فیدیبو نماینده قانونی انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب در مسلخ عشق

کتاب در مسلخ عشق

نسخه الکترونیک کتاب در مسلخ عشق به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب در مسلخ عشق

... نزد امیر عبیدالله شهادت‌ دهید من‌ اولین‌ کسی‌ بودم‌ که‌ تیر به‌ سوی‌ حسین‌ پرتاب‌ کرد.

  • ناشر انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.53 مگابایت
  • تعداد صفحات ۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب در مسلخ عشق

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



بسم الله

در آستانه ی مهاجرت

احضار امام حسین (ع) به دارالحکومه ی مدینه : معاویه در رجب سال ۶۰ پس از چند ماه افلیجی جان باخت و یزید زمام امور مسلمین را در دست گرفت . تنها دغدغه ی یزد مدینه بود؛ زیرا امتناع مدینه از بیعت می توانست مشروعیت حکومت وی را مورد تردید قرار دهد. معاویه در زمان حیاتش از کلیه ی مناطق اسلامی برای یزید بیعت گرفته بود، امّا در مدینه موفق نشده بود. بزرگان مدینه هر کدام به دلیلی حاضر به بیعت با یزید نشدند. عبدالله بن عباس ولایت را حق اهل بیت می دانست ، عبدالله بن عمر ولایتعهدی را رژیم شاهنشاهی و مخالف با اسلام تفسیر می کرد، عبدالله بن زبیر خود هوای حکومت داشت ، عبدالرحمن ابن ابی بکر عقیده داشت شورای حلّ و عقد باید رهبر را برگزیند و امام حسین (ع) یزید را فاسدی می دانست که سزاوار حکومت نبود و ولایت را امری الهی می شمرد که به علی (ع) و فرزندان فاطمه واگذار شده است .
یزید به سرعت پایه های حکومتش را در دمشق مستحکم کرد و با گشودن بیت المال مسلمین بر روی فرماندهان نظامی و شیوخ دمشق از پایتخت خاطر جمع شد؛ ولی مدینه همچنان دلمشغولی او بود. وی به ولیدبن عقبه ، نوه ی ابوسفیان و پسرعمویش والی مدینه نامه ای نوشت و خبر مرگ معاویه را به وی اعلام کرد و از او خواست تا از مردم مدینه بیعت بگیرد.(۱) نامه ای کوتاه نیز ضمیمه آن کرد:
«از حسین و عبدالله بن عمر و عبدالله بن زبیر بیعتی محکم بگیر. در این دستور هیچ راهی جز بیعت کردن آنها نیست».(۲)
این فرمان سخت، ولید را نگران کرد؛ زیرا او می دانست که معاویه با همه ی قدرت و مکری که داشت نتوانست این چند تن را به بیعت وادارد، حال خود چه می توانست انجام دهد؟ ولید چاره ای نیافت جز مشورت با رقیبش مروان حکم والی سابق مدینه که چشم دیدارش را نداشت . ولید در پی او فرستاد. مروان چون به دارالعماره آمد، ولید خبر مرگ معاویه را به او داد و خواسته ی یزید را با او در میان گذاشت . مروان پسر حکم بن عاص تبعیدی پیامبر (ص) بود و از طرف دیگر داماد عثمان بن عفّان ، دشمنی اهل بیت رسول خدا در وجودش ریشه زده بود و به واسطه ی حقّارتی که هنوز از اسارت جنگ جمل احساس می کرد، دلی مالامال از کینه داشت .(۳)
علاوه مروان بارها مورد تحقیر امام حسین (ع) قرار گرفته بود. روزی مروان هنگامی که والی مدینه بود بر بالای منبر از علی (ع) بدگویی کرد، چون خبر به حسین (ع) رسید شتابان نزد مروان رفت او را مورد خطاب قرار داد و فرمود:
«یابن الزرقاء و یابن آکلهِ القُمّل انتَ الواقعُ فی علی»
ای پسر زرقا، (۴) ای فرزند زن شپش خوار! تو به علی بد می گویی ؟ حال آنکه آیه ی «انّ الذین آمنوا و عملواالصالحات سیجعَلُ لَهُم الرحمنُ ودّاً» در مورد علی و شیعیانش نازل شده است .(۵)
مروان که قدرت دفاع از او سلب شده بود، چاره ای جز سرافکندگی نزد کارگزارانش نداشت ، امّا همواره در پی فرصت بود تا انتقام بستاند.
روشن بود که مروان در مشاوره ی خود چه پیشنهادی را به ولید خواهد داد.
مروان به ولید گفت : همین الان کسی را نزد این چند نفر بفرست و آنها را به بیعت و فرمانبرداری از یزید فراخوان ، اگر موفق شدی چه بهتر و اگر قبول نکردند، گردن آنها را بزن ؛ زیرا اگر از هلاکت معاویه باخبر شوند هر کدام ناحیه ای را به شورش تحریک می کنند و درگیری آغاز خواهد شد. البتّه عبدالله بن عمر خطری ندارد؛ زیرا او اهل جنگ و سیاست نیست ، مگر حکومت را بی هیچ زحمتی به او تقدیم کنند.
ولید، عبدالله نوه ی عثمان را برای احضار حسین (ع) و عبدالله بن زبیر اعزام کرد. هر دو در مسجد رسول خدا با هم نشسته بودند که عبدالله هر دو را به دربار ولید دعوت کرد.
عبدالله زبیر از امام حسین (ع) پرسید: این ساعت وقت اداری ولید نیست ، حدس می زنی برای چه موضوعی احضار شده ایم ؟ امام حسین (ع) فرمود:
«قدظننتُ اری ' اَنَّ طاغیتَهم قد هَلَک، فَبَعَثَ الینا لیاخُذَنا بالبِیعَه قبلَ ان یفْشُوَ فی النّاس الخبر» گمان می کنم طاغوت بنی امیه به هلاکت رسیده ، می خواهد قبل از اینکه خبر مرگ وی منتشر شود از ما بیعت بگیرد.(۶)
عبدالله بن زبیر از امام حسین پرسید: اگر به بیعت با یزید دعوت شدیم چه باید کرد؟
حسین (ع) فرمود: «من هرگز با یزید بیعت نخواهم کرد امامت بعد از برادرم حسن (ع) به من منتقل شده است و معاویه به برادرم سوگند خورده که بعد از خود حکومت را به هیچ یک از فرزندانش منتقل نکند و باید حکومت را به من واگذار می کرد. اگر معاویه از دنیا رفته و به وعده ی خود به من و برادرم عمل نکرده ، بدان که آرامش ما مورد دستخوش قرار گرفته است .»
آنگاه امام حسین (ع) افزود:
«اتَظُنُ ابابکر! اَنّی اُبایعُ یزیدَ؟ و یزیدُ رجلٌ فاسقٌ، مُعْلِنٌ بالفسق ، یشْرَبُ الخمر و یلْعَبُ بالکلا'ب و الْفُهُود و نحنُ بقیهُ الِ الرّسول ، لا والله لایکونُ ذلک ابداً.»
ای ابابکر! (۷) می پنداری که من با یزید بیعت خواهم کرد؟ حال آنکه یزید مردی فاسق است که آشکارا گناه می کند، مشروب می نوشد و سگ بازی و ببربازی می کند؟ حال آنکه ما بازماندگان فرزندان رسول خداییم . نه به خدا، هرگز چنین نخواهد شد.(۸)
امام حسین (ع) از مسجد به سوی خانه رفت ، باز وضویی ساخت و دو رکعت نماز به جای آورد و در نماز آنچه را مورد رضای خداوند بود از او خواست . آنگاه فردی را به سوی جوانان و خویشان و هواداران و اهل بیتش فرستاد. پس از تجمع موضوع را به آنان بازگو کرد و سپس فرمود: «همراه من به بارگاه ولید آیید. شما بر در بایستید و من داخل خواهم شد، اگر فریادم بلند شد که می گویم : «یا آل الرسول » بی هیچ اجازتی هجوم آورید و شمشیرها از نیام برکشید. البتّه شتاب مگیرید و چون رفتاری ناشایست مشاهده کردید، شمشیر برکشید و آنکه قصد کشتن کرده بکشید».
حسین (ع) در حالی که عصای رسول خدا [به نشانه ی وابستگی به او] در دست داشت و سی مرد مسلح از اهل بیت و شیعیانش او را همراهی می کردند به طرف مقر حکومت ولید رهسپار شد، آنان را بر درگاه ولید متوقف کرد و مجدداً تاکید کرد که به سفارش او با دقت عمل کنند و از دستورش سرپیچی نکنند.(۹)
حسین (ع) در مقر حکومت ولید: در حالی که ولید و مروان منتظر نشسته بودند، امام حسین (ع) وارد شد و پس از ردّوبدل سلام و به جا آوردن آداب ، امام (ع) پرسید: «آیا از معاویه خبری رسیده ، او مدت زیادی بیمار بود و بیماری او طولانی شده ؟ الان در چه حالی است ؟» ولید مرگ معاویه را به حسین (ع) خبر داد. حسین (ع) باز پرسید: «برای چه از من دعوت کرده اید؟» ولید گفت : برای بیعت .(۱۰)
حسین (ع) عذر آورد که بیعت مخفیانه ی من برای شما چه فایده ای دارد؟ مروان اصرار کرد تا حسین (ع) همان شب بیعت کند؛ ولی امام (ع) بهانه می آورد و ولید نیز تسامح می کرد.
مروان همچنان اصرار می کرد که : «اگر حسین از اینجا بیرون رود هرگز قادر به بیعت با او نیستی ، مگر با کشتار فراوان که بین تو و او واقع خواهد شد. او را بازداشت کن ، اگر راضی به بیعت شد، موفق شده ای ، در غیر این صورت گردن او را بزن ».
امام حسین (ع) از سخن مروان برآشفت(۱۱) و فرمود: «ای پسر زرقاء زن بدکاره ! تو توان کشتن مرا داری یا ولید؟ به خدا قسم دروغ گویی و فرومایه ؟»
آنگاه رو به ولید کرد و فریاد زد: «ایها الامیر، انّا اهلُ بیتِ النبوه و معدنُ الرّساله و مختَلفُ الملائکه ، بنافَتَحَاللهُ و بنا خَتَمَاللهُ و یزیدُ رجلٌ فاسق شاربُ الخمر، قاتلُ النفسِ المحترمه ، معلنٌ بالفسق و مِثلی لایبایعُ مثلَه و لکن نُصبِحُ و تصبحون و نَنْظُر و تَنْظُرونَ اَینا احقُ بالخلافهِ و البیعه ؟»(۱۲)
ای امیر! ما اهل بیت پیامبریم و محل آمد و شد فرشتگان هستیم . خداوند هستی را به خاطر ما آفرید و به خاطر ما به پایان می برد و یزید مردی فاسق ، مشروب خوار، آدم کش و آشکارکننده ی گناه است و کسی مانند من با او بیعت نخواهد کرد و ما و شما صبر می کنیم تا روشن شود چه کسی سزاوار حکومت کردن است .
محافظان حسین (ع) چون فریاد امام را شنیدند، شمشیرها را برای حمله کشیدند، امّا امام (ع) خود را به بیرون رساند و دستور بازگشت به خانه هایشان را صادر کرد و خود نیز به منزل رفت .(۱۳)
مروان ، ولید را سخت مورد انتقاد قرار داد و گفت دیگر توان بیعت گرفتن از حسین را نداری . ولید گفت : «به خدا قسم دوست ندارم شرق و غرب عالم را به من بخشند و دستم را به خون فرزند فاطمه رنگین کنم .»(۱۴)
حسین (ع) فردا از منزل خارج شد تا اطلاعاتی را از نزدیک کسب کند. باز سروکله ی مروان پیدا شد. شاید امام (ع) نیز می خواست عکس العمل مروان را بررسی کند؛ به این جهت خود را سر راه مروان قرار داد. مروان به امام (ع) گفت : «ای اباعبدالله! من خیرخواه تو هستم ، حرفم را گوش کن تا راهنمایی شویی ». امام (ع) فرمود: «حرفت چیست ؟» گفت : «با یزید بیعت کن این برای دین و دنیای تو بهتر است ». امام حسین (ع) فرمود: «انّالله و انّا الیه راجعون و علی الاسْلام السَّلام اذ قدبُلْیتِ الاُمّهُ براعٍ مثلِ یزید و لقد سمعتُ جدّی رسولَ الله (ص) یقول : الخلافهُ محرّمهٌ علی ' ال ابی سفیان »(۱۵) ما از خداییم و به سوی او باز می گردیم . اگر امت اسلامی به رهبری چون یزید مبتلی ' شود باید پایان اسلام را اعلام کرد. از جدم رسول خدا شنیدم که می فرمود: «حکومت بر فرزندان ابی سفیان حرام است ».
امام (ع) آنگاه افزودند: «وای بر تو ای مروان . از من می خواهی با یزید آن فرد فاسق بیعت کنم ؟ راستی که چقدر بیهوده گویی ای خطاکار! البتّه تو را به خاطر گفته ات سرزنش نمی کنم ؛ زیرا تو نفرین شده ای هستی که هنگامی که هنوز متولد نشده بودی و در صلب پدرت حکم بن عاص بودی پیامبر(ع) تو را نفرین کرد. البته باید نفرین شده ی پیامبر، دعوت گر بیعت با یزید باشد».
سپس او فرمود: «ای دشمن خدا گورت را گم کن . ما خاندان رسول خداییم ، حق با ماست . زبان چرا به راستی نمی گردانی . پیامبر خدا فرمود: هرگاه معاویه را روی منبر من دیدید شکمش را پاره کنید به خدا قسم مردم مدینه او را بر بالای منبر رسول خدا دیدند، امّا خواسته ی پیامبر را اجابت نکردند و اکنون خداوند آنان را به یزید مبتلی کرده است ».(۱۶)
مروان چون پاسخ دَندان شکن امام را شنید سر به زیر افکند و راه خود در پیش گرفت و به دربار ولید رفت و جریان را به اطلاع وی رساند.

در آستانه ی مهاجرت : مکیان چون عرصه را بر رسول خدا (ع) تنگ کردند، او مامور شد تا از مکه به مدینه هجرت کند و اینک شصت سال از آن مهاجرت سرنوشت ساز می گذرد؛ امّا این بار مدینه کار را بر فرزند رسول خدا تنگ کرده است و حسین تصمیم می گیرد تا از مدینه به مکه مهاجرت کند. تنها چیزی که تفاوت نکرده دشمن است . رسول خدا از شرّ ابی سفیان به مدینه پناه برد و اینک فرزندش از فرزندان ابی سفیان به مکه هجرت می کند! با این تفاوت که اینک فرزندان ابی سفیان با شعار «زنده باد اسلام » به جنگ فرزندان محمّد آمده اند.
آنان نام و شعار را عوض کرده اند؛ ولی هند و فرزندانش هنوز جگرخواره اند، هنوز سینه ی یاران رسول خدا را می درند، هنوز شهید می گیرند، ولی به نام خلافت رسول خدا. و این است که مصاف حسین (ع) با فرزندان ابوسفیان به مراتب سخت تر از درگیری محمد (ص) با خود ابوسفیان بود.
امام حسین (ع) هر طور بود چند روزی (۱۷) حکومت را دست به سر کرد. البتّه ولید هم نمی خواست خود را با فرزند رسول خدا درگیر کند، او سعی می کرد عبدالله بن زبیر را تسلیم کند، ولی عبدالله شبانه از بی راهه مدینه را به سوی مکه ترک کرد. نیروهای حکومت به دنبال وی شتافتند، ولی اثری از او نیافتند. اشتغال نیروهای حکومت به عبدالله زبیر فرصتی بود برای امام حسین (ع) تا با صبر مقدمات سفر خود را فراهم کند. سفر امام حسین (ع) یک سفر معمولی نبود تا مانند عبدالله تنها با برادرش از بی راهه عازم سفر شوند. امام (ع) باید آداب سفر را به جا می آورد و اهل بیت و شیفتگانش را مهیا می کرد. چون سفری بی بازگشت بود. او باید وصیی می یافت تا وصیت نامه اش را برای آیندگان تاریخ به او سپارد و سپس راهی سفر شود.

مدینه به فغان آمد: حسین (ع) تصمیم خود را به کسانی که باید او را همراهی می کردند ابلاغ کرد. هجرتیان در تکاپوی تدارکات سفر بودند، بدهکاری ها را تسویه می کردند، برای خود وصی تعیین می کردند و از دوستان و خویشان خداحافظی می کردند. خبر تصمیم حسین (ع) مدینه و بنی هاشم را سخت نگران کرده بود. عده ای در تلاش بودند تا از این سفر جلوگیری کنند. زنان بنی عبدالمطلب جمع شدند به گریه و نوحه سرایی پرداختند. حسین (ع) چون باخبر شد نزدشان رفت و آنان را سوگند داد با گریه و زاری این تصمیم را افشا نکنند که نافرمانی خدا و رسولش است . زنان گفتند: اگر برای تو نوحه سرایی نکنیم پس برای چه کسی ناله ی غم سر دهیم ؟ امروز مانند روزی است که پیامبر، علی و فاطمه را از دست دادیم . امروزمان یادآور روزهایی است که دختران پیامبر رقیه ، زینب و ام کلثوم را از دست دادیم . تو را به خدا قسم می دهیم پی مرگ مشتاب .(۱۸)
امّا حسین (ع) تصمیم خود را گرفته بود. او به ناصحینی که نزد او می آمدند تا او را از این سفر برحذر دارند، می فرمود: تقدیر خداوند هر چه باشد آن خواهد شد.
زنان به ام سلمه متوسل شدند تا حسین (ع) را از خطر کردن باز دارد. پیامبر (ص) از میان همسرانش تنها ام سلمه را از اخبار غیبی آگاه می کرد و از صاحبان سرّ رسول خدا بود و او علاقه ای وافر به حسین داشت و حسین به شدت احترامش را پاس می داشت . ام سلمه نزد امام (ص) آمد و گفت :
پسرم ! با رفتنت غبار غم بر دلم نیفشان . من از جدّت شنیدم که می فرمود: فرزندم حسین در سرزمینی به نام کربلا به شهادت خواهد رسید.
حسین (ع) پاسخ داد: مادر! به خدا قسم می دانم . همه جزئیاتش را می دانم ...
«یا اُمّاه ! اِنَّ اللهَ شاءَ اَن یرانی قتیلاً»(۱۹)
مادر! خداوند خواسته است مرا در خون فتاده ببیند.
ام سلمه سخت به گریه افتاد و تسلیم تقدیر الهی شد.
خداحافظی با رسول خدا: قبر رسول خدا در مدینه تنها سنگ صبور فرزندانش بود، ساعت ها کنارش می نشستند و سفره ی دل می گشوند، از غم ها، ظلم ها، کجی ها و نامردی ها و نامرادی ها سخن می گفتند. فاطمه (س) این سنت را بنا نهاده بود و فرزندانش غمی کمتر از او نداشتند.
چون سفر نزدیک شد، آن زمان که شب تاریکی سنگین اش را بر زمین گسترد، حسین (ع) خرامان خرامان نزد قبر پیامبر (ص) رفت در کنارش زانو زد و ناله آغاز کرد:
«السّلام علیک یا رسول الله! انا الحسینُ بن فاطمه . انا فرخُک و ابنُ فَرَختِک و سِبْطَاً فِی الخَلَفِ الذّی خلَّفتَ علی اُمَّتِک . فَاْشْهَدْ عَلَیهِمْ یا نَبی الله، اِنَّهم قَدْ خَذَلوُنی و ضَیعُونِی و اَنَّهم لَمْ یحْفظُونی وَ هذِه شَکو'ای اِلیک حتی ' اَلْقاک صَلَّی اللهُ عَلَیک وَ سَلَّم »(۲۰)
سلام بر تو ای رسول خدا! من حسین پسر فاطمه هستم . من جوجه و جوجه زاده ی تو و نوه ی بازمانده ی تو هستم که برای امتت به جا گذاشتی . ای پیامبر خدا! تو بر امت گواه باش که چگونه رهایم کردند، شخصیتم را تباه کردند و حرمتم را پاس نداشتند. این شکایت من به توست تا وقتی که تو را ملاقات کنم .
حسین بعد از قرائت این دادخواست علیه امت «برخاست به نماز ایستاد و پیوسته در مقابل پروردگارش رکوع و سجود به جای می آورد».(۲۱)
فردا رسید، هنوز کاروان آماده نشده بود و حسین (ع) هنوز کام دل از تربت پدر برنگرفته بود و منتظر آرامش شبانگاهی بود. شب سنگین و ساکت از راه رسید. چون تاریکی بال های امنش را بر مدینه پهن کرد، حسین بار دیگر رهسپار کوی دوست شد. چون به وادی قدس رسید نعلین برکند و شتابان سوی قبر شد. اگر دیشب از دروازه ی نبوت پا در وادی عرفان نهاد، امشب از دروازه ی عرفان سوی نبی می رود. ابتدا نماز به جای آورد و در مقابل خداوندش زانو زد و سر به خاک خضوع سایید و آنگاه راز بیاغازید!
«اللّهم اِنّ هذا قبرُ نَبیک مُحَمَّدٍ و اَنَا بِنْتُ نبیک و قَدْ حَضَرنی مِنَ الاَمْرِ ما قدعَلِمْتَ. اَللّهُمَّ انّی اُحِبُّ المَعْرُوفَ و اُنکرُ المُنْکرَ و اَنَا اَسْئلُک یا ذَالجَلالِ و الاِکرامِ بِحَقِّ هذا القَبْرِ و مَنْ فیهِ الاّ' اْخْتَرْتَ لی ما هُوَ لَک رِضی ' و لِرَسُولِک رضی '»(۲۲)
خداوندا! اینجا قبر پیامبر تو محمد است و من فرزند دختر پیامبر تو. مشکلی که برایم پیش آمده می دانی . خداوندا! من ارزش های دینی را دوست دارم و از ضد ارزش ها بیزارم . ای صاحب عظمت و کرامت ! تو را به این آرامگاه و آن کس که در او آرمیده است سوگند می دهم که آنچه را رضای تو و رضای فرستاده ی تو در آن است برای من پیش آور.
دعای حسین به زودی مستجاب شد و آنچه را رضایت حق در آن بود برایش آشکار کرد.
رضایت خداوند در وصال حسین بود. وصالی که جام ارغوانی از سر تا قدمش ریخته و حسین در خون خویش رنگین شود تا دگر بار فرشتگان در طنین «اِنِّی اَعْلَمُ ما لا'تَعْلَمُونَ»(۲۳) اعتراف بر نادانی خویش کنند و بار دیگر بر تسبیح «سُبْحانَک لا'عِلْمَ لَنا»(۲۴) زبان بر تقدیس او گشایند و حسین راضی از این رضایت .

عاشقان را بر سر خود حکم نیست
هر چه فرمان تو باشد آن کنند

حسین در کنار قبر جدش تا صبح به گریه ، نماز، راز و نیاز مشغول بود که ناگهان خواب بر او غالب شد. او رسول خدا را که فرشتگان از دو طرف همراهی اش می کردند در خواب دید. پیامبر وی را در آغوش گرفت و پیشانی اش را بوسید و فرمود: حسین عزیزم ! می بینم که به زودی در خون خود غلطان خواهی شد. در سرزمینی به نام کرب و بلا به دست گروهی از امت من کشته می شوی در حالی که تشنه ای و عجیب این است که این مردم انتظار شفاعت من را نیز دارند. نه ، هرگز نزد خداوند از آنها شفاعت نخواهم کرد. حسین عزیزم ! مادر، پدر و برادرت نزد من هستند و مشتاق دیدار تو. برای تو در بهشت جایگاهی آماده شده است که جز با شهادت به آن نخواهی رسید. (۲۵)
راستی شهادت چیست که تنها نردبان ترقی فرزندان آدم است ؟ این چه اکسیری است که حتّی پسر پیامبر نیز به آن محتاج است ؟
شهادت ، شهد پیمانه ی الست است که جرعه ای از آن آدمی را در وادی بیخودی آزاد و رها می کند. آن چنان خودها را می شکند، می کشد، محو می کند که به محض بلی ' گفتن ترنم «انّا الیه راجعون » با شتاب این نفخه ی الهی را به اصلش می رساند و سرانجام محو وصال می گردد.
اساساً آدمی آفریده شد برای یک هدف ، برای یک سرانجام و آن «لقاء»، «یا ایها الانسان انک کادحٌ الی ' ربک کدحاً فملاقیه ».(۲۶) اینجا بود که حسین هر چه به عصر عاشورا نزدیک تر می شد، شاداب تر، بی قرارتر و واله تر می شد و بیشتر شیدایی می کرد؛ زیرا به جانان نزدیک تر می شد.

خرّم آن روز کزین منزل ویرانه روم
راحت جان طلبم و ز پی جانانه روم

حسین از خانواده ی وفاست ، عزتش را وام دار دامن پاک مادرش فاطمه و خود را کوچک برادرش حسن می داند، آنان را فراموش نمی کند، در آخرین لحظات وداع با مدینه نزد قبر مادر و برادرش می رود و با آنان نیز وداع می کند.(۲۷)
به یاد دردهای دل مادر و مظلومیت برادر می افتد به آنها می گوید که بعد از شما بر من چه رفت و چه مظلومیتی کشیدم . به آنها می گوید که اگر شما مشتاق دیدار من هستید من از شما مشتاق تر و می گوید:

درد عشقی کشیده ام که مپرس
زهر هجری چشیده ام که مپرس

و خواب پیامبر را که دیشب دیده باز می گوید و مژده می دهد که:
من بگوش خود از دهانش دوش سخنانی شنیده ام که مپرس .
آخرین وصیت : حسین بخیل نیست ، دوست دارد همه ی انسان ‍ ها پابه پای او در وادی مقدس عشق از دردکشان باشند. او حتّی در آخرین لحظات ، دعوتگر بود، در قربانگاه عشق ، در قتلگاه ، حتّی از زشت خویان روبه صفت نیز دعوت کرد. او در مرگ آباد انسانیت صلای «هل من ناصرٍ ینصرنی » زد. حال چگونه ممکن است عزیزانش ، هاشمیان را بی خبر رها کند و راه خویش پی گیرد؟!
آنان بازماندگان جدش ، رسول و سلاله ی مادرش ، بتول و از نسل پدرش علی بودند. بی آنها و جشن وصال ؟ پس در این جشن چه کسانی حسین را همراهی کنند؟ چه کسی پایکوبی کند؟ چه کسی ترانه ی رثای حسین را سر دهد؟
حسین (ع) دعوتنامه ای را تهیه کرد و بر روی کاغذ نوشت و توضیح داد که در این مجلس جشن برای صرف چه چیزی حضور به هم رساندند.

بسم الله الرحمن الرحیم
مِنْ الْحُسَینْ بنْ عَلی بن ابی طالب الی بَنی هاشمٍ . اَمّا بَعْدَ، فَانَ مَنْ لَحِقَ بی مِنْکمْ اِسْتَشْهَدَ و من تخلّفَ لم یبلُغْ مبلغ الفتح . والسّلام (۲۸)
از حسین بن علی به فرزندان هاشم . هر کس با من بیاید به شهادت می رسد و هر کس همراهی ام نکند هرگز به پیروزی نخواهد رسید.

چون دعوتنامه به دست عزیزانش رسید عده ای بی چون و چرا آماده ی شرکت شدند: زینب ، ام کلثوم ، عباس ، علی ، رباب ، اصغر، قاسم ، مسلم ، چند غلام و...
حسین (ع) در این دعوت هیچ اصراری نکرد، امر نکرد، حتّی حکم واجب هم نداد؛ زیرا این جهاد نه برای پیروزی بود نه برای دفاع ، این دعوت یک انتخاب بود. در منا وقتی قربانی را انتخاب می کنی باید سالم باشد، شاخ شکسته ، گوش بریده ، کور، کچل ، لنگ و لاغر نباشد، چه گفته اند: «در مسلخ عشق جز نکو را نکشند.» حرکت امام حسین (ع) یک انتخاب بود، انتخاب با زور و امر و فرمان جمع نمی شود «هر که دارد هوس کرب بلا بسم الله» آنهایی که باید می آمدند آماده شدند.
محمدبن حنفیه در آخرین روز نزد برادرش حسین آمد، محمد در جنگ های مختلف در رکاب پدرش علی جنگیده بود. او نیز جانباز بود و آثار جنگ را سالیانی دراز با خود حمل می کرد و حسین او را دوست می داشت . او نیز به حسین عشق می ورزید، ولی نمی خواست در این سفر برادرش را همراهی کند. محمد بی وفایی یاران پدرش را دیده بود، ناله های غم انگیز علی هنوز در گوشش و شکست برادرش حسن در پیش چشمش . عقل محاسبه گر او صحیح حسابگری می کرد، رفتن به این سفر یعنی شکست ؛ ولی این سفر بالاتر از عقل بود.

پای استدلالیون چوبین بود
پای چوبین سخت بی تمکین بود

و این سفر، سفر عشق بود، نه عقل حسابگر.

حسین نیز این برادر را دوست می داشت و نمی خواست او را بی بهره کند؛ به همین خاطر او را وصی خود قرار داد.
محمد صبح زود نزد حسین آمد شاید برادر را از این قصد منصرف کند. گرچه افق فکری حسین(ع) و محمد فاصله ها داشت ، ولی محمد به حسین (ع) علاقه داشت ، مقصودش را در کلماتی عاشقانه به زبان آورد:
«برادرم ! فدایت شوم ، تو نزد من ، عزیزترین و دوست داشتنی ترین مردم هستی ، به خدا سوگند از تو بهتر برای خیرخواهی نیافته ام ، تو جان منی ، تو روح منی ، تو بزرگ خاندان منی ، تو تکیه گاه منی ، گردنم در مقابلت مطیع ، چون خداوند تو را شرافت بخشیده ، تو را از سروران اهل بهشت قرار داده . پیشنهادی دارم ، از من بپذیر.
حسین فرمود: هر چه به نظرت می آید بگو.
ـ تا می توانی خودت را از گزند یزید حفظ کن ، یاورانی برای خود جمع کن ، نمایندگانی به اطراف اعزام کن و آنها را برای بیعت فراخوان . اگر مردم از تو فرمان بردند، شکر خدای را به جای آور و به شیوه ی رسول خدا و جانشینان هدایت شده اش عمل کن . در این صورت هنگام حضورت نزد خداوند او و مومنان از تو راضی هستند، چنانچه از پدرت علی و برادرت حسن راضی بودند....
حسین پرسید: ای برادر! به کجا روم ؟
محمد گفت : به مکه ، اگر حرم برایت امنیت داشت این همان چیزی است که می خواهیم و اگر ناامن شد به یمن برو؛ زیرا یاران جدّ، پدر و برادرت در آنجا هستند و آنان مهربان ترین مردم هستند....
حسین (ع) فرمود: «یا اَخی َواللهِ لَوْ لَمْ یکنْ فِی الدُّنیا مَلْجَا و لاماوی ' لَمّا بایعتُ واللهِ یزیدَبنَ مُعاویه اَبَداً وقد قال (ص) اللهُّمَ لاتَبارَک فی یزیدَ.» برادرم ! به خدا سوگند اگر در دنیا هیچ پناهی و جایی نداشته باشم هرگز با یزید بیعت نخواهم کرد؛ زیرا پیامبر (ص) فرمود خدایا بر یزید مبارکی قرار مده .
چون سخن به اینجا رسید و محمد مقصد حسین را بدانست ، ناله برآورد و سرشک از چشم فروبارید و حسین نیز بر گریه برادر اشک ریخت و فرمود:
برادرم ! خداوند به تو پاداش نیک عطا نماید. تو خیرخواهی کردی و مشورتی درست ارائه دادی ... من تصمیم گرفته ام به سوی مکه حرکت کنم . برادران ، برادرزادگان و هوادارانم آماده ی همراهی شده اند... تو نیز مانعی ندارد تا در مدینه بمانی و دیدگاه من در اینجا باشی ، نگران مباش قلم و کاغذی بیاور تا وصیتم را بنویسم . حسین در وصیتنامه چنین نوشت :
این وصیتنامه ی حسین فرزند علی به برادرش محمد مشهور به «حنفیه» پسر علی بن ابی طالب است :
حسین فرزند علی شهادت می دهد که معبودی جز الله نیست و شریکی ندارد. محمد بنده و فرستاده ای است که از جانب خداوند برای حاکمیت حق آمده است . بهشت و جهنم واقعیت دارد و شکی در قیامت نیست ، و خداوند مردگان را برخواهد انگیخت .
«وَانّی لَمْ اَخْرُجْ اَشِراً و لابَطَراً و لامُفْسِداً و لاظالِماً و اَنَّما خَرَجْتُ لِطَلَبِ النَّجاحِ و الصَّلاح فی اُمَّتِ جَدّی مُحَمّدٍ (ص)، اُریدُ اَن ْ ا'مُرَ بِالْمعروُف ِ و اَنهی ' عَن المُنکر و اَسیرُ بّسیره جدّی مُحَمّدٍ (ص) و سیرهِ ابی علی ِابنِ ابی طالب . فَمَنْ قَبلَنی بِقَبُولِ الْحقّ فاللهُ اَوْلی بِالحق وَ مَن رَدَّ عَلَی هذا اَصْبِرُ حتّی ' یقْضی بَینی و بَینَ القْوم بِالْحقَّ و یحْکم ُ بَینی و بَینْهَم ُ و هُوَ خَیرُ الحاکمینَ .»
من هوسبازانه ، تبهکارانه و ستمگرانه خروج نکردم . خروج من فقط به خاطر دستیابی به اصلاح در امت جدم محمد (ص) هست . من قصد دارم امر به معروف و نهی از منکر کنم و شیوه و سیره ی جدم محمّد (ص) و پدرم علی بن ابی طالب را بار دگر زنده کنم . هر کس از روی گرایش به حقّ دعوتم را پذیرفت ، انتخاب درستی کرده ؛ زیرا خداوند سزاوارتر به حق است . هر کس دعوتم را نپذیرفت ، راه صبوری پیش می گیرم تا خداوند بین من و آنان به حق قضاوت کند و قضاوت خواهد کرد و او بهترین قضاوت کنندگان است .
سپس امام اضافه کردند: این وصیت من به توست ای برادر و توفیقم را از خداوند می خواهم و بر او توکل می کنم و به سوی او رجعت می کنم . سلام بر کسی که از حق پیروی کند و قدرتی جز قدرت خداوند دانا و بزرگ نیست .(۲۹)

به سوی مکه : سوّم شعبان سالگرد تولد حسین (ع) بود؛ امّا اهل بیت پیامبر در تکاپوی سفری غم انگیز بودند. امام خود در آن روز وصیتنامه می نوشت و به بازماندگان سفارش می نمود. مهاجرین را جمع و آنها را برای سفری سخت مهیا می کرد. آن روز با همه ی درد و غم هایش ، طراوت و شادی هایش برای سالکین غروب کرد و شب فرا رسید. آن شب در مدینه جنب و جوش بود، اهل بیت پیامبر خدا تا نیمه های شب در خروش بودند. خدایا! مدینه چرا بی قرار است ؟ علویان چرا آرام ندارند؟ شاید زینب ، ام کلثوم و رباب می خواهند پنجاه و ششمین سال تولد حسین را جشن بگیرند! و شاید این همه رفت و آمد برای تبریک به حسین است ! امّا نه ، امشب هیچ خنده ای بر لب ننشسته ، غم ها در گلو فرو نشسته ، اشک ها از چشم ها فرو می ریزد، ناله های غمین از غصه ها قصه ها دارد. پس ماجرا چیست ؟ امشب در مدینه انقلاب است . مدینه روزی بال گشود و پیامبر را در آغوش گرفت تا او را از شر امویان در امان نگه دارد؛ امّا امشب بال می زند تا فرزندان پیامبر را برای آرامش فرزندان امیه بیرون کند. اکنون مدینه در زیر پای فرزندان حکم بن عاص تبعیدی پیامبر پایکوب شده است . مدینه دیگر مدینه النبی نیست که بار دیگر یثرب عبدالله بن ابی شده و نفاق در شکل دیگری خودنمایی می کند.
کاروانیان در دروازه ی مدینه جمع شدند. کاروان سالار همه را سرشماری کرد. همه آمده بودند. نه خدای من ! دو نفر غایب هستند، عون و محمد دو پسر زینب نامشان در فهرست عاشوراییان آمده ، ولی خودشان نیامده اند. فرمان حرکت صادر می شود، نگران مباشید. حرکت کنید. عون و محمد به ما خواهند پیوست . کاروان حرکت کرد و در جاده ی باریک و سفید مکه به راه افتاد.
حسین (ع) چون وارد جاده ی مکه شد به یاد موسی افتاد، هنگامی که موسی از شر فرعونیان مصر را ترک و به سوی مدین ، شهر شعیب شتابان بود. حسین نگاهی به پشت سرش ، مدینه انداخت و این آیه را تلاوت کرد: «فَخَرَجَ مِنْها خائِفاً یتَرقَّبُ ».(۳۰) موسی از شهر خارج شد در حالی که از پشت سر نگران بود و در پیش رو منتظر و امیدوار. راستی موسی انتظار چه چیزی را از خداوند داشت که اینک حسین را به یاد آن انتظار انداخته است ؟ موسی انتظار هدایت الهی را می کشید، «عَسی ' ربّی اَنْ یهْدِینی سَواءَ السَّبیل »(۳۱) و موسی بعد از مدت ها خدمت به شعیب دعایش مستجاب شد و در تاریکی شب آتشی در جانش افروخته شد که خودیت و جسمش را به خاک افکند. و آنجا بود که خداوند موسی را نه به سوی راه ، بلکه در وسط راه و در همان «سواء السبیل » افکندش . «اِذ'ا رای ناراً فَقالَ لاَهْلِهِ اْمْکثُوا اِنَّی ا'نَسْتُ ناراً لعلّی ا'تیکم مِنْها بِقَبسٍ اَو اجِدُ عَلَی النّارِ هُدی»(۳۲) و موسی برای یافتن راه مصر به سوی آتش حرکت کرد، امّا به وادی مقدس «طوی » رسید و ندای «اَنَا رَبُّک» را بشنید. «فَلمّا ا'تیها نُودِی یا مُوسی ': اِنّی اَنَا رَبُّک فَاْخْلَعْ نَعْلَیک اِنَّک بِالْو'ادِ المُقَدَّسِ طُوی»(۳۳)
و حسین با یاد موسی سرنوشت خویش را مرور می کرد که در سرزمین طوای کربلا نه نعلین را که لباس را، دست را، سینه را و تن را باید خلع کند و همه را در آتش ستم امویان بسوزاند و به جای شنیدن «انا ربّک » خود ندای «انا الحقّ» بزند.
حسین در اندیشه ی خود سر به فکر فرو برده بود و کاروانیان به پیش می رفتند. مسلم پسرعموی باوفا و شجاعش دهانه ی اسب برکشید و نزد حسین آمد.
ـ ای پسر رسول خدا! اگر ما هم مانند ابن زبیر جاده ی اصلی را ترک کنیم و از راه های فرعی عبور کنیم به نظرم بهتر باشد. می ترسم نیروهای حکومتی به ما برسند.
حسین : نه والله ای پسرعمو! هرگز از جاده ی اصلی جدا نخواهم شد تا خانه های مکه را ببینم . خداوند آنچه را دوست می دارد برای ما مقرر خواهد کرد.(۳۴)
در بیابان چون به شوق کعبه خواهی زد قدم
سرزنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور
کاروان حسین به پیش می رفت . بر سر راه خود به قافله ی عبدالله بن مطیع رسید. عبدالله از مخالفان حکومت امویان و از هواداران عبدالله بن زبیر بود. همه ی مخالفین حکومت ، حسین را دوست می داشتند و شهادتش را ضربه ای به نیروهای مبارز ارزیابی می کردند. عبدالله پرسید:
ـ ای اباعبدالله! قربانت گردم ، به کجا قصد سفر داری ؟
ـ فعلاً تصمیم دارم به مکه بروم و پس از آن ، راه خیر را از خداوند می جویم .
ـ خیر پیش ای پسر رسول خدا، به هر کجا که قصد داری برو؛ ولی من نظری دارم ، از من بپذیر.
ـ چه نظری داری ای فرزند مطیع !
ـ مواظب باش مردم کوفه تو را فریب ندهند. پدرت در کوفه کشته شد، برادرت در کوفه زخم برداشت . در حرم بمان . تو بزرگ عرب در روزگار خویشی . به خدا قسم اگر کشته شوی ، اهل بیت را نیز خواهند کشت .(۳۵) هیچ کس از اهل حجاز در حدّ تو نیست . اگر در حرم بمانی از اطراف به سوی تو روان خواهند شد. همه ی ما فدایت ، از حرم جدا مشو. اگر کشته شوی بعد از تو، همه ی ما را به بردگی خواهند گرفت .(۳۶)
حسین او را دعا و با وی خداحافظی کرد.
میان عاشق و معشوق رمزی است
چه داند آنکه اشتر می چراند
کاروان شب ها را صبح می کرد و روزها را شب تا به نزدیکی مکه رسید. چون چشم حسین به کوه های مکه افتاد، باز به یاد آن هنگامی افتاد که موسی به نزدیکی های مدین ، شهر شعیب رسید. حسین این آیه را خواند: «وَ لَمّا تَوَجَّهَ تِلقاءَ مَدْین قال عَسی ' رَبّی اَنْ یهدِینی سَواءَ السَّبیل ».(۳۷)

نظرات کاربران درباره کتاب در مسلخ عشق

ممنونم
در 1 سال پیش توسط مرتضی ت