فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب حالم خوب نيست

کتاب حالم خوب نيست

نسخه الکترونیک کتاب حالم خوب نيست به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب حالم خوب نيست

خانه پدری ام را بازسازی کرده از همان خانه ها که هنوز وسط حیاطشان حوض کوچکی است اما کنار حوض جای چند گلدان شمعدانی خالی است. این روزها حیاط مثل آن وقت ها محل آسایش نیست. کنار خانه مان ساختمان های بلندی ساخته اند که باور می کنی هر لحظه ممکن است چشمی در اتاقی در یکی از طبقات تو را نگاه کند که با پیژامه آمده ای نشسته ای لب حوض و نان خشک خرد می کنی برای ماهی ها.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.58 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۱۱ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب حالم خوب نيست

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

بازی

زن در قابلمه را برمی دارد. آب قل قل می کند. نمک می ریزد. نمک لحظه ای ته قابلمه می ماند و بعد مثل انفجار اتمی در ظرف پخش می شود. بعد سبزیجات یخزده را اضافه می کند و درِ شیشه ای قابلمه استیل را می گذارد.
برمی گردد پشت پیشخان آشپزخانه و با خودکار نقره ای سنگینش در دفتر یادداشت سیمی پاپکو می نویسد: «قایم باشک شروع شد. هر جا دوست داری پنهان شو، پیدایت می کنم.» سبزیجات را توی آبکش استیل می ریزد، بعد در ظرف سالاد خالی اش می کند و خوب به هم می زند. نان تست و پنیر را کنار آن می گذارد. برای خودش یک لقمه می گیرد. به در اتاق روبه رو دو بار ضربه می زند، به اتاق خودش می رود و در را پشت سرش قفل می کند.
در اتاق روبه رو به آرامی باز می شود، مردی با لباس خانه و موهای جوگندمی بیرون می آید، پشت میز آشپزخانه می نشیند و شروع می کند به خوردن. نیم نگاهی هم به دفتر یادداشت سیمی می اندازد. غذایش را تمام می کند. بعد با روان نویس سبزرنگ در دفتر یادداشت می نویسد: «من بالابلندی را ترجیح می دهم، برای شام ممنونم.» به اتاقش می رود و در را محکم می بندد، طوری که صدای بسته شدنش در خانه می پیچد. از اتاقش صدای گوینده اخبار به گوش می رسد که اوضاع غزه را گزارش می کند. از اتاق زن اما هیچ صدایی شنیده نمی شود. نور ضعیف مونیتور کامپیوتر از شیار باریک زیر در معلوم است. زن دارد تلفنی با کسی حرف می زند، درباره ایمیل و هکر و پرینت. آن طرف خط صدای زنانه دورگه ای توضیح می دهد که پرینت تلفن همراه دیگران را فقط با دستور قضایی می شود گرفت. استفاده از ضبط صوت و دستگاه های جدید استراق سمع را پیشنهاد می کند. زن اما سعی می کند به او توضیح دهد که می خواهد جوانمردانه بازی کند.
صدای دورگه پشت تلفن می گوید در مورد هکر باید از یک متخصص کمک گرفت، کسی که ترجیحا آشنا نباشد. اما زن غیر از مهندس کامپیوتر اداره شان کس دیگری را نمی شناسد. قرار می شود صاحب صدای دورگه یکی از بچه های دانشگاه شریف را به انجام این کار راضی کند و آدرس ایمیلش را برای زن بفرستد.
سکوت در اتاق برقرار می شود. زن پشت میز کامپیوتر می نشیند. موس را تکان می دهد، صفحه ایمیل ظاهر می شود. می بیند که چراغ مرد روشن است و سبز؛ یعنی یا دارد با کسی حرف می زند یا بدش نمی آید حرف بزند. به هر حال نه مشغول است و نه معذور!
زن از اتاقش خارج می شود، در را آهسته می بندد و به طرف اتاق مرد می رود. پشت در گوش می ایستد. صدای مجری مصمم برنامه تحلیل سیاسی پس از خبر به گوش می رسد. زن هرچه تلاش می کند صدای دکمه های کیبورد را نمی شنود؛ یا اصلاً تایپ نمی کند و فقط دارد چیزی می خواند یا آن قدر آهسته تایپ می کند که صدایی شنیده نمی شود. ندانستن، نتوانستن و نخواستن زن را آزار می دهد. او نمی داند کدام حدسش درست است. نمی تواند حدس های بیش تری بزند و نمی خواهد که در اتاق مرد را باز کند. چاره ای نیست، تصمیم گرفته که «رو بازی نکند». به آشپزخانه می رود. دکمه کتری برقی را می زند. آب که جوش می آید توی دو تا فنجان آب جوش می ریزد و بعد یک پاکت کوچک نسکافه را باز می کند و خالی می کند توی یکی از فنجان ها. برای چند لحظه به دانه های نسکافه که آرام آرام در آب جوش فرو می روند، نگاه می کند. فنجان دیگر را توی یک سینی کوچک می گذارد. کنار آن یک بسته نسکافه، یک قاشق چایخوری و یک بشقاب با چند عدد بیسکویت رژیمی می گذارد. بعد با خودکار نقره ای سنگینش روی دفتر یادداشت سیمی می نویسد: «صدای تلویزیونت تمرکزم را به هم می زند. لطفاً اگر کم نمی کنی خاموشش کن.» فنجان نسکافه اش را برمی دارد. ضربه ای به اتاق مرد می زند و بعد به طرف اتاق خودش می رود. در را که با صدای بلند به هم می کوبد، مرد از اتاق بیرون می آید. سینی کوچک را برمی دارد. می خواهد باشتاب به سمت اتاق برود که نگاهش به دفترچه یادداشت می افتد. نگاهی می کند و رد می شود. در اتاق را با پایش می بندد و پشت سرش انتظاری به جا می گذارد که با کم شدن صدای تلویزیون به پایان می رسد.
زن در سکوت مطلق اتاق نشسته و آرام آرام نسکافه می نوشد و به صفحه مونیتور کامپیوتر زل زده. تصویر یک چراغ روشن روی شیشه عینکش افتاده. آخرین جرعه را که سر می کشد به طرف آشپزخانه می رود. ظرف های روی میز و فنجان خودش را می شوید. می خواهد به اتاقش برگردد. یادداشت جدیدی نیست. صدای تلویزیون شنیده نمی شود. آهسته به در اتاق نزدیک می شود. حالا می تواند صدای کلیدهای کیبورد را بشنود. انگار کسی دارد آهسته نجوا می کند. داغ می شود، به خصوص گوش هایش. به طرف اتاقش می رود و در را می بندد. روی تخت دراز می کشد و با خودش می گوید: «کاش فردا جمعه نبود، کاش می رفتیم کوه، کاش مهمان بیاید...»
صدای دو بوق کوتاه می آید. می پرد به طرف موبایلش، پیامک را نگاه می کند، آدرس ایمیل مهندس کامپیوتر است. حالا قلبش تندتند می زند. پشت کامپیوتر می نشیند و سعی می کند تمرکز کند. تمام اطلاعات شخصی و شغلی شوهرش در دنیای مجازی را تایپ می کند و می فرستد. می داند که جواب سریع نخواهد بود ولی همچنان همان جا در برابر همان صفحه می نشیند. انگار نمی تواند تکان بخورد. پیامک بعدی دریافت می شود: «یک خبر خوب، اگر بیداری زنگ بزن.» فوری زنگ می زند. همان صدای دورگه خبر می دهد که می تواند یک پرینت از تلفن همراه مرد بگیرد، به شرط این که بلافاصله معدوم شود. زن بدون مکث می پذیرد. بعد صفحه وبلاگش را باز می کند و در آن می نویسد: «جایی پنهان شده است، نمی دانم کجاست. می دانم نزدیک است، زیاد دور نیست اما انگار دلش می خواهد من پیدایش کنم یا شاید منتظر است من خسته شوم و او بپرد وسط و داد بزند سُک سُک!» روی علامت ضربدر گوشه سمت راست صفحه کلیک می کند، کتاب داستانش را برمی دارد، روی تخت دراز می کشد. از همان جایی که نشانه گذاشته باز می کند و شروع می کند به خواندن.
***
صبح روز بعد یادش نیست کتاب را تا کجا خوانده، چون بسته شده. عینکش زیر تنش مانده و کج شده. بدنش کمی درد می کند ــ بدون پتو خوابیده ــ بلند می شود. به ساعت نگاه می کند. ساعت هشت صبح است. از اتاق بیرون می رود و سری به آشپزخانه می زند. کتری را روشن می کند. به طرف دستشویی می رود، نگاهش به دفترچه یادداشت می افتد که با روان نویس سبز روی آن نوشته شده: «من رفتم کوه کمی نفس بکشم. برای صبحانه برمی گردم.» از دستشویی که بیرون می آید کتری جوش آمده. صدای باز شدن در می آید. بوی نان گرم در خانه می پیچد. به آشپزخانه می رود. چای دم می کند و وسایل صبحانه را آماده می کند.
مرد زیرچشمی حرکاتش را زیر نظر دارد. دو بار که از کنار مرد رد می شود مراقب است که به او برخورد نکند. وسایل صبحانه را در دو سینی کوچک، جداگانه آماده می کند. یکی را جلوِ مرد می گذارد و دیگری را برمی دارد و به طرف اتاقش می رود. نگاه مرد او را تا وقتی پشت در بسته اتاقش پنهان می شود دنبال می کند. زن اما به سرعت برمی گردد ظرف شکر را از سینی مرد برمی دارد و به جای آن قند رژیمی می گذارد، ظرف مربا را هم برمی دارد و به جای آن عسل می گذارد. بعد مثل گارسونی که وظیفه اش را به نحو احسن انجام داده باشد از آشپزخانه خارج می شود و قبل از این که جابجایی هوای حاصل از عبورش به آرامش برسد در را محکم به هم می کوبد. مرد یک لقمه می گیرد و به عادت همیشه نگاهی به روزنامه می اندازد. مال دیروز است، روزنامه را کنار می گذارد و لقمه را با جرعه ای از چای که با قند بدون گلوکز شیرین شده فرو می دهد.
در آن سوی در چای بدون شکر در فنجان سرد می شود، لقمه ای درست نمی شود، قطرات اشک بر نان می بارد و نان نم می کشد. چاقو بی هدف در پنیر فرو می رود و لایه یکدست و خامه ای پنیر چنگ چنگ می شود، ریش ریش.
***
صدای اذان از مسجدی دور و از مسجدی نزدیک به گوش می رسد. تفاوت فاصله مسجدها اکوی خاصی به صدای اذان داده. زن همچنان منتظر پای کامپیوتر نشسته و به تصویر لامپ روشن مرد در فهرست دوستان آنلاینش نگاه می کند. ایمیل جدیدی دریافت می کند، از مهندس کامپیوتر است که به او امکان دسترسی به اکانت مرد را می دهد. لحظه ای تردید می کند که وارد شود یا نشود. خودش همیشه می گفت که ایمیل آدم ها مثل کشوهای شخصیشان است، مثل کیفشان. نباید بدون اجازه سراغ آن ها رفت، حتی اگر چیزی برای پنهان کردن نداشته باشند. در همین فکر است که در اتاقش با ضربه ای عجولانه و ساختگی از نوع رفع تکلیفی باز می شود. به سرعت صفحه را کوچک می کند و صفحه های دیگر را می بندد. مرد رنجیده نگاهی به صفحه مونیتور می اندازد و زود نگاهش را از روی آن برمی دارد اما گرهی میان ابروهایش می افتد. دفترچه یادداشت را به دست زن می دهد و بیرون می رود و در را پشت سرش می بندد. روی آن با روان نویس سبز نوشته: «با پیتزا موافقی؟»
زن صفحه کوچک شده را دوباره باز می کند. هنوز مردد است. این کار اخلاقی نیست، می داند اما ادامه این وضع هم دیگر ممکن نیست.

نظرات کاربران درباره کتاب حالم خوب نيست

حالمو خوب کرد
در 1 سال پیش توسط