فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب‌سرا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب پنجمین سوار سرنوشت

کتاب پنجمین سوار سرنوشت

نسخه الکترونیک کتاب پنجمین سوار سرنوشت به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱,۶۸۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب پنجمین سوار سرنوشت

نویسندگان کتاب لاری کالینز امریکایی و دومینیک لاپیر فرانسوی هستند که با همکاری یکدیگر قبلاً هم چند کتاب به نام‌های: «آیا پاریس می‌سوزد»، «اوه اورشلیم»، «یا بر تنت لباس عزا می‌پوشانم» و «آزادی در نیمه‌شب» نوشته و منتشر ساخته بودند و تماما جزو پرفروش‌ترین کتابها بوده‌اند. لاری کالینز در سال ۱۹۲۹ در ایالت کانکتیکات آمریکا متولد شد. پس از خاتمه تحصیلات در دانشگاه ییل، مدتی برای خبرگزاری یونایتدپرس اینترنشنال در پاریس و رم و خاورمیانه کار کرد. مدت چهار سال، اخبار بحرانهای جهان غرب را، ابتدا برای یونایتدپرس، و سپس برای مجله نیوزویک، مخابره می‌کرد و پیش از آنکه در سال ۱۹۶۱ خاورمیانه را ترک گوید از سیزده تغییر حکومت خونین در نه کشور خبر داده بود و با دولتمردانی چون ناصر و نهرو مصاحبه کرد. «دومینیک لاپیر» پسر یک دیپلمات فرانسوی و فارغ‌التحصیل دانشگاه لافایت آمریکا است که در ۱۷ سالگی کتابی به نام «هزار کیلومتر به یک دلار» نوشت و بعدها به کار خبرنگاری روزنامه‌ها پرداخت، و هفت کتاب دیگر منتشر ساخت که همگی درباره ماجراهای خارق‌العاده این روزنامه‌نگار ماجراجو بود. او نخستین روزنامه‌نگاری بود که پس از مرگ استالین با اتومبیل از شوروی عبور کرد و آخرین روزنامه‌نگاری بود که پیش از اعدام کاریل چسمان با او مصاحبه کرد. وی خبرنگار جنگی در کره و الجزیره و خبرنگار مخصوص مجله پاری‌ماچ در مسکو و نیویورک بوده است. کتابی که اینک ترجمه آن از نظر خوانندگان گرامی می‌گذرد، با همکاری این دو نویسنده، و با استفاده از تجارب دوران روزنامه‌نگاری ماجراجویانه‌شان نوشته شده است. دو نفر نویسنده این داستان خیالی هیجان‌انگیز مدت چهار سال از کلیه امکانات و تجربیات و ارتباطات خود استفاده کرده و ضمن مسافرتهای مکرر به آسیا و اروپا و آمریکا و خاورمیانه، شخصا از نقاط و مراکزی که در این کتاب اسم برده شده است دیدن کرده‌اند و با شخصیت‌های واقعی داستان، مثل کارتر، ژیسکاردستن، بگین، برژنف، قذافی، گردانندگان سیا و اف. بی. آی. و دانشمندان مرکز اتمی آمریکا در «لاس آلاموس» ملاقات و گفتگو کرده‌اند.

ادامه...

بخشی از کتاب پنجمین سوار سرنوشت

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

 


پیشگفتار

چند سال قبل یک رمان تخیلی به نامLE CINQUIEME CAVALIER همزمان به زبان فرانسه و انگلیسی منتشر شد که خیلی زود جزو پرفروش ترین کتابهای سال شناخته شد.
نویسندگان کتاب لاری کالینز امریکایی و دومینیک لاپیر فرانسوی هستند که با همکاری یکدیگر قبلاً هم چند کتاب به نام های: «آیا پاریس می سوزد»، «اوه اورشلیم»، «یا بر تنت لباس عزا می پوشانم» و «آزادی در نیمه شب» نوشته و منتشر ساخته بودند و تماما جزو پرفروش ترین کتابها بوده اند.
لاری کالینز در سال ۱۹۲۹ در ایالت کانکتیکات آمریکا متولد شد. پس از خاتمه تحصیلات در دانشگاه ییل، مدتی برای خبرگزاری یونایتدپرس اینترنشنال در پاریس و رم و خاورمیانه کار کرد. مدت چهار سال، اخبار بحرانهای جهان غرب را، ابتدا برای یونایتدپرس، و سپس برای مجله نیوزویک، مخابره می کرد و پیش از آنکه در سال ۱۹۶۱ خاورمیانه را ترک گوید از سیزده تغییر حکومت خونین در نه کشور خبر داده بود و با دولتمردانی چون ناصر و نهرو مصاحبه کرد.
«کالینز» در سال ۱۹۶۱ به پاریس بازگشت و در آنجا رئیس شعبه مجله نیوزویک شد.
«دومینیک لاپیر» پسر یک دیپلمات فرانسوی و فارغ التحصیل دانشگاه لافایت آمریکا است که در ۱۷ سالگی کتابی به نام «هزار کیلومتر به یک دلار» نوشت و بعدها به کار خبرنگاری روزنامه ها پرداخت، و هفت کتاب دیگر منتشر ساخت که همگی درباره ماجراهای خارق العاده این روزنامه نگار ماجراجو بود. او نخستین روزنامه نگاری بود که پس از مرگ استالین با اتومبیل از شوروی عبور کرد و آخرین روزنامه نگاری بود که پیش از اعدام کاریل چسمان با او مصاحبه
کرد. وی خبرنگار جنگی در کره و الجزیره و خبرنگار مخصوص مجله پاری ماچ در مسکو و نیویورک بوده است.
کتابی که اینک ترجمه آن از نظر خوانندگان گرامی می گذرد، با همکاری این دو نویسنده، و با استفاده از تجارب دوران روزنامه نگاری ماجراجویانه شان نوشته شده است.
دو نفر نویسنده این داستان خیالی هیجان انگیز مدت چهار سال از کلیه امکانات و تجربیات و ارتباطات خود استفاده کرده و ضمن مسافرتهای مکرر به آسیا و اروپا و آمریکا و خاورمیانه، شخصا از نقاط و مراکزی که در این کتاب اسم برده شده است دیدن کرده اند و با شخصیت های واقعی داستان، مثل کارتر، ژیسکاردستن، بگین، برژنف، قذافی، گردانندگان سیا و اف. بی. آی. و دانشمندان مرکز اتمی آمریکا در «لاس آلاموس» ملاقات و گفتگو کرده اند.
توصیفی که از اتاق بیضی شکل کاخ سفید (دفتر کار رئیس جمهوری آمریکا) و سالن های کنفرانس و دستگاه های الکترونیک و وسایل مخابراتی پیچیده و پیشرفته و اسرارآمیز وزارت دفاع آمریکا (پنتاگون) شده، و همچنین جزئیاتی که درباره محلات و خیابان ها و ساختمان ها و کاباره ها و دیسکوتک ها و مغازه ها و عیاشی های شبانه و انحرافات نفرت انگیز و دزدی ها و آدم کشی ها و قاچاق فروشی های دهشت آور نیویورک نوشته شده است عین واقع است و در کمتر کتاب و نوشته دیگری دیده می شود.
تصویری که از شخص معمر قذافی و ایام کودکی، و محیط خانوادگی، دوران تحصیلی، غیرت و تعصب عربی و اسلامی، توجه و علاقه اش به فلسطینی ها و نفرتش نسبت به آمریکایی ها، یهودی ها و زندگی ساده و صحرانشینانه و طرز تفکر و آرمان های او ترسیم شده است، نتیجه مصاحبه ها و مطالعات و بررسی های دقیق و عمیق نویسندگان کتاب درباره رهبر کشور لیبی است.
آنچه از قول «مناخیم بگین» و وزراء و همکاران دولتی او، و برخورد آنها با مسائل بین المللی، در این کتاب نوشته شده است، رفتار و روش، و نحوه اندیشه و عمل خاخام ها، و متعصبین جوان یهودی، و همکاری پنهان و آشکار یهودیان و صهیونیست ها در سراسر جهان، به طور شگفت آوری با حقیقت آنچه در سالهای اخیر، در اخبار مربوط به تجاوز اسرائیل به لبنان خوانده ایم و شنیده ایم و دیده ایم تطبیق می کند.
به همین جهت در موقع مطالعه حوادث هیجان انگیز کتاب، خواننده احساس می کند با حوادث واقعی که هر روز در روزنامه ها می خواند و از رادیوها می شنود، و در تلویزیون ها می بیند، سر و کار دارد.
آثار فیزیکی و شیمیایی و تخریبی ناشی از انفجار یک بمب ئیدروژنی در مرکز نیویورک، با استفاده از دقیق ترین اطلاعات و تجربیات و گزارش های مراکز تحقیقاتی و علمی آمریکاییان بیان شده و دورنمای جهنم واقعی را که در انتظار این شهر و شهرهایی نظیر آن است، مجسم می سازد.
اطلاعات علمی و فنی که درباره طرز تهیه بمب ئیدروژنی و فنی سازی اورانیوم و استخراج پلوتونیوم، به دست داده شده است، خواننده را با کلیاتی از این فعل و انفعالات آشنا می کند، و آنچه از قول کارشناسان بزرگ مبارزه با تروریسم، مثل «دکتر جاگرمن» هلندی نوشته شده است، محصول ملاقات ها و مذاکرات طولانی نویسندگان با این دانشمندان و روانشناسان ممتاز جهانی است.
نام کتاب که ترجمه تحت اللفظی آن به فارسـی می تـواند «پنجمین سوار» (LECINQUIEMECAVALIER) باشد، ظاهرا با توجه به احساسات و تعصبات مذهبی خاص «جیمی کارتر» رئیس جمهور وقت آمریکا، و بر مبنای مکاشفه «یوحنای»ی قدیس در «سفر مکاشفات» از کتاب انجیل «یوحنا» انتخاب شده است.
چند سال قبل هم فیلمی با مشارکت هنرپیشگان معروف، و بر مبنای این مکاشفات بر روی سینما آمد که در ایران با نام «چهار سوار سرنوشت» معرفی شد.
نویسندگان کتاب، سرهنگ معمر قذافی رهبر مسلمان و متعصب لیبی را به عنوان «پنجمین سوار» نمایانده اند که می خواهد با استفاده از بمب ئیدروژنی که در اختیار دارد، ساکنان شهر عظیمِ نیویورک را در معرض نابودی قرار دهد و از این طریق حکمرانان آمریکا، اسرائیل را وادار سازد که سرزمین فلسطین را به مالکان و ساکنان آن، یعنی فلسطینی ها بازگردانند.
چون در کتب مذهبی ما مسلمانان ذکری از این مکاشفه نشده است، و ترجیح داده شد که عنوان «پنجمین سوار سرنوشت» برای ترجمه کتاب انتخاب شود.
تذکر این مطلب هم بی فایده نیست که در مجله تایم مقاله ای رنگین همراه با عکسی از سرهنگ معمر قذافی چاپ شده که ضمن آن امکان تهیه بمب اتمی به وسیله لیبی و استفاده از آن برای آرمانهای عربی و اسلامی معمر قذافی تشریح گردیده است.
در همین شماره دو عکس از بمب های اتمی قابل حمل و چمدان مانند چاپ شده که وزن آنها کاملاً منطبق با وزن بمبی است که در این رمان تخیلی توصیف گردیده، و بآسانی می توان آن را وارد آمریکا ساخت و در هر نقطه ای به کار انداخت.
بنابراین با کمال تاسف می توان انتظار داشت که دیر یا زود حوادثی از قبیل آنچه در این داستان تخیلی نوشته شده است در گوشه ای از دنیا اتفاق افتد و سرنوشت دنیا را تغییر دهد.

تهران - مهرماه ۱۳۸۰
ابوالقاسم تفضلی

۱. حادثه ای که دنیا را دگرگون خواهد کرد

مامور گمرک قطره های باران سیل آسایی را که به پنجره های اتاق می خورد، تماشا می کرد. هوا برای رفتن به دریا مناسب نبود. در تاریکی شب، چشمان خسته و سرخ شده او منظره همیشگی بندرگاه نیویورک را می دید: چراغهای رنگارنگ لنگرگاههای کنار رودخانه هودسن سوسو می زدند و نورافکن انتهای جزیره گاورنرز(۱) از دور دیده می شد.
یکی از دستگاههای تلکس، پشت سر او به صدا درآمد. به ساعت خود نگاهی انداخت: نیمه شب بود. اولین کشتی بود برای که در این روز ــ ۴ دسامبر ــ وارد بندر نیویورک می شد، از مقابل فانوس دریایی آمبروز(۲) گذشته و وارد آبهای ساحلی آمریکا شده بود. مامور گمرک بلافاصله پشت میز کار خود قرار گرفت. او وظیفه داشت از محل کار خود، در طبقه ششم ساختمان ورلد ترید سنتر(۳) در انتهای جزیره مانهاتان، کلیه فضای گمرکی بزرگترین بندرگاه دنیا را تا ساعت ۸ صبح زیر نظر بگیرد.
دفتر ثبت وقایع را که روی میزش بود، باز کرد و روی یک صفحه سفید مربوط به وقایع یک روز جدید، با کمال دقت، خلاصه پیامی را که روی تلکس ضبط شده بود ثبت کرد. این هفتهزار و چهارصد و بیست و دومین کشتی بود که از آغاز سال تاکنون وارد بندر نیویورک می شد و مشخصات آن چنین بود:
اسم: دیونیزوس(۴). تابعیت: پانامایی. مقصد: لنگرگاه شماره ۳ ترمینال بروکلین. نماینده کشتیرانی: شرکت هلیاس استیودور.(۵)
بعد از انجام این تشریفات، بلافاصله نام کشتی را به دستگاه کامپیوتری که در اتاق مجاور نصب شده بود، داد. این دستگاه مستقیما با مرکز ملی اطلاعات جنایی مربوط بود و تا چند لحظه بعد سجل قضایی کشتی دیونیزوس روی صفحه کامپیوتر ظاهر می شد. اگر سابقا کوچکترین تخلفی در این کشتی رخ داده بود، مثلاً یک بسته هروئین در زیر بارهای آن کشف شده، یا ملوان مستی دعوا و جنجالی به راه انداخته بود، به خودی خود روی صفحه کامپیوتر ثبت می گردید. مامور گمرک به رقص کلمات روی صفحه چشم دوخته بود. سرانجام این جمله ثبت شد: «نکته قابل ذکری وجود ندارد». او هم عین همین جمله را در دفتر ثبت وقایع، مقابل نام کشتی ثبت کرد و این موید این امر بود که گمرک آمریکا به هیچ وجه نباید از ورود این کشتی فرسوده به بندرگاه نگرانی داشته باشد.
* * *
کشتی دیونیزوس یکی از آخرین کشتی های معروف به لیبرتی شیپ(۶) یا کشتی آزادی بود که در جنگ جهانی دوم برای حمل سرباز و مهمات از آنها استفاده می شد. مالک کنونی این کشتی، شرکت ترانز اوشن شیپرز(۷) نام داشت و شش ماه قبل با شماره ۵۶۷۱ در کشور پاناما به ثبت رسیده بود. نشانی ای که روی گواهی ثبت، قید شده بود دفتر وکالت یک وکیل گمنام پانامایی بود.
کشتی از آبهای اقیانوس اطلس به سوی قلب نیویورک پیش رفت و از زیر پل فلزی ورازانو(۸) گذشت. در آن سپیده دم، ناگهان منظره باشکوه مجسمه آزادی، که دیدن آن در طول تاریخ، قلب میلیونها نفر را از شادی لبریز ساخته بود، و همچنین سایه روشن آسمانخراش های نورانی و سر به فلک کشیده مانهاتان (مرکز اصلی و بازرگانی نیویورک) که بام آنها مه غلیظ صبح این روز زمستانی را می شکافت، در مقابل دماغه فرسوده و زنگ زده کشتی ظاهر شد.
تنها مسافر کشتی، بی اعتنا به باران، از فراز طبقه بالای کشتی، این منظره را تماشا می کرد. چهره ای خشن، قدی متوسط و بازوانی عضلانی داشت. نامش کمال دَجّانی و اهل فلسطین بود. سی ساله به نظر می رسید. یک شلوار جین پُر چین و چروک به پا، یک کت چرمی به تن، و یک کاسکت کارگری به سر داشت که تا روی ابروها پایین کشیده بود. این مسافر در بندر پیره(۹) در یونان به کشتی سوار شده بود.
در تمام شانزده روز فاصله پیره تا نیویورک این شخص به بهانه بیماری، با تعداد زیادی رمان پلیسی در کابین کشتی به سر می برد و فقط هر روز صبح به روی عرشه می آمد و بیست دقیقه ای به تمرین ماهرانه حرکات کاراته و جودو می پرداخت.
صدای سوت کشتی، هوای سرد و نمدار را شکافت و کشتی دیونیزوس پس از عبور از مقابل چند لنگرگاه، در لنگرگاه کهنه و قدیمی و نیمه مخروبه استیت استریت(۱۰) واقع در ترمینال بروکلین پهلو گرفت.
مسافر تنها، در همان حال که کشتی پهلو می گرفت، توانست بر سر در ورودی لنگرگاه این کلمات را بخواند: «به وطن خوش آمدید».
* * *
یکی از بازرسان گمرک آمریکا، همراه با افسری از اداره مهاجرت وارد کشتی شدند و مستقیما به قسمت فرماندهی رفتند. ناخدای کشتی که یک یونانی شکم گنده بود، به پیشواز آن دو رفت و آنها را به اتاق خود برد تا طبق مقررات کشتیرانی، اوراق و مدارک مربوط به محموله کشتی را ارائه دهد.
چون شب گذشته دستگاه کامپیوتر نشان داده بود که کشتی دیونیزوس هیچگونه سوءِ سابقه ای ندارد، تشریفات گمرکی فقط با مطالعه این اوراق برگزار شد.
از طرف دیگر، افسر اداره مهاجرت، همه ملوانان کشتی را احضار کرد و آنها دفترچه خدمت خود را ارائه دادند و فرم شماره ای-۹۵ را که به آنها اجازه می داد از کشتی بیرون بروند و در مدت توقف کشتی آزادانه در نیویورک رفت و آمد کنند، دریافت داشتند. افسر مهاجرت قبل از امضای اوراق مربوط و خروج از کشتی از ناخدا پرسید:
- هیچ مسافری ندارید؟
ناخدای یونانی خنده بلندی کرد و با اشاره به اتاقهای غبارگرفته و مفلوک کشتی که بوی روغن زیتون می داد، جواب داد:
- حواستان کجاست؟ خیال می کنید کشتی قراضه من کوئین الیزابت(۱۱) است؟
* * *
کمال دجانی، از پشت پنجره کابین خود، ماموران آمریکایی را می پایید. همین که مطمئن شد از کشتی بیرون رفته اند، فورا کمربندش را باز کرد و از کیف مخفی ای که در آن جاسازی شده بود، چند قطعه اسکناس بیرون آورد، یک پنج دلاری از بین آنها جدا کرد و روی مجله ای که بر زمین افتاده بود گذاشت و مجله را هم روی تختخواب انداخت و بلافاصله در کابین را که از داخل بسته بود، باز کرد و داخل حمام رفت. چند لحظه بعد ضربه ای به در خورد. دجانی به زبان انگلیسی پرسید:
- کیست؟
جواب شنید:
از طرف لیلا برای شما یک پاکت آورده ام.
دجانی از داخل حمام گفت:
پاکت را لای مجله روی تشک بگذار و امانتی را که برایت گذاشته ام بردار و برو.
جوانک قوی هیکل ریشویی که بیست سالی داشت و روی گونه چپش اثر یک جراحت عمیق دیده می شد، پول را برداشت، و پاکت را به جای آن گذاشت.
کمال دجانی چند دقیقه دیگر صبر کرد، سپس از حمام بیرون آمد و پاکت را گشود. داخل پاکت یک فرم آی-۹۵ که همان اجازه خروج از کشتی بود و ورقه ای که روی آن یک نشانی و یک شماره تلفن نوشته بودند، دیده می شد. در پایین ورقه هم کلمه «خوش آمدید» اضافه شده بود. کمال لبخندی زد: این بار، معنی این کلمه را خوب حس می کرد.
* * *
اوایل شب، تنها مسافر کشتی دیونیزوس، همراه با سایر ملوانان و کارکنان کشتی، قدم به ساحل گذاشت. هیچ کس اجازه نامه و اوراق هویت آنها را ندید و چیزی نپرسید. کمال دجانی در تاریکی شب در اعماق محله «بروکلین» گم شد.
* * *
نه روز بعد، در یک روز یکشنبه یخبندان ماه دسامبر، سر ساعت ۷ بعد از ظهر، رئیس جمهوری و همسرش سر میز شام نشستند. پسر کوچکشان و همسرش هم با آنها شام می خوردند و کوچکترین فرزند آنها هم که دختری موبور و ۱۲ ساله بود در کنار آنها نشست. این جمع، نمونه کامل یک خانواده آمریکایی بود. رئیس جمهوری، یک شلوار بلوجین و یک پیراهن پشمی چهارخانه به تن داشت و همسرش هم با شلوار مخملی و پولور در سر میز حاضر شده بود.
مثل هر یکشنبه دیگر، بانوی اول آمریکا پیشخدمت را مرخص کرده بود و خودش غذای خانواده را تهیه دیده بود: سوپ لوبیا قرمز، چند قطعه ژامبون ویرجینیایی، مختصری کرم کارامل و قدری شیر. رئیس جمهوری قبل از شروع غذا از عروسش خواست که دعا بخواند و هر پنج نفر در سکوت، به درگاه خداوند دعا کردند که به آنها خیر و برکت عطا کند. این دعا قسمتی از عبادات روزانه رئیس جمهوری متدین آمریکا بود. فقط حضور در کلیسا و انجام فریضه مذهبی روز یکشنبه بود که او را در صبح این روز سرد و یخبندان زمستانی از خانه بیرون کشیده بود.
رئیس جمهوری ضمن خوردن سوپ با تبسم به زنش نگاه کرد. از روزی که رئیس جمهوری به این خانه آمده بود، چین و چروکهایی در اطراف چشمان آبی اش ظاهر شده بود و موهای بور و مجعدش رو به سفیدی گذاشته بود و ظاهر این مرد ۵۴ ساله، برای هموطنانش به صورت معما باقی مانده بود. او یکی از نامحبوب ترین روسای جمهوری قرن بود و کمتر کسی می توانست او را درک کند. اما سرنوشت چنین مقدر کرده بود که به علت بحرانهای عظیمی که در دوران ریاست جمهوری او رخ داده بود، ملت به سوی او جلب شود. این بحرانهای بهمن آسا عبارت بود از: تورم، سقوط دلار، و سقوط حیثیت آمریکا در خارج.
چون موفق نشده بود احساسات وطن پرستانه هموطنانش را در راه وصول به یک آرمان جدید برانگیزاند، ناچار مجبور شده بود واقعیتهای تلخی از قبیل تقلیل بودجه، صرفه جویی در مصرف انرژی، و بلااثر شدن نفوذ آمریکا در کشورهای خارجی را به خورد آنها بدهد. مبارزه ها و تلاشهای مغشوش و ناموفق او در پشتیبانی از حقوق بشر، محدود ساختن هزینه های دولتی، اصلاح قوانین مالیاتی و اجتماعی، و کشمکشهای ناکام او با کنگره، همراه با تردیدها و ناشیگریها و گیجی اش در سیاست خارجی، او را در نظر آمریکاییان و جهانیان به صورت رهبری مردد جلوه گر ساخته بود که به جای رهبری و برنامه ریزی، تابع و دنباله رو حوادث بود.
ملتی که او رهبری می کرد، همچنان قویترین، ثروتمندترین، اسراف کارترین، و جاذبترین ملت کره زمین بود. تولید ناخالص ملی آمریکا سه برابر شوروی و از مجموع تولیدات ناخالص ملی کشورهای فرانسه و آلمان غربی و انگلستان و ژاپن بیشتر بود. این کشور بزرگترین تولیدکننده زغال سنگ و روی و اورانیوم و گاز طبیعی است. کشاورزی آن از نظر میزان محصول اعجاب انگیز است و می تواند هم مردم آمریکا و هم مردم شوروی را تغذیه کند. نه دهم دستگاه های کامپیوتر، و تقریبا تمام آلات و ادوات دقیق علمی، سه چهارم هواپیماهای غیرنظامی و یک سوم اتومبیل های دنیا در کارخانه های آمریکا تولید می شود.
توانایی صنعتی و نیروی نظامی آمریکا، با وجود امضای قرارداد خلع سلاح سالت، دارای آنچنان قدرت تخریبی است که در تاریخ دنیا سابقه ندارد. در ۳۰ سال گذشته دولت آمریکا به طور متوسط سالی ۱۳۰ میلیارد دلار صرف تسلیحات کرده است و ذخیره سلاحهای هسته ای آن به حدی است که رئیس جمهور می تواند به عنوان فرمانده عالی قوای نظامی، صدها بار تمام شوروی را نابود سازد و آثار حیات را از روی کره زمین محو کند حال آنکه تمامیت ارضی خاک آمریکا به وسیله دقیق ترین و کامل ترین سیستم های الکترونیکی از طریق ماهواره های مخصوص تضمین شده است، به طوری که به یاری هفت شبکه فضایی، پرواز یک پرنده کوچک از صدها کیلومتری سواحل آمریکا بلافاصله به دستگاه های اطلاعاتی مخابره می شود.
با چنین تجهیزات و تاسیسات تخریبی و دفاعی حیرت انگیز، آمریکاییان حق دارند تصور کنند که کمتر از سایر مردم زمین در معرض حملات نابودکننده بمب های اتمی هستند.
هنوز رئیس جمهوری سوپش را تمام نکرده بود که صدای زنگ تلفن از اتاق مجاور به گوش رسید. معمولاً زنگ این تلفن که در قسمت مسکونی و خصوصی کاخ سفید قرار دارد خیلی به ندرت به صدا درمی آید، زیرا رئیس جمهوری برخلاف روسای جمهوری پیشین ترجیح می داد که گزارش های رسمی و دولتی را به جای تلفن، روی کاغذ قرائت کند، مگر درمورد پیام ها و گزارش های خیلی خیلی فوری و ضروری. خانم رئیس جمهوری که برای جواب دادن به تلفن رفته بود با قیافه ای ظنین و نگران برگشت و به شوهرش گفت:
- جک ایستمن(۱۲) می خواهد فورا با تو ملاقات کند.
جک ایستمن مشاور رئیس جمهوری در امور مربوط به امنیت ملی بود. این ژنرال ۵۶ ساله نیروی هوایی که موهایی خاکستری داشت، به تازگی به جای زبیگنیو برژینسکی(۱۳) انتخاب شده بود و اتاق کارش در زاویه غربی کاخ سفید، همان دفتر کار معروف هنری کیسینجر بود.
رئیس جمهوری از خانواده اش عذر خواست و دو دقیقه بعد به اتاق کارش وارد شد. در همان نگاه اول به چهره همکارش، دریافت که مشکل بسیار مهمی پیش آمده است. ایستمن که همیشه در رفتار و گفتار امساک می کرد، پرونده ای را که در دست داشت به رئیسش داد و گفت:
ــ آقای رئیس جمهوری، گمان می کنم که شما باید از محتویات این پرونده مستحضر شوید: ترجمه پیامی است که به زبان عربی روی کاست ضبط شده و اوایل بعد از ظهر امروز به نگهبانی کاخ سفید رسیده تا به شما ارائه شود.
رئیس جمهوری پرونده را گشود و دو صفحه ماشین شده را به شرح زیر خواند:

شورای امنیت ملی
شماره ۱۳۶۲۸۱-۴۱۲۴۷۱
فوق العاده سری

موضوع: تسلیم یک پاکت لاک و مهر شده از طرف یک زن ناشناس به افسر کشیک کاخ سفید، در ساعت ۳۱/ ۱۵ امروز ۱۳ دسامبر. محتویات پاکت عبارت است از:
۱) تصویر یک بمب ناشناس.
۲) یک پوشه چهار صفحه ای شامل محاسبات ریاضی و فیزیکی.
۳) یک کاست ۳۰ دقیقه ای که در روی آن گفته های یک مرد به زبان عربی ضبط شده است.
ترجمه متن کاست که به وسیله ای. اف. شیهان(۱۴)، کارمند وزارت خارجه انجام شده بدین شرح است:
روز ششم جمادی الاول سال ۱۴۰۱ هجری.
«از جانب من بر رئیس جمهوری کشورهای متحد آمریکا سلام. امیدوارم در ظل عنایات خداوند متعال، زمانی که این پیام را دریافت می داری، سلامت و خوشوقت باشی.
«من به تو خطاب می کنم، زیرا مردی با عطوفت هستی و از رنج و مصیبت مردم بیگناه و شهدا متاثر می شوی.
«تو همه جا از برقراری صلح در خاورمیانه سخن می گویی و من دعا می کنم که خداوند تو را در این تلاش و کوشش یاری دهد، زیرا من هم مردی صلح طلب و خواهان برقراری صلح هستم.
«اما هیچ صلحی برقرار نخواهد شد مگر آنکه بر مبنای عدالت باشد و تا زمانی که صهیونیستها با حمایت کشور تو به غصب و غارت زمینهای برادرانم ادامه می دهند و برخلاف قانون، شهرکهای خود را در این اراضی مستقر می سازند، در نظر برادران عرب فلسطینی من، عدالتی وجود نخواهد داشت.
«تا زمانی که صهیونیست ها، با حمایت کشور تو، از اعطای حق بازگشت برادرانم به وطن اجدادیشان خودداری نمایند.
«تا هنگامیکه صهیونیست ها اماکن مقدسه ما را در بیت المقدس تحت اشغال دارند، در نظر برادران عرب فلسطینی من عدالتی وجود نخواهد داشت.
«بعون اللّه، من امروز سلاح تخریبی موثری در اختیار دارم که به ضمیمه این پیام، مدارک علمی موید این ادعا را برای تو می فرستم. من با قلبی فشرده، اما با وقوف کامل به مسئولیتی که در قبال برادران فلسطینی و تمام ملت های عرب دارم، تصمیم گرفتم این سلاح وحشتناک را به داخل جزیره نیویورک تو حمل کنم، و هم اکنون در همان نقطه است. من مجبور خواهم شد که دستور انفجار این بمب را در راس ۳۶ ساعت پس از نیمه شب امشب، یعنی در ساعت ۱۲ پس فردا، سه شنبه ۱۵ دسامبر، به ساعت نیویورک، صادر کنم، مگر اینکه تو و متحدان صهیونیست تو، اقدامات زیر را تا آن تاریخ انجام دهید:
۱) تخلیه شهرکهایی که برخلاف قانون در اراضی غصب و غارت شده در جریان جنگ ۱۹۶۷، ساخته شده است.
۲) خروج یهودیان از سرزمینهای واقع در منطقه شرقی بیت المقدس و همچنین از اماکن مقدسه ما.
۳) صدور اعلامیه ای خطاب به کلیه جهانیان مبنی بر اینکه برادران فلسطینی من در صورت تمایل حق دارند بلافاصله به وطن اصلی خود بازگردند و از کلیه حقوق حاکمیت یک ملت آزاد بهره مند شوند.
«این را هم اضافه می کنم و تو را برحذر می دارم که هرآینه اگر متن این پیام را فاش سازی و یا به نحوی از انحا دستور تخلیه نیویورک را صادر کنی، من ناگزیر خواهم شد بلافاصله دستور انفجار بمب مخربی را که در نیویورک کار گذاشته شده است، صادر کنم.
«از خداوند متعال مسئلت دارم که در این لحظات حساس، الطاف و عنایاتش را از تو دریغ ندارد.»

معمر قذافی
رئیس جمهوری کشور
عربی سوسیالیستی لیبی

رئیس جمهور با حیرت از همکارش پرسید:
ــ جک، ما را دست انداخته اند؟
ــ امیدواریم اینطور باشد. ما هنوز نتوانسته ایم کشف کنیم که این پیام حقیقتا از جانب قذافی رسیده یا کسانی خواسته اند ما را دست بیندازند. اما جالب توجه این است که اداره تحقیقات هسته ای، وابسته به وزارت نیرو تشخیص داده است که تصویر بمب پیوست پیام، صحیح و مطابق با واقع است. این تصویر را برای لابراتوار لوس آلاموس(۱۵) فرستاده ایم تا کارشناسان اتمی ما، آن را بررسی کنند و نتیجه را اطلاع دهند. به هر حال، محض احتیاط، من از اعضای کمیته بحران دعوت کرده ام که در ساعت ۲۰ امروز برای تشکیل جلسه به اینجا بیایند و خواستم موضوع را به اطلاع شما برسانم.
رئیس جمهوری سری تکان داد و مبهوت ماند. او اولین رئیس مملکت نیرومندی بود که در قرن اتم، درباره فیزیک هسته ای، اطلاعاتی عمومی داشت و هیچ نقطه ای از نقاط دنیا به اندازه خاورمیانه فکر و توجه او را به خود مشغول نساخته بود. برقراری صلح در خاورمیانه مهمترین اشتغال فکری او از آغاز اقامتش در کاخ سفید بود. علاقه او به سنگلاخها و کوهستان های این قسمت از جهان با علاقه اش به تپه های محبوب او در زادگاهش، جورجیا، برابری می کرد. هر روز، موقع قرائت کتاب مقدس، در عالم خیال به این نواحی سفر می کرد.
رئیس جمهوری در حالی که با انگشت سبابه اش زیر چانه اش را مالش می داد گفت:
ــ جک، نمی توانم قبول کنم که چنین تهدیدی از طرف قذافی باشد. اقدام به چنین عملی نامعقول است. هیچ رئیس کشوری جرئت ندارد با کار گذاشتن بمب اتمی در نیویورک، برای تحمیل اراده اش به ما فشار بیاورد. زیرا خوب می داند که اگر فرضا موفق شود سی هزار نفر را بکشد، ما اکراهی نخواهیم داشت که متقابلاً تمام مردم کشور او را نابود سازیم. او باید دیوانه شده باشد که دست به چنین عمل جنون آمیزی بزند.
ــ عقیده من هم همین است. ظاهرا این موضوع، یک شوخی بی معنی، و یا در بدترین صورت، یک عمل مسخره از طرف یک گروه تروریستی است که خود را در پشت قذافی مخفی ساخته اند.
ایستمن مشغول تماشای چراغهای نورانی و رنگارنگی بود که به شاخه های کاج نوئل، در وسط چمنزار مقابل کاخ سفید نصب شده بود و در این شب سرد و تاریک ماه دسامبر از دور سوسو می زد.
در همین موقع صدای زنگ تلفن او را به خود آورد.
ــ این تلفن باید مربوط به من باشد، چون به تلفنچی گفته بودم که من با شما خواهم بود.
رئیس جمهوری در فاصله ای که مشاورش برای جواب دادن به تلفن رفته بود، به پنجره نزدیک شد و غرق در اندیشه هایش، به نور چراغ های اتومبیل های معدودی که در آن ساعت از خیابان پنسیلوانیا می گذشتند، چشم دوخته بود. با خود می اندیشید که او اولین رئیس جمهوری آمریکا نیست که با تهدید تروریست ها برای کار گذاشتن بمب اتمی در یکی از شهرهای آمریکا، مواجه شده است. در سال ۱۹۷۴، زمان ریاست جمهوری جرالد فورد هم به مناسبت حوادث و اختلافات خاورمیانه، یک گروه فلسطینی تهدید کرده بود که اگر ۱۱ نفر از رفقای آنها از زندان اسرائیلی ها آزاد نشوند، یک بمب اتمی را در قلب شهر بوستون منفجر خواهد ساخت. با آنکه خیلی زود معلوم شد که این تهدید جدی نیست، جرالد فورد برای مدتی به فکر افتاده بود که دستور تخلیه شهر بوستون، مرکز ایالت ماساچوست را صادر کند. ساکنان شهر بوستون هرگز از این واقعه مطلع نشدند.
ایستمن به اتاق آمد و رئیس جمهوری دید مشاورش رنگ به چهره ندارد. تلفن از لابراتوار لوس آموس بود. اطلاع داده اند که در نخستین آزمایش ها معلوم شده که تصویر مربوط به یک بمب هسته ای است.
* * *
زن برازنده ای که پالتوی ساده ای به تن داشت وارد اتاقک توالت ایستگاه راه آهن مرکزی واشینگتن شد. کلاه گیس بورش را که با آن به کاخ سفید رفته بود تا پیام قذافی را تسلیم کند، برداشت و با کمال دقت موهای سیاهش را شانه زد و کلاه گیس را در کیف دستیش پنهان کرد و بسرعت از توالت بیرون آمد و داخل جمعیت شد.
لیلا دجانی، که خواهر مسافر کشتی دیونیزوس بود، به سمت چپ پیچید و به قسمت گنجه های امانات رفت. در یکی از گنجه ها را گشود، پاکتی را که در دست داشت داخل آن گذاشت، دو سکه ۲۵ سنتی به درون شکاف مخصوص گنجه انداخت و کلید گنجه را با خود برداشت. بعد به درون اتاقک تلفن عمومی رفت و شماره ای را که یادداشت کرده بود گرفت و وقتی مخاطبش جواب داد، با صدایی آهسته و آرام فقط شماره کلید گنجه را که «ک -۶۰۲» بود برای او خواند.
سه دقیقه بعد در حالی که بسرعت می دوید به سکوی شماره ۶ رسید و به آخرین قطار نیویورک سوار شد.
* * *
شماره تلفنی که زن جوان فلسطینی در واشینگتن گرفته بود، به اتاقک تلفنی در نبش خیابان برادوی(۱۶)، در ابتدای خیابان چهل و دوم نیویورک مربوط بود و یک نفر در آن انتظار می کشید. به محض شنیدن زنگ تلفن و صدای لیلا، شماره کلید را یادداشت کرد و گوشی را به جای خود گذاشت. سپس چهار سکه ۲۵ سنتی در شکاف مخصوص تلفن انداخت و ابتدا پیش شماره ۲۰۲ و بعد شماره ۴۵۶۱۴۱۴ را گرفت. این شماره تلفن کاخ سفید در واشینگتن بود. چند کلمه ای با تلفنچی صحبت کرد و بلافاصله کلاه پوستی اش را به سر گذاشت و از اتاقک تلفن بیرون آمد و در انبوه جمعیت تایمز اسکوایر(۱۷) از نظر پنهان شد.
این شخص که ولید دجانی و برادر لیلا و کمال بود، در حدود چهل سال داشت، قیافه اش جدی و روشنفکرانه بود، سبیلی نازک و سیاه رنگ و عینکی دوره ضخیم به چشم داشت. سرنوشت چنین مقدر کرده بود که این خانواده فلسطینی در خدمت قذافی قرار بگیرند تا نقشه او را درمورد تهدید انهدام نیویورک اجرا کنند.
دجانی با حیرت و تحسین خیابان برادوی را تماشا می کرد. در اینجا از بحران انرژی خبری نبود و نور خیره کننده ویترین مغازه ها، و درخشش آگهیهای تبلیغاتی غول آسا و رنگارنگ که دیوار سیاه شب را می شکافت، توجه و شگفتی بیننده را برمی انگیخت. منظره پیاده روها از این هم برایش جالب تر و حیرت انگیزتر بود: در کنج خیابان چهل و سوم، بینوایان «سپاه رستگاری» با لباسهای یک شکل و آبی رنگ، آواز «به سوی من آیید ای فرزندان خدا» را می خواندند. در چندمتری آنها جمعی روسپی با لباسهای تحریک کننده، به انتظار مشتری بودند و زیباییهای وجود خود را عرضه می کردند. در این محل، کلکسیون بسیار جالبی از نمونه های انسانی مختلف دیده می شد: توریست ها در لباسهای عجیب و غریب، شب زنده داران متشخصی در لباسهای اسموکینگ و پیراهنهای شب، عازم تئاتر و کاباره، هرزگان با مانتوهای چرمی و چکمه های پاشنه بلند، نوجوانان فقیر و بی خانمان حلبی آبادهای شهر در پرتو چراغهای نورانی و رنگارنگ، غرق در آرزوها و رویاهای بی تعبیر، پلیسهای شکم گنده قوی هیکل باتون به دست، جیب برها در جستجوی طعمه، ملوانان و سربازان مست و دست در دست و عربده کش... در کنج خیابان ۴۶، مردی با ردای سیاه، خطاب به عابران می گفت: «آتش جهنم و لعنت خدا در انتظار شماست. ای قوم عاد و ثمود!» کمی بالاتر، در خیابان برادوی، بابانوئل لاغر و نحیفی، که حتی لباس پر از کاهش، نمی توانست او را شکم گنده و چاق و چله جلوه دهد، مرتبا زنگی را که در دست داشت، تکان می داد و رهگذران هم صدقه هایشان را به درون دیگچه ای که جلوی پایش گذاشته بود می انداختند. پشت سر او، دو جوان منحرف، در لباس دخترانه، که موهاشان را با آب اکسیژنه بور کرده بودند، با دو مشتری گرم چک و چانه بودند و از صدای کلفتشان به خوبی پیدا بود که زن نیستند. این جمعیت جوشان و ناهمگون و بی بند و بار و رنگارنگ، از نظر مرد فلسطینی همچون رودی سرکش در بستری از نور، در جریان بودند.
ولید دجانی هنگام عبور از عرض خیابان ناگهان احساس کرد که خنجر تیزی در شکمش فرو می رود، این زخم معده اش بود که در اثر گرسنگی زیاد به سوزش افتاده بود. فورا خود را به درون یک دکه خوراک پزی انداخت و همچون تشنه ای در بیابان یا معتادی الکلی که به ویسکی برسد، یک لیوان شیر خرید و با ولع، لاجرعه سرکشید. همینکه حالش بهتر شد، باز در طول خیابان برادوی به راه افتاد.
کمی بالاتر، از بلندگوی مغازه پرنوری که رادیو و ضبط صوت و کاست و دوربین می فروخت، آواز فرانک سیناترا که یکی از آهنگهای قدیمیش را می خواند، به گوشش رسید. این همان مغازه ای بود که جستجو می کرد. وارد مغازه شد و در قسمت فروش کاست، از میان انواع مختلف، یک کاست سی دقیقه ای ساخت «بی. ا. اس. اف.» انتخاب کرد.
فروشنده با انگشتش به یکی از ویترینها اشاره کرد و گفت: «دوست عزیز، ما کاستهای دیگر هم داریم که با تخفیف می فروشیم: سه عدد کاست سونی به چهار دلار و نود و پنج سنت» اما ولید دجانی جواب داد: متشکرم، من نوار «بی.ا.اس.اف» را ترجیح می دهم.
وقتی از مغازه خارج شد چشمش به ساعت بزرگی افتاد که روی دیوار آسمانخراش مقابل نصب شده بود، و برای سیگار وینستون تبلیغ می کرد. با خود فکر می کرد هنوز باید دو ساعتی وقت کشی کنم تا وقت ملاقات برسد. پس راهش را در این خیابان افسانه ای که امروز به صورت بازار روزنامه و مجله و سینماهای سکسی در آمده است دنبال کرد. تا مقابل یک سینما رسید که فیلم سکسی «فرشتگان شیطان» را نشان می داد. لبخندی زد و بلیتی خرید و وارد سینما شد.
* * *
از وضع رفتار و صورتهای کج و معوج و چشمان بیحالت کودکان به خوبی آشکار بود که عقب افتاده و معلول هستند.
مادر مقدس، با مهربانی، کودکان را در یک نیمدایره، مقابل خود نشانید و در حالیکه نور تزئینات کاج نوئل بچه ها را به شادی و هیجان آورده بود، خطاب به والدین کودکان که در اطراف سالن نشسته بودند گفت:
ــ امروز ماریا روکیا برای ما آواز «نوزاد آسمانی زاده شده است» را خواهد خواند.
خواهر مقدس به سوی دختربچه گیس بافته ده ساله ای رفت، دست او را گرفت و بلندش کرد تا آواز بخواند. اما کودک بینوا که ترس تمام وجودش را فلج کرده بود، نتوانست حرکتی بکند. صدایی ناله مانند از گلویش بیرون آمد و دیگر نتوانست ادامه دهد. پاهایش را به زمین می کوبید و همچون برق گرفته ها می لرزید.
روی یکی از صندلیهای ردیف جلو، مردی پنجاه ساله در لباس خاکستری مرتب و تمیز، عرق از پیشانی پاک می کرد و با هر لرزه دخترک، درد بر اعماق وجودش چنگ می انداخت. او پدر کودک بود و از چهار سال قبل که زنش به مرض سرطان خون فوت کرده بود، تنها فرزندش را به این موسسه خیریه سپرده بود.
«آنجلو روکیا» با عشقی پدرانه به دخترش چشم دوخته بود. توفان هیجانش بتدریج فرو نشست و دخترک به آرامی اما به سختی به ادای کلمات آواز پرداخت: نوزاد آسمانی زاده شده است، تولدش را جشن بگیریم.
«آنجلو» عرق شقیقه های خاکستریش را پاک کرد، دگمه های کتش را باز کرد، و نفس راحتی کشید. از ورای کتش یک اسلحه کمری کالیبر ۳۸ ساخت کارخانه اسمیت اند وسون(۱۸) که به کمر بسته بود آشکار شد. پدر دخترک خردسال مامور ارشد بریگاد جنایی پلیس نیویورک بود.
* * *
در ستاد مرکزی زیرزمینی اطراف جرمن تاون(۱۹)، در ایالت مریلند، و در چهل کیلومتری کاخ سفید، مردی گوشی تلفن را برداشت. این مرد جیم دیویس نام داشت و در این عصر یکشنبه، افسر نگهبان پست فرماندهی اورژانس هسته ای وابسته به وزارت نیرو بود. این پست یکی از پناهگاههای مخفی و سراسری آمریکا بود، که در مواقع جنگ هسته ای بر تمام کشور نظارت داشتند.
جک ایستمن مشاور امنیتی رئیس جمهوری آمریکا، چند دقیقه پس از اطلاع از نتیجه بررسی لوس آلاموس درباره بمب قذافی، به تمام پستهای مخصوص مبارزه با تهدیدات هسته ای تروریستها آماده باش داده بود. دیویس بلافاصله پس از وصول این دستور از طریق تلفن مستقیم مخصوص، با شماره تلفن های رمزی که در اختیار داشت به کار پرداخت:
ــ ستاد فرماندهی ملی، سرگرد اوانز(۲۰).
این صدای مخاطب بود که از یک پست مرکزی در پناهگاه زیرزمینی ساختمان پنتاگون (مرکز فرماندهی نظامی آمریکا در واشینگتن) جواب می داد:
ــ اینجا مرکز عملیات ضربتی وزارت نیرو، من دیویس هستم. ما در مقابل یک تهدید هسته ای فوری قرار گرفته ایم ــ رمز تقدم «پیکان شکسته».
مخاطب تلفنی با شنیدن این رمز که نشانه فوریت و اهمیت موضوع بود، سخت به وحشت افتاد و بلافاصله تلفن مرکز ستاد را در نیویورک گرفت و گفت:
ــ مرکز اورژانس نیویورک، فورا وسایل نقلیه هوایی لازم برای انتقال کلیه پرسنل متخصص امور هسته ای را با کلیه وسائل مربوطه، اعزام دارید.
این درخواست بدان معنا بود که یکی از مخفی ترین تشکیلات آمریکا، وارد میدان عمل می شود. گروهی از نخبه ترین دانشمندان و تکنیسین های هسته ای، به طور شبانه روزی در مرکز وزارت نیرو، و همچنین در لابراتوارهای سراسر آمریکا به حال آماده باش بودند. این گروه با عنوان «ان. ای. اس. تی.» (نست) شناخته می شدند که مرکب از حروف اول «تیم جستجوی مواد منفجره هسته ای»(۲۱) بود. اعضای این گروه با استفاده از اشعه گاما و ابزار و اداوات نوترونی و روش بسیار پیشرفته ای که داشتند مجهزترین وسیله برای کشف بمبی بودند که امروز بعد از ظهر وسیله تهدید رئیس جمهوری آمریکا قرار گرفته بود.
سرگرد اوانز در اتاق فرماندهی خود در پنتاگون، چند دگمه از دستگاه کامپیوتری را که در مقابلش بود فشار داد و در یک لحظه اطلاعات زیر بر صفحه کامپیوتر ظاهر شد: او باید وسیله انتقال ۲۰۰ کارشناس را از پایگاه های نظامی
کرکلند(۲۲) (در نیومکزیکو) و تراویس(۲۳) (در کالیفرنیا) فراهم سازد. برای انجام این عمل چهار هواپیمای استار لیفتر سی- ۱۴۱(۲۴) مورد نیاز بود تا دانشمندان را مخفیانه در فرودگاه مک گوایر(۲۵) در نیوجرسی پیاده کند. فاصله این فرودگاه تا نیویورک، با اتومبیل، فقط یک ساعت بود.
سرگرد اوانز فورا از طریق کامپیوتر دیگری تمام این دستورها و اطلاعات را به پستهای مربوطه مخابره کرد و هنوز چند دقیقه نگذشته بود که اطلاع رسید اولین هواپیمای «استارلیفتر» که در پرواز به مقصد تگزاس بود، مسیر خود را به طرف نیومکزیکو تغییر داده است تا دانشمندان عضو «نست» و آلات و ادوات پایگاه کرکلند را به نیویورک حمل کند.
* * *
درست سر ساعت ۲۰، رئیس جمهوری آمریکا وارد تالار شورای امنیت ملی، در زیرزمین ضلع غربی کاخ سفید شد و حاضران برای ادای احترام برخاستند. حضور رئیس جمهوری همیشه کنجکاوی خاصی را در حاضران برمی انگیخت، زیرا مسئولیت سنگینی که بر دوش او بود و وسعت دامنه اختیارات و قدرتی که داشت، او را مردی برتر یا مشخص تر از دیگران جلوه می داد. بخصوص در آن شب، مثل سایر مواقع بحرانی، او تنها نقطه امیدی بود که می توانست دلهره و اضطراب و نگرانی دیگران را آرام سازد. رئیس جمهوری از اینکه حاضران دعوت او را پذیرفته اند، تشکر کرد و گفت:
ــ من از همه شما دعوت می کنم به همراه من دعا کنید تا مساله ای که موجب تشکیل این جلسه شده است جز یک شوخی مبتذل نباشد.
تالار شورای امنیت ملی کاخ سفید امریکا با میز بیضی شکل بی قواره و صندلیهای ساده اش شبیه سالن کنفرانس شعبه بانکی کوچک در شهری دورافتاده بود. با این همه، در میان دیوارهای سبز رنگ همین اتاق بود که جان کندی، هنگام بحران ارسال موشکهای اتمی شوروی به کوبا، تصمیم به آغاز جنگ سوم گرفت، و در همین جا بود که جانسون دستور اعزام نیم میلیون سرباز آمریکایی به ویتنام را صادر کرد، و از همین اتاق بود که نیکسون تصمیم برانداختن «سالوادور آلنده» در شیلی، و تجدید رابطه با چین را اتخاذ کرد...
با آنکه میز و صندلی تالار، ساده و معمولی بود، اما یک رشته تکمه های مختلف قادر بودند پرده های سفیدرنگ و نقشه های عظیم نقاط مختلف دنیا را در مقابل چشم حاضران ظاهر سازند. در مقابل هر صندلی یک کشو قرار داشت که داخل آن یک تلفن نصب شده بود و این تلفن با شماره های خودکار مخصوص مستقیما با کلیه نقاط حساس و مهم آمریکا مثل پنتاگون (وزارت دفاع) و سیا و وزارت امور خارجه و فرماندهی کل قوای نظامی و ستاد نیروی هوایی ارتباط داشت. بدین ترتیب دستوراتی که در این تالار صادر می شد بلافاصله و مستقیما به دورترین نقاط دنیا می رسید. مثلاً از این تالار می شد هم به رزمناو کیتی هاک که در تنگه هرمز، مقابل تاسیسات نفتی ایران لنگر انداخته بود، دستور تیراندازی صادر کرد و هم به هریک از خلبانان نیروی هوایی که در دورترین نقاط عالم در پرواز بودند، دستور بمباران داد. در گوشه ای از تالار، تلفن قرمز معروف قرار گرفته بود که کاخ سفید را مستقیما به کرملین مربوط می ساخت.
این تلفن در عین حال شبیه تلکس بود و مکالمات طرفین را نیز ثبت می کرد.
رئیس جمهوری به همکارانش اشاره کرد که بنشینند. ظاهر این اجتماع، به یک جلسه معمولی و دوستانه بازیکنان گلف که در بازگشت از یک مسابقه دور هم جمع شده باشند، بیشتر شباهت داشت تا به یکی از مهمترین جلسات ستاد مرکزی بحران ایالات متحده آمریکا، وزیران دفاع و نیرو، مدیران عالیرتبه سیا، روسای پلیس دولتی (اف. بی. آی.)، رئیس کمیته فرماندهان ستاد ارتش و وزیر امور خارجه، همگی لباسهای ساده و غیررسمی روز تعطیل را بر تن داشتند، غالبا شلوار جین و پیراهنهای چهارخانه و راه راه پوشیده بودند، زیرا وقتی در این ساعت از روز یکشنبه، ایستمن آنها را به تشکیل جلسه فوری و مهم دعوت کرده بود، فرصت تعویض لباس نیافته بودند.
چشمان آبی تیره رئیس جمهوری بر همه حاضران چرخید و بر ایستمن متوقف شد.
ــ جک، چرا جیمز در جلسه حاضر نیست؟
در مواقع حساس و بحرانی، هر کسی دلش می خواهد که نزدیکترین دوستان و بستگان مورد اعتمادش در کنارش باشند تا با توصیه های دوستانه و مشفقانه شان راه حلی یافت شود.
در این جلسه هم با آنکه بهترین و ممتازترین مغزهای متفکر آمریکا در جلسه حضور داشتند، رئیس جمهوری احساس می کرد که این جمع کامل نیست. زیرا از موقعی که به ریاست جمهوری انتخاب شده بود، عده ای از نزدیکترین و محرمترین همکاران و دوستانش را با خودش از جورجیا به واشینگتن آورده بود و در کاخ سفید منزل داده بود، و از جمله آنها یکی هم جیمز میلز ۳۴ ساله و فارغ التحصیل دانشکده علوم سیاسی بود.
رئیس جمهوری هرگاه که با مساله غامضی مواجه می شد، ابتدا سعی می کرد عوامل مختلف آن را دقیقا تجزیه و تحلیل کند و هرچند غالبا این روش، کار را طولانی می کرد، اما بسیار نتیجه بخش بود. کارتر این درس را در جریان خدمت نظامش آموخته بود ــ به همین جهت این بار هم ابتدا از ایستمن خواست تا نامه ای را که آن روز عصر از قذافی رسیده بود، بخواند.
وقتی خواندن نامه تمام شد، رئیس جمهوری خطاب به حاضران گفت:
ــ قبل از اتخاذ هر تصمیمی باید به این سوال جواب داده شود که آیا چنین تهدیدی جدی است یا نه؟
زمزمه هایی که از اطراف میز برخاست، نظر رئیس جمهوری را تایید کرد. اما قبل از آنکه کسی سخنی بگوید، از بلندگوی کوچکی که در وسط میز نصب شده بود، صدایی به گوش رسید.
این صدای هارولد وود رئیس لابراتوار اتمی لوس الاموس بود که از نیومکزیکو صحبت می کرد.
* * *
مردی که می خواست با رئیس جمهوری کشورش صحبت کند، با موهای پرپشت بلوند که رو به سفیدی بود و هیکل چهارشانه، به قصابهای سوئدی بیشتر شباهت داشت تا به یک دانشمند محقق. هارولد وود یکی از آخرین بازماندگان گروه دانشمندانی بود که در شبی از شب های زمستان ۱۹۴۲ ( ۱۳۲۱ ) جهان ما را به عصر اتم وارد ساخته بود. همراهان دیگرش - انیشتین، اوپنهایمر، بور، فرمی... همگی از دنیا رفته بودند، اما عکس هایشان به دیوار اتاق او بود. مرکز تحقیقات اتمی «لوس آلاموس» که او ریاستش را داشت، معبد علوم هسته ای آمریکا محسوب می شد. در همین نقطه، در قلب صحرای سنگلاخ نیومکزیکو بود که هارولد وود و همکارانش اولین بمب اتمی را در سال ۱۹۴۵ منفجر ساختند.
۳۶ سال بعد، در همان نقطه، اکنون مشاهده می کرد که محصول تحقیقات و تلاشهای او و همکارانش در جهت منافع و مصالح آمریکا، امروز خودشان را تهدید می کند. وی، در حالی که همه اعضای گروه و همکارانش دوره اش کرده بودند، در سراسر بعد از ظهر به تحقیق و بررسی ارقام و اعداد و فرمولهای پیچیده ای که روی کاغذهای ضمیمه پیام قذافی ثبت شده بود، اشتغال داشت. به تدریج که دستگاههای دقیق کامپیوتر نتایج را ظاهر می ساختند، اضطراب و نگرانی هارولد وود و همکارانش افزوده می شد. او ناگزیر بود نتایج این بررسی را به عالیترین مقام کشورش گزارش دهد.
صدای فیزیکدان عالیمقام که به خاطر بعد مسافت کمی تغییر یافته بود، در سالن کنفرانس کاخ سفید شنیده می شد و همه حاضران با دقت به بلندگو چشم دوخته بودند. رئیس جمهوری، مثل سایر لحظات بحرانی، دستهایش را روی میز صلیب کرده بود و با دقت و خونسردی به این گزارش گوش می کرد.
ــ آقای رئیس جمهوری، تصویر و محاسباتی که برای ما ارسال شده بود مربوط به بمب اتمی نیست...
ــ در این موقع همه حاضران نفس راحتی کشیدند اما هارولد وود در ادامه سخنانش گفت:
ــ این تصویر و محاسبات مربوط به یک بمب ئیدروژنی است...
دانشمند آب دهانش را فرو داد و افزود:
ــ یک بمب ئیدروژنی سه مگاتنی ــ یعنی ۱۵۰ برابر قدرت تخریبی بمب هیروشیما!
* * *

نظرات کاربران درباره کتاب پنجمین سوار سرنوشت

زدید رایگان بعد ۲۸۰۰ قیمتشه؟ وات ده فاز؟
در 9 ماه پیش توسط هنگامه محمدی
قشنگ بود فقط حیف که دروغ بود همش مظلوم جلوه دادن ظالم و تروریست جلوه دادن مسلمان ها . هر مغز کوچیکی هم میفهمه که نویسنده کوچکترین اطلاعاتی نداشته
در 3 سال پیش توسط zoh...i29
مرسی . فیدیبو عاشقتم
در 3 سال پیش توسط کتاب دوست
سلام فیدیبو.تو بهترینی
در 3 سال پیش توسط jaf...izy
هنوز نخوندم.ولی بابت این نرم افزار فوق العاده تون خیلی سپاسگزارم من که اهل مطالعه نبودم، حالا با هرشب مطالعه میکنم و کلی سازندگانشو دعا میکنم.
در 3 سال پیش توسط zoh...iry
من که خیلی لذت بردم و کلی به فکر فرو رفتم. کتاب عالی بود
در 2 سال پیش توسط 1mo...seh
در یک کلمه عالی بود, حتما مطالعه کنید
در 2 سال پیش توسط has...363
هر چی دلش خواسته نوشته بعد از هفتاد سال ظلم به یه ملت حالا می خوان با این چرندیات اونا رو تروریست معرفی کنن هیچ مسلمان واقعی حق خودشو با ترور مردم بی گناه یه ملت دیگه نمی گیره
در 3 سال پیش توسط lor...002
خیلی بیمزه بود شماها که میزارین یه کتاب خوب بزارین، آخه این چ کتابیه
در 3 سال پیش توسط kaz...623
کتاب واقعا خوبیه اونایی که رواین کتاب عیب میذارن درواقع مشکل از مغزکوچولوشونه
در 3 سال پیش توسط naz...ini