فیدیبو نماینده قانونی انتشارات پیدایش و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب گوانجی و ۳۶۰  درجه‌ جادويی

کتاب گوانجی و ۳۶۰ درجه‌ جادويی

نسخه الکترونیک کتاب گوانجی و ۳۶۰ درجه‌ جادويی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب گوانجی و ۳۶۰ درجه‌ جادويی

من هری‌ پاتر نیستم، ارباب حلقه‌ها‌ هم نیستم، حتی جادوگر شهر اُز هم نیستم. فقط و فقط یک پسر معمولی هستم، در یک خانه‌ی معمولی، با یک هدیه‌ی تولدِ.... نه، به این هدیه نمی‌توان گفت معمولی، به نظر من که باید آن را یک هدیه‌ی... صبر کنید! تا حالا فکر کرده‌اید مسخره‌ترین هدیه‌ی تولدی که می‌توانید بگیرید، چیست؟ نه! خب، راستش را بخواهید، من هم هیچ‌وقت به این فکر نکرده بودم. یعنی همیشه این‌طور به ‌نظر می‌آید که هدیه باید یک چیز خیلی‌خیلی خوب باشد و به قول آدم‌بزرگ‌ها خیلی‌خیلی خاص، آن هم هدیه‌ی تولد یازده ‌سالگی من که درست روز اول مدرسه باید از یک شخص خاص می‌گرفتم. این شخص، بابای فضانورد من بود. نمی‌دانم شما بابا دارید یا نه؟ اما اگر بابای شما هم مثل بابای من مرده باشد، باید بدانید که مرده‌ها ‌یک لباس فضانوردی می‌پوشند و بعد به آسمان می‌روند، آن بالا بالاها که دست هیچ آدم زمینی بهشان نرسد. این را مامانم هروقت می‌خواهد از بابا بگوید، برایم تعریف می‌کند. بابای من، مثل هر بابای دیگری که برای بچه‌اش هدیه‌ی تولد می‌خرد، یک هدیه برایم یادگاری گذاشته و از مامان خواسته آن را روز تولد یازده ‌سالگی‌ام به من بدهد. وقتی می‌پرسم چرا در یازده سالگی؟ مامان دستی روی موهایم می‌کشد و می‌گوید: «چون بچه‌ها ‌در یازده ‌سالگی باید امتحان نهایی بدهند؛ بابایت فکر می‌کرد وقتی بچه‌ای بتواند امتحان نهایی بدهد، پس آن‌قدر بزرگ شده که یک هدیه‌ی خاص بگیرد.

ادامه...
  • ناشر انتشارات پیدایش
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.88 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۰۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب گوانجی و ۳۶۰ درجه‌ جادويی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

پیش فصل

من هری پاتر نیستم، ارباب حلقه ها هم نیستم، حتی جادوگر شهر اُز هم نیستم. فقط و فقط یک پسر معمولی هستم، در یک خانه ی معمولی، با یک هدیه ی تولدِ.... نه، به این هدیه نمی توان گفت معمولی، به نظر من که باید آن را یک هدیه ی... صبر کنید!
تا حالا فکر کرده اید مسخره ترین هدیه ی تولدی که می توانید بگیرید، چیست؟ نه! خب، راستش را بخواهید، من هم هیچ وقت به این فکر نکرده بودم. یعنی همیشه این طور به نظر می آید که هدیه باید یک چیز خیلی خیلی خوب باشد و به قول آدم بزرگ ها خیلی خیلی خاص، آن هم هدیه ی تولد یازده سالگی من که درست روز اول مدرسه باید از یک شخص خاص می گرفتم. این شخص، بابای فضانورد من بود.
نمی دانم شما بابا دارید یا نه؟ اما اگر بابای شما هم مثل بابای من مرده باشد، باید بدانید که مرده ها یک لباس فضانوردی می پوشند و بعد به آسمان می روند، آن بالا بالاها که دست هیچ آدم زمینی بهشان نرسد. این را مامانم هروقت می خواهد از بابا بگوید، برایم تعریف می کند.
بابای من، مثل هر بابای دیگری که برای بچه اش هدیه ی تولد می خرد، یک هدیه برایم یادگاری گذاشته و از مامان خواسته آن را روز تولد یازده سالگی ام به من بدهد. وقتی می پرسم چرا در یازده سالگی؟ مامان دستی روی موهایم می کشد و می گوید: «چون بچه ها در یازده سالگی باید امتحان نهایی بدهند؛ بابایت فکر می کرد وقتی بچه ای بتواند امتحان نهایی بدهد، پس آن قدر بزرگ شده که یک هدیه ی خاص بگیرد.»





امروز، بله درست همین امروز، روز تولد یازده سالگی من است و من دیشب تا صبح خواب هدیه ی بابا را می دیدم. در خواب هایم هدیه ی بابا یکی نیست، هزارتا هدیه است که جلوم رژه می رود، یک آدم آهنی شارژی، یک دوچرخه، یک تفنگ، یک ماشین پلیس و... بقیه اش آن قدر زیاد است که اگر بخواهم بگویم، تمام صفحات کتاب پر می شود.
مامان می گوید: «چشم هایت را ببند، پسرم.»
و من تندی چشم هایم را می بندم و دوباره هزارتا هدیه ی بابا را می بینم و بعد صدای مامان بلند می شود: «کجایی بچه، چشم هایت را باز کن.» و من چشم هایم را...
ـ وای، نه! مسخره است، خیلی خیلی مسخره است!
مامان می گوید: «مودب باش بچه! این باید بهترین هدیه ی زندگی ات باشد، چون هدیه ی پدرت است.»
می گویم: «یک چراغ مطالعه! شما به این می گویید هدیه ی خاص؟»
و چراغ را می گیرم و می روم داخل اتاقم و در را قفل می کنم و به حرف های مامان گوش نمی کنم. چراغ را می گذارم روی میز تحریرم و هی نگاهش می کنم. نه، هیچ جوری نمی شود این چراغ مطالعه ی قدیمی را یک هدیه ی خیلی خیلی خوب دانست، حتی یک هدیه ی متوسط هم نیست، فقط یک چراغ مطالعه ی معمولی است و حتماً پدر فضانورد من می خواسته از همان روز اول مدرسه، یادم باشد که باید درس بخوانم. آدم بزرگ ها، کله های عجیبی دارند و نمی شود فهمید توی مغزشان چه می گذرد.
مامان همیشه می گوید که بابا سفر کردن را خیلی دوست داشته و من همیشه فکر می کردم هدیه ی بابا باید یک چیزی باشد که برای سفر خوب است؛ مثلاً یک کیسه خواب سفری یا شاید یک کلنگ کوهنوردی، یک قلاب ماهیگیری و... خب، راستش هرچیزی جز یک چراغ مطالعه... اما خوب که فکر می کنم، می بینم بد هم نیست. حالا شب ها که دوست دارم کتاب داستان هایم را بخوانم و مامان نمی گذارد بیدار باشم، این هدیه می تواند به درد بخورد یا شاید بتوانم آن را توی انباری ته باغ ببرم و با روشن کردنش، هزارتا چیز عجیب و غریب پیدا کنم و دیگر از تاریکی انباری نترسم و وقتی مامان می گوید انباری جن دارد و جن ها سال ها پیش چراغش را شکسته اند، قاه قاه به حرفش بخندم. شاید هم بتوانم از توی آشغال های انباری، یک جن درس خوان شکار کنم تا به جایم امتحان نهایی بدهد.
حالا کم کم به این فکر می کنم که هدیه ی بابا خیلی هم هدیه ی بدی نیست، اما قبل از آنکه این کارها را بکنم، باید روشنش کنم. شاید چراغش سال ها پیش سوخته باشد. دوشاخه را می زنم به برق و دکمه ی آن را فشار می دهم:
ـ واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای!

نظرات کاربران درباره کتاب گوانجی و ۳۶۰ درجه‌ جادويی