فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب بازی آخر بانو

کتاب بازی آخر بانو

نسخه الکترونیک کتاب بازی آخر بانو به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب بازی آخر بانو

کسی گفته بود ــ شاید یک نویسنده ایتالیایی ــ که هر یک از ما جمعیتی در خود نهان دارد. این جمعیت حالا در سرِ کوچک من مأوا گزیده‌اند، گاه همه با هم حرف می‌زنند، و گاه همه با هم سکوت می‌کنند. بعضی به گذشته پناه آورده‌اند و برخی به آینده می‌اندیشند. وقتی آدمی تنها یک ذهن باشد، یک ذهن در بسته، آن وقت است که دنیای درونش وسیع و گسترده می‌شود. آن وقت است که گذشته و خاطرات مأوای امنی هستند که آدمی به آن‌ها می‌گریزد. آدم بدون خاطره مثل ملت بدون تاریخ است، هیچ کدام از این دو وجود ندارند.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.63 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۹۲ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب بازی آخر بانو

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:


«گل بانو»

سینی حلوا را جلوی زن بابای حیدر می گیرم؛ بچه دو ساله اش حلوا را چنگ می زند، نگاه حیدر را روی تنم حس می کنم، از آغاز مراسم به موتور قراضه اش تکیه داده و از من چشم برنمی دارد. مجری بلندگو را از رفیق باقریان می گیرد و شعر می خواند. کمر راست می کنم و گوش می دهم.

همصدای شب من
زندگی بودن نیست
در رگ سبز حیات
جای گندیدن نیست
زندگی چون نهری است
که تمامش شکن است
زندگانی شدن است.

سینی حلوا را روی قبر اختر می گذارم؛ طوری که نوشته روی سنگ را نپوشاند.

کشته راه عدالت. اختر اسفندیاری. تولد: ۲/۶/۱۳۳۶ مرگ: ۳۰/۵/۱۳۵۹

مادرم را جایی نزدیک قبر پدر می بینم. به زن های ایستاده که بیش ترشان دوستان اختر هستند، حلوا تعارف می کند.
دختر جوانی که روسری سرمه ای به سر دارد بلندگو را از مجری می گیرد. انگشت های کشیده اش دور بلندگوی کوچک حلقه می شود. مانتوی کوتاهش تا بالای زانوست. صدایش می لرزد و می غرد: «امروز هفت روز است که ما همرزمانمان را به خاک سپرده ایم، امروز هفت روز است که آن ها به دامان مادرشان، خاک، بازگشته اند. هفت روز برای ما هفت سال بود، و برای مادرشان حتم هفتاد سال.»
صدای زاری توران خانم و اطرافیانش بلند می شود.

«اینک به همرزمان به خاک خفته مان می گوییم: اختر نازنین و امیر عزیز، ما در این ساعت و در این مکان و همراه با خلق زحمتکش ایران با شما پیمان می بندیم که نگذاریم خون شما پایمال شود. ما تا رسیدن به جامعه ای آزاد و آباد، مبارزه را ادامه خواهیم داد.`»

دختران و پسران غریبه که بیش تر در حاشیه مجلس هستند، دست می زنند.
خانم سلطان محکم به سینه اش می کوبد. من چشم می گردانم و اخم های درهم مادرم را در آن سوی قبرهای اختر و امیر می بینم.

«در این جا، در حضور عزیزان خفته در خاکمان که شاهدان تاریخ هستند، به مراقبان شب و سیاهی و ظلمت می گوییم: شب رسوا خواهد شد، سحر نزدیک است.`»

جوانان غریبه با سر و صدا دست می زنند، چند نفری از اهالی روستا بلند می شوند و خود را از میانه جمعیت کنار می کشند. حیدر کلاه سربازی اش را روی سرش می گذارد و از موتورش فاصله می گیرد. صدای هق هق توران خانم به سکسکه بچه شیرخواره شبیه شده است. خانم سلطان دیگر به سینه اش نمی کوبد. کسی گوشه چادرم را می کشد. رحیمه زن عبدالرضاست، با اخم می گوید: «بشین.»
کنار قبر اختر می نشینم. چشمم به چشم هایش می افتد. چشم هایش در قاب می خندد. یاد روزی می افتم که داستان ماهی سیاه کوچولو را به من داد. مادرم پشت کوت گردوهای سبز نشسته بود و آن ها را کلو می کرد. من سر چاه آب ظرف ها را می شستم. اختر با بلوز و شلوار طوسی رنگ از اتاق خانم سلطان بیرون آمد، موهایش آشفته و درهم بود، تازه بیدار شده بود، به من که رسید، لبخند زد، گفت: «گل بانو صبح به این زودی چه کار می کنی؟»
معلوم بود چه کار می کردم، احساس کردم سوال نمی کند بلکه به نوعی به من می گوید، وظیفه تو شستن ظرف های ما نیست. گفتم: «خانم آب بریزم رو دستتون؟» گفت: «نه، مگه خودم چلاقم!»
بعد خندید و از دلو آب ریخت داخل آفتابه و دست و صورت شست.
تمام مدت نگاهش می کردم، سفیدی و نرمی دست هایش گیجم کرده بود.
«خب گل بانو امسال کلاس چندمی؟»
«دوم راهنمایی خانم.»
«کتابم می خونی؟»
«کتابِ چی؟»
«کتاب، کتاب قصه، شعر، از این جور چیزا.»
«نه خانم.»
«دختر زرنگ و باهوشی مثل تو، باید کتاب بخونه.»
چیزی نگفتم، هر وقت از من تعریف می کرد، ذوق می کردم اما خجالت می کشیدم چیزی بگویم.
«باز هم شاگرد اول شدی؟ آره؟»
لبخند زدم.
«ظرف ها رو که شستی بیا اتاق عمه سلطان، جایزه شاگرد اولیت رو بگیر.»
سال پیش یکی از روسری هایش را با یک گل سر به عنوان جایزه به من داده بود.
«خجالتمون می دین خانم.»
دست کشید روی سرم گفت: «ای بلا.»

مادر صدایم می کند، بلند می شوم، می گوید: «چرا نشستی، حلوا بگردون.»
سینی حلوا را برمی دارم. اشک هایم را با گوشه چادرم پاک می کنم، حیدر جایی نزدیک خاک مادرش ایستاده و با کلاه سربازی خودش را باد می زند، پشت به حیدر راه می افتم.
مادرم می گوید: «این طرف.»
و به سمت حیدر اشاره می کند. خم می شوم. تاجی زن مشهدی رمضان با انگشت های کلفتش تکه ای حلوا جدا می کند و می گوید: «گل بانو این غریبه ها کی اومدند؟»
می گویم: «همین امروز صبح.»
می گوید: «خدا توبه، تو مجلس عزا دس می زنن.»
لبخند کمرنگی می زنم، نمی دانم چه بگویم.
حلوا را جلو رقیه زن کل عباس می گیرم؛ با دست سینی را پس می زند. می گوید: «آدم خوب نیست پشت سر مرده حرف بزنه، ولی اینا که به خدا و قیومت ایمون نداشتن، که براشون حلوا خیرات کردن؟»
کمر راست می کنم، نگاهم در نگاه حیدر می نشیند، لبخند می زند، رو برمی گردانم و حلوا را جلو زنی که صدای هق هق گریه اش آشناست می گیرم. چادر را از روی صورتش کنار می زند، خواهر عباسجان است، هنوز چهلم عباسجان نشده، خواهر عباسجان انگشتش را به گوشه حلوا می زند و می گوید: «خدا رفتگان همه را بیامرزه.» بلندگو خش خش می کند. مرد جاافتاده ای آرام و شمرده در باره عدالت اجتماعی سخن می گوید. جمعیت کم شده است، چیزی به غروب نمانده، بیش تر اهالی روستا رفته اند. خودم را به قبر پدر می رسانم، سنگ کوچکی برمی دارم و آهسته بر روی سیمان رنگ و رو رفته آن می زنم. زیر لب فاتحه می خوانم و حیدر را می بینم که موتور خاموشش را به طرف روستا می برد.

حیدر که می آید، داوود کلاه سربازی اش را می گیرد و روی سرش می گذارد. جلو آینه می ایستد و ژست می گیرد. دماغ حیدر در صورت کوچکش با آن سر تراشیده کشیده تر نشان می دهد. مادر هنوز برنگشته، چیزی به غروب نمانده، نمی دانم چرا حالا که مادرم نیست، آمده. می نشیند دم در. خودم را در چادرم می پیچم.
داوود می گوید: «حیدر کلات رو قرض می دی، فقط یه روز.»
حیدر می گوید: «کله تو که تو این کلاه گم می شه، بچه.»
داوود کلاه را کج می گذارد روی سرش. می گوید: «تو چه کارت به این کارا، بگو می دی یا نه؟»
«به یه شرط.»
داوود می نشیند جلو حیدر.
«چه شرطی؟»
حیدر از جیب شلوارش دسته ای اسکناس مچاله بیرون می کشد و یکی را می گیرد طرف داوود.
«بری برا پسر عموت یه بسته سیگار زر بگیری و بیایی.»
می گویم: «نه، داوود نمی تونه بره.»
داوود پول را می قاپد و می گوید: «یه چشم به هم زدن برمی گردم.»
حیدر می گوید: «یه نوشابه هم با بقیه اش بخور، حلالت.»
بلند می شوم و بلند می گویم: «داوود کجا می ری، مگه نمی بینی من تنهام؟»
نمی شنود یا خودش را به نشنیدن می زند.
حیدر گوشه چادرم را می کشد.
«پس من چه کاره ام؟ نکنه از من می ترسی؟»
چادرم را می کشم و برمی گردم و نزدیک سماور می نشینم.
«ننه اگه بدونه اومدی این جا ناراحت می شه.»
«یعنی من حق ندارم بیام نومزدمو ببینم، مثلاً سه ماه نبودیم ها!»
«حالا که دیدی پاشو برو، ما آبرو داریم تو در و همسایه.»
«می دونی دخترا برا نومزداشون چه نامه هایی می نویسن، تو دوره آموزشیم یه پسره قرتی ای بود که با یه کف گرگی در جا جون به عزرائیل می داد، ولی همی پسره زردنبو، یه نومزدی داشت که هر هفته براش نامه می داد، چه نامه هایی، اوقدر قربون و صدقه اش می رفت که فکر می کردی پسر دُران خانِ، دختره با ماتیک لباشو قرمز می کرد و آخر نامه می چسبوند رو کاغذ، می دونی یعنی چی؟ یعنی که از همین راه دور ماچت می کنم، او وقت نومزد ما، ما رو که می بینه انگاری عزرائیل دیده، اخماشو تو هم می کنه.»
دلم شور می زند. بلند می شوم تا کلید برق را بزنم، حیدر دستم را می گیرد. تمام بدنم می لرزد. دستم را می کشم، دست بزرگ حیدر دور مچ دستم گره می خورد، هرم نفسش بوی سیگار می دهد.
«ای چه کاریه، اگه ننه بدونه، دنیارو رو سر تو و من خراب می کنه.»
«بکنه، یه بار ما نومزدبازی بکنیم، ببینیم مزه اش چه جوریه.»
روی زمین می نشینم، نفسم بالا نمی آید، مچ دستم درد گرفته.
«تو را خدا ولم کن، من می ترسم.»
بغض کرده ام.
حیدر می خندد. چشمانش در آن تاریکی دم غروب می درخشد، دست می اندازد پشت گردنم.
جیغ کوتاهی می کشم. روسری را از روی سرم برمی دارد. سعی می کنم خودم را از چنگش بیرون بکشم، نمی توانم. نفسم بالا نمی آید، لاله گوشم می سوزد. جیغ می کشم. حیدر خودش را عقب می کشد. صدای در را می شنوم. خودم را جمع و جور می کنم. صدای سرفه مادرم را می شنوم. حیدر خودش را به دم در اتاق می رساند.
«سلام دختر عمو.»
«چرا برق خاموشه گل بانو؟»
حیدر کلید برق را می زند. لاله گوشم را با گوشه روسری ام فشار می دهم. رنگ حیدر پریده است. همان جا دم در می نشیند.
پرهیب مادر را می بینم که به طرف طویله می رود. حتم تفاله قفله را برای گوسفندها می برد.
حیدر می گوید: «طوری نشده که!»
محلش نمی گذارم، از کنارش می گذرم، دلم می خواهد گریه کنم.
مادر داوود را صدا می کند. می گویم: «نیست.»
مادر می ایستد.
«کجا رفته؟»
«رفته برا حیدر سیگار بخره.»
«غلط کرده، کل نوکری داشت، نوکر کلم نوکری داشت.»
مادر برمی گردد و روبروی حیدر می ایستد. حیدر خودش را عقب می کشد.
«ها حیدر، تو نمی دونی وقتی من خونه نیستم، نباید بیایی ایجا.»
به من نگاه می کند.
«تو چته؟ها...»

نظرات کاربران درباره کتاب بازی آخر بانو

نثر ساده نویسنده اش عالی بود، مجموعه توصیفها و شرح ها عالی بود اما جمع بندی آخرش یکم مبهم شد ،در کل کتاب خوبی بود و صمیمیت خاصی داشت
در 3 هفته پیش توسط
چقدر دوست داشتم این کتاب رو. روان و جذاب.
در 2 ماه پیش توسط
برای کسی که وقت زیاد داشته باشه بد نیست بیکاره بشینه بخوونه ولی وقتی اینهمه کتاب عالی هست حیف نیست وقت برای این کتاب بی محتوا گذاشت؟؟
در 6 ماه پیش توسط
خیلیییی کتاب بیخودی بود حیف وقتی که گذاشتم نه حسی خوبی رو منتقل میکرد نه پیام خاصی داشت من اولین باره که از خوندن کتابی اینقدر پشیمونم حیف وقت حیف
در 6 ماه پیش توسط
این کتاب رو دوست داشتم ، البته جمع بندی اخرش رو نه، ولی چند روز دهنم رو مشغول کرد
در 1 سال پیش توسط