فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب خواستگاری آسان

کتاب خواستگاری آسان

نسخه الکترونیک کتاب خواستگاری آسان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب خواستگاری آسان

آن‌قدر فکر کردن به واقعيات زندگی روزمره‌ی فردی و اجتماعی ما جالب است که گاهی اوقات آدم خود‌به‌خود به خنده می‌افتد. باور کنيد چيزهايی را که با فکر کردن در احوال جامعه نوشته‌ام آن‌قدر جالب هستند که هر آدمی را به خنده وا ‌دارد. باور نمی‌کنيد! کتاب را بخوانيد و به احوال خودتان و‌ ـ گاهي هم کسانی مثل ما ـ فکر کنيد! اما همه را با هم نخوانيد که از شدت خنده کارتان به بيمارستان نيفتد! در عين حال زياد هم به واقعيات جامعه فکر نکنيد، چون ممکن است از خنده روده‌بر شويد!

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.62 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۰۰ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب خواستگاری آسان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:


مقدمه

مجموعه ی نکات طنز این کتاب حاصل ورجه وورجه ی من در بین مردم، دوستان و خویشان بوده است. همین طور بررسی روزنامه ها، مجلات و اینترنت.
نمی خواهم بگویم که من طنزنویس هستم. آن چه را که دیدم و شنیدم بر روی کاغذ آوردم خودش خودبه خود طنز شد. اگر باور نمی فرمایید خودتان مطالعه کنید تا به صحت عرایض بنده پی ببرید. اگر خوش تان آمد، کتاب دیگرِ من به نام (دختر تاپ تهران) را هم تهیه فرمایید و بخوانید. اگر هم خوش تان نیامد و بعضی واقعیات به نظرتان تلخ آمد لطفاً کتاب را در گوشه ای بگذارید تا خاک نخورد. شاید یک نفر دیگر پیدا شد که آن را بخواند و به مذاقش خوش آید.

سعید رحمان نیا

خواستگاری آسان

در عنفوان جوانی بودم ـ تازه هجده ساله شده بودم و به قول معروف بالغ شده بودم. حال و هوای دیگری در سر داشتم. شور و هیجان جوانی. دلم می خواست عاشق کسی بشوم. دلم می خواست یک همسر پیدا می کردم. دلم می خواست با یکی درددل کنم، ولی راهش را بلد نبودم. پیش یکی از دوستان پدرم که سن وسالی ازش گذشته بود رفتم و رازم را گفتم. ولی او گفت: این چه حرفی است که می زنی؟ درست را ادامه بده و بعداً که سر یک شغل آبرومند رفتی برو خواستگاری یک دخترخانم نجیب و با او ازدواج کن. گفتم حالا کو تا آن روز من الان دلم می خواهد ازدواج کنم. خلاصه از ما اصرار بود و از او انکار و پند و نصیحت. آخر سر گفت: برو در یک دبیرستان دخترانه و آن جا یک همسر انتخاب کن. خود دانی! چند روزی نزدیک یک دبیرستان دخترانه کشیک دادم و یک دختر زیبا را انتخاب کردم. او را تعقیب کردم و توی یک کوچه ی خلوت که رسید به او گفتم: ببخشید مزاحم تان می شوم. من چند روز است شما را زیر نظر دارم، و می خواهم با شما بیش تر آشنا شوم. دختر خنده ای کرد و گفت: برو بابا دهنت بوی شیر می دهد. برو وقتی بزرگ تر شدی بیا.
خیلی خجالت کشیدم. پیش دوست پدرم رفتم و جریان را برایش تعریف کردم. او گفت: پدرجان تو هنوز خیلی جوانی. برو دنبال درس و زندگی این کار را ول کن. ولی من باز هم اصرار کردم. او گفت: گواهینامه ی رانندگی داری؟ گفتم: بله. گفت: این سوییچ ماشین. سوار شو و تو خیابان بگرد. سوییچ را گرفتم و به پارکینگ رفتم. چه ماشین شیکی بود! سوار شدم و راه افتادم همین طور که توی خیابان می چرخیدم، دختر زیبایی را دیدم که کنار خیابان ایستاده است. جلو پایش ترمز کردم و گفتم: اجازه می دهید شما را برسانم؟ گفت: نه، خیلی ممنون. با تاکسی می روم. گفتم: خواهش می کنم، ما با هم هم مسیریم. دختره کمی مرا نگاه کرد و بعد سوار شد. توی راه از من پرسید: ماشین مال خودتان است؟ گفتم: نه، مال دوست پدرم است. گفت: شما چه کاره هستید؟ گفتم: برای کنکور خودم را آماده می کنم. شما چه طور؟ گفت: من هم همین طور. گفتم: می توانیم با هم ازدواج کنیم؟ دختره گفت: من به این آشنایی های خیابانی اعتماد ندارم. اگر شرایط ازدواج دارید می توانید بیایید خواستگاری. گفتم: ما برای ازدواج خیلی جوانیم. بهتر است بیش تر با هم آشنا شویم و بعد ازدواج کنیم. گفت: متاسفم من که گفتم... بعد گفت: مرسی همین جا پیاده می شوم امیدوارم موفق باشید.
دوباره پیش دوست پدرم برگشتم و جریان را برایش گفتم. او گفت: باز هم ول کنِ قضیه نیستی؟ گفتم: نه، من احتیاج به یک همدم دارم. دوست پدرم گفت: ببین، این جا بوتیک است. ظهر موقع ناهار بیا این جا خلوت است، مشتری که آمد یکی را انتخاب کن و با او حرف بزن. گفتم: باشد، همین کار را می کنم.
سرِ ظهر به بوتیک رفتم. دوست پدرم گفت: من برای ناهار به خانه می روم. توی این دو سه ساعتی که من نیستم هر کاری خواستی بکن. گفتم: باشد، خیلی ممنون. توی مغازه نشستم. تمام جنس ها برچسب قیمت داشت. اولین مشتری وارد شد. دختر زیبایی بود. چند تا چیز قیمت کرد و می خواست از مغازه خارج شود. گفتم: اگر بخواهید تخفیف هم می دهیم. گفت: جاهای دیگر را ببینم، بعد مزاحم تان می شوم. با پررویی گفتم: ببخشید من از شما خیلی خوشم آمده. آیا شما زن من می شوید؟ دختره گفت: آخر من چند سال از شما بزرگ ترم. گفتم: باشد اشکالی ندارد. گفت: این مغازه مال شماست؟ گفتم: نه. گفت: مال پدرتان است؟ گفتم: نه. گفت: پس شما این جا کار می کنید؟ گفتم: نه، صاحب مغازه برای ناهار رفته است، من جایش مانده ام تا بیاید. گفت: ببخشید عزیزم شما خیلی آس وپاس هستی، موقعیت ازدواج هم که نداری. من نمی توانم با شما حرف بزنم. من دنبال یک آدم حسابی می گردم.
این را گفت و بیرون رفت. خیلی پکر شدم. توی آن چند ساعتی که آن جا بودم، چند مشتری دیگر آمدند و با آن ها هم صحبت کردم؛ ولی آن ها هم همین سوال ها را کردند و همین جواب را دادند و رفتند. بعدازظهر شد و دوست پدرم آمد. گفت: شیری یا روباه؟ گفتم: روباهِ روباه. و همه چیز را برایش تعریف کردم. گفت: خودم حدس می زدم. حالا باز هم اصرار داری؟ برو بنشین سر درس و مشقت و این کار را ول کن. توی دانشگاه دختر زیاد است، آن جا چند سال وقت داری تا با یکی از آن ها آشنا شوی.
دیدم دوست پدرم راست می گوید، این بود که دوباره سر درس و کتاب برگشتم و حسابی شروع به درس خواندن کردم. اسمم را در کلاس کنکور هم نوشتم. درس ها را با اشتیاق می خواندم، اما این فکر ازدواج ول کنم نبود. دایم وسوسه می شدم. این بود که دوباره به نزد دوست پدرم رفتم و گفتم: من دایم درس می خوانم ولی فکرم دنبال دخترهاست. دلم هوایی شده، می خواهم زن بگیرم. دوست پدرم گفت: خودت را کنترل کن. اگر می خواهی هم خوب درس بخوانی و هم غرایزت را کنترل کنی ورزش کن. گفتم: پس این چیزها که ماهواره نشان می دهد چیست؟ آن ها هم درس می خوانند هم زن دارند. او گفت: پسرجان آن ها فیلم است در ثانی فرهنگ ما با آن ها فرق می کند. حالا دیگر ماهواره هم تماشا نکن، فقط درس و ورزش.
حرف او را قبول کردم. صبح ها زود از خواب بلند می شدم و به پارک می رفتم و یک ساعت می دویدم. ولی در پارک هم باز دخترها را می دیدم و هوس ازدواج می کردم. با خودم گفتم: دیگر به پارک هم نمی روم و توی خانه ورزش می کنم. توی خانه خودم را حبس کردم صبح ها زود بلند می شدم و یکی دو ساعت ورزش می کردم. بعدش درس می خواندم. عصرها هم به کلاس کنکور می رفتم. ولی در بین راه باز هم دختران را می دیدم و فیلَم یاد هندوستان می کرد. یک سالی به این منوال گذشت تا زمان کنکور فرارسید.
روز موعود همراه پدرم به جلسه رفتم و به سوالات پاسخ دادم. پس از پایان کنکور همراه پدرم به خانه برمی گشتم. پدرم از من پرسید: چه طور بود؟ گفتم: خوب بود. همین طور که در مسیر خانه می رفتیم چشمم به یک حوزه ی کنکور دختران افتاد که بسیار شلوغ بود. ناگهان فکری به ذهنم رسید. به پدرم گفتم: من همین جا پیاده می شوم و بقیه ی مسیر را پیاده می آیم. می خواهم کمی پیاد ه روی کنم. پدرم قبول کرد و ماشین را نگه داشت. از ماشین پیاده شدم و نزدیک حوزه رفتم. آن قدر دختر آن جا بود که سر آدم گیج می رفت.
دختری را دیدم که تنها ایستاده است. به کنارش رفتم و به او سلام کردم. جوابم را داد. گفتم: شما هم کنکور داده اید؟ گفت: بله، چه طور مگر؟ گفتم: آخر من هم امروز کنکور دادم. گفت: امیدوارم موفق باشید. گفتم: اجازه می دهید بیش تر آشنا شویم؟ گفت: برو هروقت دَرَست را تمام کردی بیا سراغم. خدا را چه دیدی، شاید با هم هم کلاس شدیم. این را گفت و راهش را گرفت و رفت. دیدم مثل همیشه خیط کاشتم. این بود که راه خانه را پیش گرفتم و رفتم.
چند ماهی گذشت تا نتایج کنکور اعلام شد. اسم من هم جزء قبول شدگان بود. با خوشحالی خبر را به پدر و مادرم دادم و پدرم هم تلفن همراهی را که از قبل خریده بود به عنوان هدیه به من داد. توی این مدتی که نتایج اعلام شد تا روز ثبت نام، صبح ها به پارک می رفتم و ورزش می کردم. روزی دوتا دختر را دیدم که بدمینتون بازی می کنند. ناگهان توپ شان جلو پای من افتاد. من هم فوراً آن را برداشتم و به یکی از دخترها که زیباتر بود دادم، او تشکر کرد. من هم فرصت را غنیمت شمردم و گفتم: خواهش می کنم. بعد پرسیدم: شما هر روز به پارک می آیید. خندید و گفت: نه، بعضی از روزها. گفتم: می توانیم بیش تر آشنا شویم؟ یک دفعه دیدم کسی به شانه ام می زند. برگشتم نگاه کردم و فهمیدم مادر دختره است. به من گفت: از لطف شما ممنونم. دختر من نامزد دارد. در ضمن شما برای این کارها خیلی جوانید. بهتر است سر یک شغل درست و حسابی که رفتید به فکر آشنایی و ازدواج بیفتید. من هم سرخ شدم و از آن ها معذرت خواهی کردم و رفتم. دوباره تیرم به سنگ خورده بود. سرانجام روز ثبت نام رسید و من هم راهی دانشگاه شدم. مدارکم را تحویل دادم و ثبت نام کردم. چه قدر هم کلاسی دختر داشتم! تعداد دختران خیلی بیش تر از پسران بود و من هم کلی خوشحال شدم.
بالاخره اول مهر فرا رسید و من هم با شوق و ذوق راهی دانشگاه شدم. توی حیاط خیلی شلوغ بود. چندتا از هم کلاسی های پسرم را پیدا کردم و مشغول سلام و احوال پرسی شدیم. تا این که زنگ را زدند و سرکلاس رفتیم. پسرها یک طرف نشستند و دخترها طرف دیگر. من هم رفتم با یکی از بچه ها ته کلاس نشستم و دخترها را یکی یکی برانداز کردم. چندتای شان خیلی خوشگل بودند. استاد وارد کلاس شد و همه به احترامش بلند شدند. استاد سلام و احوال پرسی کرد و از ما خواهش کرد بنشینیم. سپس ورود ما را به دانشگاه تبریک گفت و مدتی صحبت کرد. سپس گفت: برای آشنایی بیش تر لیست اسامی را می خوانم تا با یکایک شما آشنا شوم. من اصلاً گوش نمی دادم تمام حواسم متوجه دخترها بود. تا اسم مرا خواند و من هم از جایم بلند شدم و نشستم.
زنگ تفریح خورد و من با بغل دستی ام به حیاط رفتیم و شروع به صحبت کردیم. به او گفتم: نظرت در مورد دخترهای کلاس مان چیست؟ گفت: بعضی های شان خیلی خوشگل اند، ولی بعضی ها تعریفی ندارند. گفتم: باید سعی کنیم با آن ها آشنا شویم. او گفت: حالا چهار پنج سال وقت داریم، زیاد عجله نکن. گفتم: من هرکاری بگویی و فکرش را بکنی کردم تا یک همسر پیدا کنم ولی نشد که نشد. دوستم گفت: حالا هم دیر نشده. من هم مثل خودت هستم. این جا فکرهای مان را روی هم می ریزیم و راهش را پیدا می کنیم.
زنگ تفریح تمام شد و دوباره به کلاس برگشتیم. استاد وارد شد و حرف هایش را ادامه داد. آن روز به پایان رسید. هفته ی اول تقریباً دانشگاه تَق و لَق بود تا کم کم جا افتادیم. دیگر اسم همه ی هم کلاسی های مان را می دانستیم.
هفته ی دوم شروع شده بود. به دوستم گفتم: من از آن دختری که ردیف اول نشسته است خیلی خوشم می آید. تو می گویی چه جوری با او آشنا بشوم؟ دوستم گفت: به نظر من، زنگ تفریح برو سراغش و از او جزوه اش را بگیر. بعد توی جزوه یک شعر یا نامه ی عاشقانه برایش بنویس. گفتم: بد فکری نکردی، راه خوبی است.
تمام مدت منتظر بودم زنگ بخورد. اصلاً نمی فهمیدم استاد چه می گوید. دایماً ساعتم را نگاه می کردم، تا بالاخره زنگ خورد. به دوستم گفتم: تو هم با من بیا تنهایی خجالت می کشم. گفت: باشد ولی اگر جور شد، دوستش را هم برای من جور کن. گفتم: باشد. دوتایی بلند شدیم و سر میز اول رفتیم به هم کلاسی ام سلام کردم و گفتم: ببخشید، من هفته ی پیش غیبت داشتم، ممکن است جزوه ی خودتان را به من بدهید تا مطلبی را که استاد گفت از توی آن یادداشت کنم؟ گفت: چرا از دوست خودتان نمی گیرید؟ کمی مِن مِن کردم و دوستم گفت: ما با هم غیبت داشتیم. دختره لبخندی زد و گفت: بفرمایید، ولی خواهش می کنم زود برایم بیاورید.
جزوه را گرفتیم و از او تشکر کردیم. دوستم گفت: تا این جا که بد نبود. داشتی وسط کار خراب می کردی که به دادت رسیدم. گفتم: حالا چه کار کنیم؟ دوستم گفت: توی خانه دیوان حافظ که داری، یک شعر عاشقانه برایش پیدا کن و بنویس. خوش خط بنویس. گفتم: باشد. از هم جدا شدیم و به خانه رفتیم.
دیوان حافظ را از آن جا برداشتم و شروع به خواندن کردم. یک شعر قشنگ پیدا کردم و با خطی خوش روی یک ورق کاغذ نوشتم و لای جزوه اش گذاشتم. تا شب چند دفعه جزوه را باز کردم و شعر را از اول تا آخر خواندم که مبادا غلط املایی داشته باشد؛ ولی صحیح بود. تا صبح نمی دانم چه جوری گذشت. چند دفعه از خواب پریدم و ساعت را نگاه کردم تا بالاخره زمان رفتن رسید. کتاب هایم را برداشتم و لای جزوه را دوباره نگاه کردم و راه افتادم. جلو در دانشگاه دوستم منتظرم بود. گفت: نوشتی؟ گفتم: آره. گفت: شعر را بده ببینم. شعر را دادم و او هم خواند. گفت: خیلی قشنگ است. حتماً منظورت را می فهمد. هنوز زنگ نخورده بود و بچه ها توی حیاط بودند.
با دوستم سراغ دختره رفتیم. از او تشکر کردم و جزوه را به او دادم. گفتم: چیزی هم لای جزوه برای تان گذاشته ام. جزوه را باز کرد و شعر را دید، آن را خواند و خندید. گفت: شعر قشنگی است، باید از حافظ باشد. گفتم: بله، وصف الحال خودم است. باز لبخندی زد و گفت: شما توی این مدتِ کم عاشق شدید؟ چه دلِ نازکی دارید؟ گفتم: چه کنم؟ دست خودم که نبود. دوباره لبخندی زد و گفت: عشق و عاشقی کیلویی چند است؟ به جای این حرف ها درس های تان را خوب بخوانید، بعد که فارغ التحصیل شدید و سرِ کار خوبی هم رفتید، از این اشعار برای من بنویسید. تا آن موقع خدانگهدار.
من و دوستم هم دیگر را نگاه کردیم و گفتیم: این یکی که نشد. دوستم گفت: ولش کن بداخلاق بود و از شعر و شاعری هم چیزی سرش نمی شد. گفتم: چه کار کنیم؟ گفت: دوباره باید یک نقشه ی جدید بکشیم.
یک هفته ای گذشت و من و دوستم در حال فکر کردن و زیر نظر داشتن دختران کلاس مان بودیم. آخر سر دوستم گفت: آن دختره که ردیف سوم می نشیند را می شناسی؟ گفتم: نه. گفت: از آن بچه پول دارهاست. بیا برویم توی نخ آن. یک ماشین مدل بالای خیلی شیک دارد. ماشینش را پنجر می کنیم و بعد خودمان به کمکش می رویم و با او سر صحبت را باز می کنیم. گفتم: بد فکری نیست. نیم ساعت مانده بود که زنگ آخر بخورد. از استاد اجازه گرفتیم و از کلاس بیرون رفتیم. ماشین دختره کمی پایین تر از در دانشگاه پارک شده بود. یک ماشین آخرین مدلِ شاسی بلند. گفتم: عجب ماشینی دارد! گفت: این پول دارها بهتر هستند، راحت تر می توان تورشان کرد. تو مواظب باش تا من چرخ عقب را پنجر کنم. من این طرف و آن طرف را نگاه کردم و گفتم: زود باش بادش را خالی کن. چند دقیقه بیش تر طول نکشید و چرخ عقب بادش خالی شد. دو نفری رفتیم گوشه ای ایستادیم و کشیک کشیدیم. بعد از مدتی زنگ خورد و دانشجویان بیرون آمدند. بالاخره سروکله ی صاحب ماشین پیدا شد.
با ناز و افاده به همراه چند نفر دیگر به طرف ماشین آمدند. ناگهان صاحب ماشین جا خورد و با لگد به چرخ عقب زد. دوستانش هم عقب ماشین جمع شدند و به چرخ نگاه می کردند. هرکدام این طرف و آن طرف را نگاه می کردند. دوستم گفت: وقتش است. دو نفری راه افتادیم و به آن ها رسیدیم. سلام و احوال پرسی کردیم و پرسیدیم: مشکلی پیش آمده؟ هم کلاسی مان به چرخ ماشین اشاره کرد و گفت: متاسفانه پنجر است و ما هم هیچ کدام بلد نیستیم. می خواستم به برادرم تلفن کنم که بیاید. من گفتم: اصلاً نگران نباشید، ما دوتا درستش می کنیم. شما جای جک و زاپاس را نشان بدهید، بقیه اش با ما. دختره خیلی خوشحال شد و گفت: باعث زحمت می شود. گفتم: چه زحمتی؟ ناسلامتی ما هم کلاس هستیم.
بعد از یک ربع پنجری چرخ را گرفتیم و ماشین آماده شد. صاحب ماشین از ما تشکر کرد و گفت: امیدوارم بتوانم زحمت تان را جبران کنم. دوستم گفت: اگر اجازه بدهید تا یک مسیر کوتاه با شما بیاییم. ولی دختره گفت: ببخشید، دوستانم منتظر هستند و ماشین جا ندارد. من گفتم: اشکالی ندارد اگر اجازه بدهید یک کافی شاپ جلوتر هست. آن جا جمع شویم و صحبت کنیم. دختره گفت: آخر من به خانه اطلاع نداده ام نگران می شوند، بعد هم اگر صحبت خاصی نیست همین جا بگویید. من هم گفتم: راستش من از شما خیلی خوشم می آید، آیا شما زن من می شوی؟ دختره گفت: تا همین جا هم که آشنا شدیم کافی است. من اهل این طور آشنایی ها نیستم. امیدوارم وقتی که درس تان تمام شد و یک موقعیت ممتاز پیدا کردید، بتوانیم بیش تر با هم صحبت کنیم و راجع به مسائل جدی صحبت کنیم. می دانید از قدیم گفته اند «پرنده با پرنده باز با باز، کند هم جنس با هم جنس پرواز». گفتم: جواب تان همین است؟ گفت: با موقعیت فعلی شما بله. باز هم از زحمت تان تشکر می کنم. دوستم گفت: مسئله ای نبود. اگر باز هم ماشین تان یا ماشین دوستان و قوم و خویش ها هم پنچر شد ما آماده ایم. فقط کافی است کمی کنار خیابان معطل شوید.
دختره چشم غره ای به دوستم رفت. از ما خداحافظی کردند و سوار ماشین شدند. به دوستم گفتم: تو که گفتی این پول دارها را راحت تر می شود تور کرد. دیدی چه جوابی بهمان داد؟ دوستم گفت: گول ماشینش را خورده. بگذار حالا حالاها صبر کند تا یک موقعیت ممتاز بیاید پنچری ماشینش را بگیرد. بیا برویم بابا سر دنیا دراز است. خندیدیم و دو نفری راه افتادیم و رفتیم خانه. آن روز این طوری گذشت.
صبح روز بعد که به دانشگاه رفتیم دیدیم توی حیاط آن دختره که برایش شعر عاشقانه نوشته بودم با آن دختری که ماشینش را پنچر کرده بودم به همراه دوستان شان در حیاط هستند. تا من را دیدند خنده ای بلند کردند و یکی از آن ها طوری که من بشنوم با صدای بلند گفت: بنده ی خدا نمی داند برای چه به دانشگاه آمده! یکی دیگر از آن ها گفت: من خوب می دانم. و دسته جمعی زدند زیر خنده!

نظرات کاربران درباره کتاب خواستگاری آسان

خیلی کتاب خوبی بود
در 22 ساعت پیش توسط
خیلی خیلی خیل سطحی و بی مزه بود.): نکته: نویسنده که ایرانیه ،مترجم چی میگه؟
در 2 ماه پیش توسط
واقعا این کتاب جذاب وجالب بود پیشنهاد میکنم که برای یه بارم که شده امتحانش کنید .
در 4 ماه پیش توسط
خیلی هم کتاب باحال و خوب و عالی هست متنفرم از این جامعه به جای اینکه نظر خوب بدن همش بدبین هستن لطفا یه ذره هر به فکر کودکان سومالی باشین بدبختا هیچی ندارن بخورن اونوقت ما کتاب میخونیم. واقعنکه براتون متأسفم...
در 4 ماه پیش توسط
زنگ تفریح چی میگه اخه؟این داستان بی سواد ها کتاب مینویسند:))))
در 4 ماه پیش توسط