فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتابسرای تندیس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب هفده انگليسی مسموم

کتاب هفده انگليسی مسموم

نسخه الکترونیک کتاب هفده انگليسی مسموم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب هفده انگليسی مسموم

کتاب «هفده انگلیسی مسموم» نوشته گابریل گارسیا مارکز (۲۰۱۴-۱۹۲۷) نویسنده، روزنامه‌نگار و فعال سیاسی کلمبیایی است.
مارکز که در بین مردمان کشورهای آمریکای لاتین به لقب «گابو» مشهور است، توانست در سال ۱۹۸۲ جایزه نوبل ادبیات را به دست آورد.
نام مارکز با سبک رئالیسم جادویی گره‌خورده است. توصیفات به‌یادماندنی و جزئی پردازانه او در کنار خصلت داستان‌گویی‌اش توانسته است، او را به یکی پرمخاطب‌ترین و شناخته‌شده‌ترین نویسندگان معاصر در جهان تبدیل کند.
کتاب «هفده انگلیسی مسموم» حاوی سه داستان کوتاه از اوست که توسط مهسا ملک‌ مرزبان به فارسی ترجمه شده است.
در بخشی از کتاب «هفده انگلیسی» مسموم می‌خوانیم:
« بعدازظهر یک روز بارانی بهار، اتومبیل کرایه‌ی ماریا دلالوز سروانتس که تنها به بارسلون برمی‌گشت، در بیابان مونه گروس خراب شد. ماریا بیست و هفت ساله، اهل مکزیک و زیبا بود. او چند سال پیش به خاطر بازی در تماشاخانه به شهرت رسیده بود و با یک شعبده باز کاباره ازدواج کرده بود ماریا قرار بود بعد از دیدن چند نفر از بستگانش در ساراگوسا، اوایل شب دوباره پیش شوهرش برگردد. یک ساعت تمام وحشت‌زده به اتومبیل‌ها و کامیون‌ها علامت داد، ولی آن‌ها در آن توفان به سرعت از کنارش گذشتند. تا اینکه در نهایت راننده‌ی یک اتوبوس فکسنی دلش برای او سوخت، اما اتمام حجت کرد که خیلی دور نمی‌رود».
به‌جز این کتاب تمامی دیگر آثار مارکز نیز به فارسی ترجمه و منتشر شده‌اند، که از جمله میتوان به؛ «صدسال تنهایی» با ترجمه بهمن فرزانه اشاره کرد، همچنین دیگر کتاب‌های این نویسنده شامل کتابهایی چون، «عشق سال‌های وبا»، «پاییز پدرسالار»، «ساعت شوم»، «گزارش یک مرگ»، «سرگذشت یک غریق» هستند.

ادامه...
  • ناشر انتشارات کتابسرای تندیس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.34 مگابایت
  • تعداد صفحات ۵۹ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب هفده انگليسی مسموم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

هفده انگلیسی مسموم

سینیورا پرودنسیا لینرو به محض آن که پایش به بندر ناپل رسید، اولین چیزی که توجه اش را جلب کرد، بوی آن جا بود که به بندر ریوآچا شباهت داشت. البته این را به کسی نگفت، چون در آن کشتی مسافربری فکستنیِ انباشته از ایتالیایی های بوئنوس آیرس که اولین بار بعد از جنگ به سرزمین شان برمی گشتند، کسی این را نمی فهمید. با وجود این، در هفتاد و دو سالگی و در فاصله ی هجده روز دریایی از خانه و مردم کشورش، کمتر احساس تنهایی، ترس و دوری می کرد.
نور چراغ های خشکی، اولِ صبح هم پیدا بود. مسافرا زودتر از همیشه بیدار شدند، لباس های نوشان را پوشیدند، دل هاشان مملو از تردید پیاده شدن بود. انگار آخرین یکشنبه ی روی کشتی تنها یکشنبه ی واقعی کل سفر بود. سینیورا پرودنسیا لینرو جزو معدود کسانی بود که در مراسم عشای ربانی شرکت کرد. امروز برخلاف روزهای دیگر که لباس های تیره می پوشید و روی عرشه قدم می زد، پیراهن قهوه ای ضخیم کرباس پوشید و روش ریسمان سنت فرانسیس را بست. صندل های چرم زمختی به پا کرد که هیچ شباهتی به صندل های رنگ و رو رفته ی زائرا نداشت. برای ادای نذرش رفته بود، نذر کرده بود که اگر نعمتِ سفر به رم و زیارت عالیجناب پونتیف نصیب اش شود، تا آخر عمر این لباس را بپوشد. حالا حس می کرد دعایش مستجاب شده است. مراسم عشای ربانی که به پایان رسید، شمعی برای سپاس گزاری از روح القدس روشن کرد که به او توانایی داد تا توفان های کارائیب را تاب بیاورد و برای نُه بچه و چهارده نوه ای که درست در همان لحظه در شب بادخیز ریوآچا خواب او را می دیدند دعا کرد.
بعد از صبحانه که روی عرشه رفت، ظاهر کشتی عوض شده بود. چمدان های مسافران را دید که در کنار انواع زلم زیمبوهایی که ایتالیایی ها از بازارهای جذاب آنتیل خریده بودند در سالن رقص روی هم انباشته بودند. در پیاله فروشی سالن، قفس فرفورژه ای آویزان بود که پرنده ای پرنمبوکویی داخلش بود. صبح دل انگیز اوایل ماه اوت بود. از آن یکشنبه های تابستانی خاص بعد از جنگ که نور همچون مکاشفه ای روزانه به نظر می رسید. کشتی غول پیکر به کندی پیش می رفت، مثل نفس خسته ی بیماری بر دریای آرام و شفاف. قلعه ی تیره و تار دوک آنجو اولین چیزی بود که در افق نمایان شد. مسافرانی که روی عرشه آمده بودند به خیال آن که آشنا دیده اند، بی آن که درست بفهمند چیست آن را به هم نشان دادند و با لهجه جنوبی شان فریاد شادی سردادند. سینیورا پرودنسیا لینرو که کلی دوست صمیمی در کشتی پیدا کرده بود و هنگامی که آن ها مشغول خوش گذرانی بودند از بچه هاشان مراقبت می کرد و حتی دکمه ی نیم تنه ی نظامی افسر ارشد را دوخته بود، در کمال تعجب حس کرد که رفتار همه چه قدر سرد شده و تغییر کرده است. دیگر از آن روحیه ی صمیمانه و مهربانی که تحمل غم غربت ابتدای سفر را در حرارت منطقه ی استوایی ممکن می کرد، خبری نبود. با دیدن بندر عشق ابدی و ازلی اش به آب های آزاد هم به پایان رسید. او که با خوی حراف ایتالیایی ها آشنایی نداشت، فکر کرد مشکل، دل دیگران نیست، بلکه دل خودش است. چون در بین تمام آن ها تنها کسی بود که داشت به خانه برمی گشت. با خودش گفت همه ی سفرها باید همین طور باشد. اولین بار بود که درد جانکاه خارجی بودن آزارش نمی داد. به نرده ها تکیه داد و در بحر بقایای دنیاهای منسوخ در عمق دریا غوطه ور شد. درست در همین هنگام دختر بسیار زیبایی که کنارش ایستاده بود از ترس چنان فریادی زد که او یکه خورد.دختر بااشاره به دریا گفت: «ماما میا، آنجا را ببین.»
یک مرد مست طاقباز روی آب افتاده بود. مرد کچل جا افتاده ای با چهره ای کاملاً متمایز، که چشم های سرحال و آبی روشن اش به آسمان دوخته شده بود. لباس شب و جلیقه ی سوزن دوزی به تن و کفش چرم ورنی به پا داشت و به برگردان یقه اش یاس آفریقایی تازه ای زده بود. در دست راست او بسته ی کوچکی بود که دورش کاغذ کادو پیچیده بود. انگشت های قوی رنگ پریده اش خمیده مانده بود، انگار در لحظه ی مرگ به چیزی چنگ زده باشد.
یکی از افسران کشتی گفت: «باید از میهمانی عروسی توی دریا پرت شده باشد. تابستان ها معمولاً از این اتفاق ها می افتد.»
منظره ی گذرایی بود. چون طولی نکشید که کشتی وارد خلیج شد و موضوعاهای نسبتاً بهتری حواس مسافران را پرت کرد. اما سینیورا پرودنسیا لینرو هنوز به مرد غرق شده فکر می کرد، مرد غرق شده ی بیچاره ای که کت دنباله دارش روی شیار کشتی بر آب موج می خورد.
کشتی که به بندر رسید، یدک کش زهوار دررفته ای به سویش آمد، افسارش را گرفت و از میان ویرانه های بی شمار قایق های نظامی منهدم شده در طول جنگ، عبورش داد.
به تدریج که کشتی از کنار لاشه های زنگ زده می گذشت، میـزان نفـت در آب دریا افزایش می یافت و هوا از ساعت دو بعد از ظهر ریوآچا هم گرم تر می شد. شهر در سوی دیگر مسیل باریک آب، زیر آفتاب ساعت یازده برق می زد و دیگر تمام کاخ های خیالـی و آلـونک هـای قدیمی رنگ شده ی باسمه ای روی تپه ها به خوبی دیده می شد. همان وقت بوی تعفن غیرقابل تحملی از آب متلاطـم بالا زد و سینیورا پرودنسیا لینرو از بوی تعفن آن خرچنگ های گندیده به یاد حیاط خانه اش افتاد.
هنگام برگزاری این رزمایش، مسافران از دیدن بستگان شان در میان جمعیت پرهیاهوی اسکله کلی ذوق کردند. بیشتر گیس سفیدهایی بودند که سینه های پرابهت شان توی آن لباس های رسمی به هم چسبیده بود. زیباترین بچه ها و پر جمعیت ترین خانواده های دنیا و همسرانی خرده پا و سخت کوش داشتند، از آن دست شوهران ابدی که به توصیه ی همسران شان روزنامه می خواندند و با وجود گرمای هوا مثل محضردارهای خشک و عبوس لباس می پوشیدند.
در میانه ی آشفتگی این کاروان شادی، مردی مسن با بالاپوش گدایان و چهره ای غم زده دو دستی کلی جوجه ی کوچک از جیب هاش درآورد. در یک چشم به هم زدن تمام اسکله پر از جوجه های پُر سرو صدایی شد که به این طرف و آن طرف می رفتند و با این که مردم جلوشان را می گرفتند باز هم می دویدند. این یک شعبده بود. جادوگر کلاهش را بر زمین گذاشت اما هیچ کس حتی یک پول سیاه حرامش نکرد.
تنها سینیورا پرودنسیا لینرو از تماشای این شعبده بازی که انگار به افتخار او ترتیب داده شده بود به وجد آمد و از او قدردانی کرد. نمی دانست دقیقاً چه وقت پله ی کشتی را می آورند و انبوه مردم با سرعتی زننده، مثل دزدان دریایی به کشتی حمله می کنند. از این همه جشن و سرور و بوی پیاز گندیده ای که از آدم ها به مشام می رسید، میخکوب شده بود. باربرها که برای بردن اثاثیه آمده بودند، به گوشه ای هلش دادند. ترسید که نکند مثل جوجه های کوچک توی اسکله به شکل شرم آوری بمیرد. همان وقت روی صندوق چوبی لباس هاش که گوشه های نقره ای داشت نشست، و بی هیچ ترسی، برای دوری از هوس و خطر در سرزمین های کافران به خواندن دعاهای بی فایده پرداخت. بلوا که تمام شد، افسر ارشد که او را در سالن خالی رقص تنها دید، دوستانه گفت: کسی نباید اینجا باشد. کمک می خواهید؟
گفت: «باید منتظر کنسول بمانم.»
راست می گفت. دو روز پیش از شروع سفر، پسر بزرگش تلگرامی برای دوستش کنسول ناپل فرستاد و از او خواست نزد مادرش به بندر برود و برای ادامه ی سفر و رسیدن به رم به او کمک کند. اسم کشتی و زمان توقف را به او اطلاع داد و تاکید کرد که مادرش به راحتی قابل شناسایی ست. او موقع پیاده شدن از کشتی لباس پیروان سنت فرانسیس را به تن خواهد کرد.
سینیورا پرودنسیا لینرو به قدری به این قرار مطمئن بود که افسر ارشد به او اجازه داد کمی بیشتر بماند. هرچند چون چیزی تا وقت ناهار نمانده بود، خدمه ی کشتی صندلی ها را روی میزها گذاشته بودند و داشتند عرشه را با سطل های پر از آب می شستند. برای همین چند بار صندوق لباس های او را جابه جا کردند تا خیس نشود. خودش هم بی آن که ذره ای ناراحت شود یا در دعا خواندنش وقفه ای ایجاد شود، جایش را عوض می کرد. تا او را از اتاق استراحت بیرون بردند و زیر آفتاب سوزان بین قایق های نجات رهایش کردند.
افسر ارشد کمی بعد از ساعت دو دوباره به او برخورد. سینیورا پرودنسیا لینرو در لباس توبه کاران عرق می ریخت و از ترس و عصبانیت، بدون توقع استجابت دعا می خواند، چون فقط با همین کار می توانست جلوی گریه اش را بگیرد.
افسر ارشد با لحنی متفاوت از لحن دوستانه ی قبلی گفت: «دعا کردن فایده ای ندارد.»
او توضیح داد که نیمی از مردم ایتالیا این وقت سال به کنار دریا می روند، به خصوص یکشنبه ها. هرچند کنسول به خاطر نوع مسئولیت هاش به تعطیلات نمی رود، اما مطمئناً دفترش تا دوشنبه تعطیل است. بهتر است به هتل برود، شب را خوب بخوابد و فردا به کنسولگری تلفن کند. شماره ی کنسولگری هم حتماً در دفتر تلفن پیدا می شود. سینیورا پرودنسیا لینرو چاره ای نداشت جز آن که حرف او را بپذیرد. افسر برای طی مراحل کنترل گذرنامه و گمرک و تبدیل پول کمکش کرد. برایش تاکسی گرفت و به شکلی سربسته به راننده توصیه کرد که او را به یک هتل مناسب ببرد.
تاکسی زهوار دررفته که بیشتر شبیه ماشین حمل جنازه بود، در خیابان های متروکه هِلِک هِلِک پیش رفت. سینیورا پرودنسیا لینرو لحظه ای گمان کرد او و راننده تنها موجودات زنده ی این شهر ارواح هستند که بند رخت هاشان وسط خیابان آویزان است. او فکر کرد آدم حرافی که این طور با شور و شوق حرف می زند، فرصت نمی کند سرِ زنِ بیچاره ی تنهایی که تمام خطرهای عبور از اقیانوس را برای دیدار با پاپ به جان خریده، زیر آب کند.
در پایان هزارتوی خیابان ها دوباره چشم اش به دریا افتاد. تاکسی در امتداد ساحل متروک و داغی که هتل های کوچک متعددی به رنگ های روشن در آن بود هِلِک هِلِک کرد اما جلوی هیچ کدام نایستاد و مستقیم به سوی آنی رفت که رنگش از بقیه کمتر تو ذوق می زد. دور تا دورش پارک عمومی بود با درخت های نخل بزرگ و نیمکت های سبز. راننده، صندوق لباس را توی سایه ی پیاده رو گذاشت. اما تردید سینیورا پرودنسیا لینرو را که دید، گفت: «اینجا مناسب ترین هتل ناپل است.»
یک باربر خوش تیپ مهربان آمد، صندوق لباس را روی کولش گذاشت و سینیورا پرودنسیا لینرو را دنبال خود به طرف آسانسور فلزی پنجره داری که در پلکان قرار داشت برد و با قدرت هر چه تمام تر آواز پوچینی را سر داد. هتل بسامانی بود که هر نُه طبقه ی بازسازی شده اش میهمان سرای جداگانه داشت. سینیورا پرودنسیا لینرو یک باره دچار توهم شد و حس کرد داخل قفس پرنده است و آرام آرام دارد از محور پلکانی مرمری که صدا در آن می پیچد بالا می رود و به آدم های توی خانه ها نگاهی می اندازد. آدم هایی با بدگمانی های نهان، زیرشلواری های پاره و آروغ های اسیدی. آسانسور در طبقه ی سوم ایستاد و باربر آوازش را قطع کرد. لوزی های کشویی در را باز کرد و با تعظیمی از سر ادب گفت: «به خانه ی خود خوش آمدید.»
در سالن ورودی، پشت پیشخوان چوبی که تزئین شیشه ی رنگی داشت و گلدان های مسی پر از گل های آفتابگردان رویش بود، چشم اش به نوجوان بی رمقی افتاد. در همان نگاه اول از او خوشش آمد چون درست مثل نوه ی کوچک اش طره ی موی فرشته مانندی داشت. از اسم میهمان سرا که آن را روی پلاک برنزی حک کرده بودند، از بوی اسید کربولیک و از سرخس های آویزان خوشش آمد. همین طور از سکوت آن جا و کاغذ دیواری که طرح زنبق طلایی داشت. اما از آسانسور که بیرون آمد قلبش ریخت. عده ای جهانگرد انگلیسی با مایو و صندل روی ردیفی از صندلی های راحتی چرت می زدند. هر هفده نفر طوری متقارن نشسته بودند که انگار تصویر یک نفر توی آیینه ی سالن چند بار تکرار شده بود. سینیورا پرودنسیا لینرو، بی آن که تمایزی قائل شود نگاهی سرسری به همه انداخت و توانست ردیفی از زانوهای صورتی ببیند شبیه تکه های گوشت خوک که از چنگک های دکان قصابی آویزان شده باشند. بی آن که یک قدم به سمت پیشخوان بردارد، با وحشت به آسانسور پناه برد.
گفت: «برویم یک طبقه ی دیگر.»
باربر گفت: «این تنها طبقه ای ست که سالن غذاخوری دارد سینیورا.»
گفت: «اشکالی ندارد.»
باربر ادای احترام کرد، آسانسور را بست و باقیمانده ی آوازش را خواند تا به میهمان سرای طبقه ی پنجم رسیدند. همه چیز راحت تر به نظر می رسید. صاحب میهمان سرا بانوی سالخورده ی قبراق و سرحالی بود که خیلی خوب اسپانیایی صحبت می کرد. هیچ کس روی صندلی های راحتی سالن ورودی چرت نمی زد. هر چند اتاق غذاخوری نداشت، اما می شد از نزدیک ترین رستوران آن حوالی غذایی با قیمت مناسب برای میهمان ها آورد. سینیورا پرودنسیا لینرو تصمیم گرفت همان جا بماند، یک شب می ماند. از رفتار دوستانه و نفوذ کلام صاحب میهمان سرا خوشش آمد. همین طور از این که حتی یک انگلیسی با زانوهای صورتی در سالن ورودی چرت نمی زد.
راس ساعت سه بعد از ظهر پشت پنجره ای های اتاق را بستند. نیم سایه ای، سکوت سرد آن بیشه ی پنهان را حفظ می کرد. جایی مناسب برای گریستن.
سینیورا پرودنسیا لینرو تا تنها شد هر دو قفل در را چفت کرد و بعد از این همه وقت برای اولین بار ادرار کرد. جریانی باریک و مردد که توسط آن هویتی را که در طول سفر گم کرده بود، بازیافت. بعد صندل هاش را در آورد، ریسمان دور کمر را باز کرد و به پهلوی چپ روی تخت دو نفره ای که برایش بزرگ و دلگیر بود دراز کشید و اشک هایی را که مدت ها عقب افتاده بود، مثل سیل از چشم هایش فرو بارید.
اولین باری بود که پایش را از ریوآچا بیرون می گذاشت و یکی از معدود دفعه هایی که بعد از ازدواج بچه ها و رفتن شان، بدون دو زن هندی پا برهنه که پیکر بی جان همسرش را می پاییدند خانه اش را ترک می کرد. نیمی از عمرش در اتاق خواب در کنار بقایای تنها مردی که دوستش داشت، گذشت. مردی که نزدیک به سی سال توی رختخوابی از پوست بز، یادگارِ روزهای خوش جوانی شان در کما بود.
اکتبر سال پیش، ناگهان بیمار هشیاری اش را بازیافت. چشم ها را باز کرد، خانواده اش را شناخت و به آن ها گفت پی عکاس بفرستند. آن ها پیرمردی را از پارک آوردند که فانوسی بزرگ و دوربین عکاسی با آستین مشکی و صفحه ی منیزیم مخصوص عکاسی در منزل داشت. خود بیمار حالت عکس ها را مشخص کرد.
گفت: «یکی با پرودنسیا می گیرم، به خاطر محبت و خوشبختی ای که در تمام عمر به من هدیه داد.» این را با فلاش منیزیم گرفتند.
ــ دوتای دیگر هم با دختران عزیزم، پرودنسیتا و ناتالیا می گیرم. این دو عکس را هم گرفتند.
ــ دو تای دیگر هم با پسرهام، که محبت و مهربانی شان شهره ی خانواده است.

نظرات کاربران درباره کتاب هفده انگليسی مسموم

bookis a wery good
در 5 ماه پیش توسط
من که مفهوم اصلی دو داستان اول رو متوجه نشدم و بنظرم بدون بار معنایی بود اما داستان سوم برام غم‌انگیز بود، اینکه کسی حرفت رو باور نکنه، حتی نزدیک‌ترین کست...
در 5 ماه پیش توسط
کاش بودن و میشد از شخص آقای مارکز پرسید هدفش از نوشتن این کتاب چی بوده!؟هیچی نداشت. داستان اول به واقع تهی بود اینقدر که شک میکنی شاید چیزی رو از قلم انداختی یا مضمونی جایی بوده که شاید تو قدرت درکش رو نداشتی!!!
در 6 ماه پیش توسط
سه تا داستان داشت که با آخرین داستان ارتباط برقرار کردم
در 9 ماه پیش توسط
عااااالی همه ی کتاب های اقای مارکز عالی هستن روحشون شاد
در 1 سال پیش توسط