینی کند. شاه راهی که باید در آن گام برداشت، در اینجا ردیابی شده و ما می توانیم این جمله ی استاد صوفی را تکرار کنیم: «هدف بزرگ زندگی، بندگی خدا به عنوان یک واقعیت است.» و برای این هدف: «هرچه را که دارید، به ما بدهید و ما به شما هرچه را که داریم می دهیم.» آیا استادان به ما یاد نمی دهند هر هدیه ای که می دهیم، بدون اینکه به بازگشت اش فکر کنیم، قبلاً به سوی مان برگشته است؟
اثر حاضر با هدف فرونشاندن کنجکاوی نوشته نشده که خوشایند ذهن و تخیل باشد، بلکه هدف آن، فرو نشاندن عطش جوینده ای متواضع، صادق و واقعی است. برای آمادگی در این راه نیازی به نمایش های آکروباتیک ذهنی، ژیمناستیک های فلسفی پیچیده و پیچ در پیچ نیست. همچنین لازم نیست که ساعت ها به مطالعه ی دقیق یک صفحه یا یک بند بپردازیم تا منظور نویسنده را درک کنیم. حقیقت ساده برای جوینده ای که به دنبال پیچیدگی ست، بسیار آسان است. انسان باهوش مسائل را خودش خلق می کند و سپس خود را به بیچارگی می اندازد تا آن ها را حل کند. حقایق همیشه خود را به ساده ترین وجه نمایان می کنند.
نوشتن و چاپ این کتاب، تاییدیه ی استاد بزرگ را دارد و بنا به درخواست ایشان نگاشته شده است؛ کسی که تمام زندگی و تعالیمش، الهام بخش این صفحات بوده است. با این حال، دکتر جانسون می نویسد: «استاد را نباید در رابطه با نواقص و نادرستی های این کتاب مسئول دانست. تنها نویسنده مسئول است. استاد هیچ ادعایی برای خودش ندارد و به دنبال هیچ نفعی نیست.»
«تمرین یوگا از روی کنجکاوی، یا برای جستجوی احساسات جدید و به خاطر کسب قدرت فیزیکی اشتباهی است که منجر به پوچی، اختلال اعصاب و حتی بدتر از آن می شود. هیچ کسی نباید از روی انگیزه های بی ارزش، به رازها تشرف پیدا کند، چرا که مطمئنا مصیبت به بار خواهد آورد.» (برانتون)
آیا ما باید بدون دلیل و مدرک باور کنیم؟ آیا باید ایمان کورکورانه داشت؟ از نظر تئوری، هرکس که در خود ندای مطلق را بشنود، باید همه چیز را ترک کند؛ موقعیت، خانواده و دوستان تا بتواند به این ندا پاسخ دهد. همان گونه که در قسمت «بیا و مرا دنبال کن» در انجیل آمده است؛ اما در غرب هیچ جایی نیست که در آن یک نظام فلسفی خاصی بجوییم. در جامعه ی ما هیچ جایی برای «سانیاسی» وجود ندارد.
روشی که در این صفحات آمده، از جوینده نمی خواهد که همه چیز را ترک کند و مانند یک زائر، کفش ها و کوله پشتی اش را بردارد تا در آزمون ها و شکنجه های بی پایان نام نویسی کند. بلکه، قسمتی از استاد واقعی که شامل باقی ماندن او در محیط همیشگی اش و کسب روزی در موقعیتی، که برای او یک زندگی ساده، خوب و شرافتمندانه را میسّر می کند را حفظ کرده و در کشاکش زندگی روزمره به راهش ادامه دهد.
«نبرد زندگی را باید برد و نباید از آن گریخت. عمل خود اختگی اوریگن، او را قادر نساخت تا به جایی که سنّت هندو براهماچاریا می نامد برسد و عزلت مطلق در غارها، عدم وابستگی درونی از مشاهده کردن چیزهایی که از جلوی چشمانمان می گذرد، چیزی به بار نخواهد آورد؛ زیرا که این مشاهده، خاکی است که در آن فقط، گُل حکمت واقعی می تواند رشد کند.» (شری کریشنا پریم)
آیا ممکن است که در میان آشفتگی زندگی مدرن، به انضباط معنوی پای بند باشیم؟ جواب نویسنده به صورت طبقه بندی شده، مثبت است: «گریز از محیط، تنها به وسیله ی پرواز یا انزوا ممکن است. انسان های خاصی در خودشان پناه می گیرند. بنابراین آن ها انزوا را در میان جمع پیدا می کنند.» (دکتر الکسیس کارل)
مارکوس اورسیوس می گوید: «تو هر وقت که بخواهی می توانی به درونت برگردی، هیچ عزلت پر سکوت و آرامش بخشی برای انسان وجود ندارد، به جز آن چیزی که در روح خودش پیدا می کند.»
کارما، مرید را در مسیری که به سوی تکامل می رود قرار می دهد، اما او باید پیوسته ارزش کناره گیری از چیزهای فانی را یاد بگیرد و حتی در پیروزی ها و شادی های زمینی، این حقیقت تلخ را درک کند که او در این دنیا یک تبعیدی ست و حتی در شیرین ترین لحظات، دلتنگی کشنده برای سرزمین مادری از دست رفته اش، پیوسته او را آزار می دهد. بعد از رسیدن به این مرحله، مرید به این درک می رسد که تنها زمانی که چشم ها و گوش های فیزیکی بسته است می تواند شروع به دیدن و شنیدن کند.
«هرکسی که برای دیدن به چشمانش، برای شنیدن به گوش هایش و برای سخن گفتن به دهانش وابسته باشد، هنوز یک مرده است.» (عنایت خان)
نویسنده به زبانی ساده و بدون هیچ انحرافی، برای هر فردی که به دنبال حقیقت است، توصیه هایی دارد که در ابتدا باید فرد عمیقا خواستار حقیقت باشد و سپس در جستجوی استادی که در قید حیات است.
«در حال حاضر، حقیقت دیگر چیزی نیست که فرد خود به تنهایی آن را پیدا کند، بلکه شخصی باید این تعالیم را به ما آموزش دهد، اما لازم است که این تعالیم ما را پریشان نکند، بلکه ما را احیاء کرده و برای ما رهایی بخش باشد و همچنین معنی وجودمان را آشکار سازد.» (لاول)
این دقیقا چیزی است که از طریق «سورات شابد یوگا» درک می شود. این یوگا، «آناندایوگا» نیز نامیده می شود که یوگای خوشخبتی و برکت و یا یوگای استاد است. بر پایه ی همین، مفهوم اصلی و بسیار کهن صوت، کلمه، بنا نهاده شده است. صحنه ی جادویی را که گوته در اول نمایشنامه ی فاوست آورده، به یاد بیاورید؛ قهرمانش در ابتدای متن می گوید: «در ابتدا کلمه بود.» کلمه نور را خلق کرد،نوری که جهان را روشن می سازد تا بتوانیم روند آفرینش را کشف کرده و با گوش سپردن به آن، در کار خلقت مشارکت کنیم.»
این ملودی الهی- بانی آسمانی- نشان اتصال مرید به وجود اعظم از طریق استاد است. این اولین و مهم ترینِ ستون های یوگا است. دکتر جانسون می گوید: «استاد مرید را مرحله به مرحله، از ابتدایی ترین نقطه در مسیر علوم باطنی، به بالاترین نقطه، یعنی هدف اعظم می برد و با این پیشرفت، خود را از حالت یک انسان عادی به والاترین درجه ی استادِ مرد می رساند.»
دومین ستون ساختمان این یوگا، استاد در قید حیات است. دکتر جانسون در ادامه می گوید: «قبل از رسیدن به پیشگاه استاد، ما عموما مجبوریم، راهمان را در کتابخانه ها و در بین موضوعات مختلف بیابیم. وقتی همه ی آن ها را خواندیم و فهمیدیم که راه حل نهایی مساله ی ما را آن ها نشان نمی دهند، به پیشگاه استاد در قید حیات می آییم. تنها در آن زمان است که کبوتر برای بال های خسته اش، آسایشی پیدا می کند.»
سومین ستون، سات سانگ است؛ به معنی حضور و همراهی استاد در قید حیاتی که برای خداوند زنده است.

تنها او زنده است، ای ناناک،
کسی که با خدا هم آواست،
و غیر از او همه مرده اند.

او یک خدا مرد است و کلام او، کلامی از سوی خداست. او نیازی به تعلیم ندارد. حتی حضور او به تنهایی، سرورانگیز، الهام دهنده، هیجان آور و زندگی بخش است. همراهی با او منجر به اشراق می گردد. زیستن در کنارش، تعلیم معنوی است. لبخند لطیف او، نوربخش است و برکت، شادی، دانش و صلح را ساطع می کند. او یک رحمت برای انسانیت رنج دیده است. همه ی دردها، بدبختی ها، محنت ها و بیماری های دنیوی به نظر می رسد که فقط در حضور او ناپدید می شوند و تردیدهای فرد از بین می رود. او می تواند از طریق دیدن، لمس کردن، گفتن و تفکر بیدار کند. او می تواند معنویت را به مریدش، به آسانیِ تعارف کردن میوه به دیگری، انتقال دهد. او سرچشمه ی همیشه جاری آب حیات است. یک انسان تشنه، تنها آب می نوشد و یک طالب آرزومند، که ایمان درونی به استاد دارد و مشتاق است که تعالیمش را بنوشد، تنها می تواند شهدی از آن را بنوشد. مرید از استاد خود به تناسب شدت و میزان ایمانش به او و نگرش دریافت کنندگی اش، اشباع می شود.
معنویت را نمی توان آموخت، بلکه باید آن را کسب کرد. زمانی که فرد اسرار معنویت را نزد استاد فراگرفت و با تکان های زندگی از سوی استاد، حیات یافت، دیگر لازم نیست با استاد همراهی فیزیکی داشته باشد. او می تواند همراهی درونی اش با او را هر کجا که بخواهد، داشته باشد. با این حال، او ممکن است ملاقات های مکرر داشته باشد و پیشرفت درونی اش را به استاد گزارش دهد.
سات به معنی واقعی و غیر قابل تغییر و سانگ به معنی اتحاد است. بنابراین، اتحاد با آنچه خالص و غیر قابل فرسایش است، سات سانگ است. در سطح مادی سات سانگ، تماس با یک استاد است؛ در غیبت حضور استاد، مطالعه ی کتاب های سانت مات نیز سات سانگ نامیده می شود، چون آن نیز موجب سفر به درون می گردد. بنابراین مطالعه ی نوشته ی یک قدیس، سات سانگ است؛ همراهی با یک قدیس، سات سانگ است و اتحاد روح با سات نام، که همه ی آن ها در این کتاب توضیح داده خواهد شد، سات سانگ است.
تثلیث سانت مات، اختصاصا چنین است:

سات گورو - استاد در قید حیات
سات سانگ - همراهی با استاد
سات نام - نام واقعی، «شابد» یا بانی آسمانی

در زمانی که میل به پیشرفت بیداری معنوی برای کسب هدف غایی وجود داشته باشد، فرد باید تسلیم آن شود. مهم ترین حقیقتی که این دستورات، این یوگای رمزآلود را از بقیه متمایز می کند؛ شناخت خدا در زمانی است که در این دنیا زندگی می کنیم.
دکتر جانسون می گوید، همه ی امیدها و تلاش های انسان حول سه چیزند:

الف) شناخت خود
ب) شناخت خدا
ج) ورود به قلمرو بهشت در این دنیا یا در زندگی بعدی.

فقط در این کتاب نشان داده شده که این کار در این زندگی و اکنون، چگونه ممکن است و این اولین تلاش در تاریخ است که این علم را ذهنی غربی به غرب ارائه می دهد.
دکتر جانسون می گوید: «هنگام نوشتن این سطرها، ما عمیقا محزونیم از اینکه نویسنده در حین آماده سازی کتاب برای چاپ، از دنیا رفت و ما را با مسئولیت سنگین تصحیح این کتاب که او با شور و عشق روی آن کار کرده بود؛ تنها گذاشت.»
اما وعده ی ما برای کمک صمیمانه، بیهوده نبوده است. این کار را کورکورانه قبول نکردیم، بلکه آن را در راستای ارضای منطقِ منطق گرای مان انجام دادیم. ما ابتدا با علاقه، کارش را که توصیفی از ملاقاتش با استاد در قید حیات بود، خواندیم، سپس شرح زندگی اش را مطالعه کردیم و بالاخره بعد از نامه نگاری های بسیار توانستیم او را ببینیم و هر سوءالی را که در رابطه با جوهر این کتاب بود، از او جویا شویم.
آنچه برای ما جالب است، غربی بودن نویسنده است، او یک آمریکایی است، نه یک رویابین، او یک مرد عملگراست. در ابتدا کشیش تعمید دهنده بود و برای سالیان زیادی انجیل را موعظه می کرد. سپس به عنوان یک مبلّغ به هند رفت که برای هندیان، اشراق معنوی را هدیه برد. کسی که برای تعلیم رفته بود، یاد گرفت که پر از نادانی است و از محدودیت های تعلیمی که دیده بود آگاه شد و به این نتیجه رسید که تعالیمش در مقایسه با مسائل فلسفی و روحی که در هند بسیار غنی است، ناچیز به نظر می رسد.
آقای جانسون دیگر نمی توانست، برای آن هایی که حس می کرد به جای دانش آموز در جایگاه معلمی قرار دارند، موعظه کند و درس بدهد، بنابراین تصمیم گرفت به آمریکا بازگردد؛ اما به زودی کوته بینی هم کیشانش، او را وادار کرد که این جوّ متعصب را ترک کند. سپس او در رشته ی خداشناسی در دانشگاه شیکاگو به تحصیل ادامه داد و عمیقا تحت تاثیر نگرش و روح استادانش قرار گرفت؛ اما روز به روز ذهنش جایگاه مفاهیمی شد که او کم داشت و این حس پوچی آن چنان شدت گرفت که شغل مذهبی اش را کنار گذاشت و پزشکی را ادامه داد؛ شغلی که در آن موفقیت زیادی به دست آورد. سپس جراح شد و آن چنان مهارت پیدا کرد که خیلی زود مالک بیمارستانی شد که مدام در آنجا عمل جراحی انجام می داد. او ماشین و هواپیمای شخصی خودش را داشت و یکی از اولین خلبان های آماتور آمریکا بود. علت گفتن این مطالب این است که منتقدان را راضی کنیم و به آن ها نشان دهیم که آقای جانسون در کنار فرهنگ عمومی گسترده ای که داشت، چگونه در حوزه های عملی مختلفی کاملاً ماهر بود. با این حال کارش او را راضی نکرد، زیرا او از فعالیت زیاد زندگی بی هدف که در پیش داشت احساس پوچی می کرد و دغدغه ی ذهنی اش این بود، که به هر قیمتی مسیر معنوی مشخصی را کشف کند و فراتر از آن، استادی در قید حیات داشته باشد که او را در این مسیر هدایت کند.
یک روز او استادی را که در جستجوی اش بود یافت. استادی که می توانست به او هر آنچه را که در این صفحات به یاد ماندنی ارائه کرده، آشکار کند. او هرچه را که داشت مانند هواپیما، ماشین، بیمارستان، متعلقات و بیمارهایش و هر نوع آسایش مادی را که به وسیله ی کار سخت به دست آورده بود رها کرد و دوباره به هند رفت؛ اما این بار به عنوان یک مرید متواضع. نوشتن این کتاب به منزله ی گفتن رازهای خود اوست، اما خواننده باید حس کند که رازهای خود را در این کتاب کشف می کند و این آرزوی نویسنده است.
دکتر جانسون(۲) در اولین کتاب، احساسات خود را بعد از سپری کردن شانزده ماه در کنار استاد توصیف کرده است. او این بار در هند، نه برای تعلیم دادن، بلکه برای یاد گرفتن مسکن گزید.
دکتر جانسون؛ کشیشی که موعظه می کرد، پزشکی که رئیس بیمارستان و کارمندانش بود، کسی که دستور می داد، تبدیل به یک استاد متواضع شد که از هر نوع متعلقات گذشته رها شده بود تا دانشی را که به دنبالش بود کسب کند.
در آنجا خواهر و برادرهای معلول هندی، از توانایی های حرفه ای او سود می بردند. او به طور رایگان درمان و جراحی می کرد و همانجا در حاشیه ی رودخانه ی بیس، در حضور استاد، این کتاب را که امروزه میراث معنوی اوست، نوشته و این اولین کتابی است که در این حیطه برای غرب فاش می شود.
در هنگام اقامت در هند، ما این شانس را داشتیم که با او در مورد سوءالاتی که در این کتاب وجود داشت، بحث کنیم و از تواضع و تلاش های بی دریغ اش بسیار سپاسگزاریم؛ به خاطر راستی، درستکاری و نیز پاکدامنی اش، به خاطر شکیبایی و خوبی بی پایانش. دکتر جانسون دانشجوی فلسفه و ادبیات بود، کسی که در اصول علمی تعلیم دیده بود؛ یک گنج گرانقدر برای هر ذهن غربی.
او با آغوش باز ما را پذیرفت و با خیرخواهی، گرمی و مهمان نوازی بخشنده اش ما را با استادی که در شمال هند در حاشیه ی رود مقدس که هنگام طلوع آفتاب نمایی از هیمالیا دیده می شود پیدا کرده بود، آشنا کرد و همه ی این ها در اعماق قلب ما، به عنوان تجربه ای پر برکت، خوب و متحول کننده باقی خواهد ماند.
خدا در گوش هر قلبی سخن می گوید، صدای هر قلبی را می شنود. با این حال، هرکسی او را جستجو کند، یابنده خواهد بود؛ دیر یا زود و برای هرکسی که شایستگی اش را دارا باشد، این ملاقات رخ خواهد داد. این سرنوشت هر موجودی است تا در تاریکی جوانه بزند، همچون جوانه ی گندم و در نور بمیرد، اما این نابودی نیست بلکه تولدی دوباره است.

پیامبر فرمود خدا مرا گفته است
که من نه در بالا و نه در پایینم،
من در قلب عاشقانم زندگی می کنم.
اگر تو در آرزوی من هستی،
مرا در قلب آنان جستجو کن!
معبد در درون قدیسان است،

و آنجا خدا اقامت دارد، به خاطر دیدار با همه(۳) (مولانای رومی)
«کسی که او را یافت، دیگر جستجو نمی کند، معما حل شده، به آرزوی اش رسیده و حالا در آرامش است. بعد از اینکه در همه جا به کل رسید، او به کل ملحق می شود.»
(برانتون(۴))
زائری که راه عرفانی را طی می کند، اگر صادقانه و با تواضع جستجو کند، در سانت
مات آن را پیدا می کند - آوای سکوت - راه چاره ای برای این معمای بزرگ و اتحاد کاملی با وجود اعظم که از او به وجود آمده ایم.

دکتر پی یر اشمیت
ژنو، سوئیس، اکتبر ۱۹۳۹

پیشگفتار

دکتر جولیان جانسون، مسیر استادان را تحت تعالیم و راهنمایی استادش ماهاراج ساوان سینگ نوشته است تا تعالیم ارزشمند او را به جهان غرب انتقال دهد. اگر برخی از سخنان شخصی او برای ذهن خواننده ی مدرن، عجیب به نظر می رسد، به دلیل تغییری است که از زمان نوشته شدن این کتاب، جهان به خود دیده است. نظرات شخصی به ساختار کتاب، رنگ و بو داده و برای همین لازم است که نگاهی گذرا به زندگی اش بیندازیم تا دیدگاه او را کشف کنیم.
دکتر جانسون در جنوب ایالات متحده ی آمریکا، در نیمه ی دوم قرن نوزده به دنیا آمد. پدرش طی جنگ های داخلی در ارتش خدمت می کرد. او در هنگام کودکی زندگی سخت و طاقت فرسایی داشت؛ ابتدا پدرش و سپس ناپدری اش او را با چوب و تهدید به آتش جهنم و لعن و نفرین بزرگ کردند. آموزش عادی او در میان وظایف خانه و مزرعه سپری شد و اهمیت زیادی به او نمی دادند. با این حال، شرح زندگی اش نشان می دهد که او طی دوران کودکی، ویژگی های خاصی داشته که مسیر پیچیده ی زندگی متنوعش را شکل داده است.
دکتر جانسون ذهن مستقل حریصی داشت و ترجیح می داد به جای اتکا بر احکام و عقاید دیگران، به دانش و درک خود بر مشاهدات و تجارب اش تکیه کند. او این استقلال را با سطح بالاتری از ایده آلیسم و میل فراوان به دانستن در هم آمیخت. جستجوی مادام العمر او برای حقیقت، باعث شد که او هرگونه فعالیت و حرفه ای را امتحان کند و دوره های مختلفی از مطالعه و درون گرایی را بگذراند. زندگی او یکی از افراطی ترین زندگی ها بوده است. بارها با تمام وجود زمینه ی خاصی را انتخاب کرده و با تمام عشق به آن می پرداخت و سپس آن را رها کرده و جای دیگری به جستجو می پرداخت، به دلیل آنکه رضایتی را که به دنبالش بود، نمی یافت. وقتی نوجوان بود اولین شغلی که انتخاب کرد، گاوچرانی در چمنزارهای بزرگ آمریکا بود. در هنر کمنداندازی و هفت تیرکشی استاد بود و طولی نکشید که تصمیم گرفت دیگر به مراقبت از گلّه ها نپردازد، بلکه به دلیل کسب آموزش به مدرسه رفت. تحت تاثیر دو کشیش، او واعظی مجاز در کلیسا شناخته شده و به عنوان یک تعمید دهنده در آنجا مشغول کار شد. در آن زمان تنها بیست سال داشت. بعد از چند سال موعظه، از این فعالیت های روزانه که تا زمان پیری اش قرار بود ادامه یابد، خسته شد و خود را متقاعد کرد که باید چیز بیشتری برای زندگی کردن وجود داشته باشد - هدفی بزرگ تر برای انسان - برای همین به سراغ تعالیم بیشتر رفت، به این امید که اصل این ندا را کشف کند.
از این پس، بعد از مطالعه کردن در طی سالیان متمادی در کالج ناراضی بود. او می نویسد که چنین حس می کرد که در کالج فرآیند آموزش بیش از حد درگیر کلمات است - کلمات و کلمات بیشتر - که به ندرت به جوهر ماده نزدیک می شد. او دانش تجربی و شخصی ای را می خواست که هیچ جایی برای شک باقی نگذارد. تصمیم گرفت به عنوان مبلّغ به هند مسافرت کرده تا کافران را به دین دعوت کند. در این مرحله از زندگی اش، او به عنوان شخصی متمدن و عالی رتبه، عضو تائید شده ی کلیسای مسیحی شد که حق مسلم برای رستگاری و ورود به قلمرو خدا را داشت. در چشم او همه ی غیر مسیحیان کافر بودند و اگر فرصتی برای دیدن و شنیدن تعالیم عیسی نمی یافتند، همگی برای ابد از دروازه های بهشت و رستگاری رانده می شدند. در طول این سه سال در هند، برخلاف انتظاراتش، باور او به خود و خطاناپذیر بودن دینش به شدت دچار تزلزل شد. شرایط او را به سمت کسانی آورد که به تشخیصش از آموزش و درک معنوی بالاتری برخوردار بودند و آن ها دقیقا همان مردمی بودند که او آن ها را به عنوان پست و کافر می پنداشت. وی ساختگی بودن تغییرات آئینی را درک کرد، به خصوص در میان مردم بی سواد و فقیر، که به نظر می رسید، بیشتر از جایگزینی یک سری مناسک به جای مناسک دیگر، چیزی بلد نبودند. او با نظریه ی «تسوفی» آشنا شد که به عنوان یک کشیش تعمید دهنده ی ارتدکس، قبلاً آن را نوشته های یک شیطان می دانست. حالا او مجبور بود، اقرار کند که این نوشته ها بسیار معقولانه و منطقی به نظر می رسد. بعد از سه سال مجبور شد به خاطر بیماری همسرش به آمریکا بازگردد. او خود را همانند لاستیکی پنچر شده می دید که قادر نبود در جاده ی زندگی اش به جلو برود. ناگهان شروع کرد به پرسشی عمیق در رابطه با تعصبات و عقایدی که آن ها را بدیهی می دانست و زندگی اش را بر پایه ی آن ها ساخته بود. دوباره تصمیم گرفت از طریق مطالعه و تحقیق به دنبال پاسخ باشد. به دانشگاه برگشت تا این بار خداشناسی و فلسفه بخواند، اما در پایان پنج سال عاقل تر نشده و هیچ پاسخی نیافته بود و خود را همچون کودکی تصور می کرد که در برهوت، با طوماری از مدارک دانشگاهی در زیر بغلش رها شده بود.
شرایط او را وادار کرد که به طور جدی، نقشی را که ادیان ارتدکس در زندگی مردم بازی می کردند، بررسی کند. بالاخره به این نتیجه رسید که آن ها درونی ترین تحرکات ذهنی و قلبی را کنترل می کنند و هرگونه حرکت آزادانه را خفه کرده و فرد را همچون اسبی که به کالسکه ی تعصبات بسته شده، پیش می رانند؛ اسبی که کشیش افسارش را در دست دارد. بعد از اینکه اولین ازدواجش به طلاق منجر شد، دکتر جانسون و یکی از همکارانش در دانشگاه، تصمیم به ازدواج گرفتند، تا هردو باقی زندگی شان را با هم به سر ببرند. وقتی که این زن از طلاق قبلی او آگاه شد، طلاقی که به خاطر احساسات دینی انجام گرفته بود، دست از ازدواج با او کشید و جانسون پس از آگاهی از این موضوع که از یک کشیش برجسته به خاطر نحوه ی لباس پوشیدنش، به یک کشیش حاشیه ی شهر تنزل پیدا کرد. چنین اتفاقاتی باعث شد به این باور برسد که مذهب ارتدکس آن قدر که درگیر قراردادهای اجتماعی و زمینی است، چندان با واقعیت های متعالی و روحانی سر و کار ندارد.
بر اساس قانون، او از مقام کشیشی تعمید دهنده در کلیسا استعفا داد و برگه های انتصابش را پس فرستاد. سپس تصمیم گرفت پزشکی بخواند تا خدمت به انسان ها را ادامه دهد. دوباره به دانشگاه رفت، اما این بار برای کسب دانش عملی. او کاملاً متقاعد شده بود، آن ایده آل هایی که او چنین به شدت می خواست تا از طریق فعالیت ها و روابط زمینی به دست بیاورد، تنها به وسیله ی متعالی کردن سطح فیزیکی و سفر به قلمرو روح امکان پذیر است. حالا کاملاً مطمئن بود که حکمت بالاتری برای دانستن وجود دارد، اما سوال این بود که چگونه و کجا به دنبالش بگردد؟ طی سال های بعدی، او هرگز هدف اولیه اش را که پیدا کردن و کسب این حکمت بود، فراموش نکرد؛ علی رغم ثروت و موفقیت چشمگیری که در سطح دنیوی به دست آورده بود. همین که مدرک گرفت، کار شخصی اش را که موفقیت آمیز و سودمند بود شروع کرد و همچنین به یادگیری پرواز پرداخت. چهار هواپیما خرید و خط هوایی خصوصی خود را تاسیس کرد.
در سال ۱۹۲۰ که سال های بین دو جنگ جهانی بود، سال هایی پر از تنش اجتماعی و فعالیت های سیاسی که بیشتر مردم دنیا در حالتی از اضطراب به سر می بردند. دکتر جانسون مدت ها بود که متقاعد شده بود، یک قدرت عمیق یا نیرویی در درون بشریت وجود دارد که هرازگاهی بیدار می شود تا انسان را به خود برترش برساند و او را به مرز روشنگری برساند. این موضوع اساس تز پایانی او در دانشگاه شد. پس از بازگشت از هند، همان زمانی که توانسته بود هر تصور امکان پذیر را که برایش شناخته شده بود، پیدا کند. اکنون این احساس در او شروع شده بود که نیاز به یک معلم دارد. او شروع به جستجوی یک استاد کرد، یک وجود روشنفکر که در درونش نیروی حقیقت و دانش متجلی شده باشد و قادر باشد او را با دانش خود به سوی سعادت راهنمایی کند.. چون مرد زمانش بود، او عقایدش را در مورد رنسانس معنوی با نظریه ی گوبینی «طبیعت برتر مردم آریایی» ارتباط داد؛ نظریه ای که در آن روزها اهمیت زیادی به آن داده می شد. این نظریه بعدها ساقط شد، چون از دیدگاه هیتلر، توجیهی برای عقده ی مخوف ضد یهودی او بود، اما وقتی دکتر جانسون به دنبال راهی برای حقیقت بود، آن اتفاقات هنوز رخ نداده بود.
آن دوران، روزهای توسعه ی سریع در تمام زمینه های علمی بود. جوّ جوشش عقلانی اش در مورد توسعه ی علمی و اکتشافات، با شوق تزلزل ناپذیرش برای دانش ترکیب شده بود تا خوش بینی او را در مورد آینده ی درخشان بشر تقویت کند. این خوش بینی زمانی برایش معتبر شد که بالاخره استادش را با چشمان خود ملاقات کرد؛ نمونه ای زنده از آرزوهایش برای همه ی بشریت.
پیش از این ثابت شده بود که برای بیشتر دوره های تغییر در زندگی اش، هند نقشی مهم را بازی می کند. چون در طی دورانی بود که او به عنوان مبلّغ، افکارش به طور عمیق آشفته بود و فرآیند رهایی از محدودیت های تعصبات ارتدکسی، در او جان گرفته بود. دوباره او به شرق جذب شده بود، چون اعتقاد داشت استادی که به دنبالش می گردد را در آنجا خواهد دید. او تجربه ی بیدارکننده و قوی، در مورد حضور یک استاد در زندگی اش داشت. در همان زمانی که طی یکی از دوره های تفکر و درون گرایی شدیدش، یک روز صبح بیدار شد، با این حس که گویی در اقیانوسی از عشق غرق شده است. تجربه ای خوش که برای سال ها با او باقی ماند. خیلی زود بعد از این تجربه، سرنوشت، او را با خانم پیری آشنا کرد که نامش جولیا آر مک کوئیل کین بود. او مرید ماهاراج ساوان سینگ بیس و اهل پنجاب هند بود. وقتی دکتر جانسون پرسید که چرا به او در مورد استادش چیزی نگفته است، آن خانم جواب داد که تا آن زمان آمادگی شنیدن چنین حرف هایی را نداشت. دکتر جانسون سریعا به استاد نامه ای نوشت و طی هیجده ماه پس از این ملاقات، همه ی تلاش های دنیوی را کنار گذاشت و آمریکا را به مقصد هند ترک کرد و هرگز دیگر به آنجا بازنگشت.
وقتی جولیان جانسون به حضور استاد رسید، به اوج جستجوی شدید و مادام العمر رسیده بود. بالاخره او خود را نائل به هدفی می دید که به دنبالش بود؛ دستیابی به بالاترین ایده آل خود، کسی که می توانست او را راهنمایی کرده تا حقایق بزرگ خلقت را تجربه کند. او راهی طولانی را طی کرده بود؛ از نقطه ی شروعش از یک خانواده ی مسیحی ارتدکس، در یکی از روستاهای کنتاکی و برای بقیه ی زندگی همیشه از آن حقایق به عنوان حکمت شرق نام می برد. به خاطر طبیعت اش، دکتر جانسون خود را کاملاً با تمرینات معنوی مشغول می کرد و بعد از هفت سال راهنمایی شخصی مداوم و توجه خاص استاد، از او خواسته شد که این دانش را مستند کند تا این نمونه راه خداشناسی را به انسان های دیگر نیز انتقال دهد. این کتاب «مسیر استادان»، نتیجه ی آن بوده است. اگر کسی فکر می کند که این کتاب خیلی بی پرده، صریح و بی پروا است، اجازه دهید این برداشت را در ذهن خود داشته باشد.
دکتر جانسون می گفت: «من با سیاست همراه نیستم، ارتدکس نیستم هرگز نبوده ام.» شخصی که هدفش را بعد از شصت سال مشکلات، آغازهای غلط، راه حل های نادرست، رفع توهمات به دست آورده است، از چنین شخصی نمی توان انتظاری جز این داشت که دانشش را به صریح ترین نحو ارائه ندهد. چنین انسانی هرگز نمی تواند دوپهلو سخن بگوید، یا حاشیه پردازی کند، از ترس اینکه مبادا دیگران نتوانند پیام او را که در کلماتش وجود دارد، تشخیص دهند یا بشنوند. آن پیام، همان پیامی بود که او کشمکش های زیادی با آن داشت تا درکش کند اما بالاخره با شادی سرشاری آن را یافته و فهمیده بود. خواننده بهتر است به یاد داشته باشد که در برخورد با ادیان دنیا، دکتر جانسون آن ابعادی از ادیان را مورد تاکید قرار داده که برایش بیشترین اهمیت را داشته اند. این توصیفات کوتاه و مختصر را نباید جایگزین تحلیل ها و مطالعات جامع کرد، بلکه نگاهی گذراست به معنویت واقعی در این ادیان. در این بخش دکتر جانسون، عقیده اش را نیز در مورد ادیان بیان می کند؛ اینکه چگونه موءسسات دینی توانسته اند یا نتوانسته اند به ریشه ی معنوی خود وفادار بمانند.
هر وقت ما صدای شخصی دکتر جانسون را می شنویم، صدای مردی را می شنویم که به واسطه ی ملاقات شخصی اش با موجودی واقف به همه چیز، تجسم عشق، پسر واقعی خدا شعله ور می شود. تجربه ی شخصی او از قدرت و شکوه این همراهی سعادتمندانه، نوشته هایش را الهام بخشیده و باعث شده، او بر ضد تمام راه هایی باشد که ممکن است جوینده را از راه اصلی منحرف کند و نیز باعث شده، او سخنانی در رابطه با دورانی از صلح حتمی و قطعی و هماهنگی در روی زمین بگوید. کتابی که به گونه ای توضیح واضح و جامعی از تعالیم نامحدود قدیسان است.

فایت سینگ،
جایپور، هند، نوامبر ۱۹۹۲

معرفی

موضوع اصلی این کتاب، آن چنان مهم، وسیع و متحول کننده است که کار ارائه ی آن به صورت مناسب، مسئولیتی ماورای نیروهای یک انسان عادی را می طلبد. نویسنده کمبود توانایی کامل را در مورد خود می داند، اما پیام استادان باید به دنیا ارائه شود؛ در این زمان، در گستره ی زبان انگلیسی. هیچ کس که شایستگی بهتری داشته باشد این کار را انجام نداده است. گریز از این مسئولیت، همچون طفره رفتن از وظیفه است. بعد از سال ها مطالعه ی دقیق و هم نشینی نزدیک با استادی بزرگ، به علاوه ی زمان زیادی که با مریدان ارشد و دانای استاد صرف شد، این وظیفه به من محول گردید، وظیفه ای که همه در مورد آن توافق داشتند.
دوست دارم که در اینجا ضرورت ها را بیان کنم و از همه ی روح های شریفی که کمک زیادی به من کردند، تشکر کنم. کسانی که برایم الهامی بزرگ بودند و به نوعی نور استادان را منعکس می کردند. همه ی آن ها می روند تا آن کهکشان بزرگ پرفروغ معنویت را بسازند و اشاره به راه پرستاره ای به سوی جهان های برتر، آن سوی ستاره ها داشته باشند.
این انسان ها نه تنها در معرفت این مسیر دانا هستند بلکه کاملاً با نظام های مختلف فلسفه ی هندو و ادیان هند آشنایی دارند و بنابراین قادرند میان آن ها و مسیر استادان، آگاهانه تمایز قائل شوند. آن ها مسیر را کورکورانه انتخاب نکرده اند بلکه آن را با نور کامل دانش خود انتخاب کرده اند و با کمک آن ها این کتاب به پایان رسید.
این نکته لازم به ذکر است که این کتاب مرحله ی دیگری از فلسفه ی هندو نیست؛ ودانتیسم هم نیست و نیز هیچ یک از آیین های دینی و مکاتب هندی نیست. نه آیین فکری است و نه یک دین، در مفهوم تاریخی آن واژه. پس چیست؟ روش علمی ورود و شناخت قلمرو بهشت است، زمانی که در کالبد انسانی در اینجا زندگی می کنیم. این خلاصه و جوهر کتاب است. آیا انتظار زیادی است؟ نه، این کار امکان پذیر است و این کتاب چگونگی آن را نشان می دهد. این کار بزرگ استادان و قدیسان در طی سال های طولانی است.
در این کتاب برای اولین بار در تاریخ، داستان کامل مسیر علمی استادان، به زبان انگلیسی به جهان ارائه می گردد، چون این شخص در میان مردم انگلیسی زبان به دنیا آمده، به همین دلیل از دیدگاه غربی نوشته شده است. استاد اکنون می خواهد، به تقاضای روزافزون مریدانی پاسخ دهد که از دین تشریفاتی و رسمی راضی نیستند. در این عصر اکتساب علمی، استاد می خواهد سیستم معنوی «خودآگاهی» و «خدا آگاهی» را ارائه دهد که تقاضای علمی انسان را برآورده سازد.
برای اولین بار روش یا علمی مشخص به دنیای انگلیسی زبان ارائه می شود که به روح مشتاق و آرزومند نشان دهد که چگونه وارد آن پادشاهی بهشت شود که در تمام ادیان، همه ی پیامبران از آن یاد کرده اند. در بسیاری از کتاب ها به این مسائل اشاره ای شده است، اما هیچ توصیف و روش مشخصی ارائه نداده اند که فرد بتواند با مطالعه ی آن ها به بالاترین طبقات در این زندگی دست یابد. بیشتر آن ها نمی توانند این کار را انجام دهند، چون خودشان نه دانشش را دارند و نه روش آن را. فقط استادان هنر آن را دارند و این اولین بار است که حس می کنند، زمان مناسبی برای توزیع چنین حجمی از دانش فرا رسیده است.
قرن ها به مردم گفته شده که آن ها خود، معابد خدا هستند. اما به مردم دقیقا نشان داده نشده که چطور وارد آن معابد شوند و خدا را ملاقات کنند. این کتاب روش را ارائه داده و کلید آن معبد را می دهد و از مریدان می خواهد در را باز کرده و وارد شوند. از زمان های بسیار قبل، انسان ها پیوسته در این فکر بوده اند که آن سوی مرگ چه چیزی انتظارشان را می کشد؟ آدمی بر روی گورهای عزیزترین کسانش ساکت می ایستد و از آن چیز ناشناخته ی تاریک، به خود می لرزد. اما برای استادان و مریدانشان هیچ تاریکی ناشناخته ای وجود ندارد. آن ها می دانند بعد از مرگ چه اتفاقی می افتد و نیز هرگونه حقیقتی را در مورد این زندگی می دانند. چگونه؟ چون استاد و مریدان ارشدش، قادرند با اراده ی خود از دروازه های مرگ بگذرند و ببینند که چه چیزی آنجاست و سپس به زندگی عادی در هر زمان و هرچند بار که خواستند، برگردند. به همین خاطر، این بزرگان درحالی که در این کالبد زنده اند، بر آخرین دشمن نیز غلبه می کنند.
هر زمان که انسان ها شروع به فکر کردن در رابطه با شرایط بشر کردند، آن ها خود را با امواجی گوناگون مواجه دیدند. خود را قربانیان بیچاره ی مواجه با هزاران بیماری می دیدند که به وسیله ی نیروهای پنهان کنترل می شوند و در هر برهه ای با موانعی روبه رو می شوند. زخمی شده و دچار بیماری های قلبی، خون ریزی و خستگی می شوند و کار زیادی برای تغییر شرایط خود نمی توانند انجام دهند.
چه کسی تابه حال به ناتوانی اش در مواجه با هزار و یک دشمن دائمی که در مسیرش وجود دارد پی نبرده است؟ اما استادان و مریدانشان این قدر درمانده نیستند. آن ها شبیه به کاهی نیستند که به وسیله ی باد به این سو و آن سو رانده شوند. یک استاد درواقع یک راه است. او زندگی و مرگ را کنترل می کند و نیروهای طبیعت را در دستانش، همانند یک مکانیک که ماشینش را کنترل می کند، در کنترل خود دارد. زندگی برای استادان هیچ مساله ی حل نشده ای ندارد. مرگ برای آن ها ترسی به همراه ندارد. برای آن ها آینده، همچون کتاب بازی است و شادی تمام روز با آن هاست، همانند صدای ناقوس زنگ ها. از آنجا که همه ی جهان به دنبال خوشبختی است؛ اینجا شاهراه پادشاهی به سوی خوشبختی است. این الکامینو رئال استادان است.
این کتاب دایره المعارف فلسفه ی شرقی نیست. بنابراین نقل قول های بسیار اندکی از کتاب های مقدس یا منابع دیگر در این کتاب استفاده شده است.
اگر مریدی ضرورتی برای قبول این م آخذ دارد، نیازی به این کتاب ندارد. خلاصه ی مختصری از ادیان مختلف ارائه شده و به خاطر مقایسه، بهترین ویژگی های هر دین یا سیستمی در اینجا آورده شده و تلاش بر این بوده است نشان دهیم کجا و چگونه علم استادان باعث تعالی آن ها شده و دستاوردی داشته که هیچ سیستم دیگری نداشته است. هر فلسفه یا دینی به خاطر اینکه در زمان و مکانی نیاز به آن بوده و باعث تکامل شده، قابل احترام است.
هر دین معمولاً راهش را می رود و مهجور می گردد. مشکل این است که هیچ دینی نمی خواهد این حقیقت منسوخ بودنش را قبول کند. تنها قواعد اخلاقی تمام ادیان که لزوما یکی هستند، به عنوان حقیقت جهانی باقی می مانند، حتی این ها نیز در معرض تغییرات فاحشی با گذشت زمان هستند. اما ورای همه ی آن ها، علم استادان همچون قله ی باشکوه اورست، برجسته به نظر می رسد که طوفان های قرن ها را همیشه به مبارزه طلبیده است. چون علم استادان علمی جهانی است، محدود به هیچ سرزمین یا زمان و نیز محدود به گروه خاصی از مردم نیست؛ بلکه متعلق به تمام بشریت است.
این ها ازجمله حقایقی هستند که این کتاب سعی در روشن کردنشان دارد. ما فکر نمی کنیم به خاطر نحوه ی بیان این علم، نیازی به عذرخواهی وجود داشته باشد. حقایق ثابت شده در هر علمی ممکن است به زبان دقیق بیان شود، حتی اگر جملات متعصبانه به نظر برسد. بااین حال چنین نیست. عقاید تعصب آمیز، اظهار عقیده ای است که نویسنده آن را حقیقت می پندارد که در رابطه با آن هیچ دانش مشخصی ندارد، اما اگر شخصی به اقلیدس بگوید که مربع تشکیل شده بر روی وتر مثلث قائم الزاویه، برابر با مجموع مربع هایی است که در دو طرف دیگر تشکیل می شود. او در این حالت، یک عقیده ی تعصب آمیز را بیان نمی کند، بلکه حقیقتی را بیان می کند که هر ریاضی دانی می تواند آن را برای خود اثبات کند. این مورد، شبیه حقایقی است که استادان ارائه می دهند.
آن ها فقط چیزی را می گویند که می دانند؛ چون خودشان آنچه را تعلیم می دهند،(۵) برای خود اثبات کرده اند. اگر ما در این کتاب برخی از یافته های استادان را ارائه دهیم، عقیده، تعصب و تئوری را ارائه نداده ایم. برای همین است که باید بیانات ما موثق باشند، هرچند که در ظاهر تعصب آمیز به نظر برسند. در هیچ موردی، عقیده ی خود نویسنده آورده نشده، مگر جایی که به طور مشخص بیان می شود که این فقط نظر نویسنده است و نه چیز دیگر.
یک جلد از این تعالیم به عنوان یافته های استادان بزرگ ارائه می شود و خواننده برای تائید هر آنچه در اینجا آمده، می تواند به آن نوشته ها رجوع کند. آن نوشته ها بیشترشان به زبان هندی و سانسکریت است، اما می توان آن ها را خواند. همچنین حداقل یک استاد در قید حیات وجود دارد که نویسنده در محضرش، به عنوان یک مرید متواضع، فرصت فوق العاده ای برای نشستن پیدا کرده است؛ برای سال های طولانی. بعضی از ما بر این باوریم که او بزرگ ترین استادی است که تاریخ به خود دیده و ما برای این عقیده مان شواهد خوب و کافی داریم. با این حال، این فقط یک عقیده است. چون ما شخصا همه ی استادان تاریخ را ندیده ایم.
به هر حال، او یک مثال زنده از آن چیزی است که در این کتاب تعلیم داده می شود. در ارتباط با این ها او به عنوان یک دانشمند سخن نمی گوید. بلکه به عنوان کسی که قدرت و اختیار دارد سخن می گوید. او آن ها را فقط در کتاب ها نخوانده، بلکه آن ها را در زندگی خویش تجربه کرده و حقیقت آن ها را می داند.
ما به استادانی از گذشته اشاره می کنیم، همچون «شمس تبریزی» و «مولانای رومی» و در زمان معاصر، «کبیر صاحب»، «تولسی داس»، «گورو ناناک» و نُه جانشین او و اخیرا «سوامی جی»، «بابا جایمال سینگ» و «ساوان سینگ ماهاراج بیس»، که استاد در قید حیات است و بسیاری از آن ها نیز در طول تاریخ پراکنده اند، اما نامشان برای بیشتر خوانندگان این کتاب ناآشناست، بنابراین ذکرشان ضرورتی ندارند. البته بسیاری از مریدان می پرسند بودا و عیسی مسیح چطور؟ یا زرتشت و محمد؟ آیا آن ها استادان درجه ی بالاتر بودند؟ خوشبختانه ما در مقامی نیستیم که در مورد درجه ی استادی آن ها قضاوت کنیم، اما اجازه دهید آن ها را به عنوان استاد قبول کنیم و عشق و احتراممان را به آنان تقدیم کنیم. برای ما جای بسی خوشحالی است که آن ها را بشناسیم؛ بی شک ملاقات هر زن یا مرد معنوی حتی با درجه ی یوگی شانس کمی نیست.
من شخصا، نسبت به اجازه ی معاشرت حتی با مرید استاد بزرگ، که آرزو دارم خدمتکارش باشم، حس سپاسگزاری می کنم، اگر ضرورتی ایجاب کند. این بدان خاطر است که من اطلاعات کمی دارم که یک استاد واقعی چیست؟ داستانی از شیوا نقل شده که این نکته را بیشتر توضیح می دهد.
شیوا یک روز در جنگل راه می رفت که ناگهان ایستاد. وقتی به یک سنگ بزرگ خیره شده بود، اشک از صورتش سرازیر شد، وقتی دلیل گریه اش را پرسیدند، او پاسخ داد: «ده هزار سال پیش، یک قدیس واقعی بر روی این صخره نشسته بود و من حالا به این فکر می کنم که اینجا نبودم تا او را ببینم. تنها آن هایی که یک استاد را می شناسند، می توانند از یک استاد قدردانی کنند.» بنابراین، اجازه دهید در مورد هیچ استاد معنوی، کم لطفی نکنیم و همه ی روح های بزرگ را، چه در گذشته و چه در حال با احترام یاد کنیم. آن ها را با عشق و احترام تمجید کنیم.
زندگی آن ها عطر شیرینی را پراکنده می سازد که طی قرن ها جاری است و تاریخ را تصفیه می کند. اما نکته ای وجود دارد که نباید فراموش شود وقتی در مورد استادان گذشته بحث می کنیم. این حقیقت که کار واقعی استاد در این سطح زمین، تنها در طول زندگی فردی اش صورت می گیرد و با اتمام این زندگی، آن کار نیز تمام می شود.
استاد شکل انسانی می گیرد تا کار خاصی را انجام دهد که بدون شکل انسانی انجام آن غیر ممکن است. او چطور می تواند این کار را بعد از ترک شکل انسانی انجام دهد؟ این منطقی تر است. حتی خود وجود اعظم نیز نمی تواند کار استاد را در این سطح انجام دهد، مگر اینکه شکل انسانی به خود بگیرد. این بدان خاطر نیست که او محدود است، بلکه ما محدودیم. ما نمی توانیم آن چیزی را که او می خواهد دریافت کنیم، مگر از طریق یک کالبد انسانی.
این یکی از بزرگ ترین اشتباهات تاریخ است که میلیون ها انسان خود را دنباله رو استاد مرده می دانند، چنین چیزی کاملاً غیر ممکن است. آیا زنی می تواند با مردی مرده ازدواج کرده و با او زندگی کند؟ آیا پزشکی مرده می تواند دارو تجویز کند؟ آیا قاضی مرده ای می تواند رای بدهد؟ رابطه بین استاد و مرید، یک رابطه ی شخصی است و شامل چیزهای بیشتری از چند دستور است که او در یک کتاب ارائه می دهد. دستورات اخلاقی چیزی نیست که انسان به آن نیاز داشته باشد.
انسان به کمک شخصی استاد در قید حیات نیاز دارد. اگر کسی خود را مرید یک استاد مرده تصور کند، خود را گول زده است. او ممکن است خاطره ی استاد را گرامی بدارد و نوشته هایش را بخواند. ممکن است در قلبش عشق و ستایشی نسبت به او حس کند. او باید به دنبال استاد در قید حیاتی باشد، اگر می خواهد وارد مسیر استادان شود. بدون یک استاد در قید حیات، هیچ کس نمی تواند ورای مراسم تشریفاتی مذهبی برود. منافع چنین دینی سوال برانگیز است.
کسانی که اصرار دارند، دینشان به اندازه ی دیگری خوب است، یا یک راه به سوی بهشت، به خوبی راه دیگری است، تعدادشان بسیار است و حق با آن هاست. در میان همه ی ادیان جهان، کمتر می توان چیزی را یافت که کسی به خاطر آن، به برتر بودنش ببالد. چنین کسی تصور می کند که حق با اوست و دیگران اشتباه می کنند.
فرض کنید همه ی جاده ها به بهشت ختم می شوند، مثل این است که بگوییم همه ی جاده ها به رم ختم می شوند. تنها یک رم وجود دارد، اما بهشت های زیادی وجود دارد. شمار زیادی از آن ها، یکی بر روی دیگری. بهشت های بالاتر، زیباتر و بزرگ تر از بهشت های پایین است. حالا فرض کنید، همه ی جاده ها به پایین ترین بهشت ختم شوند و همه ی جاده ها از این سطح فیزیکی عبور کند. این بدان معنی نیست که همه ی جاده ها به نواحی بالاتر منتهی می گردد. آن بهشت های بی شمار، فواصل غیرقابل تصوری از هم دارند و بهشت های بالاتر، تنها برای استادان بالاتر قابل شناخت است، بهشت های پایین تر برای یوگی ها و استادان درجه ی پایین.
اگر جاده های پایین تر به بهشت های پایین تر برسند، جاده های بالاتری هستند که به بهشت های بالاتر برسند و این ها تنها برای استادان بزرگ شناخته شده اند. در نتیجه اگر مرید می خواهد که به بالاترینِ آن ها برود، باید به دنبال یک استاد واقعی باشد که راه را به او نشان دهد و کمکش کند که در این مسیر گام بردارد.
اینجا یک تفاوت بسیار مهم بین مسیر استادان، مسیر ادیان و مسیر استادان پایین تر وجود دارد. مرید باید انتخاب کند که به دنبال چه کسی برود؛ استاد واقعی که به مناطق بالاتر می رود یا یوگی ای که به مناطق پایین تر می رود. این موضوع حقیقتی است که درون گرایان آن را خوب می دانند؛ اینکه هیچ کس غیر از استاد نمی تواند بالاتر برود. جای بسی رضایت است که ما قادر هستیم در این کتاب، گوشه هایی از مسیر را نشان دهیم که به موفقیت های بالاتر منجر می شود.
اگر شما بپرسید ما چطور می دانیم که این مسیر به نواحی بالاتر از سایر روش ها منتهی می شود؟ پاسخ این است که شواهد بر پایه ی تجربه است. این یک نظریه یا یک عقیده نیست. اگر دیدگاه های مختلف ادعایشان را گرد آورند و یک مرید به درون برود و تمامی جایگاه هایی را که توسط آن دیدگاه ها اشاره شده، بگردد و بعد به ناحیه ای ورای آنچه آن ها حتی در روءیا می دیدند، برود، آیا این مدرک کافی نیست؟ البته ممکن نیست که این مدرک را با حواس بیرونی ارائه دهیم، اما تا آنجا که به بالاتر رفته اند، این مدرک قطعی است. مرید مسیر بالاتر را می داند؛ درحالی که پیروان متعصب ادیان، هرگز بالاتر نمی روند فقط حدس می زنند.
یک بار خانمی از استاد بزرگ پرسید: «چطور می داند هیچ طبقه ی بالاتری از آنچه او می شناسد وجود ندارد؟» استاد پاسخ داد: «اگر کسی بتواند به من اثبات کند راهی بالاتر از آنچه قدیسان می دانند، وجود دارد، با کمال میل همراهی اش می کنم.»
در اینجا توجه شما را به یک نکته جلب می کنم که این نظام را از سایر نظام ها متمایز می کند و آن موضوع اصلی و محتوای حیاتی این کتاب است؛ یعنی جریان مسموع حیات. موضوعی که مهم ترین حقیقت کل کائنات است و با این حال، برای هیچ یک از ادیان دنیا یا نظام های فکری به غیر از نظام استادان آشکار نیست.
شرح این نکته که چطور این حقیقت شگفت انگیز در تاریخ به وجود آمده، آسان نیست. بدون این عامل، هر چیز دیگری در مقایسه با دین و فلسفه، بیهوده و بی ثمر است. آوردن این حقیقت بزرگ در جلوی چشمان دنیای متفکر، متحول کننده ترین و مهم ترین اعلانی است که در طول صد قرن اخیر برای دنیا اتفاق افتاده است. اینکه آوای خالق را می توان از طریق ارتعاشات منظم و باکیفیتی سحرانگیز در تمام فضا شنید حقیقتی مهم است و علاوه بر آن بدانیم، با دنبال کردن این موسیقی مسحور کننده، هرکسی می تواند به ارتفاعات بلند قله های معنوی برسد! آیا چیزی ارزش مقایسه با آن را دارد؟
ما امیدواریم که خواننده این حقیقت جذاب را در طول مطالعه ی کتاب در ذهنش داشته باشد. این یکی از ارزشمندترین مفاهیم در این کتاب است. ما می خواهیم این حقیقت آشکار شود، به همین دلیل نیز این کتاب را نوشته ایم. باید همیشه و همه جا بدانیم که بدون این حقیقت بزرگ، هیچ فلسفه و دینی ارزش واقعی خود را ندارد. اجازه ندهید کسی شکایت کند که این یک ادعای متعصبانه است، این چنین نیست، زیرا این حقیقتی است که استادان بارها آن را اثبات کرده اند؛ کل تئوری این کتاب، تلاش برای روشن کردن این حقیقت بزرگ است.
توجه شما را به فصل دوم جلب می کنیم که در آن مرور مختصری از ادیان و مذاهب جهان آورده شده است. این فصل جهت ارضای نیازهای برخی مریدان است. اگر مریدان خاصی این فصل را در مطالعاتشان لازم و ضروری نمی دانند، می توانند آن را حذف کرده و به بخشی بروند که مستقیما با سانت ماتِ خالص تعالیم استادان ارتباط دارد. حداقل در ابتدا این کار را انجام دهند، سپس برگردند و اگر به آن بخش علاقه داشتند، مطالعه ای مقایسه ای داشته باشند. با این حال، باور بر این است که این فصل برای همه ی مریدانی که می خواهند مطالعه ی کاملی در رابطه با استادان داشته باشند، ارزشمند خواهد بود. تلاش شده است که این کتاب تا آنجا که امکان دارد، به لحاظ علمی و تاریخی دقیق باشد. اگر منتقد، جملات زیادی پیدا کند که بر این نکته تاکید داشته باشد، امیدواریم ما را ببخشد. این بسیار مهم است. «اچ.پی.بلاواتسکی» یک بار که با استادان شرقی صحبت می کرد، چنین گفت: «آن ها به ما نشان دادند که با ترکیب علم و دین، می توان وجود خدا و فناناپذیری روح انسان را با یک مساله ی اقلیدسی اثبات کرد» و این واقعا درست است.
همه ی انسان ها به اهمیت این اثبات اقرار خواهند کرد، به شرط آنکه امکان پذیر باشد. این دقیقا همان چیزی است که استادان و مریدانشان همیشه در حال انجام دادن آن بوده اند. استادان بزرگ شرق، مسیر معنوی را در واژه های علمی به مدت هزاران سال آشکار کرده اند. حتی امروزه استادان در قید حیات اند و علمشان را در هند به اثبات می رسانند. اینکه جمعیت عظیم هند به سوی قهقرا می روند، هیچ ارتباطی با این حقیقت تاریخی ندارد.
بعضی چیزهای محرمانه مربوط به خود مریدان است و تنها تشرّف یافتگان به ارزش آن پی می برند، که در این کتاب نیامده اند. دلیلش آن نیست که استادان بخواهند چیزی ارزشمند را از مریدان صادقشان مخفی نگه دارند، بلکه بدان خاطر است که ممکن است برای تشرّف نیافتگان، هیچ فایده ای نداشته باشد و باعث سردرگمی و سوءتفاهم شود. برای همین، آن ها در اینجا حذف شده اند تا فرد تشرّف نیافته ای که در این مسیر پیشرفت کمی داشته و با موضوعات زیادی مواجه شده است که به نظرش منقلب کننده هستند دچار تعجب نشوند.
پس برخلاف همه ی آن چیزهایی که مردم غرب عادت دارند در فلسفه و دین به عنوان حقایق محکم باور کنند، باعث می شوند که این مفاهیم برای آن ها غیرقابل باور به نظر برسند، اما وقتی کسی دوره ای را در مسیر استادان گذراند، این مسائل را با شعف زیادی می پذیرد، چون برای اثباتشان مدرک دارد و قادر است منطق و زیبایی شگرف آن را ببیند. غذای قوی یک کارگر بزرگ سال را نمی توان به یک نوزاد داد.
همچنین نمی توان هدایت هواپیما را به کسی که هرگز پایش را به درون یک هواپیما نگذاشته و آن را با مهارت و دقت نرانده، سپرد. فلسفه و دین باید برای خواهانش، به درجه ای از فهم برسد که او قادر باشد آن را تحلیل کند.
اگر دانشمندان امروزی اعتراض می کنند که ما سعی داریم، زمینه ی علوم را ورای میدان قانونی آن گسترش دهیم، اجازه دهید به آن ها یادآوری کنیم که علم مدت هاست مرزهایش را گسترش داده و زمینه ی فعالیتش را وسیع تر کرده است. چرا باید سعی کنیم تا آن را محدود سازیم؟ اگر انکار کنیم که دانش حقیقی مربوط به روح و زندگی پس از مرگ وجود دارد، چرا باید تحقیقاتمان را با مانع مواجه کنیم؟ آیا این دانش بخشی از حکمت نیست؟ پس اجازه دهید همه ی علم آزاد بماند. طی قرن ها علم با کلیسا گرایی جنگیده تا آزادی ای را که خواهانش بوده به دست آورد. آیا اکنون علم باید تلاش کند تا فعالیت های خود را محدود کرده و بررسی های خودش را محصور کند؟ این ممکن نیست.
سرآرتور ادینگتون گفته است: «من مطمئن نیستم که ریاضی دانان، جهان ما را بهتر از شاعران و عارفان بفهمند. علم هرگز نباید مغرور شود. چرا ما باید برای جهنم و بهشت از واژه های ریاضی استفاده کنیم؟»
سِر جیمز در کتاب جهان مرموز آورده است: «علم هنوز با واقعیت نهایی روبه رو نشده است.» و پروفسور مکس مولر گفته است: «کوران چه کسانی هستند؟ آن هایی که نمی توانند جهان های درون را ببینند.» برخی آن قدر پیش می روند که می گویند، واقعیت نهایی، ورای بصیرت انسان است، اما این یک فرضیه ی گستاخانه نیست و برای یک دانشمند موفق ناشایست است. بنابراین هدف این کتاب، گرفتن دست علم و آشنا کردن آن با واقعیت نهایی است. آیا این شبیه یک فرضیه ی پوچ است؟ نه چنین نیست. امروزه انسان هایی از این نوع وجود دارند و نه یکی، بلکه تعداد زیادی، که در تماس آگاهانه با واقعیت نهایی هستند.
یک عارف در قید حیات می گوید: «دین واقعی شامل گسترش آن نگرشی از ذهن است که نهایتا منجر به دیدن یک وجود نامتناهی در کل جهان می شود و نیز پیدا کردن همین الوهیت در علم و هنر.» این ایده آلی مطلق برای علم است، چرا علم را محدود به میکروسکوپ و لوله های آزمایشگاهی کنیم؟ علم واقعی زمینه ی نهایی خود را بعد از اینکه از تفاله های مادی گرایی تصفیه شد در آن جهان های زیباتر و گسترده تر که تنها روح و ذهن می توانند وارد آن گردند، پیدا می کند.
اُسپنسکی کتابی نوشت و در آن تلاش کرد تا بسیاری از واقعیت های معنوی را در کنار اکتشافات علمی قرار دهد و بدین ترتیب رابطه ی متناسب آن ها را نشان دهد؛ اینکه رابطه ای مشخصی بین روح و ماده وجود دارد که می توان آن را به عنوان فرضیه ی اساسی همه ی تحقیقات قرار داد.
اُسِپنسکی تا چه حد موفق بوده، جای سوال دارد، اما این موضوع، ایده ای بسیار جالب است. اگر او دارای دانش استادانی بود که با واقعیت های روحی سروکار دارند بهتر می توانست عمل کند. او خود دانشمندی برجسته بود، اما مجبور شد اقرار کند که بعد از کنکاش های پر تلاشش در زمینه های مختلف علمی، در برابر خود همیشه دیواری خالی می دیده است. یک نمونه جدید از عالم، تنها تلاش دیگری از او، برای توضیح چیزی است که نویسندگان خودشان از آن ناآگاه اند و برخی از آن ها تنها در این زمینه حدس زنندگان زیرک تری هستند.
فقط زمانی که انسانی شروع به بالا رفتن از جهان حسی می کند، به درستی می تواند شروع به دانستن کند. ترتیب ارگانوم اسپنسکی، کلیدی برای معماهای جهان به حساب می آید، اما کسی که دانش استادان را دراختیار دارد به آن کلید دست می یابد. شک نکنید که چنین کلیدی وجود دارد. هر استادی آن کلید را بدون پول به مریدان صادقش می دهد. دانش استادان، تنها بینشی در جهان است که علم شناسایی طبیعت و ماهیت انسان را، به طور علمی و مشخص ارائه می دهد. رادولف اشتاینر تلاش خوبی برای کشف چنین علمی کرده است. او تا حدی آگاه بود، اما جای تاسف است که اشتاینر تصور واضحی از استاد واقعی نداشته است. با این حال اجازه دهید از او تشکر کنیم، به خاطر کار خوبی که انجام داده است، یعنی جلب توجه جهان، به سوی برخی حقایق بالاتر. بی شک او در آماده سازی مسیر برای علم برتر کار زیادی انجام داده است.
هر نظریه ای که هدفش به چنگ آوردن طولانی مدت افکار بشر باشد و زندگی آن ها را در هر مقطعی تحت تاثیر قرار دهد، نباید مجذوب احساسات شود، بلکه باید دارای تعالی معنوی ای باشد که زندگی طرفدارانش را عوض کند. این بزرگ ترین ضعف ادیان رایج است که طرفدارانشان در زندگی خود، هیچ برتری ای نسبت به همنوعانشان که آن دین را قبول نکرده اند، ندارند. نه تنها این، بلکه نظریه ای که هدفش، تاسیس خود بر پایه ی زندگی های درونی مردم باشد، باید جاذبه ای برای روشنفکران نیز داشته باشد.
آن روزها سپری شد، روزهایی که مردم هر چیزی را که کتاب یا کشیش می گفت، باور می کردند. حالا باید گفته ها، عقل منطقی را ارضاء کند. اینجاست که دانش استادان، قوی ترین جاذبه اش را برای انسان به ارمغان می آورد. این دانش، منطقی و علمی است.
در پایان اجازه دهید بگوییم اگر انگیزه های خواننده به اندازه ی کافی نوع دوستانه باشد و او بخواهد که در خدمت بشر باشد، بخصوص در خدمت کسانی که دوست شان دارد، او مسیری عاقلانه تر از این را نمی تواند دنبال کند بجز کسب شایستگی به عنوان یک دانشمند استاد در این مسیر. مهم نیست اگر این کار پنج، ده یا بیست سال طول بکشد، تا شایستگی شان را به دست آورند، زیرا مزدش را خواهند گرفت. آن ها درواقع زمان را پس انداز می کنند، چون کسی که شایستگی کافی در علم استادان داشته باشد، روزی برای بشر کاری را انجام خواهد داد، که یک انسان عادی در طول بیست سال می تواند آن را انجام دهد. با اطمینان و امید، ما این کتاب را به این ماموریت عشق می فرستیم.
استاد، جریان مسموع حیات، رهایی معنوی در این زندگی، این سه جوهر اصلی کتاب را می سازند.

مقدمه ی چاپ پانزدهم

اکنون بیش از پنجاه سال است که جولیان جانسون، کتاب مسیر استادان را نوشته است. این کتاب اولین بار در سال ۱۹۳۹ در فرانسه، با نظارت دکتر پی یر اشمیت چاپ شد. کتاب همچون چراغ دریایی، روح های طوفان زده را راهنمایی می کرد تا در مسیری امن و آرام، به سوی خدا بروند. کتاب چهارده بار چاپ و به سی زبان زنده ی دنیا ترجمه شده است. جاذبه ی خاص و کاستی ناپذیرش برای جستجوگر معنوی، همراه با پیش زمینه ی غربی آن، باز چاپ دیگری را می طلبد.
کتاب دکتر جانسون از چند جهت، غیرعادی است. این کتاب را شخصی در غرب نوشته که زندگی ثروتمند و متمولی داشته و سپس با تعالیم عرفانی شرق آشنا شده است. بنابراین او در این جایگاه با کسانی که پیش زمینه ی یکسانی دارند، به راحتی ارتباط برقرار می کند. شاید این اولین اثر مدرن برای ثبت تعالیم محرمانه ی استادان شرقی است که این چنین روشن و وسیع نوشته شده و با ساده ترین کلمات، فلسفه ی جاودانی را توصیف می کند که به ما می گوید چگونه وجود اعظم - منبع همه چیز - را از طریق شناخت خود می توان درک کرد. حتی مهم تر اینکه، کتاب با راهنمایی شخصی معنوی با رتبه ای بالاتر، یعنی یک استاد کامل نوشته شده که خود شاهد این حقایق معنوی بوده است.
حقیقتی در آن سطح، به هیچ زمان، مکان یا مردم خاصی تعلق ندارد. این کتاب به طور مستقیم با قلب های انسان هایی سخن می گوید که مشتاق دانستن هستند، دانستن بدون توجه به پیش زمینه های فردی آن ها. اینکه یک انسان با سطح ذهن خودش یا همان اگو یا با دریافت های فردی اش، ارتباط برقرار کند، ممکن است محدود به چهارچوب زمانی و مکانی خاصی باشد. به همین دلیل باید در ذهن داشته باشیم، محیطی که نویسنده در آن زندگی کرده، با محیطی که امروزه ما در آن زندگی می کنیم، متفاوت بوده است. به این لحاظ، برخی اصلاحات کوچک در چاپ پانزدهم صورت گرفته، که اصل تعالیم دکتر جانسون را تغییر نداده است. پاورقی ها و مقدمه ای به وسیله ی ناشر ارائه شده تا نگرشی در رابطه با پیش زمینه ی دکتر جانسون و دوره ی او به دست آید.
نویسنده، دانش جهانی معنویت و رابطه ی آن را با بسیاری از سیستم های دنیا توضیح داده است، وی این مطالب را طی سال هایی که در هند سپری کرده، فهمیده است. در نتیجه برخی از واژه ها به زبان هندی و سانسکریت در این متن آورده شده است. این واژه ها به صورت برجسته نوشته شده اند و وقتی معنای آن ها در متن به صورت واضح نیامده، آن را در بخش واژه نامه توضیح داده ایم و برای سهولت خوانش، کلماتی که به دفعات آمده اند، تنها بار اول برجسته نوشته شده اند.
در اینجا لازم است تشکر کنیم از کسانی که طی سال ها، وقت و مهارت شان را در چاپ های مختلف و برای بررسی کتاب، اختصاص داده اند. همچنین در پایان شکرگزار و ستایش گر وجود اعظم هستیم، که با حکمت و لطف بی پایانش از طریق پسران خود - استادان- پناه دهنده ی چنین روح های ناچیزی است، زمانی که ما در این مسیر، در جستجوی خانه ی باشکوه او، آزمون ها را سپری می کنیم.

سوا سینگ
رادهاسوامی، سات سانگ بیس
پنجاب، هند ۱۹۹۲

نظرات کاربران درباره کتاب مسیر استادان

یکی از بی نظیر ترین کتابهای معنویی است .امیدوارم از این دست کتابها را در اختیار جویندگان بگذارید.سپاسگزارم
در 3 سال پیش توسط kia...001
تخفیف بدین.گرونه خدایی
در 2 سال پیش توسط ماری
دوساله منتظرم برای این کتاب تخفیف بدین بتونم بخرم ولی بجاش کتابهای چراغ دل شوهرت را روشن کن و خودت باش دختر را در لیست تخفیف اختصاصی من میذارین با چه زبونی به شما ثابت کنم من دختر نیستم؟!
در 5 ماه پیش توسط Ger...y77
چه خبره آخه این قیمت ها ؟ بعد میگن چرا ملت کتابخوان نیستند 😐 رو چه حسابی اخه اینقدر گرونه.
در 1 سال پیش توسط محمد ظهرابی
عالیه
در 2 سال پیش توسط moh...uor
عالی
در 2 سال پیش توسط مهران میرزایی
۱۷۴۰۰ تومن پولش شد بعد فقط میشه داخل این نرم‌افزار کتاب رو خوند؟عجب نامردایی هستین واقعا هیچ کسی هم پاسخگو نیست.من ک راضی نیستم...
در 6 ماه پیش توسط sas...nps
عالی
در 2 سال پیش توسط dar...gan
کتاب خوبی است و می تواند مورد استفاده مطلوب قرار گیرد ولی مهمترین نقطه ضعف این کتاب ویرایش بسیار ضعیف آن است که باعث می شود سر رشته ی مطلب بارها از دست خواننده رها شود و این مسئله می تواند تاثیر بسزایی در ترغیب به خواندن آن شود.
در 2 سال پیش توسط ham...121
سلام بر شما اگه ارزونتر بشه خیلی خوبه
در 5 ماه پیش توسط jsm...i93