فیدیبو نماینده قانونی گروه هم‌میهن و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
مجله مهرنامه

مجله مهرنامه
شماره ۴۳

نسخه الکترونیک مجله مهرنامه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره مجله مهرنامه

در این شماره می‌خوانید: هم ظریف می‌خواهیم هم قاسم سلیمانی بلوف سوسیالیستی تب تبریز اندیشه‌ورزی، اما نه به هر قیمت داستان جوانان دیروز

  • ناشر گروه هم‌میهن
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 20.66 مگابایت
  • تعداد صفحات صفحه

بخشی از مجله مهرنامه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



بازتاب

نقدها و نظرها

پاسخ سیدهادی خسروشاهی به ابراهیم یزدی:

داستان گزارش های محرمانه نورالدین کیانوری

جناب آقای دکتر ابراهیم یزدی، در گفت وگوی مبسوط خود با ماه نامه مهرنامه به مطلبی نیز درباره دیدارهای اینجانب با آقای نورالدین کیانوری، دبیرکل حزب توده ایران، پس از پیروزی انقلاب، اشاره دارد که متاسفانه با ایهامی نامطلوب همراه شده که تصحیح آن، که بالاخره یک مسئله تاریخی است، توضیحی را ضروری می سازد. اجازه بدهید نخست، «نص حدیث!» را نقل کنیم و سپس توضیح کوتاه را: «من در جلد چهارم خاطراتم که جریان نفوذی خزنده را می گویم، توضیح می دهم که فرد نفوذی مثل کلاهی یا کشمیری یا سعید امامی و دیگران در حزب و یا در نخست وزیری یا در وزارت اطلاعات بودند. اینها خناسانی بودند که مسئولان را وسوسه می کردند. کلاهی چه در گوش آقای بهشتی می خواند که اینطور با همه ما چپ افتاد؟ این نفوذی توده ای در آنجا چه می کرد؟ آقای هادی خسروشاهی می گوید نورالدین کیانوری مرتب می آمد و مرا می دید. سیداحمد خمینی و بهشتی را می دید به اینها چه می گفته؟ خسروشاهی می گوید مرتبا علیه اینها در دولت موقت و لیبرال ها، چمران و یزدی، سم پاشی می کردند.» این نص کامل بیانات برادرمان جناب آقای دکتر ابراهیم یزدی است که در ماهنامه مهرنامه ۴۱ چاپ شده است. دیدارهای اینجانب با بعضی از سران حزب توده در محل کارم در وزارت ارشاد فقط برای دریافت اخبار و گزارش هایی بود که حزب مایل بود توسط اینجانب به اطلاع مسئولین کشور برسد و من علی رغم این که هیچگونه تمایل و علاقه ای به این قبیل امور نداشتم، با صلاح دید حاج احمدآقا و شهید قدوسی (دادستان کل انقلاب) این امر را به عنوان ادای یک وظیفه ملی، در شرایط بحرانی کشور پذیرفتم و هر خبر یا گزارشی را که به اینجانب و در دفتر من در وزارت ارشاد تحویل می شد، به دفتر امام و یا شخص شهید قدوسی می فرستادم و یا اگر موضوع مهم بود، خود آنها را می بردم و تحویل می دادم. به هر حال این یک موضوع محرمانه و مخفی نبود و دوستان همه از آن اطلاع داشتند و من چگونگی آن را در گفت وگوهای متعددی با مطبوعات کشور شرح داده ام. اما آنچه که الان توسط جناب دکتر یزدی در این مصاحبه، بدون ارائه سند یا مدرکی مطرح شده سخنی مانند سخنان بعضی از گردانندگان روزنامه های زرد است. که بدون دقت، می پرانند! درحالی که عدم صحت و کذب بودن آن کاملا از ظاهر و باطن پیدا است. من متاسفانه جلد چهارم خاطرات آقای دکتر یزدی را ندیده ام تا ببینم که «جریان نفوذی خزنده» از چه قرار بوده و چه کسانی دقیقا عامل نفوذی در دستگاه های نظام اسلامی بوده اند؟ اما آنچه که در این مصاحبه مطرح شده کاملا بی اساس و به دور از انصاف و حقیقت است که اشارات زیر چگونگی آن را روشن می سازد.

۱

هادی (کذا؟) خسروشاهی (هرگز) به طور مرتب با آقای کیانوری دیدار نداشت... همانطور که بارها گفته ام آقای کیانوری، خود، سه یا چهار بار در وزارت ارشاد به دفتر من آمد که حامل گزارش های مهمی درباره مثلا مسئله کودتای نوژه یا حمله عراق و توطئه قتل امام بود. در این رابطه، ایشان ضمن توضیح حضوری درباره چگونگی امور، گزارش مکتوبی هم با امضای خود و یا مهر حزب توده، تحویل می داد که اصل یا کپی آن به مقامات مسئول تحویل و یا ارسال می گردید.

۲

آقای کیانوری در مقابل اصرار من بر اینکه اینگونه اطلاعات را به طور مستقیم در اختیار مسئولین مربوطه قرار دهد، چون من کارم، کار فرهنگی است نه اطلاعاتی و امنیتی، پاسخ می داد: ما که دستمان به آقایان نمی رسد. در دفتر ریاست جمهوری هم عناصر مشکوکی مانند کشمیری و حاتمی هستند که ما مطمئن نیستیم گزارش های مهم را به موقع به اطلاع مسئولین برسانند. با توجه به این اصل جناب دکتر یزدی چگونه ادعا می کنند که کیانوری «هادی خسروشاهی و سیداحمد خمینی و بهشتی را می دید»؟ و این جمله را به دنبال جمله منقول از اینجانب می آورد که: «خسروشاهی می گوید نورالدین کیانوری مرتب می آمد و مرا می دید و سیداحمد خمینی و بهشتی را می دید» و این موارد، به ظاهر چنین می رساند که گویا من گفته ام که کیانوری مرا می دید و سیداحمد و بهشتی را می دید؟ که مطلقا چنین نیست و من اصلا اطلاع ندارم که آقای کیانوری با آن افراد یا دیگران ملاقات می کرد یا نه؟ و نقل آن از قول اینجانب کذب محض است.

۳

منظور و مراد آقای یزدی از «این نفوذی توده ای در آنجا چه می کرد؟» روشن نیست؟ از کدام نفوذی توده ای و در کجا سخن می گوید؟ اگر مرادشان آقای کیانوری و آقای عموئی است که آن ها عوامل مخفی و نفوذی نبودند! عوامل مارکدار و شاخدار حزب بودند و معلوم نیست مرادشان از «در آنجا چه می کرد» چیست؟ یعنی کجا مرادشان است؟ ابهام سرائی در این قبیل موارد با روش اخلاقی آقای دکتر ابراهیم یزدی در تضاد است و معلوم نیست که چرا، اتهامی را نشر می دهد که باید در روزنامه های زرد! آنها را بخوانیم نه در مصاحبه ایشان...

۴

«کلاهی چه در گوش آقای بهشتی می خواند که اینطور با همه ما چپ افتاد؟» جمله واقعا غیرمنصفانه، غیراخلاقی و بی ربطی است، یعنی آقای کلاهی نگهبان دم درب و مسئول تفتیش افرادی که به حزب می آمدند، آنقدر رتبه بالایی داشته و ارتقا یافته بود که «گوش خوان» شهید بهشتی بشود؟ و شهید بهشتی هم با سخن این نفوذی، با همه دوستان ملی گرا چپ می افتد؟ عامل چپ افتادن شهید بهشتی و دیگران با دوستان و برادران قدیمی، در نوع عملکرد و اشتباه دوستان در دوران حکومت شان بود... لابد خود به خاطر دارند که در شورای دولتی، با حضور این آقایان، به گفته آیت الله رفسنجانی به اینجانب، هر وقت این آقایان، مطلبی را مطرح می ساختند، به جای توجه به مطالب آنان آقای یزدی با برادر دیگرمان آقای مهندس صباغیان و با دیگران، به گفت وگوی درگوشی در جلسه رسمی می پرداختند و با این نوع بی اعتنایی گاهی همراه با خنده زمینه را برای چپ افتادن، فراهم می کردند... راستی آقای یزدی، شما باور دارید که گوش خوانی کلاهی موجب چپ افتادن و رنجیدن دوستان از شما گردید؟ فکر نمی کنم که تصور شما واقعی بوده و صحت داشته باشد.




۵

از این خناسان نفوذی، کلاهی، کشمیری، سعید امامی ـ در جناح دوستان مقابل هم بی تردید حضور داشته اند که ظاهراً گوش خوانی آنان هم در تغییر روش آقایان، بی تاثیر نبوده است و چگونگی آن را خود آقایان بهتر از دیگران می دانند، چرا به آثار این نفوذی ها هیچ اشاره ای نمی شود؟ اجازه بدهید من فقط اشاره ای به یک نمونه از عملکرد این خناسان در داخل هیئت دولت موقت بنمایم و از آقای دکتر یزدی بپرسم: کدام خناسی در درون حاکمیت دوستان، مسو ده ای را تهیه نمود و به جمع آوری امضاء از آقایان وزرا پرداخت تا مجلس خبرگان را منحل نمایند و با عدم تصویب قانون در مجلس خبرگان امام خمینی را در قم ساکن سازند! و به قول «شاپورخان بختیار» ایشان قم را به واتیکانی تبدیل کنند و در آنجا بمانند؟ دوستان آیا به خاطر نمی آورند که چه کسانی می خواستند حادثه دوران نهضت ملی را تکرار کنند و مانند آقای دکتر مصدق که آیت الله کاشانی را خانه نشین کرد و یا شهید نواب صفوی را به اتهام اقدامی در دوران رژیم شاهی، توسط آقای امیرعلائی وزیر کشور، ۲۲ ماه تمام در زندان نگه داشت و توانست جریان های مذهبی و روحانیت و حوزه های علمیه را از نهضت دور سازد و زمینه را برای کودتای ۲۸ مرداد آماده کند، این بار این خناسان به فکر حذف عملی رهبری انقلاب و جایگزین ساختن یک نهاد بی ریشه بودند که با هوشیاری امام خمینی و آگاهی مردم انقلابی، این توطئه خنثی شد وگرنه مردم ایران با یک کودتای خائنانه دیگری که مقدمات آن با کمک بیگانگان فراهم شده بود، روبه رو می شدند و همچون دوران نهضت ملی، همه نیروها سرکوب و حکومت خائنانه ای مانند دوران ژنرال زاهدی، به وجود می آمد. حافظه تاریخی و هوشیاری رهبری انقلاب و بیداری بلاد و مردم ایران، اجازه نداد که این بار به علت غفلت دوستان، فاجعه دیگری رخ دهد که در آغاز آن خود این آقایان قربانی می شدند...

۶

آقای دکتر یزدی ملاقات ماها با افراد سیاسی مخالف را عملکرد نفوذگرایانه و خناس مآبانه می داند و می نامد ولی به ملاقات های خود در پاریس یا جاهای دیگر با عناصر بسیاری از همه جناح ها و همه دولت ها، در راستای اهداف انقلاب اشاره ای ندارد... برای نمونه، مثلا: ملاقات های مکرر با عناصر امریکایی مانند: «وارن زیمرمن» در یک رستوران در نزدیکی اقامتگاه امام در پاریس یا ملاقات با آقایان: ل. فریمن، دکتر جیم کرافت، رمزی کلارک، ریچارد فالک و وان لویس. چه به طور مستقل و چه در اقامتگاه امام، چه مفهومی می تواند داشته باشد؟ آیا آنها حواریون و قدیسانی بودند که از جانب عیسی مسیح آمده بودند، یا خناسان آمریکایی مشابه خناسان ایرانی که اهداف ویژه خود را پی گیری می کردند؟ من قصد دنبال کردن این موضوعات را ندارم و اصولا معتقدم که برای «دشمن شناسی» باید با آنها ملاقات و گفت وگو کرد ولی بی تردید نباید اهداف ارزشی انقلاب به خواست آنان، تغییر یابد و «گوش خوانی»! آنان اثر منفی داشته باشد. اگر ملاقات دوستان در داخل و خارج؛ با عناصر مخالف و معارض و مشکوک، در راستای پیشبرد اهداف و کشف توطئه ها باشد، بدون شک نه تنها هیچ ایرادی و اشکالی ندارد، بلکه از لحاظ دینی ادای یک وظیفه است. پس متهم ساختن دیگران به تحت تاثیر قرار گرفتن توسط خناسان وطنی حتی در سطح یک نگهبان نفوذی به نام کلاهی و یا غیره، دور از شان و منطق آقای دکتر ابراهیم یزدی است... و همین طور متهم ساختن ایشان به دلیل تماس و ملاقات با دیگران، در راستای اهداف انقلاب، دور از انصاف و اخلاق اسلامی است. البته آقای کیانوری و یا حزب به طور عام، در گزارش های خود سعی می کردند، آقای دکتر یزدی و شهید چمران و قطب زاده و... را عوامل آمریکایی معرفی کنند. و نظام را از «حضور این عناصر نفوذی» در تشکیلات دولتی بر حذر دارند و گاهی به طور حضوری نیز می گفتند که این ها عناصر خطرناکی! هستند... اما نه حقیر و نه دوستان متشرع و دین باور ما در رده مسئولین هرگز به «گوش خوانی» عناصری چون آقای کیانوری و دیگران، اهمیتی ندادیم و ندادند و هرگز در برداشت ماها در امور به خاطر این خناس ها تغییری حاصل نشد... و من شخصا تاکنون نه درباره شهید چمران و نه آقای دکتر یزدی و نه شادروان مهندس بازرگان پس از نیم قرن آشنائی و برادری و شناخت، با سخن این و آن ـ و حتی دوستان خودمان ـ تغییر نظر نداده ام و امید دارم که تا آخر نیز چنین باشم: ولوکره الفاسقون. به امید آنکه در نوشتن تاریخ و یا نقل خاطرات، دقت بیشتری شود و دیگران را متهم نسازیم که در این صورت، فرقی با آن ها نخواهیم داشت. والسلام



اندیشه ورزی، اما نه به هر قیمت

نقدی بر دیدگاه های محمد قوچانی پیرامون سلفی گری و روشنفکری دینی

مهدی معتمدی مهر

ای ایمان آورندگان، هرگز نباید گروهی، گروهی دیگر را مورد تمسخر قرار دهند، چه بسا نسبت به آنان برتری داشته باشند. از یکدیگر عیب جویی نکنید و به القاب (زشت) یکدیگر را خطاب نکنید. یاد کردن (مردم) به زشتی، پس از آن که ایمان آورده اند، بد رسمی است و آنان که توبه نکنند، ستم گرند. (گزیده ای از آیه یازدهم سوره حجرات)

آقای محمد قوچانی سردبیر محترم نشریه وزین مهرنامه یادداشتی با عنوان «سلفی گری، فرزندخوانده روشنفکری دینی» منتشر کرده اند که از جهاتی چند، نیاز به بازخوانی و بررسی دارد.
نوشتار حاضر با آقای قوچانی هم عقیده است که «حصر روشنفکری دینی به دوگانه فکری شریعتی - سروش منطقی نیست.»۱ و همچنین موافق است که: «نقد غیرمنصفانه ی هر اندیشه ای و هر اندیشمندی از جمله آقای سیدحسین نصر یا دکتر سیدجواد طباطبایی مقام نقد و اندیشه ورزی را فروکاسته و به سطح بیانیه نویسی یا صدورکیفرخواست سیاسی تنزل می دهد.»۲
نویسنده اما می اندیشد که این روش نادرست و غیرمنصفانه، اصولا نادرست است. حال می خواهد مخاطب و ضمیر آن هر کسی باشد. از این رو متاسفانه نقد آقای قوچانی بر روشنفکری دینی و رویکرد خاص ایشان به جریان مبارزه مسلحانه در نظام سابق و مشی چریکی را نیز دقیقا بر همین اساس مورد سنجش قرار می دهد.۳
با آقای قوچانی موافقم که بازخوانی و بازتولید هر اندیشه ای و از جمله اندیشه ی دینی در قالب های روشنفکرانه و نواندیشانه نباید به عبور از مبانی و اصالت ها و هنجارهای بنیادین آن اندیشه بینجامد که اگر چنین شد، تجدیدنظرطلبی۴ و نفی اندیشی پدید آمده است که البته در حوزه اندیشه، ایرادی بر تجدیدنظر وجود ندارد و هرگز استحقاق تکفیر و ارتداد ندارد. اما لااقل می توان مطمئن بود که اندیشه جدید، دیگر در راستای اندیشه سابق قرار ندارد و از همین رو «روشنفکر دینی غیرمتدین»۵ به تعبیر آقای قوچانی، می شود مربع سه گوش. و البته باید اذعان داشت که برخی نحله های روشنفکری دینی یا آثار قلمی برخی پژوهشگران متدین حوزه دین شناسی، عملا به چنین ورطه ای در افتاده اند. احتمالا دلایلی چند از جمله محور قراردادن عرفان، فلسفه، زبان شناسی، جامعه شناسی و.... به جای کلام قرآن از جمله دلایل این پدیده به شمار می روند.
علوم انسانی البته می توانست و می تواند در فهم عمیق تر و دقیق تر از دین و کلام الهی بسیار موثر باشد، هم چون بیولوژیستی که با استفاده از دستاوردهای روز و امکانات و تجهیزات مدرن، نمونه هایی از بافت بدن را مورد مطالعه قرار دهد. منتها مشکل از این جا آغاز می شود که فلسفه و عرفان و جامعه شناسی نه به عنوان امکانات پژوهش که گاهی به مثابه بنیان ها و محورهای اندیشه ورزی دینی مورد استفاده قرار می گیرند. این ایراد در آثار مهندس بازرگان اگر نگوییم دیده نمی شود، لااقل می توان گفت که به حداقل می رسد. اتکای بی بدیل بازرگان و طالقانی به قرآن، دلیل اصلی ویژگی یادشده به حساب می آید.
اما در مصاحبه ی یادشده از آقای قوچانی، نکات دیگری هم دیده می شود که انگیزه اصلی این نوشتار، طرح و نقد آن نظرات است:

۱

آقای قوچانی سوالی اساسی مطرح می کند که «چگونه شد دینی که قرار بود اصلاح یا احیا شود، در معرض سلفی گری قرار گرفت؟»۶
قوچانی توضیح می دهد که در مقاله ای دیگر بدین پرداخته است که «چگونه میان روشنفکری دینی و بنیادگرایی دینی نسبتی برقرار می شود و از اصلاح دینی، استبداد سیاسی سر بر می آورد و برخی گزاره های علی شریعتی و مجاهدین خلق با فداییان اسلام و اخوان المسلمین پیوند ایجاد می کند» ۷ آقای قوچانی در فراز دیگری از متن یادشده به نقل از استاد ملکیان می نویسد که «اصلاح گران دینی می گفتند باید برگردیم به «سلف» و می خواستند به سرچشمه پاک و پیراسته ای دسترسی پیدا کنند.»۸ سربرآوردن بنیادگرایی دینی و استبداد سیاسی [که گمان می کنم به دلیل برخی محظورات، نظر ناگفته آقای قوچانی بر استبداد دینی بوده است ] و یا قوام گرفتن حکومت اسلامی از نواندیشی و روشنفکری دینی و آرای امثال شریعتی، آن قدر عجیب و غیرمتکی به دلایل واقعی و صرفا مبتنی بر داوری های پوپولیستی، احساسی و هیجانی است که آدم را به یاد این عبارت بی قواره و غیرمسئولانه می اندازد که «از دل اصلاح طلبی احمدی نژاد سربرآورد.» همان گونه که احمدی نژاد فرآورده ی فرصت طلبانه ی جریان محافظه کاری راست بود که با استفاده از منابع قدرت و حمایت های بی دریغ مالی و تبلیغاتی در شرایطی که ضعف بر اصلاح طلبان چیره و تحمیل شده بود و البته در سایه به هم ریختگی سازمانی جریان دمکراسی خواه بیرون آمد و هیچ ربطی به اصلاح طلبی یا دولت اصلاحات نداشت، برآمدنِ بنیادگرایان سلفی - نویسنده به دینی بودن این جریان اعتقادی ندارد- از درون سنت گرایان و اتفاقا جریان فقهی سنت گرای غالب در حوزه جغرافیای سیاسی کشورهای توسعه نایافته و حتی توسعه گریزِ عربِ اهلِ سنت، امری واضح و غیر قابل انکار است و همان گونه که آقای قوچانی اشاره دارد، ابن تیمیه که فقیهی سنت گرا بود، در تدوینِ نوین اندیشه های این جریان بسیار موثر قلمداد می شود.
نو اندیشی دینی و روشنفکری دینی و سلفی گری هر دو محصول جریان اصلاح دین است. در: «روشنفکری دینی و چالش های جدید»، که مصاحبه آقای یوسفی اشکوری با آقای دکتر ابراهیم یزدی است، بدین نکته پرداخته می شود که از دو -سه قرن پیش، بیداری مسلمانان آغاز شده است. به تعبیری، هنگامی که ناپلئون وارد قاهره شد و ابوالهول را به توپ بست، غرش توپخانه اش مسلمانان را از خواب قرون بیدار کرد. جنبش بیداری مسلمانان به سرعت ابتدا به جنبش احیای دین و سپس به اصلاح دین تبدیل شد. در این مرحله بود که دو نگرش اساسی در اصلاح دین شکل گرفت: بازگشت به صدر اسلام(هم در قالب و هم در محتوی) یا همان سلفی گری و دوم، بازبینی و بازنگری باور های دینی و جریان نواندیشی و سپس روشنفکری دینی، بنابراین بیان این که سلفی گری فرآورده روشنفکری دینی است، به هیچ وجه با فرآیند طی شده جنبش اصلاح دین تطابق و هم خوانی ندارد. بی اعتنایی به خاستگاه سیاسی شریعتی - نهضت آزادی ایران - و اکتفا به مبحث امت و امامت که شریعتی در مقام یک جامعه شناس سیاسی آن را پرداخته بود و نه ایدئولوگ سیاسی و آوار کردن تمام مسئولیت ها و قصورات بر سر او، افزون بر بی انصافی، حکایت از نادیده گرفتن عوامل اصلی دارد. واقعیت آن است که مرجع تقلیدی به عنوان رهبر انقلاب ایران از سوی مردم برگزیده شد که دلایل این انتخاب هرگز توجه و تمرکزی بر نقش شریعتی و روشنفکران دینی ندارد و بیشتر با جایگاه و نقش بی بدیل شبکه روحانیت در بسیج توده ها مرتبط به نظر می رسد. ارتباط عمیق روحانیت ایران با مردم عامی و عادی یک سابقه دوهزار ساله دارد. این رابطه در دوران قبل از اسلام هم دیده می شود. به همین علت در دوران قبل از اسلام قدرت در ایران دو رکن داشته است: پادشاه و موبد موبدان. در «نقش رستم» موبدموبدان تاج بر سر پادشاه می گذارد. بعد از اسلام، این ارتباط گسسته شد. اما به تدریج که قدرت سیاسی متمرکز شد، دوباره حضور خود را نشان داد. نمونه آن در جنبش تنباکو بود.

۲

«بنیادگرایی دینی به معنای [ برساختن هویتی برای یکسان سازی رفتار فردی و نهادهای جامعه با هنجارهایی ست که برگرفته از احکام خداوند است و تفسیر آن ها برعهده ی مرجع مقتدری است که واسطه ی خدا و بشریت محسوب می شود.]۹ «سابقه ی تاریخی بنیادگرایی دینی در تمام طول تاریخ بشر وجود داشته است. اما تنها در سال های پایانی هزاره ی دوم میلادی است که [بنیادگرایی به عنوان سلفی گری] به عنوان منبع هویت، به طور اعجاب آوری، نیرومند و اثرگذار جلوه می کند.»۱۰
البته پیش از ابن تیمیه، بنیادگرایان سلفی به نحوی تردیدناپذیر، تحت تاثیر بخشی از فقهای تندروی حنبلی مذهب بوده اند. «احمد ابن حنبل پایه گذار چهارمین مذهب فقهی اهل سنت، از تبیین کنندگان اندیشه ای بود که بعدها سلفی گری را به وجود آورد. ابن حنبل، قرآن [ظاهر قرآن] را بر عقل برتری می داد. بعدها ابن تیمیه از فقهای مکتب حنبلی در تحول و بازنشر سلفی گری تاثیر فراوانی داشت.




۳

میان «اصلاح گران دینی» و «روشنفکران دینی»، رابطه ی عموم و خصوص مطلق برقرار است. بدین معنا که هر روشنفکر دینی مصلح دینی هم هست، اما هر اصلاحگر دینی، لزوما روشنفکر دینی نیست. بر همین مبادی است که چنان چه مفهوم بنیادگرایی را محدود به اصل قراردادن منبع وحی (قرآن) بدانیم و در قالب مکتب بازگشت به قرآن و احیای اندیشه دینی، در میانه قرن نوزدهم میلادی و در واکنش به مدرنیزاسیون غربی و اعتراض به عقب ماندگی و اثرپذیری منفعلانه جهان اسلام و تحت تاثیر شخصیت هایی چون سیدجمال الدین اسدآبادی قراردهیم، تنها به گفتن نیمی از حقیقت اکتفا کرده ایم که می تواند به کتمان واقعیتی تاریخی تعبیر شود. یادآوری می شود که به موازات این جریان و با تاخیری چند ساله، گفتمانی ریشه دار و تحت تاثیر حنبلی ها با عنوان سلفی گری ظهور می یابد که وهابیت نمونه ای از مصادیق آن به شمار می رود. نواندیشان دینی مانند سیدجمال و بعدها بازرگان و شریعتی و سروش و ملکیان و... هرگز آن گونه که آقای قوچانی به نقل از استاد ملکیان می گوید، قایل به بازگشت به «سلف صالح» یعنی بازگشت به شیوه و زندگی و مرام سلف صالح که از نظر سلفی ها مترادف است با سنت حجاز، نبوده اند.۱۱ و هرگز دستاوردهای فکری علوم انسانی مانند دمکراسی و حقوق بشر را مصداق بدعت نشمرده اند و حتی ضمن پای بندی به نظام دولت - ملت و تاکید بر حاکمیت ملی و استقلال سیاسی و اقتصادی کشورهای متبوع شان - بر خلاف سلفی ها که مروج نظام مدیریت واحد و متمرکز جهانی هستند - از سازگاری میان آموزه های اسلام و قرآن با دمکراسی و عدالت اجتماعی و آزادی و بعدها اعلامیه جهانی حقوق بشر می گفتند و می گویند و تصریح داشتند که اجرای حدود الهی یا تقیدات مذهبی باید در چهارچوب رعایت حقوق ملت و قانون اساسی موضوعه قرار گیرد. شاید لازم باشد اشاره شود که: روشنفکر دینی با نواندیش دینی متفاوت است. روشنفکر در تعریف، دغدغه تغییر جامعه را دارد. روشنفکر دینی در راستای دغدغه تغییر جامعه دو نقش اساسی را ایفا می کند: اول آموزه های بنیادین دینی را از قالب های سنتی بیرون می کشد و برای آن ها قالب های جدید، مطابق با شرایط ویژه زمانی و مکانی می سازد. به عبارت دیگر قرآن می فرماید ما پیام خود را به هیچ ملتی جز به زبان خودشان نفرستادیم. این انتقال پیام به «زبان مردم» امروز هم صادق است. در شرایط کنونی جهان، انتقال پیام به نسل کنونی باید به زبان همین نسل باشد نه به زبان اصحاب کهف. کما این که انتقال پیام به مردم آمریکا باید با زبان (ذهنیت) مردم آمریکا باشد. نقش دیگر روشنفکر دینی، استخراج مبانی کلیدی مدرنیته و ایرانیزه و اسلامیزه کردن آن هاست. این دو کارکرد از عهده روشنفکران غیر دینی یا از سنت گرایان و سلفی ها برنمی آید. بنیادگرایان سلفی به هیچ رو متعهد به چنین فهمی از بنیادگرایی نیستند و این سابقه تاریخی، تنها متضمن اشتراکی لفظی از کاربرد این تعبیر - بنیادگرایی - قلمداد می شود. سلفی ها در برخی مقاطع تاریخی تحت حمایت دولت های استعماری و اکنون قدرت های غربی قرار داشته و دارند. نقشی که انگلیسی ها در تکوین و تثبیت حکومت وهابی ها در عربستان داشتند و همچنین آموزش نیروهای القاعده توسط سازمان های نظامی و امنیتی دولت ایالات متحده آمریکا به منظور ستیز با شوروی سابق غیرقابل انکار است و همچنین حمایت هایی که آمریکایی ها در ابتدای نبرد خانگی سوریه از سلفی های مستقر در این سرزمین به خرج دادند را نمی توان فراموش کرد. بر اساس برخی منابع، داعش دست پرورده محافل خاصی در آمریکا بوده است. سلفی ها موید و زمینه ساز نظریه امنیتی - سیاسی «ستیز تمدن ها» و دلیل اصلی تبلیغات اسلام هراسانه بوده اند و در مقابل، روشنفکران دینی مسلمان، مولدان و ناشران نظریه «گفت و گوی تمدن ها» و بنیان گذاران توسعه در جهان اسلام بوده اند.

۴

درست است که هم روشنفکران دینی و هم سلفی ها از بازگشت به سرچشمه های اصیل وحی می گویند، منتها روشنفکران دینی از تمسک به بنیادهای نخستین و اصیل دین (قرآن) مبتنی بر رهیافتی مستنبط از عقل متعارف بشری و امکان سازگاری دین و عقل و دستاوردهای عقلی و وجدانی علوم انسانی نظیر آزادی، عدالت و توسعه می گویند و در مقابل، بنیادگرایان سلفی، با تبیین تنگ نظرانه و اکتفا بر برداشت صرفا ظاهری از آیات قرآن، هر نوع تحول و بهبود اندیشه انسانی را بدعت می نامند و مستحق شدید ترین کیفرها می دانند. گو این که چندان معلوم نیست توجیه سلفی ها در مواجهه با آیاتی که ناظر بر وجوه رحمانیت و عقلانیت محسوب می شوند و رفتار مسالمت آمیز و حتی سلام گفتن را از جمله موجبات کفایت دین داری و ایمان مردم می دانند، چیست؟ و بر چه مبنا و اساسی، مردم را به اتهام ارتداد و بی دینی گردن می زنند و زنده زنده در قفس می سوزانند؟
«ای ایمان آورندگان هنگامی که در راه خدا به سفر جنگی می روید- در مورد دشمن - تحقیق کنید که - مبادا کسی را به خطا از پای درآورید- و به آن کسی که به شما ابراز مسالمت کرده است - سلام می گوید- در طلب بهره زندگی دنیا، نگویید ایمان نیاورده ای؟»
نسا،آیه ۹۴

۵

مطلق بینی و خود حق پنداری، تبعیض و نابرابری انسانی و مدیریت متمرکز جهانی - خلیفه گری - از جمله اصول ناظر بر بنیادگرایی سلفی به شمار می روند. «آدمیان از نظر بنیادگرایان به دو دسته تقسیم می شوند: کسانی که الگوهای ایشان را می پذیرند و خودی محسوب می شوند و کسانی که مخالف آن ها هستند و بنابراین غیرخودی اند که البته باید تا حد ممکن حذف شوند تا جامعه یک دست اسلامی - البته با قرائت بنیادگرایانه - تحقق یابد. در همین نقطه است که بنیاد گرایان، واژه های قرآنی نظیر «کافر» یا «مرتد» را در مفهوم سیاسی و البته غیر ما وضع له، به منظور تسویه حساب با افراد و جریاناتی که حاضر به همکاری با آن ها نیستند، سخاوتمندانه به کار می برند.»۱۲
در مقابل، روشنفکری دینی بر پلورالیسم مبتنی است. اگرچه روشنفکر مسلمان به اصالت و حقانیت آموزه های قرآن باور دارد، اما حق انتخاب را از سایر آحاد سلب نمی کند. آزادی عقیده و بیان نه تنها اساس مطالبات سیاسی و اجتماعی روشنفکران دینی بوده است که زیر بنای انسان شناسی روشنفکری دینی نیز به حساب می آید. مروری بر آثار شریعتی، بازرگان، ابراهیم یزدی، سحابی ها (پدر و پسر) طالقانی و سروش و.... این مدعا را تایید می کند. قرائت و برداشتی که این روشنفکران از آیات خلقت و تکوین انسان در قرآن بیان می دارند، کاملا با چنین فهمی همخوانی دارد. روشنفکران دینی، اختیار و آزادی در پذیرش عقیده را مهم ترین رکن ایمان و دین داری معرفی می کنند (لا اکراه فی الدین).



۶

یکسان سازی باورها و افکار و همچنین خشونت گرایی و اعمال سیاست «النصر بالرعب» راهبردهای اصلی سلفی گری به شمار می روند. «بنیاد گرایی سلفی اصولا بر تبیین و تحول و کنترل تام عالم و آدم نظر دارد و لذا برای یکسان سازی افکار، سلایق و سبک زندگی آدمیان بر اساس تبیین واحد و تام خود و همچنین کنترل سیستماتیک پروژه «منطبق سازی»، اعمال هر گونه بی رحمی و اجبار تجویز می شود تا به جای مشارکت متکثر مدنی، مشارکت واحد توده ای و البته اشتیاق اجباری اتباع قرار گیرد.»۱۳
روشنفکران دینی در مقابل امواج خشونت همواره موضع داشته اند. بازرگان حتی در اوج گفتمان انقلابی و مشی مسلحانه این روش را سودمند نمی دید و به آگاهی بخشی و مبارزه فرهنگی معتقد بود. در سالیان پس از انقلاب روشنفکران دینی مانند کدیور، سروش، ابراهیم یزدی، زنده یاد عزت الله سحابی و غیره از ترویج هر نوع خشونت نگران بودند.

۷

بنیادگرایی سلفی یک جریان اصیل و معتبر دینی ارزیابی نمی شود و الگوی زیست اجتماعی و ساختار فکری سلفی گری با نص صریح آیات قرآن تعارض دارد و از همین رو می توان گفت که اصولا بنیادگرایی سلفی، دغدغه های معرفتی دینی و حتی اخلاقی ندارد. «بنیادگرایی سلفی در جامه ی دفاع از حضور کامل دین در ساختارهای سیاسی و دولتی تمنای دیگری دارد و آن احیای دولت توتالیتر است، همان طور که دفاع اش از سنت موقفی دیگر برای بازسازی اتوپیای اقتدارگرایانه آن است و نه کوششی برای احیای ارزش های سنتی در جهان اسلام که سنت گرایان در پی آن هستند. بنیادگرایان برخلاف سنت گرایان، محصول قهری فرآیند نوسازی اند و لزوما دل درگرو سنت ندارند. آنان نگاهی کاملا سیاسی به دین دارند و این برای آنان به مثابه یک ایدئولوژی سیاسی و نه هویت مومنانه صرف برای تثبیت، تکثیر و توسعه ی هژمونی است.»۱۴

۸

خواه با نظر آقای قوچانی موافق باشیم که: «از نظر اجتماعی به نظر می آید که در دنیای امروز نه تنها روشنفکری دینی که اصل روشنفکری محل تردید است.»۱۵ و روشنفکری دینی به خاتمه رسیده است. و «امری عظیم تر از نبوت نیست که به خاتمیت رسید.»۱۶ و خواه با او موافق نباشیم که البته نیستیم؛ کسی نمی تواند انکار کند که در حوزه ی اجتماعی و سیاسی، مهم ترین پروژه ی روشنفکری با وجود تمام تفاوت نحله ها، سازگاری و انطباق دین با آزادی، کرامت بشر و حاکمیت قانون بوده است. روشنفکران دینی همواره از حکومت دمکراتیک در مفهومی عرفی دفاع کرده و اندیشه خود را بر این مبانی استوار کرده اند. ممکن است جریان روشنفکری در غرب به انتهای خط رسیده باشد و به آنچه می خواسته است، رسیده باشد. مسئله برای روشنفکران در غرب پایان پذیرفته است اما نه در ایران و نه در کشور های در حال توسعه.
بررسی مقایسه ای (comparative) یک یک مواد اعلامیه جهانی حقوق بشر با آیات قرآن توسط آیت الله سید ابوالفضل زنجانی و توجه بسیار عمیق و صریح مهندس بازرگان به اعلامیه جهانی حقوق بشر که از نخستین آثار مکتوب او (راه طی شده) و هم زمان با صدور اعلامیه جهانی حقوق بشر ۱۹۴۸ و در همان سال یعنی ۱۳۲۶ خورشیدی آغاز می شود، با تاسیس نهضت آزادی ایران در سال ۱۳۴۰ ادامه می یابد و در مرامنامه نهضت برای نخستین بار در تاریخ سیاسی معاصر، اعلامیه یادشده از جمله مبادی عالیه اعتقادی نهضت آزادی اعلام شده و بعدا نیز نخستین جمعیت ایرانی دفاع از آزادی و حقوق بشر در سال ۱۳۵۶ توسط آن زنده یاد و جمعی از فعالان اجتماعی و سیاسی پا می گیرد. این فعالیت ها صرفا مطالبات سیاسی یک جریان سیاسی نبوده و از بنیان های عقیدتی و خوانش های معرفت انگارانه دینی که با دمکراسی و آزادی و حقوق بشر سازگاری و هم خوانی داشته، حکایت دارد.
نکته دیگر آن که به رغم تعریفی که آقای قوچانی از مفهوم روشنفکری دارد و آنان را به نخبگان عصر روشنگری تقلیل می دهد۱۷ که به نام عقل ناب با خرافات می جنگیدند، قرائت های معتبر دیگر از روشنفکری نیز مطرح است که اتفاقا حوزه های فکر و عمل روشنفکر را نه به فضاهای نخبگی و بلکه به تعامل و اثرگذاری بر اذهان توده ها و افکار و وجدان عمومی جامعه ارتقا می دهد.
روشنفکران، تنها تولیدگران اندیشه اجتماعی به گونه نخبگان آکادمیک نیستند و بلکه مبلغان ارزش های جامعه مدرن در عمق جامعه هستند و روشنفکر، خواه دینی یا غیر دینی واجد رابطه اجتماعی با مردم خود است. بر اساس چنین تعریفی، استاد مسلم ادبیات فارسی دکتر خانلری چه بسا روشنفکر تعبیر نشود اما شاعر مردم گرای ایران؛ احمد شاملو روشنفکر است. این وجه از روشنفکری دینی در راستای رسالت انبیای الهی قرار دارد. درست است که نبوت انبیا خاتمه یافته است، اما رسالت آنان همچنان پابرجاست. بنابراین افول ستاره روشنفکری و از جمله روشنفکری دینی لااقل تا زمانی که ضرورت کارکرد دارد، چندان واقعی به نظر نمی رسد.

۹

با آقای قوچانی موافقم که شیوه رایج و آثار قلمی بسیاری از روشنفکران دینی، خطابه ای، خطابی، منبری مدرن و فاقد ارجاع است، اما با تعبیر ایشان مبنی بر آخوند مدرن نامیدن بسیاری از روشنفکران دینی هم نظر نیستم. روش شناسی پژوهشی در عموم آثار اندیشمندان حوزه ی علوم انسانی در ایران به چشم نمی خورد و اختصاصی به روشنفکران دینی ندارد. همین ویژگی کمابیش بر آثار جناب دکتر سیدجواد طباطبایی نیز دیده می شود. از دکتر طباطبایی نام بردم، چون ظاهرا الگوی کنونی مورد نظر جناب قوچانی هستند. علت اصلی این کاستی می تواند به عدم امکان حضور این اساتید در محیط های دانشگاهی بازگردد. با توده های مردم نمی توان با روش شناسی محض علمی رابطه برقرار کرد. شریعتی استاد دانشگاه بود اما عمده فعالیت ها و سخن رانی های او در نهاد عمومی حسینیه ارشاد صورت گرفت. بازرگان هم در دانشگاه دروس فنی را آموزش می داد و نظرات اجتماعی اش در انجمن های اسلامی و نهضت آزادی ایران ارائه می شد، اما با تمام این ها نمی توان روشنفکران دینی را آخوند مدرن نامید. ماهیت خطابه های ایشان، درس/گفتار است و اگر چه فهرست (پلان) دقیق جزیی نگر ندارند و فاقد منابع و مستندات دقیق و مصرح اند اما کلی گویی نیز نبوده و مورد تایید علوم اجتماعی هستند. «سازگاری ایرانی» که پژوهشی جامعه شناسانه به قلم مهندس بازرگان است، از جمله این آثار به شمار می رود.

۱۰

و اما نکته ی آخر به اتخاذ تیترهای جنجالی و البته غیر دقیق و در مواردی کاملا خطا باز می گردد که آقای قوچانی از آن ها متاسفانه سخت دفاع می کند. بخشی از این مطلب، در صدر نوشتار حاضر و توجه به آیه یازدهم سوره حجرات عنوان شده است.
البته از سویی، آقای قوچانی به لحاظ قانونی و حتی عرف رایج در مطبوعات زرد می توانند هر تیتری را مطرح کنند که به افزایش تیراژ نشریه تحت مدیریت وی کمک کند. اما مسلما این شیوه متعارف با وجه اندیشه ورزی قوچانی که خودش نیز در کنار ژورنالیسم به آن اهمیت می دهد، در تعارض است و از اخلاق حرفه ای در شان نشریه ای وزین مانند مهرنامه به دور می نماید. علی الخصوص که ایشان تاکید دارند که «مهرنامه، ماه نامه ی علوم انسانی و اجتماعی است که می کوشد روشنفکری را به مرتبه ی دانشوری ارتقا دهد.»۱۸
عناوین و تیترهایی مانند «تراژدی پروتستانیزم اسلامی»۱۹ «سلفی گری، فرزندخوانده ی روشنفکری دینی»۲۰ که در جایی دیگر می شود «سلفی گری، فرزند ناخواسته ی روشنفکری دینی»۲۱ یا اطلاق «روشنفکران تروریست» بر عاملان و باورمندان به مشی چریکی در دهه های چهل و پنجاه خورشیدی، «استالینیست مهربان برای صمد بهرنگی»۲۲ و یا تعابیری کلی، خشن و بی رحم نظیر «بی شک نمی توان از تاثیر صمد در خوانش آن جریان هیستریک گذشت»۲۳ و... واقعا تا چه حد دقیق، کاربردی و البته اخلاقی انتخاب شده اند؟ زمانی که «دندان تیز کردن آقا روباهه برای کندن کلک خروس زری»۲۴ خشونت معرفی می شود، آیا این تیترها مصادیق بازتولید خشونت به حساب نمی آیند؟
آقای قوچانی نیک می داند که کلمات، محمول بر معانی عرفی اند، آزادی بیان، هرگز به معنای آزادی اهانت نیست و اهانت، یعنی به کارگیری هر لفظ و معنا که مفهومی توهین آمیز داشته باشد. تروریست از جمله همین مفاهیم است. تروریسم یعنی ایجاد وحشت در جامعه که می تواند مادی یا معنوی صورت پذیرد. مجاهدین خلق اولیه و چریک های فدایی در کدامیک از فعالیت ها و اقدامات مسلحانه شان که البته محدود به حذف فیزیکی چند ساواکی و نظامی و مستشار آمریکایی بود، جامعه ایران را دچار احساس ناامنی و وحشت کرده بودند که ما تروریست خطابشان کنیم؟
البته بی تردید این جانب قصد دفاع از مشی مسلحانه را ندارم، اما از یاد نبریم که خوانش تاریخ از آخر نیز نه عاقلانه است و نه اخلاقی. در فضایی که سرکوب ساواک چنان جو سنگینی ایجاد کرده بود که شایعه بود از هر سه نفر که دور هم می نشینند، یکی با ساواک در ارتباط است و کم ترین تحرک سیاسی بی معنابود، آیا جز همین آرمان گرایانی که مهرنامه اینان را تروریست می نامد، فردی یا جریانی، امکان رویارویی و شکستن این فضا را داشت؟ توجه نهضت آزادی خارج از کشور به مشی مسلحانه و حضور در لبنان و مصر در همین راستا قابل توجه است. آن چه در آن روزگار مردم ایران را به مخاطره و وحشت انداخته بود، سایه ی حکومت وحشت و ساواک بود و نه ترور.
بی تردید این نوشتار در صدد توجیه کاستی ها و معایب مبارزه مسلحانه در هر زمانی نیست، اما نمی توان غیرمنصفانه حکم کلی داد و کسانی را که پیشگامان جسارت و بی پروایی در مبارزه با استبداد و استعمار و استثمار بودند، چنین مورد بی لطفی و گزند و ترور معنوی قرار داد. علی الخصوص که نویسنده ای چون قوچانی باشد که خود را مفتخر به لیبرالیسم می داند و افزون بر ژورنالیسم، در حوزه اندیشه تحلیلی نیز جایگاهی درخور برای خویش قائل است.
دفاع از لیبرالیسم با زبان استالین بی معناست، همان گونه که نقد جریان چریکی با ادبیات ساواک توجیه ناپذیر است. مهم ترین توجیه آقای قوچانی آن است که: «ما نگفته ایم روشنفکران آدم کش و گفته ایم روشنفکران تروریست.»۲۵ آقای قوچانی نیک می داند که در هر زبانی، کلمات، افزون بر بار معنایی، بار ارزشی نیز دارند و البته اطلاق تروریست از هر دو وجه مذموم است و بار منفی دارد. همه می دانیم که یکی از وجوه حرفه ای شغل روزنامه نگاری، معیشت از این راه و گرفتن مزد در برابر فعالیتِ قلمی است، اما تعبیر «قلم به مزد» هرگز با این معنا هم راستا تلقی نمی شود و واجد بارِ اهانت آمیز است، زبان فارسی از این ظرایف بسیار دارد. به هر قیمتی نمی توان اندیشه ای را بسط داد، همان گونه که هدف، وسیله را توجیه نمی کند.

پا نوشت ها در دفتر نشریه موجود است.

نامه وارده

یا اَیهَا الَّذینَ آمَنُوا اِنْ جاءَکُمْ فاسِقٌ بِنَبَاٍ فَتَبَینُوا اَنْ تُصیبُوا قَوْماً بِجَهالَه فَتُصْبِحُوا عَلی ما فَعَلْتُمْ نادِمینَ
ای کسانیکه ایمان آورده اید، اگر فرد فاسقی با خبری به نزدتان آمد، پس تحقیق کنید تا مبادا ندانسته به قومی بی گناه حمله کنید و بعدا از عمل خود پشیمان شوید. (حجرات /آیه۶)
متاسفانه در شماره ۴۲ ماهنامه مهرنامه با بهره گیری از واژگانی نامناسب، فردی معلوم الحال (آقای احمدرضا کریمی) ـ که سال ها منبع، مشاور و همکار بازجویان سازمان امنیت و اطلاعات رژیم طاغوت بوده و پس از انقلاب شکوهمند اسلامی ایران نیز با صدور رای از دادگاه سال ها به جرم همکاری با ساواک در زندان به سر برده است ـ سعی در ایجاد شبهه ذهنی نسبت به انقلابیون و مبارزان سیاسی ای که مردانه بر علیه رژیم شاهنشاهی ایستاده اند نموده و با مستمسک قراردادن هم نشینی با دکتر شریعتی و در سایه سوء استفاده از اندیشه های ناب آن استاد گرانمایه و همراهان ایشان، اقدام به تحریف و مخدوش نمودن چهره های شناخته شده و زجر و حبس کشیده ی مبارزان قبل از انقلاب و انتساب تهمت های ناروا نسبت به آنان نموده است. استناد ایشان در گفتار به مدارکی که موجود نیست و تهمت به افرادی که اکنون در قید حیات نیستند و امکان دفاع از خود را ندارند کاری بس ناپسند است. متاسفانه در صفحه ۱۷۸ و ۱۹۱ این ماهنامه از قول این فرد وابسته به ساواک به یکی از شهدای بزرگوار این مرز و بوم ـ که سال ها به پشتوانه تعالیم عظیم اسلام و ادای دین به آزادگی شهدای کربلا، رنج اسارت و شکنجه را به جان خریده بود ـ تهمت هایی ناروایی نسبت داده و پر واضح است این عنصر سابق ساواک صرفا در جهت برائت خود از اتهامی معلوم که آن هم لو دادن دکتر شریعتی است به فرافکنی پرداخته و کوششی مذبوحانه نموده است. در این خصوص نشریه می توانست به منظور تنویر افکار عمومی و نشان دادن چهره های معاند با انقلابیونی که سال ها رنج کشیدند و با جان خود از انقلاب راستین و حقیقی مردم دفاع کردند، نظرات همراهان دکتر شریعتی و بازماندگان آن دوران را نیز منتشر نماید.

امضاء محفوظ



نظرات کاربران درباره مجله مهرنامه