فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتابسرای تندیس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب هری‌پاتر و سنگ جادو

نسخه الکترونیک کتاب هری‌پاتر و سنگ جادو به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب هری‌پاتر و سنگ جادو

آقا و خانم دورسلی ساکن خانه‌ی شماره‌ی چهار خیابان پریوت درایو بودند. خانواده‌ی آن‌ها بسیار معمولی و عادی بود و آن‌ها از این بابت بسیار راضی و خشنود بودند. این خانواده به هیچ وجه با امور مرموز و اسرارآمیز سروکار نداشتند زیرا سحر و جادو را امر مهمل و بیهوده‌ای می‌پنداشتند و علاقه‌ای به این گونه مسائل نداشتند.
آقای دورسلی مدیر شرکت دریل سازی گرونینگز، مردی درشت اندام و قوی هیکل بود با گردنی بسیار کوتاه که سبیل بلندی نیز داشت. همسر او، خانم دورسلی زنی لاغراندام بود با موهای بور و گردنی کشیده و بلند. بلندی گردنش بسیار برایش مفید بود زیرا بیش‌تر وقتش را صرف سرک کشیدن به خانه‌ی همسایه‌ها می‌کرد. آن‌ها پسری داشتند به نام دادلی که به عقیده خودشان لنگه نداشت.
آن‌ها خانواده‌ی مرفهی بودند و هیچ کم و کسری نداشتند اما در این خانواده رازی وجود داشت که نباید برملا می‌شد. آن‌ها همیشه در هول و هراس بودند که مبادا روزی کسی به رازشان پی ببرد. حتی تصور این که کسی از خانواده‌ی پاتر چیزی بداند برایشان غیرقابل تحمل بود. خانم پاتر خواهر خانم دورسلی بود اما سال‌ها بود که یکدیگر را ندیده بودند. در واقع خانم دورسلی وانمود می‌کرد که خواهری ندارد زیرا خواهر او و شوهر بی‌مصرفش ذره‌ای به خانواده‌ی آن‌ها شباهت نداشتند. دورسلی‌ها همیشه از این واهمه داشتند که روزی خانواده‌ی پاتر در آن حوالی آفتابی شوند و سرزبان‌ها بیفتند. آن‌ها این را نیز می‌دانستند که خواهر خانم دورسلی یک پسر کوچک دارد ولی هرگز او را ندیده بودند و این خود بهانه‌ی دیگری برای دوری کردن از پاترها به دست آن‌ها می‌داد زیرا نمی‌خواستند پسرشان با پسر خانواده‌ی پاتر دوست و همبازی شود.
خلاصه، داستان ما از یک روز سه‌شنبه آغاز شد. صبح آن روز وقتی آقا و خانم دورسلی از خواب بیدار شدند هوا ابری بود اما همه چیز عادی به نظر می‌رسید و هیچ نشانه‌ای از وقوع یک واقعه‌ی عجیب و اسرارآمیز در سراسر کشور وجود نداشت.

ادامه...
  • ناشر انتشارات کتابسرای تندیس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.78 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۵۲ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب هری‌پاتر و سنگ جادو

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فصل اول. پسری که زنده ماند

آقا و خانم دورسلی(۱) ساکن خانه ی شماره ی چهار خیابان پریوت درایو(۲) بودند. خانواده ی آن ها بسیار معمولی و عادی بود و آن ها از این بابت بسیار راضی و خشنود بودند. این خانواده به هیچ وجه با امور مرموز و اسرارآمیز سروکار نداشتند زیرا سحر و جادو را امر مهمل و بیهوده ای می پنداشتند و علاقه ای به این گونه مسائل نداشتند.
آقای دورسلی مدیر شرکت دریل سازی گرونینگز(۳)، مردی درشت اندام و قوی هیکل بود با گردنی بسیار کوتاه که سبیل بلندی نیز داشت. همسر او، خانم دورسلی زنی لاغراندام بود با موهای بور و گردنی کشیده و بلند. بلندی گردنش بسیار برایش مفید بود زیرا بیش تر وقتش را صرف سرک کشیدن به خانه ی همسایه ها می کرد. آن ها پسری داشتند به نام دادلی که به عقیده خودشان لنگه نداشت.
آن ها خانواده ی مرفهی بودند و هیچ کم و کسری نداشتند اما در این خانواده رازی وجود داشت که نباید برملا می شد. آن ها همیشه در هول و هراس بودند که مبادا روزی کسی به رازشان پی ببرد. حتی تصور این که کسی از خانواده ی پاتر چیزی بداند برایشان غیرقابل تحمل بود. خانم پاتر خواهر خانم دورسلی بود اما سال ها بود که یکدیگر را ندیده بودند. در واقع خانم دورسلی وانمود می کرد که خواهری ندارد زیرا خواهر او و شوهر بی مصرفش ذره ای به خانواده ی آن ها شباهت نداشتند. دورسلی ها همیشه از این واهمه داشتند که روزی خانواده ی پاتر در آن حوالی آفتابی شوند و سرزبان ها بیفتند. آن ها این را نیز می دانستند که خواهر خانم دورسلی یک پسر کوچک دارد ولی هرگز او را ندیده بودند و این خود بهانه ی دیگری برای دوری کردن از پاترها به دست آن ها می داد زیرا نمی خواستند پسرشان با پسر خانواده ی پاتر دوست و همبازی شود.
خلاصه، داستان ما از یک روز سه شنبه آغاز شد. صبح آن روز وقتی آقا و خانم دورسلی از خواب بیدار شدند هوا ابری بود اما همه چیز عادی به نظر می رسید و هیچ نشانه ای از وقوع یک واقعه ی عجیب و اسرارآمیز در سراسر کشور وجود نداشت. آقای دورسلی که آوازی را زیر لب زمزمه می کرد یکی از کراوات های تکراریش را برداشت. خانم دورسلی نیز همان طور که پشت سر این و آن غیبت می کرد دادلی جیغ جیغو را روی صندلیش نشاند.
هیچ یک از آن ها جغد قهوه ای رنگی را که از مقابل پنجره پر زد و رفت ندیدند.
ساعت هشت و نیم آقای دورسلی کیفش را برداشت تا به محل کارش برود. از همسرش خداحافظی کرد اما از آن جا که دادلی نحس شده بود و بهانه می گرفت نتوانست او را ببوسد. دادلی با اوقات تلخی غذایش را به در و دیوار پرتاب می کرد. آقای دورسلی گفت: «ای وروجک فسقلی!» و در حالی که از ته دل می خندید از در بیرون رفت. سوار اتومبیلش شد و دنده عقب از پارکینگ بیرون آمد.
اولین صحنه ی غیرعادی آن روز گربه ای بود که نقشه ای را می خواند. یک آن متوجه آنچه دیده بود نشد اما بلافاصله رویش را برگرداند تا نگاه دیگری بکند. این بار گربه ای را دید که سر کوچه ایستاده بود ولی از نقشه خبری نبود. شاید خیالاتی شده بود. شاید هم آن صحنه حاصل خطای دیدش بود.چند بار پلک زد و به گربه خیره شد. گربه نیز به او زل زد. دوباره راه افتاد اما این بار از آینه ی اتومبیل گربه را زیر نظر داشت. گربه این بار مشغول خواندن تابلویی بود که روی آن نوشته شده بود: "پریوت درایو". آقای دورسلی به خود نهیب زد: «نه، داره تابلو رو نگاه می کنه. ولی گربه ها که نمی تونن نقشه یا تابلو بخونن.» او روی صندلی اتومبیل جا به جا شد و فکر گربه را از سر بیرون کرد. اکنون به سمت شهر می رفت و جز سفارش عظیم دریل آن روز به چیز دیگری فکر نمی کرد.
در حاشیه ی شهر ترافیک سنگینی بود و همان جا چشمش به افرادی افتاد که لباس های عجیب و غریبی به تن داشتند و جلب توجه می کردند. او اصلاً افرادی را که لباس های عجیب به تن می کردند نمی پسندید. نمونه ی این افراد جوان هایی بودند که لباس های مسخره می پوشیدند. آقای دورسلی به خود گفت: «حتما اینم یه مُد احمقانه ی جدیده.» مشاهده ی آن منظره باعث شد که دریل ها کاملاً از یادش بروند. با حالتی عصبی انگشت هایش را روی فرمان تکان می داد که چشمش به گروهی از این افراد افتاد که فاصله ی چندانی با او نداشتند. آن ها با شور و حرارت با هم پچ پچ می کردند. آقای دورسلی وقتی دید یکی از آن ها که شنل سبزی به تن داشت فقط کمی از خودش از خودش جوان تر است بیش تر عصبانی شد. طرز لباس پوشیدن آن ها به هیچ وجه مناسب سن و سالشان نبود. عجب وقیح و جلف بودند! اما لحظه ای بعد با خود اندیشید که ممکن است آن ها در حال اجرای نمایش خاصی باشند. بله، حدسش درست بود. کم کم راه بندان از بین رفت و دقایقی بعد او وارد پارکینگ محل کارش شد. بار دیگر تمام فکرش به دریل ها معطوف شد.
دفتر آقای دورسلی در طبقه ی نهم بود و او همیشه پشت به پنجره می نشست.آن روز صبح اگر رو به پنجره نشسته بود به هیچ وجه نمی توانست فکرش را روی کارش متمرکز کند. او جغدهایی را که در روز روشن در آسمان پرواز می کردند ندید اما رهگذرهای خیابان متوجه آن ها شدند. مردم جغدهایی را که با سرعت بر فراز سرشان پرواز می کردند به هم نشان می دادند و دهانشان از تعجب باز مانده بود. اکثر آنها حتی شب ها نیز جغدی ندیده بودند. با این حال آقای دورسلی بی خبر از پرواز جغدها روز دیگری را آغاز کرد. او در محل کارش سر پنج نفر داد کشید و چندین تماس تلفنی مهم گرفت. در گفتگوهای تلفنیش نیز بدخلقی کرد. او تا هنگام صرف ناهار و پیش از آن که برای خرید نان از نانوایی مقابل شرکت بیرون برود سرحال و شاداب بود.
او موضوع افراد شنل پوش را به کلی فراموش کرده بود اما نزدیک نانوایی با گروه دیگری از این افراد مواجه شد. هنگامی که از کنارشان می گذشت با خشم و غضب به آن ها نگاهی انداخت. خودش نیز نمی دانست چرا از دیدن این گونه افراد خشمگین می شود. این گروه نیز با شور و حرارت با هم پچ پچ می کردند. آن ها صندوق جمع آوری اعانه یا چیزی مانند آن نیز در دست نداشتند. آقای دورسلی در راه بازگشت از نانوایی کیسه ای محتوی یک دونات بزرگ را محکم گرفته بود و هنگامی که از کنار آن گروه عجیب می گذشت چند کلمه ای از حرف های آن ها را شنید که می گفتند:
ـ آره، درسته... خودم شنیدم که خانواده ی پاتر بوده ن...
ـ... آره، پسرشون، هری...
آقای دورسلی از ترس خشکش زد. او به طرف افرادی که با هم پچ پچ می کردند برگشت گویی می خواست چیزی به آن ها بگوید. ولی فکر بهتری به نظرش رسید و از این کار منصرف شد.
او به سرعت از عرض خیابان گذشت و به دفترش رفت. با بدخلقی از منشی اش خواست که مزاحم او نشود. سپس گوشی تلفن را برداشت و شماره ی منزلش را گرفت. اما بلافاصله تصمیمش عوض شد و گوشی تلفن را گذاشت. دستی به سبیلش کشید و به فکر فرو رفت. او گیج شده بود. اسم پاتر چندان هم غیرمعمول و کمیاب نبود. یقین داشت افراد بی شماری با این اسم وجود دارند که برحسب اتفاق نام پسرشان نیز هری است. او حتی اطمینان نداشت که اسم خواهرزاده ی زنش هری باشد. اصلاً او را ندیده بود. ممکن بود اسم او هاروی یا هارولد باشد. چرا باید همسرش را نگران می کرد؟ چون او حتی از شنیدن اسم خواهرش نیز ناراحت می شد. آقای دورسلی همسرش را سرزنش نمی کرد زیرا اگر خودش نیز چنین خواهری داشت همان مسائل پیش می آمد. همان افراد شنل پوش و...
آن روز بعد از ظهر تمرکز روی کارش دشوار به نظر می رسید. آقای دورسلی ساعت پنج هنگام خروج از ساختمان شرکت چنان مضطرب بود که جلوی در به شخصی تنه زد و بلافاصله عذرخواهی کرد.
او غفلتا به پیرمرد نحیفی تنه زده بود. پیرمرد تعادلش را از دست داد و چیزی نمانده بود که به زمین بیفتد. چند لحظه بعد که آقای دورسلی به خود آمد متوجه شد که پیرمرد شنل بنفش رنگی به تن دارد و به نظر نمی رسید از این برخورد ناگهانی ناراحت شده باشد. پیرمرد لبخندی به پهنای صورتش زد و با صدای زیری که باعث جلب توجه رهگذرها شد گفت:
ـ مهم نیست، دوست عزیز. امروز هیچی نمی تونه منو ناراحت کنه. برو خدا رو شکر کن که بالاخره طرف رفته. حتی مشنگ هایی مثل تو هم باید در چنین روزی جشن بگیرن و شاد باشن.
پیرمرد صمیمانه آقای دورسلی را در آغوش فشرد و سپس از او دور شد.
آقای دورسلی سرجایش میخکوب شده بود. یک پیرمرد او را در آغوش گرفته بود و او را مشنگ خطاب کرده بود. او هیچ از حرف هایش سر در نیاورده بود. دلواپس و آشفته بود. به سرعت به سوی اتومبیلش رفت و راه منزل را در پیش گرفت. با این که به خواب و رویا علاقه ای نداشت امیدوار بود که همه ی این ها را در خواب دیده باشد. پیش از آن هرگز چنین آرزویی نکرده بود.
پس از ورود به پارکینگ منزلش اولین چیزی که توجهش را جلب کرد همان گربه ای بود که صبح دیده بود. تردیدی نداشت که همان گربه است زیرا خط های دور چشمش به همان شکل بودند. دیدن مجدد آن گربه اصلاً برایش خوشایند نبود. این بار گربه روی دیوار حیاط منزل او نشسته بود.
آقای دورسلی با صدای بلندی گفت: «پیشته!» گربه از جایش تکان نخورد و با قیافه ای جدی به او زل زد. آقای دورسلی متحیر بود. آیا رفتار آن گربه طبیعی بود؟ وارد خانه شد و کوشید آرامش خود را حفظ کند. همچنان مصمم بود که از ماجرای آن روز به همسرش چیزی نگوید.
خانم دورسلی روز عادی و خوبی را پشت سر گذاشته بود. سر شام درباره ی اختلاف زن همسایه با دخترش صحبت می کرد. بعد گفت که دادلی یک کلمه ی جدید یاد گرفته است (نمی خوام!). آقای دورسلی در تمام مدت می کوشید که رفتاری عادی داشته باشد. وقتی دادلی خوابید او به اتاق نشیمن رفت که آخرین بخش خبری آن شب را از دست ندهد و درست به موقع تلویزیون را روشن کرد. گوینده ی اخبار می گفت:
ـ بنا به گزارش مکرر هموطنان عزیز از گوشه و کنار کشورمان امروز جغدها در سراسر کشور رفتار غیرعادی از خود نشان داده اند. به طور کلی جغدها شب ها به شکار می پردازند و به ندرت در روشنایی روز ظاهر می شوند. اما امروز از طلوع آفتاب تا این لحظه صدها جغد را در سراسر کشور مشاهده کرده اند. کارشناس ها قادر به توصیف علت این تغییر ناگهانی در الگوی رفتاری جغدها نیستند.
گوینده ی خبر پوزخندی زد و ادامه داد:
ـ خیلی عجیبه! خب، حالا به سراغ جیم مک گافین(۴) و گزارش وضع هوا می ریم. جیم! امشب هم شاهد رگبار جغدها خواهیم بود؟
کارشناس هواشناسی گفت:
ـ تدی، از شوخی گذشته حوادث عجیب امروز به رفتار غیرعادی جغدها ختم نشده. عده ی زیادی از نقاط دور کشور مثل کنت(۵)، یورکشایر(۶) و داندی(۷) با ما تماس گرفته ن و اعلام کرده ن که به جای بارانی که دیشب پیش بینی شده بود شاهد رگبار شهابسنگ بوده ن! مثل این که عده ای جشن آتش بازی رو زودتر از موعد برگزار کرده ن. البته دوستان،این جشن هفته ی آینده برگزار خواهد شد... ولی امشب به شما قول می دم که هوا بارانی خواهد بود.
آقای دورسلی روی صندلیش میخکوب شده بود! رگبار شهابسنگ در سرتاسر بریتانیا؟ جغدهایی که در روشنایی روز پرواز می کنند؟ افراد عجیب و غریب شنل پوش در این سو و آن سو... و پچ پچ های آن ها درباره ی خانواده ی پاتر...
خانم دورسلی با دو فنجان چای وارد اتاق نشیمن شد. موقعیت مناسبی نبود ولی او ناچار بود همسرش را در جریان بگذارد. با نگرانی گلویش را صاف کرد و گفت:
ـ پتونیا، عزیزم... راستی از خواهرت چه خبر؟
چنان که انتظار می رفت خانم دورسلی از این حرف جا خورد و برافروخته شد. بعد از چندین سال هر دو عادت کرده بودند وانمود کنند که او خواهری ندارد. خانم دورسلی گفت:
ـ هیچی. چه طور مگه؟
ـ اخبار عجیب و غریب باعث شد یاد اون بیفتم... این جغدها... شهابسنگ ها... و این آدمای مسخره ای که امروز توی شهر بودن...
خانم دورسلی با عصبانیت گفت:
ـ خب، که چی؟
ـ خب فکر کردم... گفتم شاید یه جورهایی با خانواده ی خواهرت ربط داشته باشن.
خانم دورسلی لب هایش را بر هم فشرد و جرعه ای چای نوشید. آقای دورسلی نمی دانست می تواند شهامت به خرج دهد و به همسرش بگوید که نام پاتر را نیز شنیده است یا خیر. سرانجام تصمیم گرفت از این موضوع حرفی به میان نیاورد و با حالتی عادی گفت:
ـ راستی پسرشون... الان باید هم سن و سال دادلی باشه، نه؟
خانم دورسلی با بدخلقی گفت:
ـ آره... مثل این که هم سن دادلیه.
ـ راستی اسمش چی بود؟ هوارد؟
ـ اسمش هریه. از همین اسم های مزخرفی که همه روی بچه هاشون می گذارن.
آقای دورسلی قلبش در سینه فرو ریخت و گفت:
ـ آره، آره. راست می گی!
وقتی به طبقه ی بالا می رفتند آقای دورسلی دیگر چیزی نگفت. همین که خانم دورسلی به حمام رفت آقای دورسلی پاورچین پاورچین به پنجره نزدیک شد و به حیاط نگاهی انداخت. گربه هنوز روی دیوار نشسته بود و از خیابان چشم برنمی داشت گویی منتظر کسی بود.
نکند خیالاتی شده باشد؟ آیا این وقایع با خانواده ی خواهر زنش ارتباط داشت؟ در این صورت اگر نسبت آن ها با خانواده ی پاتر برملا می شد چه؟ حتی تصور آن هم برایش دشوار بود.
آقا و خانم دورسلی به رختخواب رفتند، خانم دورسلی خیلی زود به خواب رفت ولی آقای دورسلی که خوابش نمی برد ابعاد این موضوع را بررسی می کرد. آخرین فکری که به ذهنش رسید و خیالش را راحت کرد این بود که اگر هم خانواده ی پاتر در این مسائل دخیل بودند دلیلی نداشت که به سراغ او همسرش بیایند. آن ها به خوبی می دانستند که آقای دورسلی و همسرش درباره ی آن ها چه نظری دارند. حتی تصور این که روزی درگیر مسائل احتمالی آن ها شوند بعید به نظر می رسید. خمیازه ای کشید و غلت زد. نه، این موضوع به هیچ وجه نمی توانست در زندگی آن ها تاثیر بگذارد.
اما او سخت در اشتباه بود.

نظرات کاربران درباره کتاب هری‌پاتر و سنگ جادو

یادش بخیر زمان نوجوونی خوندم وای که چقدر آدمو میکشوند دنبال خودش این داستان انگار آدم واقعا جادو میشد
در 1 هفته پیش توسط
واقعا وقتی قیمت میزارید دیگه انصاف رو رعایت کنید.قرار نیست که مردم رو گوش درااااز فرض کنید. ۱۵ تومن قیمتیه که قابل قبول نیست
در 2 هفته پیش توسط
من بیش از ده بار این کتاب رو خوندم و خیلی دوسش دارم ولی به این قیمت که ۱۵ تومنه انصافا گرونه حالا پولش به هر کی میرسه باید قیمتی براش بزارین که فروش بره تو این برنامه ۱۵ تومنو من میدم کتابشو میخرم دیگه چرا بدم واس یه برنامه. ۱۰ تومنم باشه برام بهتره کتابشو بخرم ولی کمتر از ۵ تومن باشه اینجا هم بعضی کتا با رو میخرم گرچه باید کمتر ازینم باشه
در 2 هفته پیش توسط
خوب همین کتابها پره تو اینترنت،دانلود کنیم بهتره که تا ۱۵تومان پول بدیم
در 2 هفته پیش توسط
این کتاب عالی و من کلا عاشق هری پاتر هستم
در 1 ماه پیش توسط