فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب رکسانه و اسکندر

کتاب رکسانه و اسکندر

نسخه الکترونیک کتاب رکسانه و اسکندر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب رکسانه و اسکندر

رکسانه‌ دختر فرمانروای‌ سغد با وحشت‌ مطلع‌ می‌شود که‌ باید با پادشاه‌ و فرمانده‌ سپاه‌ مقدونی‌، یعنی‌ اسکندر کبیر ازدواج‌ کند. شنیده‌های‌ او از اسکندر همه‌ حاکی‌ از بدی‌ او بوده‌اند. سرانجام‌ روز دیدار فرا می‌رسد و تنفر جای‌ خود را به‌ آمیزه‌ای‌ از تحسین‌ و احترام‌ و عشق‌ می‌سپارد... این‌ رمان‌ که‌ با دقتی‌ موشکافانه‌ رویدادها را به‌ تصویر می‌کشد بر حقایق‌ تاریخی‌ استوار است‌ و اسکندر را از دیدگاهی‌ کاملاً نو، از دیدِ یک‌ زن‌، می‌شناساند.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 13.94 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۳۱ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب رکسانه و اسکندر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مقدمه مترجم

اسکندر مقدونی از چهره های سرشناس و نام آشنای تاریخی به شمار می آید. او که داعیه فتح جهان را در سر می پروراند در دوران فرمانروایی نسبتا کوتاهش که حدود سیزده سال به طول انجامید توانست سرزمین های وسیعی را تصرف کند که با توجه به امکانات آن زمان ابعاد بهت آوری داشت. برای ما ایرانی ها نام اسکندر یادآور خاطره ای تلخ است، تنها یک نگاه به ویرانه های کاخ باعظمت آپادانا در تخت جمشید که به اغوای یک زن روسپی مقدونی به دست اسکندر به آتش کشیده شد کافی است که احساسات پیشینیان خود را درک کنیم. مردمان و ساکنان دیگر سرزمین های متصرفی اش نیز یقینا احساسات مشابهی داشته اند.
اما اسکندر کیست و چه خصوصیاتی داشته و چگونه توانسته در مدتی چنین کوتاه ـ در صورتی که واقعیت داشته باشد ـ به متصرفاتی چنین عظیم نایل آید و لقب جهانگیر و کبیر را دارا شود. مجموعه کتب و روایاتی که زندگی اسکندر را به تصویر کشیده اند نتوانسته هاله ای از ابهام و افسانه را که پیرامون این شخص را فرا گرفته از بین ببرد. کتاب حاضر در واقع کوششی بدیع در همین راستاست و در عین حال روایت سرگذشت پرماجرای رکسانه اولین همسر اسکندر و دختر فرمانروای سغد است. سغد در نزدیکی سمرقند کنونی واقع بوده و از زمره ولایات ایران به شمار می آمده است.
رکسانه زمانی به عقد ازدواج اسکندر درمی آید که او با غلبه بر نیروهای داریوش سوّم و تصرف سغد و باختر (باکتریا) در اندیشه فتح هندوستان است تا به گفته خود پس از عبور از رودخانه گنگ به ساحل خدایان دست یابد که در آن زمان آن را پایان دنیا می دانستند.
رکسانه که از عشقی عمیق به اسکندر سرشار است با پای پیاده و به همراه او از بیابان ها و راه های صعب العبور می گذرد و به هند می رود و در پایان لشکرکشی اسکندر به هند دوباره با پای پیاده و طی شصت روز راهپیمایی به همراه او از بیابان های بی آب و علف گدروزیا (مکران و بلوچستان کنونی) می گذرد و به کارمانیا (کرمان امروزی) می رسد، در حالی که نیمی از همراهانشان از گرسنگی و تشنگی در بیابان تلف شدند.
آیا تردیدهایی که در مورد ابعاد فتوحات اسکندر وجود دارد دارای مبنای منطقی است و به زبانی دیگر آیا آنچه راویان و مورخین از فتوحات وی گزارش کرده اند از مبالغه و گزافه گویی عاری است؟ حقیقت هرچه باشد تغییری در این واقعیت نمی دهد که اسکندر یک چهره سرشناس تاریخی است و به همین علت نیز جزئیات زندگی نسبتا کوتاهش، که به هنگام مرگ بیش از سی و سه سال نداشت، از زوایای مختلف مورد توجه تاریخ نگاران و محققان بوده است. اما شاید این نخستین بار است که اسکندر از دیدگاه همسرش توصیف می شود و سرگذشتی ارائه می کند که شاید بیش از هر رمان تاریخی دیگر شخصیت و خصوصیات فردی اسکندر را با تمام نقاط قوت و ضعفش در لابلای بیان وقایع و رویدادها به خواننده عرضه می دارد.
کتاب حاضر «مجموعه یادداشت های رکسانه» است که برای فرزندش که او را نیز اسکندر نام نهاده و برای حفظ جانش تربیت او را به شبانان سپرده است به یادگار می گذارد تا پدرش را آن گونه بشناسد که واقعا بوده است و نه آن گونه که دیگران توصیف می کنند. او در عین حال به فرزندش اندرز می دهد که چنانچه روزی تخت و تاج پدری را تصاحب کرد بداند که پادشاه خوب کسی نیست که فتوحات گسترده ای داشته باشد بلکه کسی است که توانسته باشد دل های انسان ها را تسخیر کند.
عبدالحمید فریدی عراقی


فصل یکم

آمفی پولیس
هیستانس(۱)، برادر محبوب من
کاساندروس(۲) به سمت ژنرال اروپا منصوب شده است. برای تفهیم معنای این انتصاب به من به توضیح بیش تری نیاز نیست. چنانچه کاساندروس این امید را در سر بپروراند که مستقلاً حکومت کند باید پسر مرا قبل از سیزدهمین سال تولدش یعنی قبل از پایان این تابستان به قتل برساند. اُلمپیاس(۳) را که قبلاً به قتل رسانده است. اکنون فقط باید ترتیبی بدهد که من و پسرم نیز بمیریم. پس از آن تبار اسکندر از بین رفته است. از تو تقاضای کمک دارم. هر احساس رنجش و ناراحتی که ممکن است هنوز از من داشته باشی نادیده بگیر. غیر از تو کسی نیست که بتوانم به او روی آورم.
برای رهایی پسرم نقشه ای دارم و دلیل نگارش این نامه برای تو نیز همین است. کاساندروس تابستان ها به راه می افتد تا از نیروهای خود در پلاّ(۴) بازدید کند. پیش بینی و احتیاط های لازم را به عمل آورده ام تا به مجردی که او دور شد، اوریدیکه(۵) مستخدمه مخصوص من پسرم را به اپایروس(۶) بیاورد. نظر مقدونی ها نسبت به کاساندروس یکسان نیست. تعدادی از آن ها برای مخفی کردن پسرم تا رسیدن به سنّی که بتواند بر تخت سلطنت که شایستگی آن را دارد جلوس نماید آمادگی کامل دارند. ترتیباتی داده ام که او تا مرگ کاساندروس نزد خانواده ای از شبانان اسکان داده شود. بیش از این نمی توانم چیزی بنویسم زیرا بیم دارم که این نامه به دست غیر بیفتد. قاصدی تو را خواهد یافت و جزئیات را به اطلاعت خواهد رساند.
نه سال از زمانی که آنتی پاتروس(۷) ما را از بابل ربود و به آمفی پولیس آورد می گذرد. کاساندروس امتیازات سلطنتی را در مورد ما مرعی نمی دارد. با ما چون زندانی رفتار می شود و اجازه نداریم جایگاه خود را که در یک ضلع دورافتاده قصر قرار دارد ترک کنیم. در مناسبت های رسمی که حضور ما لازم باشد تقریبا همانند کاسه مقدّسی که کاهن به هنگام تقدیم اکسیر قربانی حمل می کند یا چون پاهای چوبینی که هنرپیشه با آن قدم به صحنه می گذارد به دنبال ما می آیند. همسر و فرزند اسکندر به سطح عروسک خیمه شب بازی فرماندهان مضحک نزول کرده اند.
وقتی اسکندر مُرد من تازه نوزده سال داشتم. ماه گذشته سی و دوّمین سالگرد تولدم را جشن گرفتم. در تاریخ نگاری، سنّ من ذکر نخواهد شد. مورخّان یونانی یاد و خاطره مرا محوخواهند کرد و تصمیم اسکندر به ازدواج با مرا حرکت ماهرانه دیگری برای اتّحاد یونانی ها و مقدونی ها خواهند دانست: «با شاهزاده خانمی وحشی ازدواج کرده که اسیر زیبایی اش شده است.»
پسرم پدر خود را تنها به صورت رخساره ای که در سنگ حجاری شده با حالتی یکنواخت می شناسد و در بین هزاران چهره تنها این صورت در خاطره اش می ماند؛ سری که اندکی خم شده و نگاهی که چون نگاه خدایان ذوب کننده است. می دانم که به مجرّدی که کاساندروس از پلاّ باز گردد و متوجه ناپدید شدن او بشود ـ که با افسانه های دروغینی که مقدونی ها و یونانی ها در افواه شایع کرده اند رشد خواهد کرد ـ زندگی من از دست رفته است. پسرم از فتوحات پدر خود خواهد شنید، از تکبّر و غرورش و از اسراف کاری هایش و تصور خواهد کرد که این تنها میراث پدرش است و هرگز نخواهد دانست که اسکندر در آخر عمر متوجه شد که فتوحات او با همه گستردگی اش ارزشی بیش تر از باریکه ای شنی در یک صحرا را ندارد. برایش تعریف خواهند کرد که ارتش اسکندر علیه او شورید و بر او پیروز شد و او عقلش را از دست داد. من می خواهم که پسرم از آنچه تاریخ سعی در انکار آن خواهد کرد مطّلع شود، که اسکندر به هندوستان پشت کرد تا شب را در بستر من به سر آورد، که او مرا دوست داشت و قربانی این شیفتگی شد و این که در آخر عمر، امپراتوری خویش را به من بخشید.
از آن جا که پسرم جوان تر از آن است که بتوانم آنچه را که گذشته است برایش تعریف کنم تصمیم گرفتم که همه آن سال ها را از دیدگاه خود توصیف کنم. بدین امید که او پس از مرگم بتواند از آنچه گذشته است آگاه شود. من این مدارک را به تو می سپارم و از تو خواهش می کنم که آن ها را حفظ کنی تا پسرم به بیست سالگی برسد. در آن زمان او را در هر کجا که هست جستجو کن و این مدارک را به او بسپار.
جواهراتی که به همراه این نامه می فرستم هزینه هایت را جبران خواهد کرد.
یاقوت های گرانبهای قرمز و کبود متعلق به گردن بند جواهرنشانی است که اسکندر در شب ازدواجمان به من هدیه کرده بود. در روزی که سرزمین ایران به او تعلق گرفت آن ها را در نزدیکی ایسوس(۸) و در سراپرده داریوش به چنگ آورده بود. بدین ترتیب این گردن بند جواهرنشان که من آن را در شبی دریافت کردم که در آن افق عشق بی نهایت به نظر می رسید تقریبا بیست سال بعد وثیقه ای خواهد بود تا حقیقت را آشکار کند. از تو می خواهم که قفل گردن بند را به فروش نرسانی. این قفل مهر اسکندر را دارد و برای ازدواج ما ساخته شده بود. مایلم که این قفل به دست پسرم برسد.
با آن که در نظر نداشتم قبل از آشتی با تو با زندگی وداع کنم اما ظاهرا فرصت دیگری دست نخواهد داد تا تو را دوباره ببینم. بدون توجه به احساساتم در طول این سال ها که هیچ تماسی نداشته ایم استنباطم این بود که تو از ازدواج من امتیازاتی کسب کرده ای در حالی که این ازدواج برای من رنج بی پایانی به ارمغان آورد. اما دریافتم که عشق بر اساس قوانین دیگری پاداش می دهد و این که بزرگ ترین رنج ها بیش ترین پاداش را دارد؛ که ما عشق نمی ورزیم بی آن که رنج بکشیم.
خواهر تو

نظرات کاربران درباره کتاب رکسانه و اسکندر

اوه من بعد از حدود ده سال دارم این کتاب زو میبینم و جالبه همش یادمه
در 4 ماه پیش توسط
خیلی جذاب و متفاوت بود
در 6 ماه پیش توسط
این کتاب رو حدود هشت سال پیش خوندم عالیه عااالی. فکرکنم وقتشه دوباره بخونمش
در 7 ماه پیش توسط
کتاب فوق العاده ایه البته من کتاب و یک سال پیش خوندم ولی واقعا قشنگ بود . اسکندر و بیشتر از رکسانه دوست داشتم.
در 11 ماه پیش توسط
فوق العادس، یکی از بهترین کتاب‌هایی است که خواندم
در 1 سال پیش توسط