فیدیبو نماینده قانونی انتشارات پیدایش و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب فاصله‌ای که پیر شد

کتاب فاصله‌ای که پیر شد

نسخه الکترونیک کتاب فاصله‌ای که پیر شد به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب فاصله‌ای که پیر شد

آن بالا، توی آسمان بلند و آبی، بالای خورشید، حتّی خیلی بالاتر از بالای خورشید، توی یک کهکشان بزرگ، یک سیاره‌ی کوچک بود. یک سیاره‌ی کوچک، خیلی کوچک. یک سیاره که می‌شد تویش خواب‌های زیادی دید. یک سیاره که روزهایش خیلی کوتاه بود و شب‌هایش تا دلت بخواهد بلند؛ حتّی از شب یلدا هم بلندتر. توی این سیاره، آب نبود. هوا هم نبود. گل و درخت و سبزه هم نبود. فقط یک غبار بود. یک غبار کوچک با تخته‌سنگ‌ها و تپّه‌ها و چاله‌هایی که از افتادن شهاب‌سنگ‌ها درست شده بودند. غبار، توی یکی از این چاله‌ها زندگی می‌کرد. آنجا خانه‌ی او بود. غبار، روزها توی سیاره می‌چرخید. به این طرف و آن طرف می‌رفت.

ادامه...
  • ناشر انتشارات پیدایش
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.44 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۰۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب فاصله‌ای که پیر شد

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مداد

مداد گفت: «من درختم. مرا بکارید.»
او را کاشتند.
سبزشد و قصه کرد.
پروانه ها روی قصه ها نشستند
و آنها را خواندند.
باد، قصه ها را با خود برد.


غبار کوچک

آن بالا، توی آسمان بلند و آبی، بالای خورشید، حتّی خیلی بالاتر از بالای خورشید، توی یک کهکشان بزرگ، یک سیاره ی کوچک بود. یک سیاره ی کوچک، خیلی کوچک. یک سیاره که می شد تویش خواب های زیادی دید. یک سیاره که روزهایش خیلی کوتاه بود و شب هایش تا دلت بخواهد بلند؛ حتّی از شب یلدا هم بلندتر.
توی این سیاره، آب نبود. هوا هم نبود. گل و درخت و سبزه هم نبود. فقط یک غبار بود. یک غبار کوچک با تخته سنگ ها و تپّه ها و چاله هایی که از افتادن شهاب سنگ ها درست شده بودند. غبار، توی یکی از این چاله ها زندگی می کرد. آنجا خانه ی او بود.
غبار، روزها توی سیاره می چرخید. به این طرف و آن طرف می رفت.



از روی تپّه ها سُر می خورد. به همه جا سَر می کشید. وقتی هم خسته می شد. کنار تخته سنگ ها می نشست و اگر بیدار بودند با آنها حرف می زد و برایشان قصّه می گفت. او قصّه های زیادی بلد بود؛ قصّه های خیلی قشنگ. غبار تمام این قصّه ها را خودش ساخته بود. او هر روز یک قصّه ی تازه می ساخت. تخته سنگ ها قصّه هایش را خیلی دوست داشتند. بعد با هم یک قُل دو قُل بازی می کردند. گاهی وقت ها هم قایم باشک و هفت سنگ بازی می کردند.
تخته سنگ ها خیلی تنبل بودند و زورشان می آمد از جایشان تکان بخورند. آنها قایم باشک و هفت سنگ را دوست نداشتند. تخته سنگ های تنبل فقط دوست داشتند بخوابند و یا گوشه ای بنشینند و یک قُل دوقُل بازی کنند. تازه همیشه هم سرِ بازی جِر می زدند.
وقتی هم شب می شد، غبار به خانه اش می رفت و می خوابید. غبار، خواب دیدن را خیلی دوست داشت. هر وقت که دلش می گرفت، می خوابید و خواب می دید. حتّی بعضی وقت ها که حوصله اش سر می رفت، با خواب هایش حرف می زد. غبار با خواب هایش دوست بود.
یک روز صبح، بعد از شبی بلند و طولانی، غبار با سر و صدای عجیبی از خواب پرید. یکدفعه تمام سیاره روشن شد. یک سفینه توی سیاره نشسته بود. غبار خیلی خوشحال شد. با عجله به طرف سفینه رفت. آن قدر عجله داشت که یادش رفت به تخته سنگ ها سلام کند. حتّی از روی تپّه ها سُر نخورد. به هیچ کجا هم سر نزد. فقط یکراست به طرف سفینه رفت. وقتی به آنجا رسید، ایستاد و نگاهش کرد. بدنش از شدّت هیجان می لرزید. دلهره ی عجیبی داشت. دلش بیخودی شور می زد و نگران بود. ناگهان درِ سفینه باز شد و نردبانی از آن بیرون آمد. غبار، با صدایی که می لرزید، به نردبان سلام کرد، نردبان چیزی نگفت. فقط بِرّ و بِر به او نگاه کرد. بعد چند فضانورد پیدایشان شد. فضانوردها با نگرانی پایین را نگاه کردند. قلبشان تالاپ تالاپ صدا می کرد. غبار، صدای قلبشان را به خوبی می شنید. انگار از پیاده شدن می ترسیدند. غبار به طرفشان رفت و با صدایی که از هیجان می لرزید، فریاد زد: «بیایید پایین. نترسید. هیچ کی شما رو اذیت نمی کنه.»
امّا هیچ کدام از فضا نوردها حرف هایش را نشنیدند. چون غبار با قلبش حرف می زد و آنها هنوز یاد نگرفته بودند با قلبشان حرف بزنند. حتّی خودش را هم ندیدند. غبار به طرفشان رفت، دورشان چرخید، خودش را به سر و صورت آنها مالید، امّا آنها اصلاً متوجّه نشدند. بعد یکی یکی با ترس و دلهره پایین آمدند. از یک طرف می ترسیدند و از طرف دیگر خوشحال بودند؛ چون آنها اوّلین کسانی بودند که قدم به این سیاره می گذاشتند. غبار از اینکه می دید آنها خوشحالند، خیلی خوشحال شد. بالاخره فضانوردها روی سیاره ی کوچک پا گذاشتند. بعد آرام آرام راه افتادند. با احتیاط این طرف و آن طرف را نگاه می کردند و با ترس و لرز جلو می رفتند؛ غبار هم به دنبالشان.
نزدیک خانه ی غبار که رسیدند، ایستادند. قلب غبار نزدیک بود از خوشحالی بایستد. به طرفشان رفت و فریاد زد: «اینجا خونه ی منه... خونه ی من! نگاه کنید چقدر قشنگه!»
فضانوردها به خانه نگاه کردند. یکی از آنها گفت: «این حفره از افتادن شهاب سنگ ها درست شده.»

نظرات کاربران درباره کتاب فاصله‌ای که پیر شد