فیدیبو نماینده قانونی نشر افق و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب پیرمرد و دریا

کتاب پیرمرد و دریا

نسخه الکترونیک کتاب پیرمرد و دریا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب پیرمرد و دریا

فکر کرد: کاش همه اینها یک خواب بود و هیچ وقت این ماهی را نگرفته بودم و الان توی بسترم بودم و داشتم روزنامه می خواندم. با خود گفت: ولی انسان برای شکست آفریده نشده.
رمان پیرمرد و دریا به گفته خود همینگوی عصاره همه زندگی و هنر اوست، اثری سمبولیک چندلایه که در عین سادگی و صراحت و ایجاز، سرشار از ناگفته هاست. برخی از منتقدان این رمان را هنرمندانه ترین اثر او می دانند.

ادامه...
  • ناشر نشر افق
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.78 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۵۸ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب پیرمرد و دریا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مقدمه ی مترجم

انسان درد می کشد، پس هست

بر پیرمرد و دریا، از آن جا که هنرمندانه ترین اثر همینگوی و در واقع ـ به گفته ی خود او ـ عصاره ی همه ی زندگی و هنر اوست، بیش از همه ی آثار او نقد نوشته اند و به آن تمثیل و نماد نسبت داده اند. چرا که این کتاب، چون هر اثر هنری اصیل در عین سادگی و صراحت و ایجاز، عمیق و پرمعنی و سرشار است و از همین رو می توان از سطح زلال و روشن آن تا رازواره ترین اعماق فرو رفت و رمز و نمادهای بسیار از آن بیرون کشید که هیچ یک در جای خود بی مورد و معنی نیست، اما چسبیدن به برخی و رها کردن باقی چنان است که تنها به بخشی از حقیقت دل بسته و بر کل آن چشم بسته باشیم. همین خود از دلایلی بود که همینگوی را در برابر منتقدان فلسفه باف و نظریه پرداز می نشاند. چرا که نگرش و غایت همینگوی از نوشتن، ایجاد رابطه ای مستقیم و بلافصل با خواننده، بی دخالت هر منتقد یا مفسری بود و بیش ترِ روشنی و وضوح سبک او نیز از همین رو و به سبب احترامی ست که برای خواننده قائل بود. بسیاری از منتقدان تنها یک نماد یا درون مایه از این کتاب را برگرفته و آن را گسترش داده اند. چنان که بعضی پیرمرد را مظهر مسیح دانسته اند، و یا استعاره ای از هنرمند که کار هنری اش [= ماهی] به دست منتقدان [= کوسه ها] تشریح و تکه تکه می شود، و نیز گروهی این کتاب را تشریحی از وضعیت انسان در برابر و در رابطه با گناه می دانند که شاید همه ی این ها نیز باشد. اما قبل از همه، سرگذشت انسانی ست ساده و طبیعی که به خاطر ایمانی که به کار خود می ورزد تا دورها می رود و دست به کاری بزرگ می زند. اما این همه ی حرف نیست؛ آن چه مهم است همه ی جزئیاتی ست که نویسنده با بیان آن ها کلمه به کلمه، و سطر به سطر و صفحه به صفحه دست خواننده را می گیرد و پا به پا پیش می برد تا سرانجام از ماهیگیری ساده [= قبل از رفتن به دریا]، انسانی والا و توانا می سازد [= پس از بازگشت پیرمرد به خشکی]. روش همینگوی در این اثر به نوعی رخنه کردن از پیرامون به قلب کلام است که خود یادآور روش شکار است. و در سه صحنه ی پیاپی داستان که خشکی ـ دریا ـ خشکی است، با سیری بازگرداننده، خواننده را از پیرامون به مرکز می برد و سپس باز او را به پیرامون می رساند. یعنی ابتدا چشم اندازی دور دست و گسترده در برابر می نهد که روستای پیرمرد و اهل روستاست و سپس حلقه را هر دم تنگ تر می کند و چون دوربینی حساس و چشمی که تنها به یک نقطه دوخته است، و قلب هدف، به پیرمرد، هر دم نزدیک تر می شود و هر چه تصویر پیرمرد در چشم ما درشت تر می شود، زوائد و اضافات دیگر ناپدید می شوند. تا آن جا که به کلبه ی پیرمرد می رسیم و شاهد گفت و گوی دو نفره ی او با پسرک می شویم. سرانجام به کلی از خشکی، از جایی که امن و سفت و زیر پای همگان است و حتی از پسرک که یگانه دوست و دوستدار پیرمرد است، دور می شویم و بر عرصه ی دریا ـ صحنه ی دوم ـ با پیرمرد رو به رو می شویم که تنها و جدا از جماعت و از خشکی با ماهی خود در نبرد است. سرانجام باز پیرمرد را می بینیم که دوباره به خشکی ـ به صحنه ی سوم یا همان صحنه ی اول ـ به روستای خود، به خانه ی خود باز می گردد و باز پسرک با اوست.
ما نیز به تقلید از سبک همینگوی، پیرمرد را در این سه صحنه: خشکی ـ دریا ـ خشکی دنبال می کنیم:
نخستین بار که پیرمرد با دیدی دوربین وار به ما نشان داده می شود ماهیگیری ساده و فقیر و بی هویت است که در جهان مثل و مانند بسیار دارد. تنهاست و نیازمند کمک و دستگیری های پسرکی که همواره به یاری و دلداری اش می شتابد. روستاییان، آنان که اهل حرفه نیستند، مانند پدر و مادر پسرک، پیرمرد را بدبیار می دانند و حتی به سبب فقر و بدبیاری تحقیرش می کنند. اما حتی در میان ماهیگیران نیز جوان ترها او را مسخره می کنند و پیرترها بر او دل می سوزانند. رابطه ی پیری و جوانی ـ یکی از درون مایه های همیشگی همینگوی ـ در این جا از نو تکرار می شود که تا پایان کتاب نیز نقشی اساسی دارد. جوان ترها درست به علت بی خبری و خامی، پیرمرد را مسخره می کنند، چرا که عمق پیرمرد را نمی شناسند و در ظاهر و سطح او نیز جز مردی شکسته و بخت برگشته و فقیر که خود محتاج کمک است چیزی نمی یابند. و این همان جوانی ای است که وقتی حرمت پیری را نمی داند در چشم همینگوی جز خامی و بی مایگی معنایی ندارد. اما شناخت بیش تر ما از پیرمرد هنگامی ست که او را در کلبه اش و در رابطه با پسرک می یابیم. رابطه ای که براساس مهر و دوستی ست. رابطه ی میان دو انسان ناکامل و ساده که وقتی براساس عشق و ایثار قرار می گیرد متعالی و کمال آور می شود. پیرمرد از پیرانگی خود، از تجربه های خود، به پسرک می دهد و درعوض از او امید و گرم دلی می گیرد. پیرمرد همه ی آموخته ها، دانسته ها، تجربه ها، و همه ی حاصل عمر خود را به پسرک هدیه می کند و پسرک به او خدمت می کند. غمگسار و پرستار اوست و به او احترامی عمیق می ورزد. در این جا جوانی و پیری دیگر در مقابل هم نیستند، بلکه به جامه ی تضادی مکمل در می آیند. گر چه از جوانی بوی خامی، بی مایگی، سطح گرایی، هرز روی و ناشکیبایی می آید که با پختگی، عمق، تمرکز و شکیبایی پیری در تضاد است، اما وقتی که پیری و جوانی با مهر و همدلی در آمیزد، کمال می بخشد. رابطه ی پیرمرد و پسرک این چنین است. رابطه ی پیری و جوانی که با گذشت و با ایثار، با آموختن و آموزاندن، با شاگردی و استادی کردن، با خدمت و حرمت گزاری به کمال می رسد و این همه در آغاز کتاب تنها با یک جمله ی کوتاه آشکار می شود: «پیرمرد به پسرک ماهی گرفتن آموخته بود و پسرک به او مهر می ورزید.»(۱) از همین روست که گر چه پسرک "طبیعتا" به پدر و مادرش "تعلق" دارد و گر چه "ظاهرا" در قایق ماهیگیر پیر دیگری "خدمت" می کند، اما تنها با پیرمرد است که در می آمیزد، تنها به اوست که "تعلق" دارد و "خدمت" می گزارد. چرا که تنها از راه عشق است که می توان "تعلق" یافت و شوق "خدمت" داشت. و چنین است که این دوگانگی به درآمیختگی بدل می شود و این تضاد به کمال می رسد و به کمال می رساند.
در کلبه ی پیرمرد از طریق گفت و گوی دو نفره ی او با پسرک تا حدی به خصوصیات شخصی پیرمرد پی می بریم. در می یابیم که پیرمرد شجاع است ـ از همه بالاتر، شجاعت تنها بودن و تنها عمل کردن را دارد. شکیباست. طاقت رنج کشیدن دارد. متواضع است ـ اما به تواضعی دست یافته که از غرور فراتر می گذرد. تواضع استاد کاری چیره دست که از فرط چیرگی و آگاهی بر ریزه کاری های حرفه ای خویش از مرحله ی نازش و غرور گذشته و به "تواضعی شگفت" دست یافته است که جوان ترها، رنج ندیده ها، ترسوها و نکرده کارها از آن بی خبرند و به تمسخر از آن می گذرند. و جان مایه ی این همه، ایمان عمیق و محکم پیرمرد است که همه ی شجاعت، شکیبایی و تواضع پیرمرد از نهایت آن جان و نیرو می گیرد. در واقع ایمان پیرمرد است که او را روئین تن می سازد. پیرمرد به حرفه ی خود ایمان دارد. هر چه در کار خود آزموده تر شده، به ایمانی عمیق تر دست یافته است. ایمانی فطری و درونی و بی واسطه. همین ایمان است که حتی پس از هشتاد و چهار روز تمام که هر روز به دریا رفته و دست خالی بازگشته است، دل او را روشن می دارد و باز او را به دریا می کشاند. حسی ناشناخته و درونی به او ندا می دهد که همه ی تجربه ها، رنج ها، شکست ها، پیروزی ها و تاب و شکیب های او در سراسر عمرش بی چیزی نبوده و نیست. شاید که همه ی آموختن ها، ساختن ها، و پرداختن های انسان تنها نوعی تمرین و آمادگی یافتن است تا شخص خود را برای آن لحظه ی معهود زندگی، برای آن کار بزرگ خود آماده سازد. چنین کسی به میزبانی می ماند که اگر انتظار مهمان عزیزی را دارد، باید همه ی اسباب پذیرایی را فراهم سازد تا به هنگام ورود او از غفلت خالی دستی خود شرمسار نگردد. پیرمرد با خود فکر کرد «اما من قلاب ها را با دقت نگه می دارم. فقط عیب کار این است که دیگر شانس ندارم. ولی کسی چه می داند، شاید امروز داشته باشم. هر روزی برای خودش یک روز تازه است. البته چه بهتر که آدم شانس داشته باشد، اما من بیش تر دلم می خواهد کارم درست و کامل باشد.» و فکر کرد «آن وقت اگر بخت به سراغت بیاید آمادگی اش را داری!»(۲) در واقع آن که چیزی فراتر می خواهد باید که شایستگی و توانایی داشتن آن را در خود بپروراند. داشتنی که از راه معرفت و شناختن درونی و عمیق حاصل می شود و کسب این معرفت جز از راه عشق و ایمان ورزیدن ممکن نیست. بدین سان پیرمرد، برای رو به رو شدن با ماهی ـ یا با بخت خود ـ خود را آماده کرده است. او در واقع همه ی اسباب را جمع دارد، سوای آمادگی های معنوی، از بدنی ورزیده و مهارت های فنی نیز برخوردار است.
ــ بین ماهیگیرها تو از همه سری.
ــ نه، بهتر از خودم هم سراغ دارم.
پسرک گفت: «بی خود نگو، ماهیگیر خوب فراوان است و چند تاشان هم فوق العاده اند، ولی تو چیز دیگری.»
پیرمرد گفت: «شاید آن قدرها که می گویم زور نداشته باشم. ولی عوضش هزار جور حقه بلدم سوار کنم و اراده دارم.»(۳) پیرمرد همه ی ریزه کاری ها و نشانه های هواشناسی و خورشید و باد و آب و جریان و همه ی جانوران و گیاهان دریا را می شناسد. و از طریق نشانه های آن ها می تواند هر آن چه را که در ضمن کار ممکن است رخ دهد پیش بینی کند و چاره بیندیشد. بدین سان، پیرمرد آماده و امیدوار، تنها به دریا می رود.
در دریا تمرکز داستان بر پیرمرد و نیز شناخت ما از او به اوج می رسد. چرا که پیرمرد، قبل از هر چیز ماهیگیر است و عرصه ی کارآیی و کارنمایی او دریاست نه خشکی. همه ی برداشت ما از پیرمرد تا زمانی که او در خشکی است بیش از پیش درآمدی نظری در شناخت او نیست. یا به زبان دیگر چشم و ذهن ما را آماده می کند تا بتوانیم رفتار پیرمرد را در دریا که عرصه ی عمل اوست بنگریم و داوری کنیم. در این جا، در دریا، دور از همه و به هنگام درگیری پیرمرد با کار اوست که رفته رفته در چشم ما نام و نشان می یابد و دارای هویت می شود تا جایی که سرانجام او را نه برای آن که در مبارزه با ماهی پیروزمند است یا بازنده، بل به خاطر رفتاری که در کار و عمل از خود نشان می دهد، انسانی والا و یگانه می یابیم که تالی ندارد، که مثل همه نیست، بل از فردیت و شخصیت و اصالتی خاص برخوردار است ـ و این خود از مهم ترین درون مایه های همینگوی است که انسان ها را تنها به هنگام دست زدن به کار و از روش و رفتار و رویارویی شان با خطر ـ فارغ از پروای شکست یا پیروزی ـ قضاوت می کند. و از همین رو به مردمان گمنام و ساده ای که در راه حرفه ی خود چه بسا تا پای جانبازی پیش می روند، ارج بسیار می نهد.
اگر پیرمرد به قصد گرفتن بزرگ ترین ماهیان، تنها و بسی دور می رود از سر ماجراجویی نیست. این به نوعی در حکم سرنوشت اوست. هیچ کس، و خود پیرمرد نیز، نمی داند که چرا او باید ماهیگیر شده باشد. چرا باید در کار خود از حد همگنان و همگان فراتر رفته باشد. و چرا باید سرانجام با بخت خود رو به رو شود. و چرا باید ناگزیر از مبارزه با بخت خود باشد. تنها می داند که ناگزیر از مبارزه است. و برای رسیدن و به دست آوردن ماهی ـ یا بخت خود [که بارها به یکی بودن این دو در کتاب اشاره می شود] ـ باید با او بجنگد. اما این جنگ از سر دشمنی و بدخواهی نیست. پیرمرد به ماهی مهر می ورزد. او به هر آن چه نجیب، شجاع، زیبا و شکوهمند است، هر چند که حریفش باشد ـ که حتی مایه ی نابودی اش باشد، عشق می ورزد. گر چه ماهی را حریف خود می شمارد اما هرگز او را رقیب نمی انگارد و از نجابت و شکوه و شجاعت و شکیب ماهی به وجد می آید. حریفی ست که از ارزش ها و والایی های حریف با خبر است و به آن همه حرمت می نهد ـ گیرم ناگزیر از نبرد با او و نابودن کردن او باشد. نبرد پیرمرد با ماهی از نوع نبرد تن به تن و حماسی دو پهلوان است که برای تکمیل آدابِ حماسه حتی رجزخوانی های پیرمرد را نیز ـ که راهی برای دل دادن به خویش است ـ شاهدیم. جنگ این دو جنگی مقدر و برادرانه است. بلند گفت: «ماهی هم دوستم است. تا حالا چنین ماهی ای نه دیده و نه شنیده بودم. ولی باید بکشمش. جای شکرش باقی ست که مجبور نیستیم ستاره ها را بکشیم.»(۴)، و نیز «...شانس آوردیم که مجبور نیستیم خورشید یا ماه یا ستاره ها را بکشیم. همین قدر که روی دریا زندگی کنیم و برادرهای واقعی مان را بکشیم بس است.»(۵) این تقدیر اوست که با ماهی [با برادرش] بجنگد و در این راه بکشد یا کشته شود. فکر کرد «ماهی، تو داری مرا می کشی. اما حق داری برادر. هرگز موجودی بزرگ تر، قشنگ تر، آرام تر و نجیب تر از تو ندیده ام. بیا و مرا بکش. برایم فرقی ندارد که کی، کی را می کشد.»(۶)
در این جا داستان به صحنه ای حماسی و تراژیک بدل می شود: دو حریف ارزشمند و شریف که به حکم تقدیری ناشناخته ناگزیر از جنگ با یکدیگرند. اما آیا پیروزی هر یک از این دو پیروزی راستین است؟ و سعادت پیروزی راستین را که دست یافتن به عمق آسایش و رضایت است به بار می آورد؟ مگر نه آن که نابود کردن حریف توانا، برای آن کس که قدر شکوه و شجاعت را می داند خود رنجی گران است؟ با این همه حال که پیرمرد ناگزیر از جنگیدن است، حال که جنگی جدی در کار است نمی توان و نباید رحم و گذشت داشت. در چنین مبارزه ای رحم آوردن همانا دست کم گرفتن حریف و در نهایت خوار شمردن خویشتن است. از همین رو پیرمرد همه ی حیله هایی را که می داند، همه ی ترفند و تجربه های حاصل سراسر عمر خود را به کار می بندد. در واقع کشته شدن ماهی از آن است که سرانجام او حیوانی ست بی گناه در برابر انسانی آگاه و چاره اندیش. و نیز از آن رو که «... انسان ممکن است نابود شود، اما شکست نمی خورد.»(۷)
اما ماجرا هنوز پایان نیافته است. خوبی، هر آن از سوی بدی تهدید می شود و هر آن که نجیب تر و شریف تر است در برابر بدی و زشتی آسیب پذیرتر است و هم بیش از همه در معرض آن. بیهوده نیست که ماهی گرفتار کوسه ها می شود. «خوب تر از آن است که ماندنی باشد» ـ و این جمله ای ست که چندین بار از زبان پیرمرد تکرار می شود ـ اما پیرمرد پس از کشتن ماهی سخت به شک و ندامت گرفتار می آید. و این تنها به سبب حمله ی کوسه ها نیست. شاید... از آن روست که حاصل کار خود را عبث می یابد. حتی اگر کوسه های آزمند و شکم باره ماهی را از میان نمی بردند، آیا آن ها که گوشت او را می خوردند سزاوارش بودند؟ و از ارزش او و از همه ی آن چه رفته بود خبر داشتند؟
از همین روست که پیرمرد پس از کشتن ماهی با خود زمزمه می کند. «... من پیرمردی خسته ام که این ماهی را که برادرم بود کشته ام و حالا باید به بردگی و بیگاری تن بدهم.» و یا «چاره ای جز کشتنش نداشتم.» که به نوعی توجیه خویشتن می ماند. و سرانجام این توجیه کردن خویش به هنگام حمله ی کوسه ها به اوج خود، به پشیمانی و ندامت می رسد. پشیمانی و ندامتی که تا قبل از کشتن ماهی از آن بی خبر بود. فکر کرد «خوب تر از آن بود که ماندنی باشد. کاش همه ی این ها یک خواب بود و هیچ وقت این ماهی را نگرفته بودم و الان توی رختخوابم بودم و داشتم روزنامه می خواندم.»... و فکر کرد: «با این همه از کشتن ماهی پشیمانم.»(۸) و نیز «کاش همه ی این ها یک خواب بود و هیچ وقت [ماهی را] نگرفته بودمش. ماهی، واقعا متاسفم. همه چیز غلط از آب در آمد.»... و باز... «ماهی، نباید این همه دور می رفتم. هم به خاطر تو و هم به خاطر خودم. متاسفم ماهی.»(۹)
با این همه آن گاه که پیرمرد در گیر و دار مبارزه است، اندیشناک هیچ یک از این ها نیست. اصلاً نمی اندیشد. همه ی این اندیشه ها و اندیشناکی ها پس از پایان کار به او رو می آورد. چرا که در لحظه ی شکارِ ماهی تنها باید به کار، به شکار بیندیشد. زندگی پیرمرد چون هر انسان به راستی زنده ای در "حال" می گذرد. همه ی گذشته ی او، همه ی عمر دراز و همه ی آن چه از سر گذرانده تنها در این حال است که معنا می گیرد و به ثمر می رسد. همه در همین لحظه محو و مستحیل می شود تا به آن بار و معنی بخشد. تا باز این "حال" نیز به گذشته بپیوندد، و زمان حال های بعدی را غنا و سرشاری بخشد. گفت: «به پسرک گفتم که من پیرمرد غریبی هستم. حالا وقتش است که این را ثابت کنم.» «آن بارها و بارها که این را ثابت کرده بود دیگر هیچ به شمار نمی آمد. اکنون باز از نو آن را ثابت می کرد. هر روز برایش روزی نو بود و به وقت انجام کار هرگز به گذشته نمی اندیشید.»(۱۰) بدین سان پیرمرد در زمان حالی مطلق زنده است. و از آن جا که ماهیگیر است، زندگی اش، که با کارش معنا می گیرد، در دریا بارور می شود. دریایی که گر چه ناشناخته و گاه پرخطر و توفانی است، که گاه دریغ می کند و گاه ایثار، که می دهد و باز می ستاند، و این همه "دست خودش نیست"، اما تنها در آن است که می توان به ژرفناها و دور دست ها رفت و گوهر بخت را از تیره ترین و دست ناخورده ترین اعماقش به دست آورد. و آن که طالب این گوهر گرامی است باید که خطر تا دورها رفتن، تا بسی دور رفتن را به جان بخرد. باید که از جماعت، از عادت و از هر چه امن و عیش و فایده که در آغوش جماعت حاصل است دل بر کند و یکه و تنها به جست و جوی آن پاک رود. «انتخاب او توی عمق تیره ی دریا ماندن و دور بودن از دو رنگی ها و دام ها و دروغ ها بود و انتخاب من پیش او رفتن و او را دور از همه ی مردم جستن و یافتن بود. دور از همه ی مردم دنیا. حالا ما به هم پیوسته ایم، از ظهر تا به حال. هیچ کس هم به هیچ یک از ما کمک نمی کند.»(۱۱)
در مراحلی از عمر، هنگامی که انسانی، چنان در کار خود با شخصی یا شی ء دیگری درگیر می شود که خود را و همه ی جهان را در آن کار فراموش می کند، گر چه باید در این دم تنها باشد و تنها تحمل کند، اما پس از پایان کار که به آفرینش چیز، یا اندیشه، یا تجربه ای دست می یابد، خویشتن وی با وجدان دیگران از نو پیوند می یابد. کار، در واقع پایان می پذیرد. با ساختن و آفریدن، پایان و سامان می پذیرد و حاصل و بار می دهد. حاصل و باری که همه ی انسان ها در آن شریکند. بدین سان، کار، تجربه ای معنوی و ناگزیر و بوته ی آزمونی برای تقویت و تعالی روح می شود تا فرد در مرحله ای دیگر از زندگی، پخته تر و آموخته تر کاری دیگر را آغاز کند. و غرض همینگوی کاری این چنین است. نه آن کار جمعی، که چون هر عادت جمعی دیگری انسان را تنهاتر و خسته تر و خالی تر رها می کند. چرا که کار جمعی دیگر به آفرینندگی، به تجربه ای روحانی و فردی نظر ندارد، بل تنها به ادامه ی آن کار ـ که در بی نهایت پایان می گیرد ـ می اندیشد. و بدین سان شخص هرگز روح و دل و جان خود را ـ آن قسمت مهم روح و دل و جان خود را ـ بدان مشغول نمی کند، تنها با بی حواسی و دل مشغولی بدان می پردازد و از این رو بی حاصل تر، وازده تر و خسته تر بر جای می ماند و زمان از او و بر او می گذرد و او را بی نام و نشان و بی بار و بر بر جای می گذارد.
اما چه بسا لحظاتی که انسان، آن گاه که حاصل کار و رنج خود را بر باد رفته می یابد، نسبت به روایی و درستی کار خود مشکوک و نومید شود و پای ایمانش سست گردد. در این لحظات که سخت خود را سترون و نومید می یابد، به احساس گناه می رسد. چرا که سترونی و نومیدی، برای چنین انسانی به نوعی گناه است. پیرمرد نیز وقتی قسمت بزرگی از ماهی اش به دست کوسه ها نابود می شود، و سلاحش را نیز از دست می دهد و دیگر خوب می داند که چه سرنوشتی در انتظار بقیه ی ماهی ست، وقتی که حاصل کارش را چنین از کف رفته می یابد، در لمحه ای از زمان خود را سترون و تلاش خود را بیهوده می یابد. فکر کرد «خوب تر از آن بود که ماندنی باشد...»(۱۲) و سپس به اندیشه ی گناه می رسد «هیچ ازش [از گناه] سر در نمی آورم و گمان نکنم که بهش اعتقاد داشته باشم. شاید کشتن ماهی گناه بود. به گمانم گناه بود. حتی اگر برای این کشته باشمش که خودم زنده بمانم و شکم یک عده ی دیگر را سیر کند. ولی پس هر کاری گناه است...» و باز پی این اندیشه را می گیرد [پیرمرد] فکر کرد «تو ماهی را فقط برای زنده ماندن خودت و فروختن به مردم نکشتی. تو او را به خاطر غرورت و به خاطر این که ماهیگیر هستی کشتی. تو او را وقتی زنده بود دوست داشتی و وقتی هم مرد دوست داشتی. اگر دوستش داری پس کشتنش گناه نیست، یا شاید گناهش بیش تر است.» تا آن که در اوج ناامیدی می گوید «... هر چیزی یک جوری یک چیز دیگر را می کشد. ماهیگیری هم مرا می کشد. درست همان طور که زنده نگهم می دارد...» اما یاد مهرآمیز پسرک او را از عمومیت بخشیدن به این اندیشه باز می دارد. فکر کرد «اما پسرک مرا زنده نگه می دارد، نباید زیاد خودم را گول بزنم.» و بدین سان در سخت ترین لحظات اندوه و اندیشگی، عشق به فریادش می رسد و به صبرش می خواند.
همه ی درون مایه های کتاب با سیری دیالکتیکی پیش می روند. مانندِ تضاد مکمل پیری و جوانی، آمیزه ی جبر "ماهیگیر زاده شدن پیرمرد" و اختیار «تنها در پی نجیب ترین و بزرگ ترین ماهی تا بسی دور رفتن.»، همه ی تضادهای کمال آوری که به دریا نسبت داده می شود، مانند دهندگی و ستانندگی، مهربانی و ستیزه جویی، زندگی بخشی و مرگ آوری و نیز دیالکتیکی که در "کار" پیرمرد وجود دارد، که از یک سو حس و معنای "زنده بودن" را به انسان می بخشد و از سوی دیگر بر سر آن باید از جان و زندگی گذشت و مایه گذاشت تا به آفرینندگی ـ به زندگی ای دیگر ـ دست یافت؛ و نیز رنج گران و شادی که در نفس کار و زندگی ست که تحمل و تجربه ی آن انسان را به مرحله ای فراتر از این هر دو شادی و رنج می رساند. تا به جایی که پیرمرد حتی زنده بودن خود را از دردی که می کشد در می یابد. «اما اکنون در تاریکی و دور از نور و چراغ های شهر و یکه و تنها، با باد و کشش یک نواخت بادبان، حس کرد شاید هم اکنون مرده است. دو دستش را بر هم گذاشت و کف دست هایش را حس کرد. آن ها نمرده بودند و فقط با باز و بسته کردن شان می توانست درد زندگی را حس کند. پشتش را به چوب انتهای قایق تکیه داد و دانست که نمرده است. این را شانه هایش به او می گفتند.»(۱۳) و چند سطر بعد «سعی کرد جایش را راحت تر کند و قایقش را براند و از دردی که می کشید می دانست که نمرده است.»(۱۴) گویی انسان درد می کشد، پس هست.
به سبب همین منطق دیالکتیکی است که وقتی کار پیرمرد در دریا به سر می رسد؛ پس از آن که ماهیِ خود را شکار می کند، با همه ی قدرت برای حفظ آن می کوشد و می جنگد، و سرانجام آن را از دست می دهد و خود را شکست خورده می یابد، سبک و خالی به بازگشت می اندیشد و برای اولین بار و با مهربانی، به یاد یار و دیار و خانه و بستر می افتد. گفت: «به زودی هوا تاریک می شود و بعد می توانم روشنایی هاوانا را ببینم. اگر خیلی به طرف مشرق رفته باشم چراغ های یکی از ساحل های تازه را هم خواهم دید.»... فکر کرد «دیگر نباید خیلی از ساحل دور باشم. کاش کسی دلواپسم نشده باشد. البته پسرک دلواپس می شود. اما می دانم که به من اطمینان دارد. خیلی از ماهیگیرهای پیرتر هم نگران می شوند، دیگران هم همین طور.» و فکر کرد «تو خوب شهری زندگی می کنم.»(۱۵) و باز «کاش می توانستم نور چراغ ها را ببینم. خیلی آرزوهای دیگر هم دارم. اما الان تنها آرزویم همین است.»(۱۶)... و بالاخره آن گاه که دیگر هیچ از ماهی نمانده است و می داند که چاره ای در کار نیست، خود را به قایق و قایق را به باد می سپارد و با خیال شهر و خانه و بستر دل خوش می دارد. فکر کرد «بستر دوست من است. فقط بستر. بستر چیز فوق العاده ای ست. بعد از شکست چه قدر آسان می شود. هرگز نمی دانستم به این آسانی می شود. و هرگز نمی دانستم چی می تواند شکستم بدهد.» بلند گفت: «هیچ چیز، فقط خیلی دور رفتم.»(۱۷) اما آیا پیرمرد به راستی شکست خورده است؟ شاید. اما از پا در نیامده و خود را نباخته است چرا که در همین لحظه به درست کردن قایقش می اندیشد. چرا که سرانجام نشانه ی پیروزی اش را ـ اسکلت عظیم ماهی را ـ با خود آورده است.
و بدین سان پیرمرد باز می گردد. با تنی خسته و دستی خالی و زبانی خاموش یک سر به خانه برمی گردد و در بستر فرو می غلتد و فارغ از هر کابوس و رویا به خوابی عمیق و آرام فرو می رود. اما خوابی که مرگ نیست ـ تنها مرهمی ست بر آن چه "درون سینه ی" پیرمرد "شکسته است". بازآمدنی که ماندن نیست ـ تنها پناه آوردن انسانی خسته و شکسته به سرپناهی امن است تا از نو نا و نیرو بگیرد، تا بتواند بار دیگر با تجربه و آمادگی بیش تر دورتر، بسی دورتر برود. [که از گفت و گوی او با پسرک در پایان کتاب این معنی به خوبی برمی آید. [این همان مرحله ی کمال دیالکتیکی ست که پیرمرد را به آن شادی فراسوی رنج، به آن خواب و آرامش عمیق، به آن حال خنده زن بر هر چه شکست و پیروزی می رساند؛ و نیز او جماعت را از نو با هم آشتی و پیوند می دهد و آبرو و مقامی بس والا برای او دست و پا می کند. و سرانجام، باز او را از نعمت گفت و گوی دو نفره با پسرک برخوردار می کند که اینک قدر و معنای دیگر و والاتری برایش یافته است. چرا که دریافته است «... چه لذت بخش است که به جای این که تنها با خودش و با دریا حرف بزند کسی را داشته باشد و با او صحبت کند.»(۱۸) و باز فارغ از همه ی هیاهویی که در اطراف او و بر سر کار او می گذرد ـ چه آنان که قدر او و کارش را می دانند، و چه آن خیل بی خبر ساحل نشین که در هیئت دو جهانگرد ماهی را به جای کوسه می گیرند ـ به خوابی عمیق فرو رود تا از نو «خواب شیرها را ببیند.» شیرها را که غروب ها، شاد و شنگول، در ساحل مثل بچه گربه بازی می کردند و پیرمرد به اندازه ی پسرک دوست شان داشت. شیرها را که خود نمی دانست چرا ـ جز پسرک ـ مهم ترین چیزی بودند که برایش مانده بود.
او پیرمردی بود که تنها با قایقی در گلف استریم(۱۹) ماهی می گرفت و هشتاد و چهار روز می گذشت که هیچ ماهی نگرفته بود. چهل روز اول پسرکی همراهش بود. اما پس از چهل روز ماهی نگرفتن، پدر و مادر پسرک گفته بودند که پیرمرد دیگر قطعا سالائو(۲۰) است که بدترین شکل بدبیاری است و پسرک به دستور آن ها به سراغ قایقی دیگر رفته بود که همان هفته ی اول سه ماهی درشت گرفته بود. پسرک از دیدن پیرمرد که هر روز با قایقی خالی برمی گشت غمگین می شد و همیشه می رفت تا در بردن گلوله های طناب یا چنگک و قلاب و بادبان که دور دکل پیچیده بود کمکش کند. بادبان با گونی آرد وصله شده بود و آن طور که بسته بود، به پرچم شکستی ابدی می مانست.

نظرات کاربران درباره کتاب پیرمرد و دریا

خیلی خوب بود
در 5 روز پیش توسط
خیلی تاثیر گذار بود بهتون پیشنهاد می کنم بخونید
در 1 ماه پیش توسط
چرا مشکل جدا سازی مقدمه از متن اصلی رو برطرف نمیکنید ؟؟؟
در 3 ماه پیش توسط
این کتاب رو میشه زندگی کرد. لحظه به لحظه، دغدغه ها صبر و در نهایت غم پیرمرد رو میشه حس کرد
در 4 ماه پیش توسط
ترجمه خوبی نداشت
در 4 ماه پیش توسط