فیدیبو نماینده قانونی انتشارات مجید و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب همه‌ جا پای پول در میان است

کتاب همه‌ جا پای پول در میان است

نسخه الکترونیک کتاب همه‌ جا پای پول در میان است به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۳,۶۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب همه‌ جا پای پول در میان است

این اثر انتقادی اورول مانند بقیه کارهایش حرف هایی برای گفتن دارد و بسیار به حال و هوای روزگار امروز ما شبیه است. در این اثر اورول قهرما داستان با خدای پول وارد جنگی تمام عیار می شود و تا انتهای این جنگ پیش می رود در واقع معتقد است پول به جای خدمت به انسان و کمک به رسیدن او به آرامش عکس آن را عمل می کندیعنی انسان برای رسیدن به پول دست به هر کاری می زند تا به پول برسد و خود را برده و اسیر پول می کند وخود را به خدای پول می فروشد.

ادامه...

بخشی از کتاب همه‌ جا پای پول در میان است

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

سخن ناشر

جورج اورول نامی آشنا برای تمامی خواننده های حرفه ای رمان است. هیچ رمان خوان حرفه ای نیست که با شنیدن نام جورج اورول به یاد رمان های قلعه حیوانات، ۱۹۸۴، دختر کشیش، روزهای برمه و... نیفتد. همه خوانندگان قلم نقادانه اورول را می شناسند و اعتراض های رسا و بلند او را درباره مسایل سیاسی، اجتماعی خوانده و شنیده اند. این انتشارات برای عرضه کتاب های این منتقد توانای انگلیسی تاکنون کتاب های قلعه حیوانات، ۱۹۸۴، دختر کشیش، روزهای برمه، آس و پاس های پاریس و لندن، تنفس در هوای تازه و زنده باد کاتالونیا را به زیور چاپ آراسته و آن ها را در اختیار علاقمندان و مخاطبانش قرار داده است و اینک رمان دیگری از این نویسنده پرکار و توانای انگلیسی به نام «همه جا پای پول در میان است» را در اختیار دوستدارانش قرار می دهد.
نکته ای که باید درباره چاپ و انتشار آثار جورج اورول توضیح داد این است که این انتشارات با به کارگیری مترجمان بسیار توانا و نام آشنا و نیز ویراستاران زبده سعی در ارایه هرچه بهتر و روان تر آثار این نویسنده داشته است تا بدین ترتیب رضایت مخاطبانش را هرچه بهتر فراهم آورد.
هرچند شاید به دیده اهل فن نواقصی در کار ما دیده شود که چشم داریم با ارسال انتقادهای ادیبانه مخاطبان فرهیخته، آن ها را بررسی و در کارهای بعدی این انتشارات به گوش جان پذیرفته و نقص کارمان را مرتفع سازیم.

انتشارات مجید

مقدمه مترجم

اریک آرتور بلر(۱) داستان نویس، روزنامه نگار، منتقد ادبی و شاعر انگلیسی، با نام مستعار جورج اورول(۲) در سال ۱۹۰۳ در شهر موتیهاری در ایالت بهار هندوستان متولد شد.
از کودکی به همراه خانواده انگلیسی اش به انگلستان رفت و در محیط بسیار طبقاتی آن جا رشد کرد. مدتی در نیروی پلیس برمه مشغول شد و برای کسب تجربه، مدتی را میان فقرا و کارگران فصلی لندن و پاریس گذراند و گاهی هم در ظرفشویی هتل کار کرد.
زندگی نویسندگی اورول به کم تر از بیست سال می رسد. او مایل نبود زندگی نامه ای درمورد او نوشته شود. خواسته ای که تا همین اواخر محترم شمرده شد.
اورول تعداد زیادی آثار انتقادی نوشت که باعث شد بهترین وقایع نگار فرهنگ و ادب انگلیسی قرن شناخته شود. شرکت در سمپوزیوم های مختلف، مقالات هفتگی در تریبیون یا گزارشات منظم در پارتیزان ریویو، مقالات گاه به گاه در آبزرور از جمله فعالیت های ادبی اورول است.
اورول مانند بسیاری از روشنفکران و نویسندگان اروپایی هم عصر خود در دهه ۱۹۳۰ به اسپانیا رفت تا علیه ارتش فاشیست ژنرال فرانکو بجنگد. او در این جنگ مجروح شد و هرگز کاملاً بهبود نیافت. در ۱۹۴۵ در انگلیس و در ۱۹۴۶ در امریکا به اورول شهرت یافت. چهارسال بعد به اسکاتلند رفت و آخرین رمانش به نام «۱۹۸۴» را در سال ۱۹۴۹ نوشت.
مدت کوتاهی به دلیل بیماری سل در بیمارستان بستری شد و در همان بیمارستان با سونیا برونل ازدواج کرد و سرانجام در بیستم ژانویه ۱۹۵۰ به خاطر صدمات ناشی از جنگ و بیماری سل درگذشت.
به درخواست خودش پیکرش را سوزاندند و خاکسترش را در دهکده ای نزدیک آکسفورد به خاک سپردند و بر روی سنگ قبرش هیچ اشاره ای به شهرت و نام مستعارش «جورج اورول» نشد.
اورول در کتاب های خویش آرمان شهری منفی را به نمایش می گذارد و به روش های خاص خود نشان می دهد که آینده بشر چیزی نیست که در ابتدای قرن بیستم به مردم وعده داده شده بود.

آثار اورول عبارتند از:

آس و پاس های پاریس و لندن ۱۹۳۳
روزهای برمه ۱۹۳۴
دختر یک کشیش ۱۹۳۵
همه جا پای پول در میان است(۳) ۱۹۳۶
جاده ای به اسکله وایکان ۱۹۳۷
زنده باد کاتالونیا ۱۹۳۸
تنفس در هوای تازه ۱۹۳۹
درون وال ۱۹۴۰
شیر و اسب شاخدار ۱۹۴۱
قلعه حیوانات ۱۹۴۵
مقالات انتقادی ۱۹۴۶
مردم انگلیسی ۱۹۴۷
هزار و نهصد و هشتاد و چهار ۱۹۴۹
شکار یک فیل ۱۹۵۰
انگلستان، انگلستان شما ۱۹۵۳

آسپیدیسترا که بارها در این کتاب از آن یاد شده، گیاهی است از خانواده لیلیاسه (سوسنی ها) که برگ های کشیده و بلند شبیه ذرت دارد و برگ عباسی هم خوانده می شود.
آسپیدیسترا در هر شرایطی به خوبی رشد می کند. به کم آبی مقاوم است، خودش را با نور کم تطبیق می دهد و به همین دلیل دارای قدمت فراوانی است.
آسپیدیسترا در دوره ویکتوریا در انگلستان بسیار محبوب بود و می توانست در هوای بد ناشی از سوختن اجاق های نفتی و ذغالی دوام بیاورد، بنابراین تقریبا در اکثر خانه ها وجود داشت.
آسپیدیسترا نمادی است از احترام به پول و زندگی طبقه متوسط آن زمان انگلستان که فقط دو راه فرار از آن وجود دارد: پولداربودن یا امتناع از پولدارشدن. گوردون (قهرمان داستان) فقط دو راه داشت: ورود به دنیای مادیات یا مبارزه با پول. او راه دوم را انتخاب کرد و با همه جنبه های زندگی مادی وارد جنگ شد. او حتا می خواست آسپیدیسترایش را به هر شکلی شده از بین ببرد و تصمیم می گیرد جنگ مخفی را علیه خدای پول اعلام کند و آن را هدف خاص خود قرار دهد و در راه رسیدن به هدف، با مشکلات فراوانی روبرو می شود.(۴)
«گوردون به پول بی احترامی کرده بود، علیه آن وارد جنگ شده و سعی کرده بود در گوشه ای خارج از دنیای پول عزلت نشین شود؛ اما این نوع زندگی نه تنها برای او بدبختی آورد؛ بلکه باعث ایجاد یک خلا وحشتناک در او شد، یک حس ناگزیر پوچی. ترک پول؛ یعنی ترک زندگی. درست کاربودن بیش از حد هم نیاز نیست. چرا باید قبل از اینکه موعدش فرا برسد بمیری؟ حالا او به دنیای پول برگشته بود و یا به زودی برمی گشت.»ازمتن، صفحه ۲۹۰
درنهایت دختر مورد علاقه اش رزمری از او آسپیدیسترا طلب می کند. گوردون باید پول به دست بیاورد. او حالا زنی را دوست دارد که آپارتمانی کوچک با مبلمان کرایه ای و یک آسپیدیسترا پشت پنجره اش را می خواهد. گوردون برای پایان دادن جنگش با دنیای پول، کار قدیمیش را از سر می گیرد. دست خط اثری که قرار بود خارج از دنیای پول خلق شود به کناری می اندازد و در کمپانی نوینی در یک مبارزه حراجی، آگهی می نویسد. با رزمری ازدواج می کند و با یک آسپیدیسترای تازه خریداری شده به استقبال زندگی جدید و متوسط خود می رود.

فصل نخست

ساعت دو و نیم بود. گوردون کومستاک ۲۹ ساله آخرین عضو خانواده کومستاک که نسبت به سنش پیرتر به نظر می رسید در دفتر کار کوچکی که در پشت کتابفروشی آقای مک کچنی(۵) واقع بود، خودش را روی میز ولو کرده بود و با انگشت شست خود، پاکت سیگار را که چهار پنی بیشتر نمی ارزید، باز و بسته می کرد.
دینگ دانگ ساعت یادبود «پرنس والز(۶)» که در طرف دیگر خیابان بود، باز هم سکوت را شکست. گوردون با اندکی تلاش صاف نشست و پاکت سیگارش را در جیب بغلش گذاشت. خیلی دلش می خواست سیگاری دود کند؛ اما فقط چهار نخ سیگار برایش باقی مانده بود. آن روز چهارشنبه بود و او تا جمعه پولی به دست نمی آورد. تصور این که آن شب و فردای آن شب بدون سیگار بماند برایش وحشتناک بود.
درحالی که از فکر ساعات بی سیگاری فردا کسل و بی حوصله بود، از جا بلند شد و به سمت در رفت. اندامی کوچک با استخوان بندی ظریف و حرکاتی عصبی داشت. آرنج آستین سمت راست کتش نخ نما شده بود و دگمه وسطش افتاده بود، شلوار فلانل حاضریش لکه دار و از ریخت افتاده بود. حتا از بالا که نگاه می کردی می شد فهمید که زیره کفش هایش نیاز به تعویض دارند.
زمانی که از جایش بلند می شد، پول های خرد درون جیب شلوارش جرینگ جرینگ صدا کردند. دقیقا مقدار پولی را که در جیبش بود می دانست. پنج پنس و نیم بود ــ یک سکه سه پنی به علاوه دو و نیم پنس ــ. مکثی کرد، سکه سه پنی بی ارزش را بیرون آورد و به آن نگاه کرد. واقعا چیز بی مصرفی بود. از طرف دیگر چقدر احمقانه بود که یک سکه سه پنی را دیروز بخشیده بود. زمانی که داشت سیگار می خرید؛ دخترک فروشنده با صدایی مثل جیرجیرک از او پرسیده بود: «اگر یک بلیت سه پنی به شما بدهم اشکالی دارد؟» و او گفته بود: «نه اصلاً اشکالی ندارد» و آن را از او گرفته بود. واقعا احمق بود.
وقتی به یاد آورد که تنها دارایی او در این دنیا دو پنس و نیم بود قلبش به درد آمد. به علاوه یک بلیت سه پنی که نمی شد خرج کرد. چون چطور ممکن بود با یک بلیت سه پنی چیزی خرید؟ آن که سکه نیست فقط پاسخ یک معما است. وقتی آن را از جیبت بیرون می آوری بسیار احمق به نظر می رسی. تو می پرسی: «قیمتش چقدر است؟» و دختر فروشنده پاسخ می دهد: «سه پنس» و شما جیب خود را جستجو می کنید و آن سه پنی مضحک کوچک را که مانند یک گوهر درخشان به انتهای انگشت شما چسبیده از جیب خارج می کنید. دختر فروشنده بینی خود را بالا می کشد. او به سرعت درمی یابد که این سه پنس آخرین دارایی شما در دنیاست. او به سرعت نگاهی به سکه می اندازد. به این فکر می کند که آیا هنوز تکه ای از دسر کریسمس به آن چسبیده است یا نه و شما درحالی که سر خود را رو به بالا گرفته اید از مغازه بیرون می آیید و دیگر هرگز نمی توانید به آن جا برگردید. نه، بنابراین نباید آخرین پنس های خود را خرج کرد. تا جمعه فقط دو پنس و نیم باقی مانده.
آن ساعت، ساعت تنهایی بعد از ناهار بود که انتظار نمی رفت هیچ مشتریی به آن جا مراجعه کند. او با هفت هزار کتاب تنها بود. اتاق تاریک و کوچک که بوی خاک و کاغذهای کهنه را می داد. دفتر کار او مملو بود از کتاب هایی که اکثرا کهنه و غیرقابل فروش بودند. روی قفسه های بالایی نزدیک سقف، دایره المعارف هایی قدیمی مانند تابوت ها در قبرستان عمومی، کنار هم گذاشته شده بودند. گوردون پرده های آبی پر از گرد و خاک را که اتاق دیگری را از آن جا مجزا می کردند، کنار زد. این اتاق که روشن تر بود، محل امانت دادن کتاب به مشتریان بود. کتاب هایی که امانت گرفتن آن ها نیاز به ودیعه نداشت و بیشتر از دو پنی نمی ارزیدند؛ البته به جز رمان هایی که در آن جا بودند، کتاب های دیگری دیده نمی شد و عجب رمان هایی! اما به هرحال آن هم برای خود موضوعیتی داشت.
هشتصد جلد رمان در سه ردیف تا سقف طوری چیده شده بودند که انگار آجرهای رنگارنگی بودند که روی هم قرار گرفته و دیواری را ساخته باشند. آن ها بر اساس حروف الفبا چیده شده بودند. آرلن(۷)، بروکس(۸)، دیپینگ(۹)، دِل(۱۰)، فرانکو(۱۱)، گالسی وُرثی(۱۲)، گیبس(۱۳)، پریستلی(۱۴) ساپر(۱۵) و والپول(۱۶). در این لحظه او از تمام کتاب ها و به خصوص از تمام رمان ها متنفر بود. برایش وحشتناک بود که بخواهد به تمامی آن چیزهای به دردنخور، چرند و ملال آوری که در یک مکان روی هم قرار گرفته بودند فکر کند. پادینگ، پادینگ های چرب. هشتصد قطعه پادینگ چرب مانند تخته سنگ های عظیم او را احاطه کرده بودند. تصور این منظره برایش زجرآور بود. او از میان راه عبوری که آنجا بود، گذشت و به طرف قسمت جلویی مغازه رفت. در حال راه رفتن دستی هم به موهایش کشید. این کار را از روی عادت انجام می داد. ضمنا ممکن بود پشت در شیشه ای مغازه دختری ایستاده باشد. ظاهر گوردون خیلی هم جذاب نبود. قدش فقط پنج فوت و هفت اینچ(۱۷) بود و به خاطر این که موهایش معمولاً خیلی بلند بودند، به نظر می آمد سر او نسبت به بدنش بزرگ تر است. او هرگز نسبت به اندام کوچکش بی توجه نبود. زمانی که حس می کرد کسی دارد به او نگاه می کند، کاملاً صاف می ایستاد، سینه اش را جلو می داد و حالتی متکبرانه به خود می گرفت که می توانست افراد ساده لوح را بفریبد.
اگرچه کسی هم بیرون نبود. اتاق جلویی برخلاف بقیه قسمت های مغازه، شیک و تجملاتی بود. در آن قسمت، حدود دو هزار جلد کتاب وجود داشت البته به غیر از آن هایی که پشت ویترین بودند. در قسمت راست، محفظه ای شیشه ای قرار داشت که در آن کتاب های مخصوص کودکان به چشم می خورد. گوردون نگاهش را از کتابی که روی جلد آن منظره کودکانی بود که از میان یک جنگل با گل های استکانی آبی رنگ عبور می کردند، برگرفت و از میان در شیشه ای نگاهی به بیرون انداخت. روزی طوفانی بود و باد به طور مداوم در حال زیادترشدن بود. آسمان رنگ سرب بود و سنگفرش خیابان لغزنده. سی ام نوامبر مصادف با روز آندریاس مقدس بود.
فروشگاه آقای مک کچنی در گوشه ای از میدانی بدون شکل قرار داشت که محل تلاقی چهار خیابان بود. در قسمت چپ، جایی که از مغازه هم قابل رویت بود، درخت نارون بزرگی قرار داشت که حالا خزان زده و دیگر برگی برایش نمانده بود و شاخه های بی شمار آن درمقابل رنگ آسمان، رنگ قرمز مایل به قهوه ای پیدا کرده بودند. در سمت مقابل، نزدیک ساختمان پرنس والز، تعداد زیادی آگهی تبلیغاتی مربوط به غذاها و داروهای مجاز دیده می شد. نمایشگاهی از صورت های عروسکی غول آسا که رنگشان پریده بود و مملو بودند از خوش بینی احمقانه. سس کیوتی(۱۸)، سیب زمینی های برشته مخصوص صبحانه تروویت (کودکان مصرّانه تقاضای سیب زمینی برشته می کنند)، برگاندی کانگورو(۱۹)، شکلات ویتامالت و باوکس(۲۰). از بین همه این آگهی های تبلیغاتی آگهی مربوط به باوکس بیشتر از همه گوردون را می آزرد. در آن تصویر، کارمندی عینکی با چهره ای موش مانند با موهای براق که پشت یک میز نشسته بود و به یک لیوان سفید حاوی باوکس لبخند می زد، دیده می شد. روی تصویر هم نوشته شده بود: «این مرد از نوشیدن باوکس همراه با غذایش لذت می برد.»
گوردون تمرکز نگاهش را به جایی نزدیکتر تغییر داد. بر روی شیشه خاک گرفته، انعکاس تصویر صورت خود را می دید. صورت خیلی زیبایی نداشت. با این که هنوز سی سالش هم نبود؛ اما شکسته شده بود. صورتی رنگ پریده با خطوطی ناخوشایند. پیشانی بلندی داشت؛ از همان هایی که مردم آن را می پسندند؛ اما چانه اش کوچک و نوک تیز بود. کل صورتش به جای این که بیضی شکل باشد، بیشتر شکل گلابی بود. موهایش دودی خاکستری رنگ و ژولیده بودند. دهانش خوش حالت و رنگ چشم هایش فندقی متمایل به سبز بود. باز هم به دوردست خیره شد. این روزها از آیینه ها هم متنفر بود. بیرون مغازه همه چیز سرد و غمبار بود. تراموایی مانند یک قوی فلزی روی سنگ فرش خیابان می لغزید و بادی که از حرکت آن ایجاد می شد، برگ هایی را که روی زمین ریخته بودند جابه جا می کرد. شاخه های درخت نارون به سمت مشرق متمایل می شدند. لبه پوستر تبلیغاتی که سس کیوتی را تبلیغ می کرد، پاره شده بود و قسمت پاره شده مانند یک پرچم تکان می خورد. در قسمت راست خیابان کناری هم سپیدارهای عریان که کنار هم ردیف ایستاده بودند، بر اثر باد خم می شدند. باد تند و نامطبوعی بود. هنگامی که می وزید از آن صدای تهدیدآمیزی به گوش می رسید، صدای خشمگین رسیدن زمستان. در ذهن گوردون یک بیت شعر زنده شد: بادی تند ــ برای مثال بادی تهدیدکننده؟ نه بهتر است بگوییم بادی ترساننده و مخاطره آمیز. باد هولناک همه جا می وزد ـ نه عبارت «به شدت می وزد» بهتر است.
سپیدارهایی که حالتی مخصوص دارند ــ مثلاً سپیدارهای بارور؟ نه بهتر است بگوییم سپیدارهای خمیده. آیا همخوانی میان خمیدگی و ترسناکی وجود دارد؟ اهمیتی ندارد. سپیدارهای خمیده که به تازگی عریان هم شده اند، این بهتر شد.
باد هولناک به شدت می وزد،
سپیدارهای خمیده که به تازگی عریان شده اند.

نظرات کاربران درباره کتاب همه‌ جا پای پول در میان است

ترجمه حذفیات داره😐😐😐😐 آخه نمیفهمن با حذفیات داستان عوض میشه😐😐 اولش فکر کردم نویسنده نتونسته یه پایان مناسب بنویسه ولی حالا میبینم حذفیات باعثش شده
در 1 سال پیش توسط میثم جلالوند
داستان کتاب درباره فردی نسبتا فقیر است که تصمیم به جنگ با سرمایه داری و پول گرفته. در واقع شکست در جنگ با فقر منتهی به این تصمیم شده است، فردی که تمام عمر تنها به دلیل فقر در مضیغه امکانات مالی و معنوی قرار داشته و این امر به تنفر او از پول و پشت کردن به آن انجامیده، که البته در جنگ با پول از ابتدا غالب و مغلوب مشخص است. گیاه آسپیدسترا که در کتاب به عنوان نماد زندگی متوسط و معمولی بیان شده در طی داستان همواره مورد تنفر نقش اول کتاب قرار میگرفت اما در پایان، سفارش این گیاه را توسط مرد به معنی پایان جنگ و پذیرش زندگی متوسط میبینیم.
در 4 سال پیش توسط Mal...ade
فوق العاده و غیرقابل توصیف
در 8 ماه پیش توسط فرشاد کوهی
البته من این کتاب رو از فیدیبو هدیه گرفتم.اما خواهشا با انتخاب کتاب یا ترجمه نامناسب تلخش نکنید.مرسی
در 2 ماه پیش توسط m a
خیلی عالی، قبل از خواندن این کتاب پیشنهاد میکنم اس و پاس های پاریس و لندن را مطالعه کنید،
در 1 سال پیش توسط مهران عبادی
این کتاب به اسم پول و دیگر هیچ نیز توسط ناشر دیگری ترجمه شده است
در 2 ماه پیش توسط ن سلیمانی
خوب ترجمه نشده
در 2 ماه پیش توسط
کپى دیگرى از گرسنه و آس و پاس هاى پاریس.اگه این دو تا رو خوندیذ این چیز بیشترى بهتون نمیده. بدبختى و خانه بدوشى و بى پولى تم اصلى هر سه داستان. بعد از دو تا کتاب خوندنش خسته کننده بود واسه من و فقط فصل اول و پراکنده از فصل هاى دیگه خوندم و حذفش کردم
در 10 ماه پیش توسط ماهى ج
ارزش خوندن رو داره
در 2 ماه پیش توسط
ولی اسم اصلی این کتاب فوق العاده فرق میکنه با همه جا پای پول در میان است 😓
در 2 ماه پیش توسط Kiana .