فیدیبو نماینده قانونی انتشارات مبلغان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب کشتن پابلو

کتاب کشتن پابلو
به دام انداختن بزرگ‌ترین تبهکار دنیا

نسخه الکترونیک کتاب کشتن پابلو به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب کشتن پابلو

پابلو امیلیو اسکوبار گاویریا ۱ دسامبر ۱۹۴۹–۲ دسامبر ۱۹۹۳، قاچاقچی کلمبیایی مواد مخدر بود. وی به عنوان ثروتمندترین قاچاقچی تاریخ بشر شناخته می‌شود که ثروت خالصش تا ۳۰ میلیارد دلار می‌رسید. او یکی از مخوف‌ترین جنایتکاران جهان بود و در طول عمر خود به‌یکی از بزرگترین و ثروتمندترین قاچاقچیان کوکایین در جهان تبدیل شد. او به‌دلیل حمایت‌های بی‌مانندش از فقرای کلمبیا، لقب رابین هود را برای خود بدست آورد.در سال‌های فعالیت وی در زمینهٔ قاچاق مواد مخدر ناگزیر درگیری‌های بسیار خونین جریان داشت که بیش از چهارهزار نفر را به‌کام مرگ کشید. اسکوبار در سال ۱۹۹۳ در کلمبیا به‌دست پلیس و ارتش کلمبیا کشته شد. این کتاب داستان واقعی و مهیج از زندگی و کار اسکوبار و همچنین نحوه عجیب ردگیری، دستگیری و کشتن پابلو را شرح می‌دهد.

ادامه...
  • ناشر انتشارات مبلغان
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 5.51 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۲۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب کشتن پابلو

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

ظهور اِل دکتر(۷)

۱۹۸۹-۱۹۴۸

۱

در آوریل ۱۹۴۸ در آمریکای جنوبی، هیچ جایی هیجان انگیزتر از بوگوتای کلمبیا نبود. تغییر و تحول سر زبانها بود، یورشی ساکن و در انتظار دستور. هیچکس دقیقاً نمی دانست تحول چه خواهد بود، فقط می دانستند که چنین چیزی در شرف وقوع است. زمانی بود که به نظر می رسید تمام تاریخ، حیات یک ملت یا شاید حیات یک قاره، سرآغاز وقایع آینده است.
بوگوتا در آن موقع، شهری با بیش از یک میلیون نفر جمعیت بود که در دامنه کوهستانهای سرسبز به سوی علفزاری وسیع سرازیر شده بود. به سمت شمال و شرق، با قله های شیب داری احاطه شده و به سمت جنوب و غرب، زمین پست و خالی از سکنه بود. کسی که با هواپیما به بوگوتا سفر می کرد، تا ساعتها به جز رشته رشته قله های زمردین کوهستانها که بلندترینشان از برف سفیدپوش بودند، هیچ چیز نمی دید. نوری که در زوایای متفاوت به جناحهای دامنه های موج دار می تابید، سایه روشنهای متغیری از رنگهای مغزپسته ای، مریم گلی و پاپتال(۸) را به وجود می آورد، همه آنها با پرتوهای قرمز و قهوه ای رنگی قطع می شدند که به تدریج در هم ادغام و پهن تر می شدند و با جاری شدن در سراشیبی تپه به سمت رودخانه ای در دره های بسیار عمیق و تاریک تقریباً آبی به نظر می آمدند. بعد ناگهان از این گستره های بکر، یک کلان شهر(۹) کاملاً مدرن پدیدار می شد، یک توده بزرگ بتونی که بخش عمده دشتی وسیع را می پوشاند. بخش عمده بوگوتا، از ساختمانهای صرفاً دو یا سه طبقه و اکثراً با آجر قرمز تشکیل می شد. شمال شهر به خاطر خیابانهای محوطه سازی شده عریض، موزه ها، کلیساهای جامع قدیمی و مجتمعهای مسکونی کهن زیبایش، با شیک ترین مناطق شهری جهان برابری می کرد. اما به سمت جنوب و غرب، حلبی آبادها شروع می شد. جایی که پناهندگان در گریز از خشونت جاری و ادامه دار در جنگلها و کوهستانها، در جست وجوی پناهگاه و کار و امید به آن محلها پناه می آوردند و در عوض، تنها فقر ملال آور عایدشان می شد.
در بخش شمالی شهر، دور از این فلاکت، اجلاسی بزرگ در شرف برپایی بود، نهمین کنفرانس کشورهای آمریکایی(۱۰)، وزرای خارجه تمامی کشورهای نیمکره برای امضای منشور «سازمان کشورهای آمریکایی(۱۱)» ـ ائتلافی جدید که برای افزایش نفوذ و اهمیت کشورهای آمریکای مرکزی و جنوبی توسط ایالات متحده طراحی شده بود ـ در آنجا بودند. شهر برای این رویداد آراسته شده بود، خیابانها نظافت و رفت و روب شدند، زباله ها انتقال داده شدند، روی ساختمانهای دولتی رنگ آمیزی تازه شد، تابلوهای جدید درسواره روها نصب، و در طول خیابانها پرچمهای رنگین تعبیه و گل کاری شد. حتی واکسیهای گوشه و کنار خیابانها، لباسهای متحد الشکل نویی پوشیده بودند.
مقامات رسمی که در اجلاسها و ضیافتهای برپا شده در این پایتخت بی اندازه مبادی آداب شرکت می کردند، امیدوار بودند که این سازمان جدید، برای جمهوریهای درحال مبارزه منطقه نظم و مسئولیت به ارمغان آورد.
اما این رویداد توجه منتقدان، فتنه انگیزان چپ گرا و در میان آنها یک رهبر جوان، دانشجوی کوبایی به نام فیدل کاسترو(۱۲) را هم جلب کرده بود. از نظر آنها این سازمان نوپا و تازه کار، یک باج سبیل، یک نارو، و پیمانی با امپریالیستهای گرینگوی شمال بود. از نظر آرمان گرایانی که از تمام منطقه گرد هم آمده بودند، دنیای پس از جنگ هنوز دنیای هجوم بود، جنگ و رقابت بین کاپیتالیسم و کمونیستم، یا حداقل سوسیالیسم، و شورشیان جوانی مثل کاستروی بیست و یک ساله که یک دهه انقلابی را پیش بینی می کردند. آنها در پی سرنگون کردن حکومتهای اشرافی فئودالی متحجر منطقه و برقراری صلح، عدالت اجتماعی و استقرار یک نظام سیاسی قابل اعتماد تماماً آمریکایی بودند. آنها افرادی جوان، امروزی، برافروخته و باهوش بودند که کاملاً ایمان داشتند آینده متعلق به آنهاست. آنها بیشتر برای محکوم کردن این سازمان جدید به بوگوتا آمده بودند و از قبل کنفرانس نیمکره ای خودشان را برنامه ریزی کرده بودند تا اعتراضات گسترده شهری را هماهنگ کنند. آنها در جست وجوی راهنمایی فردی خاص بودند، یک سیاستمدار چهل و نُه ساله کلمبیایی و فوق العاده محبوب به نام جرج السیرگایتان(۱۳).
«من یک نفر نیستم، من یک ملت هستم». این شعار گایتان بود که در پایان سخنانش با فریاد اعلام می کرد و تحسین کنندگان پرشورش را به وجد می آورد. او دو رگه بود. مردی با تحصیلات عالیه و منش طبقه ممتاز سفیدپوست کلمبیا که قیافه اش چیز دیگری می گفت: عینک بزرگ و پوست تیره، صورت پهن و موهای مجعد که بیشتر شبیه سرخپوستان کلمبیایی سطح پایین بود. ظاهرش او را غریبه می نمود، مردی از عوام. او هیچگاه نمی توانست به این گروه کوچک، خاص و ثروتمند و سفیدپوست تعلق داشته باشد. گروهی که بیشتر زمینها و منابع طبیعی کشور در دست آنها بود و حکومت خود را برای نسلها مسلط کرده بودند. این خانواده ها از معادن بهره برداری می کردند، مالک منابع نفتی بودند و کشت میوه ها و قهوه و سبزیجات که عمده صادرات کلمبیا را تشکیل می دادند، دراختیار آنها بود.
به مدد تکنولوژی و سرمایه سرمایه داران قدرتمند آمریکایی، این خانواده ها فروش سرشار این نعمت طبیعی عظیم کلمبیا را به آمریکا و اروپا افزایش داده بودند، آنها آن ثروتها را به کار برده بودند تا فرهیختگی را به بوگوتا وارد کنند، چیزی که با ثروتهای عظیم جهان برابری می کرد. رنگ پوست گایتان همان قدر که او را از این گروه کوچک جدا می کرد، با گروه مطرود، «دیگران» یا توده های مردم کلمبیا که طبقه فرودست به شمار می آمدند، پیوند می داد. مردمی که ثروت حاصل از این اقتصاد صادرات، و رفاه و سعادت جزایر مرفه اش از آنها دریغ شده بود. اما آن پیوند به گایتان قدرت داده بود. مهم نبود چطور تحصیل کرده و قدرتمند شده بود، او قطعاً با آن «دیگران» ارتباطی محکم داشت، مردمی که تنها چاره شان این بود که با حداقل دستمزد در معادن یا مزارع کار کنند، «دیگرانی» که هیچ شانسی برای تحصیل و هیچ فرصتی برای زندگی بهتر در اختیار نداشتند. آنها اکثریت عظیم انتخاباتی را تشکیل می دادند.
زمانه بدی بود. در شهرها تورم و بیکاری بالا بود، در روستاهای کوهستانی و جنگلی که بخش اعظم کلمبیا را تشکیل می داد، کار اصلاً نبود و گرسنگی و فقر شدید بیداد می کرد.
اعتراضات کارگران سرخپوست مزرعه(۱۴) که از سوی فتنه انگیزان مارکسیست ترغیب و هدایت می شد، به طور فزاینده ای خشونت را افزایش داده بود. رهبر حزب محافظه کار و حامیانش، یعنی زمین داران و معدن کاران ثروتمند با شیوه های سخت و شدیدی واکنش نشان داده بودند. قتل عام و اعدامهای بدون محاکمه رایج بود. بسیاری پیش بینی کردند که این چرخه اعتراض و سرکوب به جنگ داخلی خونین دیگری منجر می شود ـ مارکسیستها آن را شورشی محتوم قلمداد می کردند. اما بیشتر کلمبیاییها نه مارکسیست بودند نه طرفدار «الیگارشی» یا حکومت معدودی بر اکثریت(۱۵)؛ آنها فقط صلح و آرامش می خواستند. آنها خواستار تغییر بودند، نه جنگ. از نظر آنها این نوید گایتان بود. همین بود که گایتان را بسیار محبوب ساخته بود.
حدود ۲ ماه قبل از این، گایتان در سخنرانی خود برای جمعیتی صدهزار نفری در محلی به نام پلازا دِ بولیور(۱۶) در بوگوتا، از دولت درخواست تغییر اوضاع و برقراری نظم را کرده بود و از مردم مصرانه خواسته بود تا با کف زدن و هورا کشیدن به سخنرانی او واکنش نشان ندهند بلکه با سکوت، انزجار و خویشتن داری خود را ابراز کنند. او اظهارات خود را مستقیماً متوجه شخص رئیس جمهور ماریانو آسپینا(۱۷) کرده بود.
«ما می خواهیم شکنجه و آزار و اذیت صاحبان قدرت پایان یابد. ما فقط یک خواسته ناچیز اما بزرگ داریم: اینکه مبارزات سیاسی ما را قانون اساسی نظارت و کنترل کند... آقای رئیس جمهور، جلوی خشونت را بگیر... ما می خواهیم که از زندگی بشر دفاع شود... و این حداقل چیزی است که یک انسان به آن نیاز دارد... پرچم ما سیاه پوش است، این سکوت توده مردم، این فریاد خاموش قلبهای ما فقط از شما می خواهد که آن جوری با ما رفتار کنید... که از ما می خواهید با شما رفتار کنیم.»
با توجه به سابقه چنین نیروهای آماده انفجاری، سکوت این جمعیت کثیر بیش از کف زدن و هوراکشیدن طنین انداز شد. خیلی از مردم فقط دستمالهای سفیدی را در دستان خود تکان می دادند. در گردهم آییهای بزرگی مانند این، به نظر می رسید که گایتان آماده است تا کلمبیا را به سوی آینده ای صلح آمیز، دادگر و قانونی هدایت کند. او به احساسات و آرزوهای هموطنانش تلنگر زده بود.
او یک وکیل و یک سوسیالیست چیره دست بود. سالها بعد، در اطلاعات یک گزارش خبری سازمان سیا، او چنین توصیف شده بود: «یک مخالف همیشه وفادار به نظام حکومتی کلمبیا و یک سخنران مجذوب کننده». همچنین او سیاستمداری زیرک بود که جاذبه مردم گرایانه خود را به یک قدرت واقعی سیاسی بدل کرده بود. وقتی در سال ۱۹۴۸، کنفرانس سازمان کشورهای آمریکایی در بوگوتا برگزار شد، گایتان فقط محبوب و مورد علاقه نبود، او رهبر حزب لیبرال(۱۸) بود که یکی از دو حزب مهم کشور به شمار می آمد. انتخاب او به عنوان رئیس جمهور در سال ۱۹۵۰، یک ثبات واقعی قلمداد شد. ولی دولت حزب محافظه کار به رهبری رییس جمهور آسپینا، گایتان را از هیئت نمایندگی مورد تایید دو حزب که به عنوان نماینده کلمبیا در این کنفرانس بزرگ منصوب شده بود، کنار گذاشت.
تشنج در شهر بالا گرفته بود. یک مورخ کلمبیایی به نام ژرمن آرسنیگاس(۱۹) بعدها کتاب «وزش باد گزنده ترور از سوی شهرستانها» را نگاشت.
روز قبل از برگزاری کنفرانس، عده ای اراذل و اوباش به اتومبیل حامل هیئت نمایندگی اکوادور حمله کردند و ظاهراً همان روز صحت و سقم شایعات مربوط به این اقدام خشونت بار تروریستی ثابت شد. چون نیروهای پلیس، کارگری را که در حال بمب گذاری در پایتخت بود دستگیر کردند. در حین این هیاهو و جنجال، گایتان بی سروصدا مشغول کار وکالت خود بود. او می دانست که برای قدرت گرفتن چند سالی باید صبر کند. و او آماده صبرکردن بود. در این شرایط، بی اعتنایی رئیس جمهور به کارهای سیاسی گایتان فقط محبوبیت او را در میان طرفدارانش، همچنین در بین چپ گراهای جوان تندروتر که برای اعتراض دور هم جمع می شدند، افزایش داده بود، کسانی که در غیر این صورت احتمالاً به خاطر جاه طلبی شان گایتان را رد می کردند، چون او آزادیخواهی بورژوا با دیدگاهی بسیار بزدلانه بود. کاسترو وقت ملاقاتی را با او ترتیب داده بود.
در این مدت گایتان مشغول دفاع از یک افسر ارتش متهم به قتل بود، و در روز ۸ آوریل، همان روزی که کنفرانس برگزار شد، او در دادگاه پیروز شد و موکل خود را تبرئه کرد. در اواخر صبح روز بعد, چند روزنامه نگار و دوستان قدیمی اش به دفتر او سری زدند تا موفقیت او را به وی تبریک گویند. آنها با شادمانی با هم گرم صحبت شدند و سر اینکه کجا غذا بخورند و چه کسی غذا را حساب کند، چک وچانه زدند. دقایقی پس از ساعت ۱، او و دوستانش دفتر را برای بیرون رفتن ترک کردند. حدود دو ساعت به قرارش با کاسترو مانده بود.
در جلوی درِ دفتر، مردی چاق و کثیف با صورتی نتراشیده ایستاده بود، پس از رد شدن گروه از جلویش او به سرعت خود را به آنها رساند و بدون هیچ حرفی, با هفت تیری سبک به سمت گایتان نشانه رفت. گایتان به سرعت به سمت دفتر امن خود برگشت. در همین حال، این مرد که خوان روآ(۲۰) نام داشت شروع به تیراندازی کرد. سه گلوله به سر، ریه ها و کبد گایتان اصابت کرد. گایتان پس از یک ساعت تلاش دکترها که نومیدانه سعی در نجات وی داشتند، به دلیل شدت جراحات درگذشت.
قتل گایتان دقیقاً زمانی است که تاریخ نوین کلمبیا آغاز می شود. نظریه های بسیاری درباره روا مطرح است مبنی بر اینکه وی در خدمت سیا و یا شاید از دشمنان وی در حزب محافظه کار بوده است و یا حتی از تندروهای کمونیست، چرا که آنها می ترسیدند صعود گایتان انقلاب آنها را به تعویق اندازد. در کلمبیا قتل به ندرت بدون انگیزه و دلیل منطقی صورت می گیرد. بر اساس تحقیق مستقلی که ماموران اسکاتلندیارد انجام دادند معلوم شد که روآ انسانی مرموز و سرخورده با عقاید خرافی واهی بوده و به گایتان بغض و کینه داشته و به تنهایی دست به این اقدام زده است؛ ولی به دلیل اینکه جابه جا کشته شد، انگیزه وی نیز به گور رفت. هدف روآ هرچه بود، گلوله هایی که او شلیک کرد، هرج و مرج و آشوب را دامن زد. تمام امیدها برای آینده ای صلح آمیز در کلمبیا از بین رفت. همه آن نیروهای اضطراب آور و نهفته تحول به ناگهان به جنبش اِل بوگوتازو(۲۱) انجامید، غلیان شورشی چنان شدید که بخشهای بزرگی از پایتخت را قبل از اینکه به شهرهای دیگر گسترش یابد، در خود فرو برد. خیلی از افسران و ماموران پلیس نیز که از طرفداران گایتان فقید بودند به انبوه جمعیت مردم خشمگین پیوستند، همان کاری که انقلابیهای دانشجو، مثل کاسترو کردند. چپ گراها نوارهای قرمز رنگی به دور سر خود بسته بودند و سعی در خط دادن به این جمعیت عظیم داشتند. آنها با شور و هیجان تصور می کردند که زمانشان فرا رسیده است، ولی به زودی دریافتند که کنترل این جمعیت عظیم از دستشان خارج شده است. انبوه جمعیت کم کم بزرگ و بزرگ تر شد و اعتراض به ساختاری بی هدف تغییر کرد، مردم شروع به مست کردن و غارت و چپاول کردند. این قضیه تا حدی پیش رفت که رئیس جمهور آسپینا به ارتش اجازه شلیک به سمت جمعیت انبوه و عصبانی را داد.
در واقع با مرگ گایتان ذهنیت همگان از یک آینده بهتر از بین رفت. تلاش مقامات رسمی برای به نمایش گذاشتن عصر جدیدی از ثبات و همکاری در کلمبیا به شدت خدشه دار شد؛ دیدار هیئت نمایندگی خارجی که منشور را به امضا رسانده بودند، ناتمام ماند و به دلیل ناامنی جامعه، کلمبیا را ترک کردند. در این حال، امیدهای چپ گراها به افروختن دوران جدیدی از کمونیست در آمریکای جنوبی نقش بر آب شد.
کاسترو به سفارت کوبا پناه برد و ارتش، آشوب طلبان چپ گرا را تحت تعقیب قرار داد، زیرا مسببان این آشوبگریها و بی نظمیها را چپ گراهای جوان می دانست. اما حتی گزارشهای تاریخی سیا در مورد این رویداد حاکی از این است که در این جریان، چپ گراها هم به اندازه هرکس دیگر قربانی بودند. در مورد کاسترو، یک مورخ آژانس نوشته، این واقعه به طور عمیقی بیدار کننده است: «شاید [این واقعه] بر اتخاذ استراتژی چریکی او در دهه ۱۹۵۰ در کوبا تاثیر گذاشته باشد، تا یکی از انقلابهای متاثر از ناآرامیها و هرج ومرجهای شهری.»
سرانجام جنجالهای اِل بوگوتازو به تدریج در بوگوتا و سایر شهرهای بزرگ فروکش کرد، اما تا سالیان سال در اذهان مردم کلمبیا کاملاً بکر و دست نخورده باقی ماند و به کابوس دوره ای از خونریزی و کشت وکشتاری چنان بی معنا و عاری از هدف تبدیل شد که از آن به لاویولنسیا(۲۲) یاد کردند. براساس آمار، حدود دویست هزار نفر در این آشوب کشته شدند و بیشتر کشته شدگان مردم رعیت و عوام بودند که به خاطر جاذبه های شور و شوق مذهبی، حقوق مالکیت زمین و رده بندیهای گیج کننده موضوعات محلی به این اعمال خشونت آمیز تحریک شده بودند. در حالی که کاسترو انقلابش را در کوبا با موفقیت به انجام می رساند و بقیه دنیا خود را برای جنگ سرد آماده می کرد، کلمبیا گرفتار این توطئه شیطانی بود.
ارتشهای دولتی و غیردولتی، مناطق روستایی را به وحشت انداخته بودند. دولت مشغول سرکوبی شبه نظامیان و چریکها بود. صاحبان صنایع با اتحادیه ها می جنگیدند، کاتولیکهای محافظه کار در حال نزاع با لیبرالهای مرتد بودند و راهزنان(۲۳) این قشقرق و الم شنگه را غنیمت می شمردند و دست به سرقت می زدند. مرگ گایتان زنجیرها و بندها را از گردن شیاطینی باز کرده بود که بیشتر زاده گذشته عمیقاً آشفته و مشقت بار کلمبیا بودند، تا دنیای مدرن در حال ظهور.
کلمبیا مهد پرورش یاغیان و قانون شکنان است. این سرزمین همیشه عنان گسیخته و بی قانون بوده است، سرزمینی مهار نشده با زیبایی دست نخورده و پررمز و راز. از قله های پوشیده از برف سه رشته کوه موازی(۲۴) که تیغه غربی کلمبیا را شکل می دهند گرفته تا سه قبه سبز جنگلهای استوایی هم سطح دریا، محلهای بسیار خوبی برای پنهان شدن فراهم می شوند. در گوشه و کنار این کشور هنوز جاهای ناشناخته زیادی هست که برخی از آنان تنها مکانهایی در این سیاره کاملاً لگدمال شده هستند که گیاه شناسان و زیست شناسان می توانند آنان را کشف کنند و نامهای خود را روی گونه های جدید گیاهان، حشرات، پرندگان، خزندگان و حتی پستانداران کوچک بگذارند.
فرهنگهای باستانی که در این سرزمین شکوفا شدند، فرهنگهایی سرکش، جدا افتاده و منزوی بودند. کلمبیا به یمن خاک بسیار غنی و آب و هوای متنوع و معتدلش، تقریباً هرچیزی در اینجا می روید، نیاز چندانی به تجارت و مراودات بازرگانی نداشت. این سرزمین مثل یک شراب قوی و شیرین همه را به خود جلب و اغوا می کرد. کسانی که به این سرزمین می آمدند، برای همیشه ماندگار می شدند. تقریباً ۲۰۰ سال طول کشید تا اسپانیاییها بتوانند تعدادی از ساکنان این سرزمین موسوم به تایرونا(۲۵) را مطیع خود سازند. تایروناها در مناطق سرسبز و پر علف دامنه های سیرانوادا سانتا مارتا(۲۶) زندگی می کردند. مهاجمان اروپایی بالاخره با تنها روشی که می توانستند آنها را شکست دادند، یعنی با کشتن همه آنها. در قرون ۱۷ و ۱۸، اسپانیاییها تلاش زیادی کردند که از کشور همسایه، یعنی پرو بر آنها تسلط یابند، ولی موفق نشدند و در قرن ۱۹، سیمون بولیوار(۲۷) کوشید سه کشور کلمبیا، پرو و ونزوئلا را به هم ملحق کند تا کشور واحد و بزرگ آمریکای جنوبی یعنی کلمبیای کبیر(۲۸) را تشکیل دهد، ولی تلاش این آزادیخواه بزرگ بی ثمر بود و او حتی نتوانست این تکه ها را در کنار هم نگه دارد.
پس از مرگ بولیوار در سال۱۸۳۰، کلمبیا با سربلندی و افتخار کشوری دموکراتیک بوده است، اما هیچ گاه قلق این تحول سیاسی صلح آمیز به دستش نیامده است، چون دولتش بنا به سنت و طراحی، ضعیف و ناکارآمد است. در این کشور پهناور به خصوص در مناطق جنوبی و غربی و حتی در دهکده های کوهستانی در خارج از شهرهای بزرگ، جوامعی زندگی می کنند که تماس اندکی با ملت، دولت و قانون دارند. تنها ارگان متمدن آن زمان که بر کل کشور احاطه داشت، کلیسای کاتولیک(۲۹) بود. موفقیت آن هم به دلیل یسوعیهای(۳۰) زیرکی بود که رموز و اسرار لاتین خود را به عقاید و تشریفات خشک مذهبی پیوند داده بودند. آنها امید داشتند که ایمانی پیوندی را رواج دهند تا از مسیحیت در برابر ریشه های بت پرستی گرفته تا نوعی از توحید با حال وهوای محلی محافظت کنند، اما در کلمبیای سرکش و سرسخت، این مذهب کاتولیک بود که منحرف شد و به چیز دیگری مبدل گردید، ایمانی سرشار از رابطه اجدادی، جبری گری، خرافه پرستی، جادوگری، اسرار... و خشونت.
خشونت و تبهکاری همچون طاعون سراسر کلمبیا را فرا گرفت. در قرن ۱۸، دو جناح سیاسی مهم کشور، لیبرالها و محافظه کارها هشت جنگ داخلی را فقط بر سر وظایف کلیسا و دولت آغاز کردند. هر دو گروه به شدت کاتولیک بودند، ولی لیبرالها درصدد بودند تا کشیشها را از صحنه سیاست دور نگه دارند. بدترین این جنگها که در سال ۱۸۹۹ آغاز شد و به جنگهای صدروزه شهرت یافت، بیش از صد هزار نفر کشته بر جای گذاشت، و هر آنچه را که تا آن زمان با تلاش دولت و اقتصاد ملی به دست آمده بود، به کلی نابود کرد.
قشر کشاورز کلمبیا که بین این دو نیروی خشن گیر افتاده بودند، یاد گرفتند که از آنها بترسند و به هیچ یک اعتماد نکنند. آنها قهرمانانی را در میان افراد قانون شکن و متمرد پیدا کردند که در پهنه کلمبیا، به عنوان آدمهایی که در اعمال خشونت بار خود آزادند، پرسه می زدند و با همه سرشاخ می شوند. یکی از معروف ترین آنها خوزه دل کارمن تجیرو(۳۱) نام داشت که در طول جنگهای صد روزه از نفرت عمومی نسبت به قدرتهای متخاصم به نفع خود سود جست. تجیرو نه تنها از دشمنان زمین دار ثروتمند می دزدید، بلکه آنها را تنبیه و تحقیر می کرد، آنها را مجبور می کرد اقرارنامه ای مانند این را امضا کنند، «من پنجاه بار از خوزه دل کارمن تجیرو به تلافی آزار و اذیتش شلاق خوردم». شهرت تجیرو طرفدارانی را آن سوی مرزهای کلمبیا برای او دست وپا کرد. دیکتاتور ونزوئلا، خوان وینست گومز(۳۲) یک تفنگ لوله کوتاه طلای مرصع نشان را به او هدیه داد، او با این اقدامش بذر بی ثباتی را در منطقه کاشت.
پنجاه سال بعد، جنگ لاویولنسیا(۳۳) انواع و اقسام جدیدی از قانون شکنان را پرورش داد، مردانی با اسامی مثل تارزان(۳۴) دسکویت(۳۵) (انتقام)، تیروفیجو(۳۶) (شلیکی که به هدف بخورد)، سانجرنگرا(۳۷) (خون سیاه)، چیس پاس(۳۸) (جرقه). آنها در حومه شهرهای بزرگ پرسه می زدند، دست به سرقت می زدند، غارت و چپاول میکردند، تجاوز به عنف می کردند، ولی چون هیچ وابستگی به هیچ کدام از جناحهای مهم نداشتند، بسیاری از مردم عادی جرم و جنایت آنها را مشتها و ضربه هایی علیه قدرت حاکم تلقی کردند.
ویولنسیا زمانی آرام گرفت که ژنرال گوستاو روجاس پنیلا(۳۹) در سال ۱۹۵۳ به قدرت رسید و حکومت دیکتاتوری نظامی را اعلام کرد. حکومت وی ۵ سال طول کشید، تا اینکه ارتش دموکراتها او را برکنار کردند. در این زمان طرحی ملی برای سهیم کردن دو حزب محافظه کار و لیبرال در حکومت در نظر گرفته شد. در این طرح در هر ۴ سال، رئیس جمهوری به نوبت از بین این دو حزب انتخاب می شد. این نظامی بود که تضمین می کرد تا از تمام اصلاحات واقعی یا پیشرفت اجتماعی که دولت آغازگر آن بوده است، جلوگیری کند، چون هر گامی که در طی یک دوره ریاست جمهوری برداشته می شد، امکان داشت در دوره بعدی باطل شود.
راهزنان یا باندیداسهای(۴۰) معروف در کوهستانها شروع به سرقت و تجاوز و غارت کردند و گاه گاهی از روی بی میلی تلاش می کردند تا به هم ملحق شوند. عاقبت نه آرمان گرا بودند نه انقلابی، فقط گروهی یاغی و متمرد. با این همه، از بطن ماجراها و دلاوریهایشان نسلی از کلمبیاییها پرورش یافت. در نظر بسیاری از بینوایان ناتوان و مرعوب و ستمدیده، باندیداسها قهرمان و اسطوره بودند. ملت هیجان زده و عزادار، در کنار ارتش الیگارشها تک تک آنها را به دام انداختند و دستگیر کردند. تا دهه ۱۹۶۰، در کلمبیا آرامش و سکون نسبی استقرار یافت. چریکهای مارکسیست به جنگلها و کوهها پناه برده بودند. در واقع آنها جانشینان جدید همان باندیداسها بودند. دولت مرکزی هم بیش از پیش تحت سلطه طبقه ممتاز و ثروتمند جامعه بود. آنها توانایی ایجاد تغییرات در کشور را نداشتند، و در هر صورت، تمایلی هم نسبت به این کار نداشتند. خشونت و جرم و جنایت که از قبل در ارکان فرهنگی کشور ریشه دوانده بود، ادامه یافت، عمیق تر شد و منحرف شد. ترور تبدیل به یک هنر شد، شکلی از جنگ روانی توام با زیبایی شناختی کمابیش مذهبی.
در کلمبیا صدمه زدن یا حتی کشتن دشمن کافی نبود؛ تشریفاتی بود که باید رعایت می شد. تجاوز باید در ملا عام، جلوی چشم مادران، پدران، خواهران و فرزندان انجام می شد. قبل از اینکه کسی را بکشید، او را مجبور کنید که به شما التماس کند، جیغ بکشد و عق بزند... اول از همه، جلوی چشمانش، آنهایی را بکشید که او عاشقشان است.
برای ایجاد رعب و وحشت بیشتر، قربانیان را مُثله می کردند و در معرض دید همگان می انداختند. آنها قربانیان را با حالات جنون آمیز می کشتند، البته نه یکباره، بلکه به آرامی و با کمال لذت و شعف. سرهای بریده شده را بر سر نیزه هایی در طول جاده های عمومی می گذاشتند. قاتلهای حرفه ای کلمبیایی هرکدام نشانه ای مخصوص برای قتلهای خود داشتند. راههایی متمایز برای مثله کردن قربانیان، عده ای با تکه تکه کردن گردن، عقب کشیدن زبان از حلق و بیرون کشیدن آن از بریدگیهای گردن، قربانی را با یک «کراوات» مسخره بر جای می گذاشتند. این ترورها به ندرت به طور مستقیم به شهروندان تحصیل کرده طبقه حاکم کلمبیا آسیب می رساند، ولی امواج ترس و وحشت در همه جا گسترده و فراگیر شده بود.
به جرات می توان گفت که در اواسط این قرن، هیچ کودک در حال رشدی از امنیت جانی برخوردار نبود. خون مردم مانند آب گل آلود سرخ فامی که از کوهها سرازیر بود، ریخته می شد. در آن زمان، جوکی بین کلمبیاییها معروف شده بود که می گفت: «خداوند سرزمین آنها را بسیار زیبا و شکیل خلق کرده است. طبیعت این سرزمین از هر لحاظ چنان غنی و پر بار است که در مقایسه با سایر نقاط جهان ناعادلانه است؛ او (خدا) ناعدالتی را با ساکن کردن شریرترین نژاد بشر در این سرزمین متعادل کرده است.»
درست در همین احوال بود که در دومین سال لاویولنسیا، بزرگ ترین یاغی و جنایتکار تاریخ، یعنی پابلواسکوبار گاویریا(۴۱) در دسامبر ۱۹۴۹ متولد شد. او در منجلابی از خشونت و جنایت در مناطق کوهستانی مدلین بزرگ شد. با داستانهای جنایتکارانی چون دسکویت، سانجرنگرا و تیروفیجو آشنا شد، تا زمانی که به اندازه کافی بزرگ شود که بشنود و بفهمد، آنها همگی تبدیل به افسانه هایی تمام عیار شده بودند، بیشترشان هنوز زنده بودند و در حال فرار، پابلو از هر لحاظ از آنها پیشی گرفت.
هر کسی می تواند یک مجرم باشد، ولی یاغی و جنایتکار بودن مستلزم گروهی از هواداران است. یک جنایتکار و یاغی مظهر چیزی است که معمولاً خودشان تلاشی برای آن نمی کنند. اهمیتی ندارد که انگیزه های واقعی مجرمانی مانند آنها که در مناطق کوهستانی کلمبیا دست به جنایت می زدند یا حتی مجرمان آمریکایی که هالیوود نام آنها را جاودانه کرده است ـ آلکاپن(۴۲)، بانی وکلاید(۴۳) و جسی جیمز(۴۴)ـ چه بوده است، عده زیادی از مردم عادی از آنها حمایت کردند و ماجراها و شاهکارهای خونین آنها را با شعف و شادمانی دنبال کردند. اگر چه اعمال آنها خودخواهانه و بی معنی بود، ولی معنا و مفهومی اجتماعی گرفته بود. مخفی کاری و فریب دادن سربازان و پلیس امری پسندیده شده بود، اینها شگردهایی ریشه دار و قدیمی بودند که قشر ضعیف و ناتوان جامعه انجام می دادند. پابلو اسکوبار بنای خود را بر پایه این افسانه ها استوار کرد. در حالی که سایر افراد قانون شکن در محلهای خودشان به اسطوره تبدیل شده بودند، پابلو می خواست به قدرتی واقعی و بین المللی تبدیل شود. هدف نهایی او تسخیر و تسلط بر کشور کلمبیا بود. مجله فربس(۴۵) نام او را به عنوان هفتمین مرد ثروتمند جهان در سال ۱۹۸۹ به چاپ رسانید.
درواقع موفقیت او بیشتر مرهون فرهنگ و تاریخ بی همتای کشورش بود، در حقیقت مرهون خاک غنی و آب و هوای آن، با محصولات فراوان کوکایین و ماری جوانایش. ولی یک پای ثابت آن خود پابلو بود، او برخلاف قانون شکنهای قبلی، قدرت و تاثیر افسانه را می دانست. او آرام آرام افسانه خودش را ماهرانه ساخت و پرداخت. او قاتلی بالفطره و شرور بود، ولی از شعوری اجتماعی برخوردار بود. او رئیسی خلافکار و ددمنش و از سویی سیاستمداری نابغه با رفتاری مسحور کننده و جذاب بود حداقل به نظر برخی، فراسوی اعمال زشتش بود. پابلو آن قدر زیرک و مقتدر و مغرور بود تا از آن محبوبیت و شهرت کمال بهره را ببرد. او، بنا به قول رئیس جمهور کلمبیا سزار گاویریا(۴۶)، «نوعی نبوغ ذاتی در روابط اجتماعی داشت». در مرگ وی هزاران نفر برای پابلو سوگواری کردند، وقتی تابوتش را به سوی خانه او در مدلین می بردند، بلوایی به راه افتاد، مردم حاملان تابوت را کنار می زدند تا بتوانند در تابوت را باز و صورت سرد و بی روح او را لمس کنند. تا به امروز، مردم مقبره او را عاشقانه زیارت کرده اند و مکان دفن او یکی از مراکز مهم توریستی شهر به شمار می آید. او مظهر و نماینده چیزی است!
درک این مسئله قطعاً بدون شناخت کلمبیا و زندگی پابلو و دوران او کار ساده ای نیست. پابلو دست پرورده زمان و محل زندگی اش بود. او فردی پیچیده، متناقض و اساساً بسیار خطرناک بود. علت آن تا حد زیادی، نبوغش در بهره برداری درست از افکار عمومی بود. اما همین خصیصه عوام پسند، نقطه ضعف او هم محسوب می شد، چیزی که درنهایت باعث سقوط او شد. اگر او کمتر جاه طلب بود احتمال داشت تا مدتها هنوز زنده، ثروتمند، قدرتمند باقی می ماند و سعادتمند و آزاد در مدلین زندگی می کرد.
اما پابلو دوست نداشت فقط ثروتمند و قدرتمند باشد. پابلو می خواست مورد تمجید و تحسین قرار بگیرد. او می خواست به او احترام بگذارند. او می خواست او را دوست داشته باشند.
وقتی او بچه بود، مادرش هرمیلدا، که مهم ترین کس در جهت دادن و شخصیت بخشیدن به وی بود، نزد مجسمه ای که در دهکده زادگاهش در فرانتینو(۴۷) قرار داشت، عهدی بست. این دهکده در بخش روستایی شمال غربی ایالت آنتی کوییای(۴۸) کلمبیا واقع شده بود و مجسمه شمایلی از کودکی مسیح به نام آتوچا(۴۹) بود. مادر پابلو (هرمیلدا گاویریا) یک معلم مدرسه و زنی بلند پرواز، تحصیل کرده و فوق العاده توانمند نسبت به آن زمان و مکان بود. او با مردی بنام ابل دی جیزز اسکوبار(۵۰) ازدواج کرد. ابل مردی کشاورز و دامداری خودکفا بود. پابلو بچه دوم آنان بود. وی قبلا هم برای ابل یک دختر به دنیا آورده بود. آن دو سرانجام صاحب چهار فرزند دیگر هم شدند. هرمیلدا می دانست سرنوشت بلندپروازیهای او و خانواده اش از دستش خارج است. او به این مسئله اعتقاد کامل داشت، نه صرفاً به شیوه ای انتزاعی و مذهبی، بلکه همانند همه مردان و زنان با ایمانی که به قدرت لایزال خداوند اعتقاد داشتند این وضعیت کلمبیا در سالهای ۱۹۵۰ بود. وحشت از جنگ لایولنسیا فراگیر شده بود. برخلاف شهرهای نسبتاً امن، در روستاهای اطراف شهرها، مثل فرانتینو یا جایی که هرمیلدا و ابل در آن زندگی می کردند، یعنی ریونگرو، خشونت و مرگ وحشتناک بسیار رایج بود. خانواده اسکوبار انقلابی نبودند؛ آنها به شدت جزو طبقه متوسط محسوب می شدند. ولی گرایشات سیاسی آنها به حدی بود که ملاکین و زمین داران محافظه کار محلی با آنها متحد می شدند، همین امر کافی بود تا به هدفهایی برای ارتش آزادی بخش و شورشیهایی که در کوهستانهای اطراف پراکنده بودند، تبدیل شوند. در این شرایط هرمیلدای جوان با تشویشها و نگرانیهای همسر و مادری که دستخوش امواج دریایی از ترور و وحشت است، در جست وجوی آرامش و امنیت خاطر، به مجسمه آتوچا، کودکی مسیح پناه می برد. او در راز و نیازهایش چیزی ملموس و پر شکوه را نذر کرد. روزی گفت، اگر خداوند شر آزادیخواهها را از سر خانواده اش کم کند، او نمازخانه ای برای مسیح آتوچا خواهد ساخت و پابلو آن نذر را ادا می کند.
پابلو در فقر و تنگدستی بزرگ نشد. این واقعیتی است که بعدها گاهی خود وی و مدیر تبلیغاتش ادعا می کردند. ریونگرو در آن زمان هنوز حومه شهر مدلین محسوب نمی شد، بلکه مجموعه ای از چند خانوار کشاورز و دامدار موفق بود که در نواحی دوردست واقع شده بود. زمانی که پابلو به دنیا آمد، ابل خانه ای دوازده هکتاری و شش راس گاو داشت. ابل دنبال زمینی بود که در مجاورت ملکش قرار داشت و خودش چندی قبل به یک سیاستمدار محافظه کار سرشناس فروخته بود. خانه ابل برق نداشت ولی در عوض آب جاری قابل شرب داشت و این مزیت، آنها را میان افراد روستایی در جایگاهی بالاتر از حد متوسط قرار می داد. وقتی به انویگادو(۵۱) نقل مکان کردند، شرایط زندگی بهتر شد. انویگادو روستایی در حومه مدلین بود. هرمیلدا در این روستا تنها یک معلم ساده مدرسه نبود، بلکه موسس مدرسه ابتدایی انویگادو هم بود. وقتی به اینجا آمدند، ابل دست از کشاورزی کشید تا به عنوان شبگرد کار حفاظت از منازل را به عهده بگیرد. پس از مدتی هرمیلدا به شخصیتی بزرگ در انویگادو بدل گشت و برای بچه ها و والدینشان بسیار محبوب و دوست داشتنی شد. حتی پابلو و برادران و خواهرانش هم که در همین مدرسه تحصیل می کردند از توجه خاصی برخوردار بودند. پابلو خوب درس می خواند، چیزی که بدون شک مادرش غیر از آن انتظار نداشت و به فوتبال بسیار علاقه مند بود. او خوب لباس می پوشید و به خودش زیاد می رسید. همچنین خوش خوراک هم بود. هیکل تپلش موید این مطلب بود. اسکوبار غذاهای آماده فوری(۵۲)، فیلم و موسیقی پاپ به خصوص مکزیکی، آمریکایی و برزیلی را بیشتر می پسندید.
در همان زمانی که جنایت و خشونت هنوز در کلمبیا وجود داشت، حتی وقتی که پابلو به دوران نوجوانی و جوانی اش نزدیک می شد، خشونت و ترور طاقت فرسای جنگ لاویولنسیا به تدریج فروکش می کرد. ابل و هرمیلدا اسکوبار سعی داشتند از این مهلکه دور باشند تا بتوانند زندگی راحت تری را برای خود و هفت فرزندشان فراهم کنند. اما درست همان موقع که موفقیتهای چشمگیر دهه پنجاه در آمریکا نسلی از کودکان ناآرام و طغیان گر را پرورش داده بود، پابلو و هم دوره ایهایش نیز در مدلین روشهای خاص خود را در هماهنگی، شوراندن و عزلت گزینی داشتند. خاستگاه جنبش هیپی گری و پوچ گرای جوانان سراسر کشور که نهضت «نادایسمو(۵۳)» نامیده شد، روستای انویگادو بود، جایی که بنیان گذار اندیشمند این جنبش، فرناندو گنزالس(۵۴)، بیانیه معروف خود به نام «حق تمرد کردن» را نوشته بود. نادایستاها یا همان پوچ گراها، که از سوی کلیسا تکفیر شده بودند و مقامات مسئول هم به ندرت با آنها کنار می آمدند، با آوازهای پرکنایه و طنز، بزرگ ترها را مسخره می کردند و آنها را احمق جلوه می دادند، لباس پوشیدن و رفتارشان بسیار زننده بود، نفرت و بیزاری خود از نظم و قانون تثبیت شده را به روش قدیمی دهه شصت بیان می کردند: آنها مواد مخدر مصرف می کردند.
ماده مخدر کلمبیایی البته خیلی فراوان و بسیار قوی بود و واقعیت وجود میلیونها مصرف کننده ماری جوانا در جهان به سرعت برملا شد. طولی نکشید که استاندارد طلای جهان برای ماری جوانا تعیین شد. در این زمان، پابلو به یک مصرف کننده قهار مواد مخدر تبدیل شده بود و در تمام عمرش این کار را ادامه داد. تا ساعت یک و دو بعدازظهر می خوابید، چراغها را مدت کوتاهی پس از بیدار شدن روشن می کرد و باقی آن روز و شب را نشئه بود. او هیکلی چاق و قد کوتاهی حدود صد و شصت و هفت سانتی متر(۵۵) داشت، صورتی گرد و بزرگ با موهای مجعد سیاه و پرپشت و بلند داشت که آنها را از چپ به راست شانه می زد به طوری که کپه ای از مو روی سرش درست می شد که روی پیشانی اش سرازیر می شد و روی گوشهایش را می گرفت. سبیل کم پشتی داشت. او جهان را از دریچه چشمهای درشت میشی با پلکهای افتاده اش می دید و در صورتش خستگی و تحیر و سرگردانی ناشی از مصرف شدید مواد موج می زد. از قرار معلوم، شورش و طغیان قبل از اینکه او به سن بلوغ برسد، همه جا را فرا گرفته بود. ماهها قبل از اینکه او هفده ساله شود، ترک تحصیل کرد، سه سال به فارغ التحصیل شدنش مانده بود. در گرایش او به جرم و جنایت به نظر می رسد بی حوصلگی، ملالت و جاه طلبی به یک اندازه به او انگیزه داده بودند.
او بیشتر شبها را با پسرعمو و یار همیشگی اش, گوستاو گاویریا(۵۶) در باری در همان نزدیکیها در محله جیزز دی نازارنو سپری می کرد. همیشه به مادرش می گفت که مدرسه یا یک کار معمولی به درد او نمی خورد، «من می خواهم بزرگ باشم» حرفی که به هرمیلدا می گفت. این حرف گواه پافشاری هرمیلدا، یا شاید نقشه های بعدی پابلو بود، مبنی بر اینکه او هیچ گاه فکر تحصیل را کاملاً از ذهنش کنار نگذاشت. پابلو پس از دو سال که از مدرسه کناره گیری کرده بود، دوباره به همراه گوستاو به مدرسه لیسوم لوکریسو جارامیلو(۵۷) برگشت. اما آنها که هر دو از همکلاسانشان بزرگ تر بودند و عادت به خیابان گردی در مدلین پیدا کرده بودند، به قلدرهای مدرسه تبدیل شدند و خیلی زود با معلمان مدرسه درگیر شدند و قبل از پایان سال تحصیلی مدرسه را ترک کردند. اگر چه پابلو چندین بار تلاش کرد تا در آزمونها موفق شود و دیپلمش را بگیرد ولی نتوانست. او در نهایت یک مدرک برای خود خرید. بعدها در زندگی اش، او طبقات کتابخانه اش را با تعداد زیادی از کتب قدیمی پر کرد، ولی موفق به خواندن آنها نشده بود و گاهی صحبت از این می کرد که می خواهد مدرک بالاتری بگیرد. یک بار که به زندان افتاده بود گفت که می خواهد در رشته حقوق تحصیل کند. بدون شک نداشتن تحصیلات رسمی، همچنان به احساس ناامنی او دامن می زد. ولی همه افرادی که او را می شناختند در زیرکی و زرنگی او تردید نداشتند.
پس از مدتی پابلو تبدیل به یک گانگستر شد. در مدلین، سنت دیرینه ای در انجام امور تجاری مشکوک وجود داشت. «پایسا(۵۸) واژه ای کلیشه ای بود که به آدم کلاشی اطلاق می شد که در کسب سود و درآمد خبره بود، اهمیتی نداشت از کجا و چه طور». منطقه مدلین به خاطر فعالیتهای قاچاقچیها، سرکرده های محلی، سندیکاهای جنایتکاران سازمان یافته شهرت داشت، آنها افرادی کارکشته بودند که قرنها در سنت قدیمی پایسا، یعنی در کار قاچاق عمدتاً طلا و سنگهای قیمتی و حالا ماری جوانا و به زودی در قاچاق کوکائین تخصص داشتند. پیش از اینکه در سال ۱۹۶۶ پابلو ترک تحصیل کند، قاچاق مواد مخدر کاری مهم و خطرناک بود که به دست جوانان لات و شرور هفده ساله هدایت می شد. پابلو کار خود را با دغل کاری و بالاکشیدن پول مردم در خیابانهای مدلین آغاز کرد. اما او نقشه هایی در سر داشت. وقتی به مادرش گفت که می خواهد مرد بزرگی شود، به احتمال زیاد دو جور موفقیت در ذهنش پرورانده بود.
درست همان وقت که فعالیتهای قاچاق بر زندگی خلاف قانون خیابانهای مدلین حاکم بود، جامعه قانونی اش از لحاظ اجتماعی و سیاسی، به دست معدودی از ملاکین و صاحبان ثروتمند صنایع نساجی و معدن اداره می شد. این افراد دُن (آقا و سرور) بودند. مردانی با فرهنگ و تحصیل کرده، آقایانی که با سرمایه هنگفتشان به کلیساها، موسسات خیریه و کلوپهای محلی کمک مالی می کردند. از این رو کارمندان و اجاره کنندگان زمینشان احساسی از ترس و احترام نسبت به آنها داشتند. این افراد کاتولیک، سنت طلب و نخبه گرا که پستهای مهم دولتی را اشغال کرده بودند، بوگوتا را ترک کردند تا نمایندگان شهر مدلین در دولت ملی باشند. اما جاه طلبی و آمال و آرزوهای پابلو هر دو دنیا را می طلبید. دنیای قانونی و غیرقانونی و این نشانه بارز تناقض بنیادی در زندگی حرفه ای پابلو است. افسانه شهرت پابلو اسکوبار می گوید که پابلو و باندش کار خودشان را با دزدیدن سنگ قبرها از گورستانها شروع کردند و پس از ماسه سایی، آنان را دوباره می فروختند. او عمویی داشت که سنگ قبر می فروخت، پابلو ظاهراً در نوجوانی مدت کوتاهی برایش کار کرده بود. بعدها او از شنیدن ماجراهای دزدیدن سنگ قبرها شاد می شد و لذت می برد، ولی همیشه آنها را انکار می کرد. هرمیلدا هم این داستان را دروغ می دانست، به راستی به نظر نمی رسد که این ماجرا واقعیت داشته باشد. یکی اینکه، ماسه سایی سنگ قبرها کاری سخت و دشوار بود و از طرفی کاری آبرومندانه به نظر می رسید و بعید است که پابلو حتی تمایلی به انجام این کار داشته است. و اینکه او فردی به شدت خرافاتی بود. پابلو به خصوص از آن فرقه بت پرست کاتولیک که در ناحیه روستانشین آنتی کوییا رایج بود، کسانی که در مقابل بت و مجسمه های سنگی راز و نیاز می کردند ـ شبیه کاری که هرمیلدا جلوی مجسمه آتوچای مسیح انجام می داد ـ و با ارواح مردگان ارتباط برقرار می کردند، حمایت می کرد و بر کار آنها صحه می گذاشت. دزدیدن سنگ قبرها برای هر کس که از عالم ارواح بیم دارد، کاری بعید و غیر محتمل است. ولی چیزی که به نظر می آید محتمل تر باشد، داستانهایی است که وی بعدها به آنان اعتراف می کرد، ماجراهایی در مورد حقه بازیهای پیش پا افتاده خیابانی با دوستانش، فروش سیگار قاچاق و بلیتهای لاتاری تقلبی، سرکیسه کردن مردم هنگام خارج شدن از بانک محلی با ترفندهایی آمیخته با بلوف زدن و مفتون کردن آنها، پابلو اولین بچه زبل و کارکشته ای نبود که فهمید گرفتن پول دیگران بسیار بهتر و راحت تر از کارکردن و پول درآوردن است. او فوق العاده با دل و جرات بود. شاید به خاطرتاثیر موادمخدر بود، ولی پابلو در خودش این توانایی را کشف کرده بود که در لحظاتی که دیگران از ترس و وحشت به لرزه می افتند، او آرام بماند، بیندیشد و حتی خود را بشاش و سرحال نشان دهد. او از این توانایی برای تاثیر گذاشتن بر دوستانش و ترساندن آنها استفاده می برد. بعدها پابلو لاف می زد که چندین بار در جوانی به تنهایی با یک اسلحه کمری اتوماتیک به بانکهای مدلین دستبرد زده و در حالی که کارمندان بانک پولهای نقد بانک را خالی می کردند، سربه سر آنها می گذاشته و شوخی می کرده است.
این تهور، بی پروایی و آرامش پابلو بود که وی را از هم قطارهای مجرمش متمایز می کرد و او را رهبر آنها کرده بود. به زودی جرایم او به جایی رسید که پیچیده تر و خطرناک تر شدند.
مدارک موجود در پرونده پابلو نشان می دهد که وی قبل از بیست سالگی اتومبیل دزدی چیره دست بود. او به همراه باندش کسب وکار خشن ماشین دزدی را پیش گرفتند، آنها بدون ترس، در روز روشن راننده را از ماشین بیرون می کشیدند و پس از دزدیدن ماشین ظرف چند ساعت آن را اوراق می کردند و قطعات با ارزش آن را می فروختند. با این کار پس از مدتی یک کارگاه کوچک به راه انداختند که برای آنها درآمد زیادی دربرداشت، کاری که در نهایت هیچ اثر و مدرکی هم از دزدان به جا نمی گذاشت.
پابلو همین که پول کافی اندوخت، شروع به رشوه دادن به مقامات شهرداری کرد تا برگه ها و مدارک جدیدی برای اتومبیلهای دزدی درست کند و بدین ترتیب دیگر نیازی به بازکردن قطعات اتومبیلها نبود.
به نظر می رسد که طی آن دوره، کارهای وی تعارض زیادی با قانون نداشته است. مدارک دستگیری او ناپدید شده است، ولی قطعاً پابلو قبل از بیست سالگی اش چندین ماه را در زندان مدلین گذرانده بود، بدون تردید با دسته خشن تری از مجرمان و جنایتکاران ارتباط برقرار کرده بود، افرادی که بعدها خدمت زیادی به پابلو کردند. پر واضح است که محدودیت و سختی زندان هیچ تاثیری در انصراف او از زندگی مجرمانه اش نداشت.
با همه این اوصاف، پابلو خیلی از خود راضی بود. او و دوستش گوستاو با استفاده از موجودی فراوان موتورها و قطعات دزدی، شروع به ساختن ماشینهای مسابقه کردند و در مسابقات محلی و ملی رالی شرکت کردند. به این ترتیب کسب وکارش کم کم توسعه یافت. سرانجام دزدی اتومبیل در مدلین به واسطه مصونیتی که با پرداخت رشوه به شهرداری پیدا کرده بود، بیشتر و بیشتر شد و پابلو متوجه شد بازاری راه انداخته است که خیلی بیشتر سودآوری دارد. او در واقع شروع به فروش امنیت کرد. مردم به او پول می دادند تا اتومبیلهایشان به سرقت نرود ـ به این ترتیب پابلو هم از اتومبیلهایی که نمی دزدید پول درمی آورد و هم از اتومبیلهایی که می دزدید. البته پابلو در مورد دوستانش خیلی بخشنده و سخاوتمند بود، او از اتومبیلهای نویی که از کارخانه خودروسازی دزدیده بود، به آنها می داد. پابلو برگه های خرید جعلی را تنظیم می کرد و به دوستانش که آن اتومبیلها را گرفته بودند توصیه می کرد که آگهی های فروش کاذب اتومبیل را به روزنامه بدهند تا رد و نشانه ای از اسناد و مدارک را به جای بگذارند که گویی این خودروها از راه قانونی و مشروع به دست آمده اند. طی این دوره بود که پابلو در مقام رئیس جوان خلافکاران مشغول پول درآوردن شد و شهرت زیادی را از راه قتلها و جنایاتی که به ظاهر تفریحی و اتفاقی جلوه می نمود، کسب کرد. او کار را با روشی برای وصول بدهیها شروع کرد. بدین صورت که با اجیرکردن تعدادی آدمکش، بدهکاران را می ربود و بعد، از خانواده آنها درخواست پولی را که مقروض بودند می کرد. اگر خانواده با پول درخواستی موافقت نمی کردند یا از پرداخت آن امتناع می کردند، آن فرد فوراً کشته می شد. در بعضی موارد، فرد بیچاره پس از پرداخت پول هم به قتل می رسید، فقط به این دلیل که آن را ضروری می دانستند. این قتل بود، قتلی که آنها برای آن توجیه و دلیل هم می تراشیدند. آدم باید از منافعش محافظت کند. پابلوی جوان در جامعه ای زندگی می کرد که ثروت اندوزی مستلزم داشتن استعداد و توانایی حفاظت از آن نیز بود. در شهر مدلین حتی برای تجار و بازرگانان قانونی هم اصلاً قوانین به صورت موثر و صادقانه اعمال نمی شد. اگر کسی سر شما کلاه می گذاشت، یا باید این ضرر و زیان را قبول می کردید و یا خودتان درصدد انتقام و تسویه حساب بر می آمدید و اگر شما به پیشرفتی چشمگیر یا ثروت فراوانی دست می یافتید چاره ای نداشتید جز اینکه ماموران دولتی و پلیس فاسد و رشوه خوار را که بخشی از منافع شما را می خواستند، راضی نگه دارید. این مسئله به وضوح در کسب وکار جدید و غیرقانونی پابلو صدق می کرد. همان طور که مقدار پول و ثروت و کالای قاچاق افزایش پیدا می کرد، نیاز به نظم و انضباط، تنبیه دشمنان، وصول بدهیها و البته رشوه دادن به ماموران دولتی شدت می یافت. آدم ربایی، یا حتی کشتن کسی که به او خیانت می کرد، نه تنها صورتحسابهای مالی را تراز می کرد؛ بلکه حتی برای دیگران هم پیامی مهم می فرستاد.
رفته رفته پابلو یک تبهکار کاملاً حرفه ای شد، تا حدی که امکان نداشت هیچکدام از جرایم را به طور مستقیم به وی ربط داد. از ابتدا او کاری کرد، تمام کسانی که برای انجام کارهای کثیف، قتل و آدم ربایی استخدام شده بودند، هیچ وقت به طور یقین نمی دانستند برای چه کسی کار می کنند. پس از مدتی پابلو عادت کرد که دستور قتل دیگران را بدهد. این کار حس خود بزرگ بینی را در او رشد داد و سبب ایجاد رعب و وحشت شد. ترسی نزدیک به احترام که به نظر می رسید بیش از پیش مشتاق و آرزمند آن بود.
خیلی زود آدم ربایی به منظور وصول بدهی و قرض، تبدیل به آدم ربایی به خاطر نفس این کار شد. یکی از معروف ترین مواردی که منتسب به پابلوی جوان شد، دزدیدن کارخانه دار معروف انویگادو یعنی دیه گو اچاواریا(۵۹) در تابستان ۱۹۷۱ بود. اچاواریا یکی از مهم ترین و قدرتمندترین کارخانه داران حزب محافظه کار بود که به طور گسترده ای مورد احترام محافل سطح بالای اجتماع بود، اما کارگران فقیر مدلین که به صورت گروهی از کارخانه های نساجی اخراج شده بودند، از او نفرت داشتند.
زمین داران بزرگ آنتی کوییا به سادگی با گرفتن و تخلیه کل دهکده های دره رودخانه ماگدالنا(۶۰) زمینهای کشاورزی خود را گسترش دادند، کشاورزان هم که چاره ای جز کوچ کردن و تغییر مکان نداشتند، به حلبی آبادها و حاشیه نشینی روی آوردند. جسد این کارخانه دار منفور در گودالی نزدیک محل تولد پابلو پیدا شد. او شش هفته قبل ربوده شده بود و بعد از ضرب و شتم، با وجود اینکه خانواده اش مبلغ ۵۰ هزار دلار پول آزادی او را پرداخت کرده بودند، او را خفه و به قتل رسانده بودند. قتل اچاواریا از دو جهت موثر واقع شد. سود زیادی نصیب پابلو و دار و دسته اش شد و فریاد عدالت خواهی اجتماعی را دو چندان کرد. هیچ راهی برای اثبات این مطلب که قتل کار پابلو بوده، یا توسط وی سازماندهی شده است, وجود نداشت و هیچگاه به طور رسمی متهم به این قتل نشد. ولی این قتل چنان به پابلو نسبت داده شده بود که در حلبی آبادها مردم کم کم با تحسین و احترام به وی لقب دکتر اچاواریا(۶۱) یا به طور مخفف اِل دکتر(۶۲) را دادند. در واقع این قتل تمامی مشخصه های سبک نوظهور این رئیس جوان خلافکاران را داشت: بی رحم، کینه توز، تیز هوش با نگاهی سیاستمدارانه به روابط اجتماعی.
ربودن اچاواریا، یک شبه پابلو اسکوبار جوان را تا جایگاه یک اسطوره محلی ارتقا داد. همچنین بی رحمی, شقاوت و حس جاه طلبی او را به وضوح به مردم اعلام کرد، که آن هم اشکالی نداشت. در سالهای بعد، او در نظر زاغه نشینهای مدلین به خاطر کارهای خیریه تبلیغاتی اش، حتی بیشتر از یک قهرمان شد. پابلو از شعور اجتماعی برخوردار بود، ولی آرزوها و آرمانهایش به شدت طبقه متوسطی بودند. وقتی در بچگی به مادرش گفت که می خواهد انسان «بزرگی» باشد، در رویای انقلاب یا اظهارنظر درباره کشورش نبود؛ او در ذهنش زندگی در قصری بزرگ و تماشایی شبیه قصر قرون وسطایی اچاواریا را می پروراند. او دوست داشت در قصری مانند آن زندگی کند، ولی نه به عنوان کسی که توده های مردم را استثمار کرده باشد بلکه به عنوان آقا و سرور مردم، مرد قدرت و ثروت، کسی که روابط خود را با مردم عادی قطع نکرده باشد. عمیق ترین خشم و عصبانیت او همیشه متوجه افرادی می شد که مانع این تخیل و خیال پردازی او می شدند.

سرآغاز

۲ دسامبر سال ۱۹۹۳

روزی که پابلو اسکوبار(۱) کشته شد، مادرش هرمیلدا(۲) پیاده به محل حادثه آمد. او از قبل بیمار بود و در آن روز برای ویزیت به درمانگاه رفته بود که با شنیدن خبر حادثه از حال رفت.
وقتی به هوش آمد یکراست به لاس اُلیواس(۳) رفت. لاس اُلیواس محله ای در بخش جنوبی مرکز مدلین(۴) است. در آنجا گزارشگران رادیو و تلویزیون مشغول گزارش واقعه بودند. انبوه جمعیت خیابانها را بسته بودند، در نتیجه او ناچار شد اتومبیل را کنار خیابان پارک کند و پیاده راه بیفتد. هرمیلدا خمیده بود ولی قدمهایی کوتاه و استوار برمی داشت. او پیرزنی سرسخت و یکدنده با موهای خاکستری و صورتی استخوانی و تکیده بود و عینک پهن کمی کج و کوله ای روی بینی بلند و صافش (شبیه به بینی پسرش) نشسته بود.
هرمیلدا لباس گلدار رنگ و رو رفته ای به تن داشت و با وجود آنکه گامهای کوتاهی برمی داشت با سرعتی راه می رفت که برای دختر چاقش خیلی تند بود. از این رو دختر جوان تقلا می کرد پا به پای او حرکت کند.
لاس اُلیواس از ردیف نامنظم ساختمانهای دو و سه طبقه تشکیل می شد با حیاطهای کوچک و باغچه هایی در قسمت جلو. در بسیاری از این باغچه ها درختان نخل کوتاهی قرار داشت که ارتفاعشان به ندرت به بامها می رسید. پلیس جمعیت را به پشت موانع می راند. بعضی از اهالی محل برای بهتر نگاه کردن به بالای بامها رفته بودند. عده ای می گفتند کسی که کشته شده دقیقاً خود دُن پابلوست(۵) و برخی دیگر اظهار می داشتند نه، پلیس مردی را با گلوله زده اما آن مرد دُن پابلو نبوده و او دوباره موفق به فرار شده است. اکثریت ترجیح می دادند باورکنند که او فرار کرده است.
مدلین خانه پابلو بود. اینجا بود که میلیاردها ثروتش را به دست آورده بود. جایی که با دارایی هنگفتش ساختمانهای بزرگ اداری, مجتمعهای آپارتمانی، دیسکوها و رستورانها را احداث کرده بود. در اینجا بود که برای مردمی که در آلونکهای ساخته شده از مقوا و پلاستیک و حلبی چمباتمه می زدند، نوانخانه ساخته بود. کسانی که از میان کیسه های زباله شهر نخاله جمع می کردند، دستمالی به دور صورت خود می پیچیدند تا از بوی تعفن در امان باشند و دنبال هرچه که قابل پاک کردن و فروختن باشد می گشتند. در اینجا بود که او زمینهای فوتبال دارای روشنایی ساخته بود تا کارگران بتوانند شبها در آنجا بازی کنند، و خود شخصاً برای شرکت در مراسم افتتاح و بریدن روبان آمده بود و گاهی اوقات نیز خودش در بازیها شرکت می کرد. مردی چاق با سبیل و غبغبی پهن که تا پیش از این برای خودش اسطوره بود و همه معتقد بودند هنوز هم فرز و چالاک است. همین جا بود که بسیاری اعتقاد داشتند پلیس هرگز او را نمی گیرد، یعنی نمی تواند او را بگیرد، حتی با جوخه های مرگ و با تمامی دلارهای گرینگویی(۶) و هواپیماهای جاسوسی اش و کسی چه می داند با تمام چیزهای دیگری که در اختیار دارد. پابلو در طول شانزده ماهی که به دنبال او می گشتند، همین جا مخفی شده بود. از مخفیگاهی به مخفیگاهی دیگر به میان مردمی که اگر او را می شناختند، هرگز تسلیمش نمی کردند رفته بود، زیرا اینجا جایی بود که عکسهای او را در قابهای طلاکاری شده روی دیوارها آویخته بودند، جایی که نمازگزاران و بسیاری از کودکان برای او عمری طولانی طلب می کردند. در اینجا کسانی را می شناخت که حداقل اگر برایش دعا نمی کردند، از او می ترسیدند.
زن سالخورده مصممانه پیش رفت تا جایی که مردانی عبوس با یونیفورمهای سبز رنگ، او و دخترش را متوقف کردند.
دختر توضیح داد: «ما خانواده او هستیم. این خانم مادر پابلو اسکوبار است.»
اما ماموران بی اعتنا بودند.
هرمیلدا پرسید: «شماها مادر ندارید؟»
وقتی این گفت وگو از میان انبوه جمعیت گذشت و به گوش مقامات بالاتر رسید که مادر و خواهر پابلو اسکوبار آمده اند، به آنها اجازه داده شد تا عبورکنند. آن دو با یک محافظ از کنار اتومبیلهای پارک شده، به طرف جایی حرکت کردند که چراغهای آمبولانسها و اتومبیلهای پلیس چشمک می زدند. همان طور که نزدیک می شدند، دوربینهای تلویزیونی تصویرشان را می گرفتند و زمزمه ای در میان جمعیت سرگرفت.
هرمیلدا از عرض خیابان به سمت زمین چمن کوچکی حرکت کرد که جسد مرد جوانی در آن جا ولو شده بود. سوراخی در وسط پیشانی اش وجود داشت و چشمان کدر و شیری شده اش سرد و بی احساس به آسمان خیره شده بود.
هرمیلدا فریاد زد «احمقها!» و با صدای بلند به پلیسها خندید:
«احمقها این پسر من نیست! این پابلو اسکوبار نیست! شما اشتباهی آدم دیگری را کشته اید!»
سربازان گارد آن دو زن را به کنار خیابان هدایت کردند و از بالای بام گاراژ جسدی را پایین کشیدند که روی برانکار طناب پیچ شده بود. جسد مردی پابرهنه و فربه با شلوار جینی که دم پایش تاشده و پلیوری آبی رنگ، و صورتی گرد و ریشو که متورم و خون آلود بود. او ریشی کاملاً سیاه و سبیل مربع شکل کوچک بی تناسبی داشت که دو انتهایش مانند سبیل هیتلر تراشیده شده بود.
در ابتدا گفتن اینکه آن جسد، جسد پابلوست، دشوار بود. نفس هرمیلدا بند آمد و بالای سر جسد ساکت ایستاد. او با حسی آمیخته از رنج و خشم، احساس آسودگی خاطر و هراس می کرد، آسوده خاطر بود زیرا اینک حداقل برای پسرش کابوس به پایان رسیده بود و هراس از آن جهت که اطمینان داشت مرگ پسرش، عنان خشونت بیشتر را خواهد گسیخت. او اینک جز پایان یافتن خشونت، به خصوص برای خانواده اش، چیز بیشتری آرزو نداشت. بگذار رنج و کشتار با مرگ پابلو بمیرد.
همچنان که محل را ترک می کرد، برای آنکه احساسات درونی اش را بروز ندهد، دهانش را قرص و محکم بست و فقط قدری ایستاد تا یک گزارشگر در میکروفون بگوید, «حداقل او در آرامش است».

نظرات کاربران درباره کتاب کشتن پابلو

زندگی این تبه کار بزرگ به قدری جذاب هست که از روی آن بارها اقتباس شده است. سریال بسیار زیبا و خوش ساخت Narcos محصول نتفلیکس (Netflix) زندگی پابلو را تا مرگ او روایت میکند. اخیراً فیلم یک سینمایی با اقتباس از زندگی اسکوبار در حال ساخت است که اینبار (خاویر باردم) فرهیخته قرار است شخصیت پاپلو اسکوبار را نقش آفرینی کند. خواندن این کتاب هم قطعاً جذاب خواهد بود.
در 2 سال پیش توسط آرمین غفارزاده
آتش زدن دومیلیون دلار پول برای گرم شدن و زنده ماندن(از دست پلیس فرار می‌کرده). بالدار و شاخدار کردن یک اسب سفید با جراحی😐 که مثلن فانتزی دخترش رو برآورده کنه و... از نمونه کارهای عجیب این ابرخلافکاره
در 1 سال پیش توسط Mostafi parvizi
باز هم دو بار ممنون ، یکی برای طرح رایگان و یک بار برای تنوع کتابها که موجب بالا رفتن اطلاعات میشه ، فرضا من اصلا اسم پابلو به گوشم نخورده و آشنایی با او برام جالب بوذ.
در 1 سال پیش توسط زهره صدر
کتاب‌ در زمینه جنایی ! بسیار ممنون واقعا نیاز داشتم به چنین کتابی. یکی از مفیدترین کتاب‌ها در زمینه جنایی که در بالابردن اطلاعات براساس یک داستان واقعی همیاری خواهد کرد! توصیه می‌کنم حتما بخوانید و از دستش ندهید.
در 1 سال پیش توسط مهدی رحیمی
در زمینه روانشناسی هم کتاب قرار بدید لطفا
در 1 سال پیش توسط سلمان جباری
قطعا قسمتی از زندگی تزار کوکائین جهان که ثروت خالصش به ۳۰ میلیارد دلار رسیدبسیار جالب است!!سپاس فیدیبو!!
در 1 سال پیش توسط TOORAN
ممنونم برای این کار بسیار ارزشمندتون
در 1 سال پیش توسط jav...992
فیدیبو جان بعضی از نظرات رو حذف میکنی؟😞
در 1 سال پیش توسط zah....ac
در طرح تخفیف نباید قیمت کتاب را افزایش بدین
در 1 سال پیش توسط نغمه
سریال Narcos که راجع به پابلو اسکوبار هست عالیه،حتما توصیه میکنم ببینید.
در 1 سال پیش توسط نسیم نباتی