فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب حالا کی بنفشه می‌کاری؟

کتاب حالا کی بنفشه می‌کاری؟

نسخه الکترونیک کتاب حالا کی بنفشه می‌کاری؟ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب حالا کی بنفشه می‌کاری؟

مسواک آب کشیده را تکان تکان می‌داد تا آبش بپرد که اسفند از در نیمه باز دستشویی سرک کشید ، ابرو بالا برد و به مسخره گفت : « وقت خواب است یا وقت مهمانی ؟ » مسواک سر به پایین را نیم چرخی در هوا داد و رو به دماغ نوک تیز اسفند گرداند و تکاند . با تقلید صدای تو دماغی جناب ناظم گفت : بچه‌های خوب قبل از رفتن به مهمانی مسواک می‌زنند تا دهانشان بو ندهد . شیر فهم شد ؟ اسفند بی خنده نگاهش کرد و آرام گفت : هیچم بلد نیستی ادا دربیاوری و تند دور شد . عوضش تو خوب بلدی آدم را خیط کنی . . . و باقی حرفش را خورد . توی دلش به خودش آفرین گفت که نگفته است درست مثل باباجانت ! درس بعدی خودآموزهای تربیت فرزند به متد غربی می‌شد که « تغییر موضوع » باشد . در گنجة آینه‌دار بالای دستشویی پی برق لب گشت و گفت : من دیگر حاضرم . می‌شود لطفاً بابات را صدا کنی ؟ قرار بود آنجا باشیم ، حالا کی هست ! صدای بلند اسفند از اتاق نشیمن ، سوار بر صدای دائمی تلویزیون شنیده شد . « حالا کی بنفشه می‌کاری ؟ »

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.34 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۰۸ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب حالا کی بنفشه می‌کاری؟

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱

مسواک آب کشیده را تکان تکان می داد تا آبش بپرد که اسفند از در نیمه باز دستشویی سرک کشید، ابرو بالا برد و به مسخره گفت:
«وقت خواب است یا وقت مهمانی؟»
مسواک سر به پایین را نیم چرخی در هوا داد و رو به دماغ نوک تیز اسفند گرداند و تکاند. با تقلید صدای تودماغی جناب ناظم گفت: «بچه های خوب قبل از رفتن به مهمانی مسواک می زنند تا دهانشان بو ندهد. شیرفهم شد؟»
اسفند بی خنده نگاهش کرد و آرام گفت: «هیچم بلد نیستی ادا در بیاوری» و تند دور شد.
«عوضش تو خوب بلدی آدم را خیط کنی...» باقی حرفش را خورد. توی دلش به خودش آفرین گفت که نگفته است «درست مثل باباجانت!» درس بعدی خودآموزهای تربیت فرزند به متد غربی می شد که «تغییر موضوع» باشد. در گنجه آینه دار بالای دستشویی پی برق لب گشت و گفت: «من دیگر حاضرم. می شود لطفا بابات را صدا کنی؟ قرار بود کی آن جا باشیم، حالا کی هست!»
صدای بلند اسفند از اتاق نشیمن، سوار بر صدای دائمی تلویزیون، شنیده شد: «مامانی فروردین خانوم، چقده بگویم که من حرف ببر حرف بیار نیستم! هیچم به من مربوطی نیست که شما دو تا با هم قهرید یا آشتی. خیلی هم طولش بدهید، اصلاً از جایم تکان نمی خورم.»
نفهمید چطور لوله برق لب از دستش لیز خورد افتاد توی توالت. سیفون را کشید و بیرون آمد. پیش از آن که دهان باز کند، به خودش قول داد صدایش را بالا نبرد، «اولندش من هیچ وقت با کسی قهر نمی کنم...» صدایش سرخود بالا رفته بود. به زور پایینش آورد، «خب اگر لازم شد دعوا می کنم...»
اسفند قوزکرده روی کاناپه ششدانگ حواسش به صفحه روبرویش بود. آب دهانش را قورت داد تا غیظ غلنبه شده در گلو هم با آن پایین برود:
«... دومندش هنوز اخلاق بابات دستت نیامده؟ یا تو لک است یا تو جوش...»
اسفند بی آن که از تلویزیون چشم بردارد، دست ها را که زیر چانه زده بود روی گوش ها برد.
مستاصل صدایش را تا می شد پایین آورد، «سومندش مثل همیشه دهنم را می بندم تا تو گوشَت را باز کنی. پشتبندش هم با خودم می گویم که البته که شازده پسر حرف شنوی من واسه خاطر مامانی جونش می آید مهمانی، نه واسه خاطر صفحه گت و گنده تلویزیون تازه عمو اسی جانش.»
تند رو برگرداند و رفت سر راه پله ای که به زیرزمین می رسید ایستاد. با صدای بلند گفت: «ما حاضریم...» لبش را گاز گرفت تا نگوید «دیر شده»، مبادا آن یکی هم روی قوز بیفتد.
***
آشپزخانه بزرگ و روشن و دلباز بود: دو بر، سرتاسر قفسه و پیشخان چوبی سفید با دستگیره های گرد زنگاری همرنگ با کاشی های چارگوش کوچک دیوارها؛ یک بر اجاق برقی بزرگ و ماشین ظرفشویی و یخچال سایدبای ساید سفید برفی؛ بر چهارم هم پنجره ای سراسری رو به حیاط خلوتی نورگیر با پرده متقال از دو بر کنار کشیده ای که در طرح خیزران های درشت زردش از چین پارچه تاب افتاده بود. رومیزی میزِ گرد چهارنفره از جنس پرده بود و رنگ خیزران بی چین و شکن زمینه شیری اش با دستمال سفره های طلایی ـ زنگاری و گل های وحشی ریز زرد و آبی گلدان بلور گلوتنگ همخوانی چشم نوازی داشت. ایستاده در درگاه و تکیه داده به چارچوب در، رو به سودابه گرداند و گفت: «سودی جونی اگر پولدار بودم تزیین کاخم را به تو می دادم و چانه هم نمی زدم. سلیقه ات حرف ندارد!»
سودابه که برای سالاد کاهو خرد می کرد از گوشه چشم نگاهش کرد و خندید، «بر منکرش که اسی باشد لعنت!»
«عجب رویی داری تو!»
«اِ، فروردین، باز تو پشتی این موش مرده را کردی؟»
خنده اش گرفت، «من غلط بکنم پشتی او را بکنم، ولی پشتی تو را هم نمی کنم چون که از پس اسی و هفت جدش بر می آیی. حالا بگو چی کار داری بکنم!»
«هیچی. غذا سفارش داده می آورند. من این سالاد و ماست و خیار پای بساط را درست کنم دیگر کاری ندارم. اسی از بچه ها پذیرایی می کند، تو هم اگر چیزی می خوری بگو برایت بیاورد.»
یکی از صندلی های پشت میز را پس کشید و نشست و گفت: «نه چیزی نمی خورم بلکه آخر شب که کله اش گرم بشود من رانندگی کنم.»
سودابه به تعجب ابرو بالا کشید و به پوزخند گفت: «اِ، بهمن خان آقا اجازه می دهند پس!»
به تردید گفت: «لابد تقصیر خودم بوده.»
«که این همه رو می دهی.»
به اعتراض گفت: «حالا تو که رو ندادی و سه طلاقه هم شده ای چه فرقی کرده! خودت که می گویی داری سرویس می دهی، حالا بگو واسه بچه یا هر چی.»
سودابه قدح سالاد را روی میز گذاشت. گوشه لبش از لبخندی زورکی کج شد و گفت:
«من گفتم حالا ما برسیم همه مهمان هایت آمده اند. یادم نبود بیژن و منیژه همیشه با تاخیرند.»
سودابه کاسه ماست را از یخچال بیرون آورد. از جامیوه ای خیار سوا کرد و آهسته گفت: «این یکی که شوهر سه طلاقه کرده است، آخر شب ها که تا خرخره خورده فیلش یاد هندوستان می کند.»
خنده اش را همراه با تکه کاهویی که در دهان داشت خورد، «پس چه جوری این جا سر می کنی؟»
«اگر میانه ام با مامانم خوب بود، از خانه بابام تکان نمی خوردم.»
باریکه پوست خیاری را از کنار دست سودابه برداشت و پشت دست ها کشید و پرسید: «می خواستی دفتر اجاره کنی چی شد پس؟»
«به اسی گفتم تو که خوب پول در می آوری یک پولی بده من بدهم پیش، دفتر اجاره کنم، مشتری که پیدا کردم خوردخورد پولت را پس می دهم. موش مرده در جا گفت: خرجم زیاده جا ندارم، بیا همین جا یک اتاق برای خودت بردار یکی هم برای دفترت، صبح تا شب که من نیستم ساسان تنها نباشد.»
به خنده گفت: «به این می گویند همزیستی مسالمت آمیز.»
سودابه چینی به دو بر دماغ عقابی اش انداخت و دهان غنچه کرد، «همچی یک هوا از بغلخوابی مخاصمت آمیز بهتر است، آما...» با شنیدن صدای زنگ در مکثی کرد و خنده کنان ادامه داد: «این هم دو مرغ عشق محفل امشب! اسی جان بپر در را باز کن!»
خوشحال از پیدا شدن مفری برای عوض کردن حرف، تند گفت: «من باز می کنم.»
***

نظرات کاربران درباره کتاب حالا کی بنفشه می‌کاری؟

بد نبود
در 2 ماه پیش توسط
خیلی خیلی عالی بود 💜💜💜💜💜
در 1 سال پیش توسط
از بهنرین‌های فیدیبو
در 1 سال پیش توسط